برگ اضافی...

کتاب "برگ اضافی" منصور ضابطیان رو خوندم. در ادامه ی دو کتاب قبلی، این یکی خاطرات پراکنده ای از سفر به شهرهای مختلف دنیاست. شهرهایی مثل استانبول، زاگرب، بانکوک، بارسلون و خیلی جاهای دیگه که حتی ممکنه اسمش رو تابحال نشنیده باشیم و با خوندن هرکدوم یه نکته از اون منطقه ی دنیارو یاد میگیریم و با رسوم و اتفاقات و اماکن دیدنی اونجا آشنا میشیم. مثلا برای منی که عاشق سفرم اما به هزار و یک دلیل امکانش برام فراهم نیست خوندن این کتاب و البته دو کتاب قبلی آقای ضابطیان خیلی لذتبخشه. سبک نوشتن ایشون به دلم میشینه و همپای ایشون صحنه ها و حال و هوا و اماکن گفته شده در کتاب رو در ذهنم تصویر میکنم. مجموعه ی این سه کتاب میتونه هدیه مناسبی باشه برای یک دوست. اون بخشی از کتاب که شرح بازدیدش از اردوگاه آشویتس لهستان بود برام خیلی جالب بود. و اما جمله ی طلایی این کتاب در باب رسیدن به آرزوها: چه اشکالی داره آدم از بعضی چیزها بزنه و به رویاش برسه؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤

کتاب یا لوازم آرایش...

به نظرم که باز در ایام بی سوژه و داستانی به سر میبریم که همه گیر دادند به کتاب نخواندن مردم و قهر با کتاب و پائین بودن سرانه ی مطالعه در کشور. در اکثر بخشهای خبری رادیو و تلویزیون و روزنامه ها و شبکه های مجازی و اینها راجع به این موضوع صحبت می کنند. تبی که باز تند شده. افراطی به این موضوع می پردازند و به همان سرعت هم سرد میشود و موقتا خاموش. دیروز جایی خواندم که اعلام شده تعداد لوازم آرایش فروشی ها بیش از پنج برابر کتاب فروشی هاست. جالب بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤

نمایشگاه کتاب 94...

گفته بودم امسال نمایشگاه کتاب نمیرم، اما مگه میشه هر روز صبح و عصر دقیقا از جلوی مصلی تهران رد بشم و دلم قیلی ویلی بره در این هوای دل انگیز و جمعیت مشتاق رو اونجا ببینم و نرم؟ نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، سه شنبه عصر زودتر از محل کار زدم بیرون و رفتم نمایشگاه، چه موقع خوبی هم بود، خلوت بود و کلی هم آدم معروف دیدم. چقدر امسال نمایشگاه کتاب رو فعال و پربار دیدم. چقدر انتشاراتی های خوب زیاد شدن، چقدر به کیفیت کتابها و خلاقیت و نوآوری در چاپ و طرح روی جلد و قطع و جنس کاغذ و اینها توجه شده، واقعا لذت بردم. کلی تلاش کردم و در مقابل وسوسه ی خرید کلی کتاب مقاومت کردم و در نهایت سه جلد کتابی رو که در تصویر می بینید خریدم. "شما که غریبه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانی، "شلوارهای وصله دار" رسول پرویزی، و کتاب جدید منصور ضابطیان عزیزم "برگ اضافی" با امضای خودشون که در غرفه نشر ثالث حضور داشتند. آقای ضابطیان رو قبلا هم در مراسمی در فرهنگسرای اندیشه از نزدیک دیده بودم و کتاب "مارک و پلو" رو هم برام امضاء کرده بودن، اما این دیدار غیرمنتظره و ناگهانی درنمایشگاه کتاب بسیار خوشحال کننده بود. آقای سیدعلی صالحی (شاعر)، خانم لیلی گلستان (مترجم) و خانم پوران درخشنده (کارگردان) هم در نمایشگاه حضور داشتن، همچنین پسر مهدی اخوان ثالث رو در انتشارات "زمستان" که مخصوص چاپ آثار این شاعر هست دیدم. نمایشگاه کتاب امسال رو خیلی دوست داشتم، خیلی به من خوش گذشت... 

