دلفیناریوم...

جمعه شب با آقای همسر رفتیم پارک دلفینهای برج میلاد. خیلی جالب و هیجان انگیز بود. چقدر دلفین موجود دوست داشتنی و بامزه ایه. من که تابحال فقط تو تلویزیون نمایش دلفینهارو دیده بودم و به این همه استعداد و هوش دلفین دقت نکرده بودم حسابی هیجانزده بودم. یه شیر دریایی سیاه هم از اسپانیا آورده بودن که در شروع نمایش دورتادور استخر چرخید و برای تماشاچی ها دست تکون داد و شیرین کاری کرد. دلفین ها دوتا از نوع ماده بودن، یکی دوساله و یکی پنج ساله که از اندازه جثه شون هم کاملا مشخص بود یکی بزرگتر از اون یکیه. مربی دلفینها دوتا آقای روس بودن. دلفین کوچیکتره گاهی گیج میشد و نمیتونست حرکات رو درست اجرا کنه ولی همونم خیلی بامزه بود. در یه قسمت برنامه مربی ها قلموی رنگی رو توو دهن دلفین ها میذاشتن و یه تخته جلوشون میگرفتن و دلفین قلم رو روی تخته میکشید و نقاشی میکرد و بعد این نقاشی رو بین تماشاچی ها به مزایده گذاشتن. قیمت پایه صدهزار تومان بود که یه خانوم حاضر شد با پرداخت مبلغ یک میلیون و دویست هزار تومان اثر هنری دلفین ها رو به خونه ببره!!!  به همه دوستان توصیه میکنم یکبار هم شده برن دلفیناریوم و از این تجربه عالی نمایش دلفین ها لذت ببرن. 

 

 

پی نوشت: بلیت نمایش دلفین ها پای گیشه 50 هزار تومان هستش، از طریق سایت دلفیناریوم میشه اونو 40 هزار تومان خرید و اگر عضو سایت نت برگ باشید می تونید به قیمت 30 هزار تومان بلیت رو تهیه کنید. صد البته که من از سایت نت برگ بلیت خریدم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤

نمایشگاه کتاب 94...

گفته بودم امسال نمایشگاه کتاب نمیرم، اما مگه میشه هر روز صبح و عصر دقیقا از جلوی مصلی تهران رد بشم و دلم قیلی ویلی بره در این هوای دل انگیز و جمعیت مشتاق رو اونجا ببینم و نرم؟ نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، سه شنبه عصر زودتر از محل کار زدم بیرون و رفتم نمایشگاه، چه موقع خوبی هم بود، خلوت بود و کلی هم آدم معروف دیدم. چقدر امسال نمایشگاه کتاب رو فعال و پربار دیدم. چقدر انتشاراتی های خوب زیاد شدن، چقدر به کیفیت کتابها و خلاقیت و نوآوری در چاپ و طرح روی جلد و قطع و جنس کاغذ و اینها توجه شده، واقعا لذت بردم. کلی تلاش کردم و در مقابل وسوسه ی خرید کلی کتاب مقاومت کردم و در نهایت سه جلد کتابی رو که در تصویر می بینید خریدم. "شما که غریبه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانی، "شلوارهای وصله دار" رسول پرویزی، و کتاب جدید منصور ضابطیان عزیزم "برگ اضافی" با امضای خودشون که در غرفه نشر ثالث حضور داشتند. آقای ضابطیان رو قبلا هم در مراسمی در فرهنگسرای اندیشه از نزدیک دیده بودم و کتاب "مارک و پلو" رو هم برام امضاء کرده بودن، اما این دیدار غیرمنتظره و ناگهانی درنمایشگاه کتاب بسیار خوشحال کننده بود. آقای سیدعلی صالحی (شاعر)، خانم لیلی گلستان (مترجم) و خانم پوران درخشنده (کارگردان) هم در نمایشگاه حضور داشتن، همچنین پسر مهدی اخوان ثالث رو در انتشارات "زمستان" که مخصوص چاپ آثار این شاعر هست دیدم. نمایشگاه کتاب امسال رو خیلی دوست داشتم، خیلی به من خوش گذشت... 

 

پی نوشت: "کسی تنهاست که کتاب نمی خواند" اون کارت زیبا هدیه ی انتشارات روزنه بود.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

ما در آخرین کنسرت سال فرزاد فرزین...

دیشب به همراه آقای همسر رفتیم تالار وزارت کشور و در آخرین کنسرت سال 93 فرزاد فرزین حضور به هم رسوندیم. خیلــی خوش گذشت، بسیار شاد و پر انرژی بود. قشنگترین قطعه هاش رو که من خیلی دوست دارم  مثل "ماه عسل" و "برگرد" و "بچه" و "قطار" و "دونه دونه" و خلاصه همه قشنگ هاش رو اجرا کرد و ما لذت بردیم. ملت هم که ماشالا همه یه پارچه شور و نشاط، سالن رسما روو هوا بود. یه دختره به نظرم سنین راهنمایی، درست پشت سر ما نشسته بود و از اول تا آخر یک ریز جیغ زد و یک مقدار رو اعصاب بود که به هرحال تحملش کردیم. گروه سون، مهدی مدرس، حسام نواب صفوی و مهدی سلوکی هم به عنوان مهمانان ویژه در سالن حضور داشتن که مورد تشویق بسیار جمعیت قرار گرفتن. تجربه ی فوق العاده ای بود قلب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳

بازار گل محلاتی...

