زمانی که زود میگذرد...

زمان خیلی زود میگذره. جدیدا هربار که چشمم به دکه روزنامه فروشی جلوی شرکت میافته و شماره جدید همشهری جوان رو با اون طرح روی جلد کاملا مشخص، اون جلو سر جای همیشگی خودش میبینم دلم هری میریزه. انگار برام نمادی شده از گذر یک هفته. هفته هایی که ماه میشن و ماه هایی که سال میشن. سالهایی که عمر ما هستن و عدد سن ما از تو دل همین سالها درمیاد و هی بزرگ و بزرگتر میشه. از اینکه چقدر زود هفته ها میان و میرن و هفته نامه ها چاپ میشن و چقدر زود میگذره و عمر ماست که میره میترسم. خیلی وقتا از سر تا ته هفته رو که مرور میکنم یادم نمیاد چیکارا کردم و وقتم رو صرف چه کاری کردم. برگه های تقویم روی میزم مثل برق و باد ورق میخوره و من افسوس میخورم هرروز که کار مفیدی نکرده باشم و رضایتی از خودم نداشته باشم. کاش میشد روزهارو کمی کشدار کرد. کاش میشد فعال تر بود. مفید تر. راضی تر...

/ 3 نظر / 6 بازدید
فرشته

برایت یه بغل گندم دلی خشنود از مردم برایت چشمه آبی کنارش عمر خضرایی برایت یک بغل مریم که مست از می شوی هر دم برایت قدرت آرش که دشمن را زند آتش برایت سفره ای ساده حلال وپا وآماده برایت هر چه خوبی هست صمیمانه دعا کردم. سلام مهربون.به روزم ومنتظر حضورت.باشد که بارور شود اندیشه

فاطی خاکی

با گذر زمان موافقم...خیلی زودتر از اونچه که تصورشو میکردم خوب و زود گذشت... شاد باشی...[ماچ]

مریم ایزانلو

سلام دوست ه.ج ..........این پستت دقیقا حس خودمو توصیف میکرد قشنگ نوشته بودی لایک نیلو جان