 

پی نوشت: "کسی تنهاست که کتاب نمی خواند" اون کارت زیبا هدیه ی انتشارات روزنه بود.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

اینجوری هم میشه...

آخه این چه حرکتیه، نه، خدا وکیلی؟؟؟!!!...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳

نمایشگاه نامه...

یک روز در بیستمین نمایشگاه مطبوعات تهران به روایت تصویر:

پوستر اصلی نمایشگاه

غرفه ی نشریات محبوبم، همشهری 

روزنامه اطلاعات، غرفه آرائیشون رو خیلی دوست داشتم

آقایی از جنس روزنامه در حال خوندن روزنامه

پوسترهای فرعی نمایشگاه، قسمت کودکان خیلی جالب بود. نشریات مربوط به بچه هارو کاملا جدا کرده بودن و فضای قشنگی مناسب کودکان ایجاد کرده بودن

خانه ی کتاب

غرفه ی روزنامه ی شهروند

ماهنامه ی طنز و کارتون خط خطی

ماهنامه ی سینمایی فیلم

من صبح پنجشنبه نمایشگاه بودم و کلی آدم معروف هم اونجا بود. دکتر عارف، آقای جنتی وزیر ارشاد، سردار طلایی، علی نصیریان، دکتر میرزاده رئیس دانشگاه آزاد، پروفسور کردوانی، ناصر ابراهیمی و مناجاتی از مربیان فوتبال و خیلی های دیگه. و از همه مهمتر من نیکولای عزیزم رو در غرفه ی روزنامه ی شهروند ملاقات کردم و بسیار شاد و مشعوف شدم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳

چالش کتاب...

زردآلوی عزیزم از من دعوت کرده تا کتابی رو که خیلی دوست دارم معرفی کنم. خیلی هم عالی، به روی چشم. کتابی که این اواخر خوندم و از خوندنش لذت بردم و بسیار دوستش داشتم "عطر سنبل، عطر کاج" هستش که قبلا در این پست راجع بهش نوشتم. اما میخوام از فرصت استفاده کنم و کتابی رو که الان در حال خوندنش هستم معرفی کنم. "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" نوشته ی رضا قاسمی. این کتاب اول در آمریکا منتشر شده و بعدها با تغییراتی در ایران اجازه ی انتشار پیدا کرده و در سال 80 به عنوان بهترین رمان جایزه ی هوشنگ گلشیری و همچنین بهترین رمان منتقدین مطبوعات انتخاب شده. داستانی پیچیده و پر از شخصیت که موقع خوندنش باید تمام حواس آدم جمع باشه، یک لحظه غفلت باعث میشه رشته ی کار از دست آدم در بره و میون اون همه کاراکتر و زمان های مختلف روایت ماجرا گیج و گم بشه. راوی شخصی تبعید شده ست که در اتاقی در طبقه ی ششم یک پانسیون اجاره ای زندگی میکنه و داستان رو در سه زمان مختلف روایت میکنه. یکی زمان حال و ماجراهایی که با همسایگان عجیب و غریب تر از خودش داره، یکی زمان بعد از مرگش که بابت اعمالی که در این دنیا ازش سرزده بازخواست میشه و توضیح میده، و یکی هم زمانی که به عقوبت گناهانی که مرتکب شده در قالب یک سگ به حیات مادی برگردونده میشه. برای من این کتاب تنها جالبه و نه دوست داشتنی. بخشهایی از این کتاب:

... اینطور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگتر که مبادا بهش بر بخورد، از کوچک تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید...

... برای درک حقیقت من به خیال خودم بیشتر اعتماد میکنم تا به آنچه در واقع رخ میدهد. رفتار و گفتار آدم ها چیزی نیست جز پوششی برای پنهان کردن آنچه در خیالشان می گذرد...

...منظره ی ویرانی آدمها غم انگیزترین منظره ی دنیاست. ببینی کسی مثل طاوس میرفته، حالا مرغ نحیفی است، پرش ریخته. ببینی کسی خود را ملکه ای می پنداشته و تو را بنده ای زرخرید، حالا منتظر گوشه ی چشمی است به او بکنی...