جمعه صبح زود همت کردیم و با آقای همسر رهسپار شدیم به سمت بازار گل محلاتی، واقع در اتوبان محلاتی، بلوار کوثر. نمیدونم تابحال اونجا رفتین یا نه ولی اگه نرفتین بشتابین و حتما برین که واقعا زیباست و دیدنی. انواع و اقسام گل و گیاه و گلدون و درخت و درختچه اونجا هست، یکی از میادین اصلی گل در تهرانه که هر روز صبح گل فروشا میرن بصورت کلی از اونجا خرید میکنن. و البته روزای تعطیل عموم مردم هم حضور فعالی به هم میرسونن. قیمتها خیلی خوبه و کیفیت گل و گلدونی هم که میخری بسیار عالیه. یه بخش مجزا هم مخصوص فروش ادوات تزئین گل و سنگ و روبان و پایه  و سبد گل و اینها داره که واقعا کامله و برای کسانی که در زمینه کارهای هنریه دستی فعالیت دارن خیلی خوبه. بویژه که نزدیک عیده و کلی وسایل تزئین سفره هفت سین هم آورده بودن. اینکه اینهمه تعریف میکنم الکی نیستا، اونجا همه چی در یک کلام بی نظیره. من که اونقدر سرخوش و هیجان زده بودم نتونستم عکسهای خوبی بگیرم، و فقط سعی کردم از زمان اونجا بودن نهایت استفاده رو ببرم و لذت ببرم. در هر صورت چندتا از عکسهارو در زیر می بینید:

پامچال های دوست داشتنی:

گلهای بابونه و یه گلهایی که اسمشون رو نمیدونم:

گلدون های کوچولوی توت فرنگی:

کاکتوس های محبوب من:

شمعدانی های نازنین:

و این گلهای بهاری باغچه ای بی نظیر:

و این هم ماحصل گشت و گذار ما قلب 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳

عکاسی در پارک هنرمندان تهران...

جمعه صبح به اتفاق آقای همسر رفتیم "پارک هنرمندان" در خیابان ایرانشهر. خانه هنرمندان ایران و تماشاخانه ی ایرانشهر در این پارک واقع شده، علاوه بر اینکه مجسمه ها و المان های بسیار زیبایی در سطح این پارک هست که من بسیار دوستشان میدارم. همیشه دلم میخواست سر فرصت و یک زمان خلوت برم اونجا و از تمام مجسمه های زیبای اونجا عکس بگیرم که خب بلاخره این امر محقق شد. در گالری های خانه هنرمندان نمایشگاه عکسهای سیاه و سفید و رنگی از بازار تهران برگزار بود که باید بگم عکسها واقعا زیبا و دیدنی بود، زوایای پیدا و پنهان و بافت های قدیمی بازار تهران رو به تصویر کشیده بودن که برای من خیلی جالب بود و ما حسابی لذت بردیم. در تماشاخانه ی ایرانشهر هم دو تئاتر به روی صحنه بود، یکی "پائیز" با بازی امیر جعفری و ستاره پسیانی، و یکی هم "یک صبح ناگهان" به کارگردانی حسین پاکدل و بازی مهدی پاکدل و عاطفه رضوی و مهدی سلطانی و رحیم نوروزی. چندتا از عکسهایی رو که گرفتم و خودم بیشتر دوست داشتم در ادامه می بینید:

 

پی نوشت: چهارمین عکس و البته مجسمه اش را از همه بیشتر دوست دارم.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳

پنجشنبه ی عزیز...

در راستای حراج زمستانه ی "میلاد نور" بنده امروز که پنجشنبه ست و نیمه وقت هستیم بعد از ساعت کاری قصد دارم برم سری به این مرکز خرید بزرگ بزنم ببینم چی به چیه و کی به کیه و اوضاع و احوال قیمتها در این حراج چه جوریاست، میشه چیزی خرید یا نه. فردا هم که جمعه ست و تعطیله احتمالا با آقای همسر جان عزیز یک سمت و سویی بریم گشت و گذار  و سرصفا. آخر هفته ی دوست داشتنی رو برای همه تون آرزو میکنم...

 

و اینم در نظر داشته باشید که:

نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳

یک روز در موزه ی آبگینه و سفالینه ی تهران...

جمعه صبح با آقای همسر رفتیم "موزه ی آبگینه و سفالینه" که موزه ی تخصصی سفال و شیشه هستش واقع در خیابان سی تیر. خیلی خلوت بود و به قولی استقبال نشده بود، شاید بخاطر سرد شدن هوا. من ساختمان این موزه رو خیلی دوست دارم. بخشی از این گشت و گذار رو در تصاویر زیر می بینید:

این ساختمان تا سال 1330 خانه و محل کار قوام السلطنه (سیاستمدار اواخر دوران قاجار و دوران پهلوی) بوده، بعد مدتی سفارت مصر، سفارت افغانستان و در اختیار بانک بازرگانی بوده تا سال 55 که مهندسان ایرانی و اتریشی اون رو به شکل امروزی تغییر کاربری دادن:

طراح ویترین های متفاوت و خاص این موزه یک مهندس اتریشی هستش:

و قسمت فروشگاهی این موزه که کتابهای ایران شناسی و آبگینه و سفالینه های معاصر ساز! داشت برای فروش به علاقمندان:

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳

کارمندانه...

این دو سه روز گذشته سرم خیلــــــــــی شلوغ بود، به هیچ کاری نرسیدم از جمله به روز کردن وبلاگ عزیز. سه شنبه شب از طرف شرکت به یک همایش کاری دعوت بودیم، همایش سالانه اتحادیه صادرکنندگان فرآورده های نفتی در سالن همایش های صدا و سیما به صرف شام. یک بخش نمایشگاهی کوچیک هم داشت که ما هم غرفه داشتیم. دوشنبه مشغول تدارکات حضور و چهارشنبه هم مشغول جمع آوری و ساماندهی وسیله ها بودیم. بماند که چقدر اذیت شدیم و روز چهارشنبه برای خروج وسایل از سازمان مخوف صدا و سیما!!! چه آزارها کشیدیم و چه چیزها دیدیم و شنیدیم که از تعجب چهارشاخ روی کله ی مبارکمون سبز شد، بماند. اما حقیقتا سه شنبه شب خیلی خوش گذشت و از اون مراسمهای به یاد موندنی شد. آقای "اسماعیل آذر" مجری برنامه های مشاعره ی تلویزیون مجری مراسم بود و از یکسری صادرکنندهای نمونه ی فرآورده های نفتی هم تقدیر و جایزه بهشون تقدیم شد. متاسفانه نتونستم گزارش تصویری قابل ارائه ای از مراسم تهیه کنم چشمک انشالا فرصت های بعدی...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳

چند فریم از پارک اندیشه...