...حس شهادت طلبی و مظلومیت که مشخصه ای کاملا ایرانی است، هیچ گاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل می شود به موقع رفع و رجوع کنیم. گذاشته ایم تا وقتی که با کشت و کشتار هم حل نمی شود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳

این مردم نازنین یا شرح خودشیفتگی آقای بازیگر...

کتاب "این مردم نازنین" مجموعه ای بود از شرح برخوردهای روزانه ی رضاکیانیان با مردم کوچه و بازار. بیشتر روایتها خیلی عادی بود و هیچ نکته ی قابل توجهی نداشت و نمیدونم چرا از نظر آقای بازیگر جالب و قابل ذکر بوده. در اکثر روایتها مسئله ی اصلی آقای بازیگر با مردم این بود که آیا ایشون رو شناختن یا نشناختن! اونایی که شناختن چه برخوردی داشتن و اونایی که نشناختن چرا و به چه حقی نشناختن و حتی از نظر ایشون حتما شناختن ولی نشون ندادن و تظاهر کردن که نشناختن!!!!! مگه ممکنه کسی پیدا بشه آقای رضا کیانیان رو نشناسه؟؟!! بطور کلی بازیگرا خودشون رو از مردم عادی کاملا جدا میدونن و این مسئله در این کتاب هم بارها در موقعیت های تعریف شده ی مختلف مشهود بود. من این طرز فکر رو نمیپسندم و کتاب مورد علاقه ی من نبود. در یکی از روایتها آمده که یک نفر که ظاهر آقای کیانیان به نظرش آشنا اومده میره جلو و از ایشون میپرسه ببخشید اسم شما چی بود؟ و آقای کیانیان که مطمئن بوده اون آقا اسمش رو میدونه و بیخودی داره میپرسه در جواب میگه اسمم همونیه که بود، عوض نشده از خود راضی

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳

من و قصه های امیرعلی...

جلد اول قصه های امیرعلی رو خوندم تموم شد. داستان هایی کوتاه پر از اتفاقات بامزه و سوتی های خنده دار و ماجراهای دوست داشتنی. نثر آقای نبویان خیلی خاصه و لغات و اصطلاحات خودش رو داره، مثال و تشبیه هایی بکار برده که تابحال جایی نشنیدیم و بطور کلی سبک نوشتاری جدیدی ارائه کرده. مثلا گاهی تا دو سه خط راجع به یه موضوع دو سه کلمه ای، نوشته و توضیح داده که خوندنش خالی از لطف نیست. اما،،، به نظر من موضوع داستان ها ساخته و پرداخته ی یک ذهن خلاقه که ساعتها پشت میز نشسته و فکر کرده و ماجراهارو به هم بافته و سر و تهش رو به بهترین شکل ممکن به هم رسونده. شاید جرقه خلق داستان ها واقعی بوده باشه اما بقیه اش؟! زندگی واقعی اینطوری نیست. به هرحال من سه جلد دیگه ش رو هم میخونم هر چند که در دسته کتابهایی قرار میگیرن که میخونم تا خونده باشم و نخونده از دنیا نرم، بعله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳

عطر سنبل، عطر کاج...

خواندن کتاب "عطر سنبل، عطر کاج" رو تموم کردم. کتاب مفرح و لذتبخشی که از هر سطرش لذت بردم. این کتاب ترجمه کتاب "Funny in Farsi" نوشته فیروزه جزایری دوما مجموعه ای از خاطرات نویسنده است که از هفت سالگی به خاطر شغل پدر از آبادان به آمریکا مهاجرت کرده و برای همیشه ساکن آمریکا می شود. سرتاسر کتاب ماجراهای جالبی را تعریف میکند که برای فیروزه و خانواده اش در آمریکا اتفاق افتاده و قلم نویسنده به آن رنگ و بوی طنز بخشیده است. ترجمه خوب محمد سلیمانی نیا باعث شده لذت طنز نهفته در هر سطر کتاب از بین نرود. طرح روی جلد کتاب کار یوریک کریم مسیحی هم فوق العاده زیباست. و وجه تسمیه عنوان انتخاب شده برای ترجمه فارسی این کتاب به عطر گل سنبل در سفره هفت سین نوروز ایرانی و بوی درخت کاج که برای سال نوی میلادی تزئین می شود اشاره دارد. این کتاب در دو سال اخیر یکی از پرفروش ترین کتاب های ایران و آمریکا بوده و توانسته خود را به عنوان یکی از برندگان جایزه تربر، معتبرترین جایزه کتاب های طنز آمریکا معرفی کند. بخوانید و لذت ببرید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

برای نهادن و نخواندن چه کتاب، چه یک گونی سیب زمینی...

خیلی تنبل شدم در امر مطالعه. در همین راستا مدتیه که کتابهای مورد علاقه ام رو فقط میخرم و مینهم و منتظر میمانم تا سر فرصت مناسب بخوانمشان. فرصتی که نمیدانم دقیقا کی قراره برسه و چه اتفاقی قراره بیافته تا برسه و اصلا یعنی چی این تقسیم بندی های زمانی مزخرفی که من برای خودم دارم و مثلا اسم یک کدامشان را مناسب میگذارم برای کتاب خواندن!!! و هی بر تعداد کتابهایی که من دوست دارم بخوانم و داشته باشم اضافه میشه و از تعداد کتابهایی که دوست داشتم و دارم و نخواندم کم نمیشه و یه جورایی تعادل در این میانه از بین رفته. اصلاح شو دخترم، ای بابا...

 

همینطوری نوشت: امروز از جلوی یک کتاب فروشی کوچک معمولی رد میشدم. روی یک کاغذ آ4 تایپ کرده بود که درگذشت گابریل گارسیا مارکز نویسنده نامدار و شهیر و فقید و این حرفها را تسلیت عرض میکنیم و کنارش هم یک نوار سیاه کشیده بود و زده بود پشت شیشه. برام جالب بود. فکر کردم که فکر کن زیرش اسامی خانواده های داغدار رو هم می نوشت، بد نبود...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳

قدیمترها با داستان...

وقتی برای شماره های قدیمی همشهری داستانم خواهان و خواستار پیدا می شود ابرو

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳

ویژه نامه نوروزی همشهری داستان...

انتظار هر طرحی رو برای روی جلد ویژه نامه نوروزی همشهری داستان داشتم، الا این تعجب متفکر ابرو دوست نداشتم قهر ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

نوروز خوانی با نشر چشمه...

چه فکر خوبی چه طرح جالبی در آستانه ی نوروز. من بسته ی قفسه ی آبی رو دوست داشتم. به www.icheshmeh.com مراجعه کنید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

مالیخولیای محبوب بهاره رهنما...

کتابی با 8 داستان نسبتا کوتاه که محتوای اصلی تمام آنها عشق است و زن و فراموشی. در تمام این داستانها زنِ ماجرای عاشقانه مورد ظلم واقع شده و ناچار است و ناتوان و مستأصل و درمانده و مرد ماجرا ظالم است و سنگدل و سرد و بی احساس. به جز دو داستان "اردک زرد" و "فلامینگو" که ماجرای آنها خارج از ایران اتفاق می افتد و داستان "اعترافات یک عشق" که مربوط به زمان گذشته است، بقیه داستانها تا حد خیلی زیادی به هم شبیه اند تا جایی که در نهایت شخصیت ها و داستانها با هم در می آمیزد و تفکیک آنها از هم برای خواننده دشوار می شود. توصیف ها و صحنه پردازی ها بسیار هنرمندانه و با پرداختن به ریز جزئیات صورت گرفته و حالات روحی و درونی این زنهای درمانده به بهترین و واقعی ترین شکل ممکن توصیف شده. داستان ها دلنشین است. و پیداست که نویسنده ی این داستانها بسیار عاشق است و احساساتی، به معنای واقعی زن است با تمام مشخصه های زن بودن، و عشق را در عالی ترین شکل ممکن و کاملا ایده آل و آرمانی میخواهد. من داستان "عروس شماره 2" را دوست داشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢

مارک دو پلو...