پارک اندیشه در خیابان شریعتی نرسیده به پل سیدخندان واقع شده. از بوستان های زیبای تهران که فرهنگسرای دوست داشتنی اندیشه هم در اون هستش:

 

این هم مجسمه ی "رضا عباسی" نقاش دوره ی صفوی که موزه ای به نام ایشون هم در خیابان شریعتی هست:

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳

یک روز در بوستان های زیبای تهران...

 دیروز دم ظهر هوا خیلی خوب بود، سرد نبود و من به اتفاق آقای همسر به قصد تماشا و عبور از پل تازه افتتاح شده ی طبیعت زدیم بیرون. پلی روی اتوبان مدرس که پارک طالقانی رو به پارک آب و آتش وصل میکنه. خیلی خوش گذشت، بسیار زیبا و دیدنی بود، کلی پیاده راه رفتیم و به تمام دوستان توصیه میکنم در اسرع وقت برن اونجا و لذت ببرن. دست آقا قالیبافمون درد نکنه، گاهی یه حرکتایی میزنه اینچنینی که آدم احساس میکنه تهران هم زیباست و میتونه دوست داشتنی باشه و اون دود و دم و ترافیک های وحشتناک رو، برای مدتی کوتاه البته،‌ از یاد میبره. اینم چند فریم حاصل گشت و گذار دیروز ما.

مجسمه ی اسب و سوار، ورودی پارک آب و آتش، اتوبان حقانی:

دورنمای پل طبیعت:

اسب چوبی:

از جذابترین قسمتهای مسیر برای من، یه عالمه اردک/مرغابی؟ (فرقشون رو نمیدونم) چاق و تمیز و بامزه: 

اینم تمثال حضرت ابراهیم در پارک آب و آتش: 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳

انسان به روح، انسان است...

امروز روز جهانی معلولان هستش. دیشب اخبار یه گزارش خیلی جالب نشون داد از کارخونه ی محصولات بهداشتی فیروز در قزوین. رئیس این کارخونه یه فرد معلوله به اسم آقای مهندس موسوی که ریاست یک کانون معلولان به نام توانا رو هم به عهده داره. ایشون در کارخونه از افراد معلول در پست ها و سمت های مختلف استفاده میکنه و درواقع کارخونه ی ایشون توسط معلولان اداره میشه. درود بر بزرگمنشی این آدم. به قولی اینجا بهشت معلولان است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳

نمایشگاه نامه...

یک روز در بیستمین نمایشگاه مطبوعات تهران به روایت تصویر:

پوستر اصلی نمایشگاه

غرفه ی نشریات محبوبم، همشهری 

روزنامه اطلاعات، غرفه آرائیشون رو خیلی دوست داشتم

آقایی از جنس روزنامه در حال خوندن روزنامه

پوسترهای فرعی نمایشگاه، قسمت کودکان خیلی جالب بود. نشریات مربوط به بچه هارو کاملا جدا کرده بودن و فضای قشنگی مناسب کودکان ایجاد کرده بودن

خانه ی کتاب

غرفه ی روزنامه ی شهروند

ماهنامه ی طنز و کارتون خط خطی

ماهنامه ی سینمایی فیلم

من صبح پنجشنبه نمایشگاه بودم و کلی آدم معروف هم اونجا بود. دکتر عارف، آقای جنتی وزیر ارشاد، سردار طلایی، علی نصیریان، دکتر میرزاده رئیس دانشگاه آزاد، پروفسور کردوانی، ناصر ابراهیمی و مناجاتی از مربیان فوتبال و خیلی های دیگه. و از همه مهمتر من نیکولای عزیزم رو در غرفه ی روزنامه ی شهروند ملاقات کردم و بسیار شاد و مشعوف شدم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳

در طبیعت آشغال نریزیم...

جمعه صبح با آقای همسر و خانواده جان رفتیم گشت و گذار سمت اوشان و فشم و میگون و شمشک و دیزین و نهایتا هم از جاده چالوس برگشتیم. البته بعد از اینکه آبانه دوست جانمان این مسیر خوش آب و هوا را رفته بود و کلی تعریف کرده بود و عکس گرفته بود و ما دیدیم و دلمان خواست تصمیم گرفتیم برویم آنجا و الحق که خیلی هم خوش گذشت و خیلی باصفا بود جای همه ی دوستان خالی. این هم تصاویری از طول مسیر به روایت دوربین اینجانب...

این عکس رو از داخل ماشین در حین حرکت گرفتم، کندوهای عسل و چادر مرد کندو دار:

اینم درب ورودی یکی از کندوها. یعنی بنده بخاطر گرفتن عکس تا این حد به خونه این زنبورها نزدیک شدم، یه همچین آدم نترسی هستم من:

این عکس از بالاترین نقطه ی مسیر در پیست دیزین گرفته شده و راه پر پیچ و خمی که رفتیم پائین تا به رودخونه برسیم:

رودخونه ی زیبا و تمیز و با کلی مناظر دل انگیز در راه جاده چالوس:

این هم امتداد همون رودخونه در کنار جاده چالوس که متأسفانه دیگه اطرافش پر از آشغال بود قهر

و در نهایت سدکرج که می بینید سطح آبش خیلی پائینه و این نشون میده بحران آب شهر تهران بسیار جدیه:

در کل سفر یکروزه خوبی بود. کلی ویلای خوشگل دیدیم، کلی مناظر ناب و البته ناراحت کننده ترین بخش سفر آشغالهایی بود که پخش بود در طبیعت و همه جا پر از نایلون و بطری آب و پاکت چیپس و پفک و پوست هندونه و قس علی هذا بود. بعضی ها هم زحمت کشیده بودن آشغالهاشون رو یکجا کیسه کرده بودن و همون کیسه رو یه گوشه رها کرده بودن. ظاهرا با خودشون فکر کردن ساعت 9 شب ماشین شهرداری میاد و جمعش میکنه! در مسیر بین پیست دیزین تا گچسر در جاده ی چالوس روستای کوچکی بود به اسم ولایترود که ما ایستادیم تا نون بخریم، مردم با صفا و صمیمی داشت، یه خانوم مسن و محترم به ما گفت برین تهران به مسئولین بگین ما اینجا گازکشی نداریم و هوا هم خیلی سرد میشه و زمستونا حسابی اذیت میشیم. حتما با خودش فکر کرده بود هرکس ساکن تهرانه دائم با مسئولین و سران مملکتی در ارتباطه و میتونه مشکلات رو منتقل کنه. به هر حال، امیدوارم به زودی مشکلاتشون حل بشه...

یک سوال: دوستان آیا همه ی عکسها رو میتونید ببینید؟ در کل آیا همه ی عکسهای وبلاگ من براتون باز میشه؟ مشکلی ندارین؟ متفکر

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳

تنگه واشی...

آخر هفته ای که گذشت همت کردیم و در اقدامی بی سابقه با آقای همسر صبح زود بیدار شدیم و زدیم به دل جاده و رفتیم تنگه ی واشی. خیلـــــی خوش گذشت و هرچقدر بگم از زیبایی و بکری و دل انگیزی اونجا کم گفتم. مخصوصا که ما خیلی زود رسیدیم و چون آخرین جمعه ی ماه رمضون و روز قدس هم بود خیلی خلوت و تمیز و آروم بود. همه میگفتن کم پیش میاد که جمعه باشه و انقدر خلوت. بسیار هم در حال و احوال و روحیاتمون تأثیر مثبت داشت این گشت و گذار. جای همه ی دوستان خالی...

 

پی نوشت: این عکسها از حواشی و مناظر دشت بین دو تنگه گرفته شده. عکسهای اصلی رو در ف.ب ببینید نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: یه جاهایی

شبهای شیدایی یا شبهای حیرانی؟!

فوتبالا که تموم شده آدم خیلی حوصله ش سر میره. عادت کرده بودیم دیگه هرشب هرشب کلی فوتبال قشنگ ببینیم. حالا دلمون خوشه به این دو سه تا بازی باقیمونده والیبال و بعد باید صبر کنیم مسابقات لیگ شروع بشه و بعدشم بازیهای آسیایی کره و در نهایت جام ملتهای آسیا در استرالیا. یه چندسالی هست که در ایام ماه رمضان برنامه ای به اسم شبهای شیدایی در باغ موزه دفاع مقدس، اتوبان حقانی، برگزار میشه. ما در اولین سال اجرای این برنامه چند شبی رفتیم اونجا و انصافا خیلی جالب و دیدنی بود. به لحاظ معماری و مجسمه ها و المان هایی که اونجا گذاشته بودن و نورپردازی و آبنماها و از همه مهمتر گونه های گیاهی متفاوتی که بکار برده بودن. فضای مفرح و خلوت و دل انگیزی بود. گل سرسبد برنامه هاشونم آبنمای تصویری موزیکالی بود که جدید بود و بسیار هیجان انگیز. کلی مجری و بازیگر و خواننده معروفم میاوردن. پریشب از بیکاری با همسر عزیز تصمیم گرفتیم که باز بریم اونجا، اولا که به علت عملیات عمرانی و ساخت و ساز ورودی اصلیش رو بسته بودن و مردم رو هدایت میکردن از چندکیلومتر اونطرف تر از یه مسیر مال رو به قول نیما، و بعد از طی یه مسافت پیچ و واپیچ تازه میرسیدیم به یه محوطه بزرگ خاکی به اصطلاح پارکینگ که باید ماشینتو میذاشتی و سوار ون میشدی و باز کلی میرفتی تا بلاخره میرسیدی به باغ موزه. چقدرررر شلوغ بود، با کلی اتوبوس از اقصی نقاط کشور کلی آدم آورده بودن اونجا قریب به اتفاق هم به شدت مومن و مذهبی و چادری بودن. خیلیاشون زیرانداز و بساط خورد و خوراک و کتری قوری و قابلمه هم آورده بودن درحالیکه جو اونجا اصلا مناسب اینجور پیک نیکی رفتن ها نیست. یه جوری نگاه آدم میکردن که انگار ما از فضا اومدیم و به جایی که مختص اونهاست تجاوز کردیم و اصلا چه حقی داریم بریم اونجا؟! امسال ظاهرا اولین سالی هم بوده که نمایشگاه قران رو از مصلی به اونجا منتقل کرده بودن. بطور کلی جنبه های دفاع مقدسی ماجرا رو هم خیلی پررنگتر کرده بودن و خیلی با چیزی که قبلا بود فرق کرده بود. ما هم خیلی اونجا نموندیم و زود زدیم بیرون. کاش میشد چیزای خوب رو اگر نمیتونیم بهتر کنیم لااقل خرابش نکنیم و بذاریم همونجوری خوب بمونه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
تگ ها: یه جاهایی

رد کارپت...

دیشب رفتیم پردیس سینمایی ملت فیلم "رد کارپت" رو دیدیم. من که کارای رضا عطاران رو دوست دارم خوشم اومد. بامزه بود، بیشتر محو مناظر و کوچه خیابونهای فرانسه شده بودم. آهنگهای قشنگی هم روی قسمتای مختلف فیلم گذاشته بودن. کل فیلم یکساعت و ربع بود داستان خاصی هم نداشت فقط لودگی رضا عطاران که رفته بود جشنواره کن تا استیون اسپیلبرگ رو ببینه و توو فیلماش بازی کنه، پسته و زعفرون هم براش سوغاتی برده بود، و یه فیلمنامه هم برای وودی آلن برده بود خنده و البته از نزدیک جاستین تیمبرلیک و آیشواریا و جیم جارموش رو هم ملاقات کرد. خوب بود در کل. اما پردیس ملت، سالنش کاملا استاندارد بود، صندلیها راحت و در شیب زیاد چیده شده بودن، دمای هوا و صدای فیلم عالی و مطلوب بود. اما متأسفانه ورودی این سینما از اتوبان نیایش خیلی کوچیک بود و ظرفیت اونهمه ماشین که میخواستن وارد بشن رو نداشت. در نتیجه کلی ترافیک ایجاد شده بود و در نهایت هم چندتا ماشین با هم دعواشون شد و اونایی که بلیت رزرو کرده بودن ساعت فیلمشون رسیده بود و هنوز نتونسته بودن وارد بشن خیلی عصبی بودن و به جوون هم افتاده بودن. پارکینگ سینما هم خیلی کوچیک بود و هیچ تناسبی با سینمایی با اونهمه سالن نداشت. نمیدونم والا، این ایرانیا کی میخوان اصلاح بشن و این مسائل ساده رو رعایت کنن. آخه برادر من شمایی که برمیداری یه مجموعه به این بزرگی در سطح خوبی از استاندارد واسه آسایش و رفاه مردم میسازی چرا به این فکر نمیکنی که آخه ملت ماشینشون رو کجا پارک کنن برن داخل از اینهمه امکانات استفاده ببرن، خیلی سخته؟؟؟

 

پی نوشت: عکس رو خودم گرفتم بعله

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳

بام تهران به صرف ماست بستنی...

خیلی وقت بود دلم میخواست بریم بام تهران تا اینکه پنجشنبه شب همت کردیم و با همسر عزیز رفتیم. ماست بستنی خوردیم، همونطور که در عکس مشهوده اونی که شکلاتی و قهوه ایه مال منه و اون یکی میوه ایه مال همسر. خوشمزه بود جای دوستان خالی. اما اینکه چقدر توو خیابون ولنجک توو ترافیک موندیم برای ورود به پارکینگ و چقدر اعصابمون خورد شد بماند. تهرانه دیگه، انفجار ماشین و مردم و شلوغی و ترافیک. هرجا هم که خبری هست و مرکز خریدیه و پارک و تفرجگاهیه همین داستانه. اما هوا عالی بود و کلی قدم زدیم و لذت بردیم. ساعت نزدیک دوازه بود ما داشتیم برمیگشتم اما کلی مردم تازه با زیرانداز و خورد و خوراکی و توپ و این چیزا تازه داشتن میرفتن بالا! چقدرم خوش بودن همه، خدایا این خوشیهارو از ما نگیر فرشته

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳

شبهای رمضانی برج میلاد...

دیشب با همسر عزیز رفتیم برج میلاد. چه کرده بودن غوغایی بود. هر طرفو نگاه میکردی یه خبری بود، نمایشگاه آثار هنری، زمین بازی و ورزش، غرفه فروش سوغاتی و صنایع دستی شهرای مختلف، گروههای رقص و آواز محلی، نمایش و پانتومیم، رنگ کردن صورت بچه ها، اسب و دوچرخه و چهارچرخه و چرخ و فلک کودک و خلاصه هرچی که فکرش رو بکنید اونجا فراهم کرده بودن. مردم همیشه در صحنه هم خوب استقبال کرده بودن کلی آدم اومده بود. غرفه های فروش آش و حلیم و فالوده و بستنی و انواع فست فود هم که به شدت فعال بودن. در نظر اول انقد شلوغ پلوغ بود که آدم سرش گیج میرفت ولی درکل جالب بود چون هرگوشه یه عده ای مشغول بودن و همه داشتن لذت میبردن. دستشون درد نکنه فضای خیلی شاد و مفرحی برای مردم فراهم کرده بودن. خسته نباشی آقا قالیباف. این جشنواره ی رمضانی هر شب از ساعت 6 عصر تا 2 صبح برقراره. شما هم برید. خوش میگذره...

 

پی نوشت: این عکسهارو از زوایای خلوت و کمتر دیده شده گرفتم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳
تگ ها: یه جاهایی

سقاخانه خیابان ظهیرالاسلام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳

عکاسی در کاخ گلستان تهران...

این عکسها حاصل یک روز گشت و گذار من و همسر عزیز در کاخ گلستان هستش:

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

ایام نمایشگاه...

امروز پرشین بلاگ از صبح مشکل داشت و رسما روی اعصاب من بود. پست هایی که نوشتم نمیدونم چرا گم و گور شدن و اثری ازشون نیست. باعث تأسفه. من یه 4، 5 روزی غیبت دارم البته از نوع موجه. نوزدهمین نمایشگاه بین المللی نفت و گاز و پتروشیمی تهران در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی، 16 تا 19 اردیبهشت از ساعت 9 صبح تا 4 بعداز ظهر باید در غرفه شرکتمون حضور داشته باشم. دوست داشتین تشریف بیارین چشمک

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: یه جاهایی

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است...

دلم میخواد اولین پست سال 93 رو با این شعر حافظ شروع کنم که میگه:

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش

اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام...

و همه ی اینها رو از ته دل برای عزیزانم از خداوند خواهانم، مال وافر و حال خوش رو بیشتر البته چشمک روزهای گل و شکوفه ست. دیروز با خانواده رفته بودیم جنگل لویزان و از مناظر زیبا و درختای پرشکوفه کلی لذت بردیم. اونجا درخت میوه زیاد داره و چندین و چند مدل شکوفه به درختا بود که واقعا دیدنی بود. همونطور که شاعر میگه: چرا هرچی که خوبه زود تموم میشه؟!؟ تعطیلات هم خیلی خوبه اما بلاخره تموم میشه و برای من هم تموم شد. اما در کل آرامش خاصی دارم اینروزها که امیدوارم ادامه دار باشه...

 

پی نوشت: یک دنیا حرف نگفته هست در این عکس...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳

اسباب کشی در شرکت...

شرکت ما دو واحد هست در یک طبقه و ما امروز رسماً به واحد روبرو نقل مکان کردیم. اینم اتاق کار جدید من و همکار عزیز...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: یه جاهایی

آدم سنگی های فرهنگسرای نیاوران...

بدون شرح...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: یه جاهایی

گربه های پارک لاله...

گربه ای که ساندیس میخوره خوشمزه

 

 

گربه ای که به خیال خودش قایم شده عینک

 

 

و گربه ای که قهر کرده قهر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢

دریاچه چیتگر...

دیشب با خانواده رفتیم دریاچه چیتگر. سرد بود و خلوت و زیبا. آرامش اونجارو خیلی دوست دارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢

هزارتووهای میدان رسالت...

بچه که بودیم توو شهر بازی ها یه سرگرمی جدید اومده بود، اسمش یادم نیست، یه اتاقک شیشه ای بود و داخلش هم پر از راهروهای باریک شیشه ای که بعضیاشون به هم راه داشتند و ته بعضیای دیگه بسته بود. تو باید وارد میشدی و راه خودت رو از میون راهروها پیدا میکردی. خیلی هیجان انگیز بود، باید دستتو میگرفتی جلوت تا اگه سر از یه راهروی بن بست درآوردی ناغافل با صورت نخوری توو شیشه. یادش بخیر. اینروزها مسیرم به شرکت از میدون رسالت میگذره، تاکسی منو ضلع جنوب شرقی میدون پیاده میکنه و من باید برم ضلع شمال غربی تا به اتوبوسهای میدون صنعت برسم، همون هیجانی که موقع وارد شدن به اون اتاقک شیشه ای بهم دست میداد میاد سراغم. تازه اونجا راحت تر مسیرم رو پیدا میکردم و میتونستم ازش خارج بشم. جدیدا گذارتون به میدون رسالت افتاده؟؟؟

 

 

پ.ن: بزرگترین پل عابر پیاده خاورمیانه رو هم در میدون رسالت کار گذاشتن. دستشون درد نکنه. من که نتونستم بفهمم سرش کجاست، تهش کجاست، از کجا بری بالا کجا درمیای، والا، با این نوناشون قهر

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

نیما...

بلوار فرحزادی، بین دادمان و دریا...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢

زندگی در شرق تهران جریان دارد...

شرق تهران رو خیلی دوست دارم. نارمک محله ی محبوب من برای زندگیه. محله ای که درش به دنیا اومدم، سالها زندگی کردم و تک تک کوچه پس کوچه هاشو خوب میشناسم، تا زمان ازدواج که بنا به دلایلی مجبور شدم بیام غرب تهران. دقیقا جایی که ازش بیزار بودم و حال و هواش رو اصلا دوست نداشتم. جایی که همیشه انگار یه غبار تو هواش هست، منظورم آلودگی نیست که آلودگی دیگه شرق و غرب و جنوب نمیشناسه و همه جا هست، منظورم یه جور تیرگی و کدورت خاصه که منو از این محله ها جدا میکنه انگار که هیچوقت به اینجا تعلق نداشتم و نخواهم داشت. آدمای شرق و غرب از جنس هم نیستن. نمیخوام بگم شرق بهتره یا غرب، چون مطمئنا خیلی ها برعکس من فکر میکنن و غرب رو برای زندگی ترجیح میدن و بهش تعلق خاطر دارن. میخوام بگم من، شرق تهران رو دوست دارم. اینروزها درگیر اسباب کشی هستم، بعد از دوسال و اندی تحمل، به شرق تهران برمیگردم، به محله ی محبوبم، به نارمک... هورا

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢

خوشا شیراز و وضع بی مثالش...

یه سفر ناگهانی و کوتاه به شیراز. خوش گذشت...

 

 

پ.ن 1: درج تصویر حافظیه در دو پست پشت سرهم کاملا تصادفی و از قضای روزگار می باشد.

پ.ن 2: چشمه نوشتنم خشکیده، لطفا راهنمایی و دوا و درمان ارائه بفرمایید. ناراحت نگران

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢

پارک جنگلی لویزان، نگین شرق تهران...

یکی از قشنگترین پارک جنگلیهای تهران، لویزانه. نمیدونم تاحالا گذارتون اونجا افتاده یا نه، اما به معنای واقعی و بویژه در شب مثل یک نگین در شرق تهران میدرخشه. وقتی از اون بالا به منظره تهران در شب نگاه میکنی، به اون همه چراغ روشنِ خونه ها و نقطه های روشن متحرک، ماشینها، آرامش عجیبی به آدم دست میده. بعضی از قسمتهای این پارک زاویه دید 360 درجه داره و وااااای چه کیفی داره کشف یواشکی این قسمتها و اینکه فقط واسه خودت باشه. من عاشق این پارکم قلب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: یه جاهایی

فرش...

ضلع شمالی پارک لاله توو خیابون فاطمی یه نمایشگاه موقت تابستونه از فرش و تابلو فرش و گلیم و گبه و اینجور چیزا برپا شده. من و نیما دیروز عصر رفتیم اونجا یه گشتی زدیم. خیلی دیدنی و جالب بود. علی الخصوص تابلو فرشها که خیلی زیبا بودن در طرحها و مدلهای مختلف. مثل سابق نبود که طرح اکثر تابلو ها نوشته و ادعیه و این چیزا باشه و طرح های منظره و مینیاتور و ... هم زیاد پیدا میشد. نکته جالب اینکه از یه طرح خیلی پیچیده و سخت، چند تا تابلو درست عین هم بود که آخرشم نفهمیدم دست باف بود یا ماشینی چون به نظرم امکان نداره دست باف باشه و انقدر شبیه هم از آب دربیاد. رومیزی های ترمه ی زری دار فوق العاده ای هم اونجا بود که من عاشقشون شدم. به هرحال خوش گذشت. نمایشگاه تا 15 شهریور برقراره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: یه جاهایی

شگفتیهای آفرینش...

داشتم توو فیس بوک میچرخیدم یه پست جالب دیدم گفتم اینجا راجع بهش بنویسم:

کشور نامیبیا واقع در جنوب آفریقا که از نظر اقلیمی آب و هوایی خشک و حاره ای داره، در غرب این کشور صحرایی به اسم نامیب هست  که در امتداد ساحل اقیانوس اطلس کشیده شده و اینجا بیابان و دریا باهم مجاور هستند.

خیلی برام جالب بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها: یه جاهایی

باغ پرندگان تهران، عالی، فوق العاده...

امروز رفتیم باغ پرندگان تهران، لویزان. عالی بود. فوق العاده زیبا و دیدنی و بی نظیر بود. دستشون درد نکنه واقعا کار سخت و حرفه ای انجام دادن. یه عالمه پرنده رو یکجا دیدن بنظر من خیلی هیجان داره. کبک، بلدرچین، فلامینگو، پلیکان، طاووس های سبز و سفید و خیلـــی پرنده های دیگه. من که واقعا لذت بردم. علاوه بر انواع و اقسام پرنده های زیبا، محیط اونجاروهم بسیار زیبا درست کرده بودن و حتی گل و گیاهایی که کاشته بودن هم خاص و کمیاب بود. جالبترین قسمت ماجرا این بود که علاوه بر پرنده هایی که ناچارا توو قفس گذاشته بودن کلی از پرنده ها آزاد بودن و دوروبر بازدید کننده ها آزادانه می پلکیدن. چیزی نمیتونم بگم جز اینکه وقتو تلف نکنین، تا هوا گرم نشده زود برین و از این بهشت زیبا دیدن کنین. یادتونم باشه از ساعت 9 صبح تا 7 شب بیشتر بلیت نمیفروشن و اونجا یه 4، 5 ساعتی زمان میخواد واسه بازدید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها: یه جاهایی

چون بادبادک در اوج...

روزهای تعطیل گذارتان به اتوبانهای حکیم یا همت افتاده باشد اگر، حوالی پارک پردیسان، بادبادک ها در آسمان نظرتان را به خود جلب میکنند. پاتوق بادبادک بازها شده این پارک و چقدر تفریح جالبی است به نظرم. بعضی ها که خیلی جدی و بطور حرفه ای آن را دنبال میکنند و بادبادک های درست و درمان و کار درستی هم دارند. چقدر بعضی بادبادک ها بالا رفته بودند در آسمان و آن بالا در اوج ریز دیده میشدند. دو سه نفری نخ بادبادکشان لامپ های ریز داشت که وقتی هوا تاریک شد منظره خیلی جالبی بوجود آورده بود. من خیلی خوشم آمد و لذت بردم از تماشای بادبادک هوا کردن مردم. امیدوارم روزی بتوانم بادبادکی داشته باشم و هوایش کنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

کنار دریا، مرخصی و آزادی...

در ادامه ی سفر نوروزی امسال، ما از مشهد به سمت تهران و البته از جاده ی شمال حرکت کردیم. جاده ای که من فوق العاده دوست دارم و بنظرم خیلی زیباست و جاذبه های گردشگری زیادی داره. خراسان شمالی و در ادامه استان زیبای گلستان (که تاحدودی مهجور مونده) و بعد هم مازندران. بعضی استانها هنوز اونجور که باید و شاید توسط مردم شناخته نشدن و زیبایی هاشون کشف نشده مونده. نمیدونم علتش چیه ولی این موضوع مزایایی داره و البته معایبی هم. از مزایاش میشه به بکر موندن و حفظ زیبایی ها و البته تمیز و در امان موندن طبیعت از شر انسان زباله ساز و حفظ صداقت و صمیمیت مردم بومی اونجا اشاره کرد. استان گلستان از این دست مناطقه. طبیعت بسیار زیبایی داره. از جنگل گلستان گرفته تا روستاهای کوچیکی که اکثرا ترکمن نشین و سنی نشین هستن تا مزرعه های زیبا و زرد کلزا و کوه های سبز و سر به فلک کشیده. مینو دشت و گنبد کاووس و علی آباد و گرگان و در  نهایت بندر ترکمن و بندر گز، مردم بسیار خونگرم و صمیمی و البته خیلی مهمون نوازی داره.

 

 و اما استان مازندران که معرف حضور همه ی عزیزان هست و بسیار بسیار زیباست هرچند که خیلی مورد کم لطفی مردم و مسافرا قرار گرفته و زباله ست که ریخته شده در ساحل دریا و جنگل های کناره و جاده ها که حقیقتاً زیبایی طبیعت اونجا رو از بین برده متأسفانه. جوری شده که انگار مسئولین استان هم دیگه خسته شدن از بس زباله جمع کردن و تذکر دادن و خلاصه دیگه قضیه رو به حال خودش رها کردن. کاش مردم کمی مهربونتر برخورد میکردن با طبیعت زیبای شمال و اونو از خودشون و خونه ی خودشون میدونستن و انقدر زباله نمیریختن در دامن دشت و طبیعت. مسئله دیگه هم ساخت و سازهای بی رویه در کناره ی ساحل هستش که نمیدونم با چه مجوزی انجام شده و چی باعث شده ساحل زیبای دریا که متعلق به تمام مردم، دقت کنید: تمام مردم، هستش قطعه بندی بشه و تقسیم بشه و در اختیار افرادی خاص، قرار بگیره و جوری بشه که برای رسیدن به آب باید کلی بگردی و نهایتا منطقه محدودی از ساحل قرارداده شده برای تفریح و استفاده عموم مردم که اون هم شلوغ و کثیف میشه طبیعتاً. این دو موضوع واقعا باعث تأسفه و من به شخصه همیشه بهش فکر میکنم و اندوهگین میشم از به یاد آوری این ماجرا...

 

 پی نوشت: عنوان پست نام یکی از کتابهای آقای جعفر مدرس صادقی هستش...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

شهرداری مشهد، خسته نباشید و خدا قوت...

امسال در سفر نوروزی که به شهر مشهد داشتیم نکات جالبی وجود داشت که جا دارد در اینجا مطرح کنم. از همان بدو ورود، متوجه نظم و انضباط حاکم بر خیابانها و البته تمیزی و نظافت شهر شدم و مجسمه ها و اِلمان های مختلف و البته فوق العاده زیبایی در میادین و بلوارها و معابر نصب شده بود که زیبایی شهر را چندین برابر میکرد. ایده های جالب در خلق این مجسمه ها و رنگ های شاد و زنده ی استفاده شده در آنها و مفاهیم دینی، مذهبی و بعضاً نوروزی و یا مردمی آنها به شدت جلب توجه میکرد به شکلی که بدون اغراق یکی از دلنشین ترین بخشهای این سفر برای من تماشای این مجسمه ها بود. این ابتکار و خلاقیت ایجاد شده توسط شهرداری مشهد و تلاش و برنامه ریزی دست اندرکاران جهت برقراری نظم و امنیت شهری با این حجم مسافر و زائر حقیقتا جای تقدیر و تشکر دارد و امیدوارم این طرح در آینده هم ادامه داشته باشد و  همچنین در شهرها و استان های دیگر هم اجرا شود. این هم وبسایت گردشگری شهر مشهد که به همت شهرداری مشهد راه اندازی شده. ببینید و استفاده ببرید...

 

بعدا نوشت: مجموعه ای از المان های شهری زیبای نوروز 93 شهر مشهد را اینجا ببینید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

از شیر مرغ، تا جون آدمیزاد...

من معنی واقعی این جمله رو توو جمعه بازار پروانه درک کردم. میدونین کجاست؟ یه پارکینگ طبقاتی به اسم پروانه توو خیابون جمهوری نرسیده به سعدی. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد، هرچی که بخوای اونجا پیدا میشه. اولین بار دوست قدیمیم، مولود، منو برد اونجا و واقعا خوشم اومد و عاشقش شدم. دنیائیه واسه خودش. چیزای خیلی قدیمی اونجا پیدا میشه، اسباب و وسایلی که معمولا همه ما توو خونه مادربزرگ پدربزرگامون دیده بودیم اونجا هست و آدم رو حسابی میبره به حال و هوای گذشته ها. مثلا اگه مادربزرگتون یه دست استکان گلدار قدیمی داشته باشه که یه دونش شکسته باشه و هیچ کجا پیدا نشه به راحتی میتونید اونجا پیداش کنید و بخریدش. خلاصه به نظر من از اون جاهاییه که هرکسی قبل از مرگش! حتما باید یه سر اونجا رو دیده باشه و بعد بمیره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: یه جاهایی

آش نیکو صفت...

من عاشق آش هستم. همه جورش رو دوست دارم و هیچوقت نمیشه که تمایلی به خوردنش نداشته باشم و دست رد به سینه اون بزنم. یه آش فروشی توو میدون انقلاب هست، ضلع شمال شرقی، یه زیر زمین قدیمیه، به اسم آش نیکو صفت. سالهاست که اونجا آش رشته و آش شله قلمکار و گاهی هم حلیم می پزن و خدا میدونه که چقدر آشهاش خوشمزه ست و چقدر طرفدار داره. تو ماه رمضون و مناسبتا که اصلا باید بری صف بایستی و امکان داره بهت نرسه. خیلی خوشمزست. حتما امتحان کنید.. پشیمون نمیشید...

 

پی نوشت: ظاهرا آش نیکو صفت به خیابان آزادی، ابتدای جمالزاده جنوبی تغییر محل داده.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

در وطن زندانی، بهتر که به غربت میهمانی. من، برمیگردم...

نارمک محله محبوب منه. من عاشق نارمک هستم. محله ای که درش به دنیا اومدم و بزرگ شدم. از چهارراه سرسبز تا تلفنخونه، از سمنگان تا دردشت. محوطه ی محصور این بین عزیزترین جای دنیاست برای من. بنظر من زندگی فقط اون وسط معنا پیدا میکنه. متأسفانه بعد از ازدواج ناچار شدیم جای دیگه ای خونه بگیریم، دور از نارمک و دور از منزل پدری. بی تاب و بیقرار در انتظار بازگشت به زادمحله ام! لحظه شماری می کنم و مطمئنم که بر خواهم گشت، روزی از همین روزها...

 

پی نوشت: نمایی از میدان هفت حوض، نارمک...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
تگ ها: یه جاهایی

خوشمزه ی بی خاصیت...

چیزی خوشمزه تر از یه ساندویچ کالباس پرملاط با خیارشور و گوجه و سس سفید که توو نون باگت پیچیده شده باشه وجود نداره. من عاشق کالباس و ژامبون و مشتقاتشون هستم. یک مغازه ی قدیمی و ساده توو خیابون 12 فروردین، تقاطع جمهوری کشف کردیم که شده پاتوق وقت و بی وقت من و آقای همسر. صاحبش ظاهرا ارمنیه و خیلی وقته که کارش اینه. یه منوی قدیمی قاب شده توو مغازه ش هست که لیست قیمت ساندویچها 10 ریال و 20 ریال داخلش نوشته شده. به همراه ساندویچتون میتونید هر قدر دلتون میخواد ترشی فلفل بخورید. قیمتهاش هم خیلی مناسبه، حتما امتحان کنید خوشمزه خوشمزه خوشمزه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

قطعه ای از بهشت، روی زمین، برای من...

من دیوونه ی محیط شهرکتاب هستم. عاشق اون فضای فرهنگی قشنگ با اون همه کتاب رنگ و وارنگ و اون همه آدم فرهیخته. اون همه لوازم التحریر زیبا یکجا. حتی قدم زدن تو شهر کتاب هم حالمو خوب می کنه و باعث میشه واسه یه مدت کوتاه همه چی رو فراموش کنم و فقط، لذت ببرم. شهر کتاب هفت حوض و شهر کتاب مرکزی تو خیابون شریعتی راسته دست تر هستن برام. ایده ی تأسیس شهرکتاب ها خیلی خوب بوده، خیلی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: یه جاهایی