دومین مجموعه از سفرنامه ها و عکسهای منصور ضابطیان به نام "مارک دو پلو" هم قراره به زودی منتشر بشه. گزارش سفر به کشورهای کنیا، یونان، پرتقال، بلژیک، هلند، آلمان، عراق و برزیل. اینطور که ایشون در صفحه ی فیس بوکشون نوشتن قراره ناشر شرایط سفارش و خرید اینترنتی کتاب امضاء شده رو هم برای علاقمندان یول فراهم کنه. ما که خوشحالیم و اینکه شاعر میگه: ما منتظر دومیش هستیم، هیچ جا نمیریم همین جا هستیم، الان در مورد ما صدق میکنه. این آقای ضابطیان هم آدم جالبیه ها...

 

 

پی نوشت: ممنون از سمیه عزیز ماچ بخاطر اطلاع رسانی در مورد چاپ قریب الوقوع این کتاب که شادی بنده و نوشتن این پست رو در پی داشت...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢

مارک و پلو...

خوندن کتاب جالب و مفرح "مارک و پلو" نوشته ی منصور ضابطیان رو تموم کردم. مجموعه ای از سفرنامه ها و عکسهایی که البته سیاه و سفید و بی کیفیت بودند. به نظر من ضابطیان نویسنده ی حرفه ای نیست و همین نوشته هاش رو برای مخاطب عام دلنشین تر و صمیمی تر میکنه. کتاب، شرح سفرهای ایشون به کشورهای فرانسه، اسپانیا، لبنان، هندوستان، ایتالیا، اتریش، ارمنستان، کره جنوبی و آمریکاست و در هر بخش نکات جالب توجه و هیجان انگیزی راجع به اون کشور نوشته که شاید تابحال نمیدونستیم. برای من این کتاب دوست داشتنی بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢

پدر شوهر عزیز...

خیلی حس خوبیه وقتی اسم یک کتاب رو سرچ میکنم تا راجع بهش اطلاعات کسب کنم و جزو اولین نتایج جستجو نوشته ی پدر شوهر عزیز راجع به اون کتاب میاد بالا. مقاله ها و گزارشات ادبی ایشون سه شنبه هرهفته در صفحه ی دوم ضمیمه ادب و هنر روزنامه اطلاعات چاپ میشه. یه همچین پدر شوهر فرهیخته ای دارم من، بسیار خوشحالم و به ایشون افتخار میکنم. اینجا رو ببینید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢

از گلستان من ببر ورقی...

یه کتاب خوندم به اسم "از گلستان من ببر ورقی". مجموعه نوشته های طنز زنده یاد عمران صلاحی که قبلا در نشریات مختلف چاپ شده بوده. طنزهایی مملو از اشارات و کنایات سیاسی، اجتماعی که برای من چندان جالب و قابل درک نبود. فقط باب پنجم کتاب، در عشق و جوانی، یکی دوتا مطلب جالب داشت مثلا داستان "چی میخواستیم، چی شد" یا "چگونه یک آدم نجیب تبدیل به یک آدم عجیب می شود" رو دوست داشتم...

 

 

پی نوشت: عکس مساعدی از جلد کتاب یافت نشد.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد...

"دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" دومین کتابی بود که از کتابخونه گرفتم و خوندم و بسیار لذت بردم. از وبلاگ دوستان بود که با این کتاب آشنا شدم و بیشتر از همه اسمش و اینکه هرکی خونده بود خوشش اومده بود باعث شد برم سراغش. مجموعه ای از داستانهای کوتاه کاملا امروزی و واقعی که شاید قبلا کمتر سوژه ی نوشتن قرار گرفته بودن. داستانهای "سقط جنین"، "حقیقت روز"، "مرخصی" و "تیک تاک" به نظرم خیلی خوب بود. خوندن این کتاب رو به خواهرم ناهید و همچنین زردآلوی عزیز توصیه میکنم. و البته طرح روی جلد کتاب که میتونست خیلی بهتر از این باشه رو اصلا دوست نداشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢

هایکو کتاب شاعرانه ی من...

فتو بلاگ، بد هم نیست، گاهی که حس و حال نوشتنم نیست...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢

این شماره رو نمیشه از دست داد...

عاشق ویژه نامه هام. ویژه نامه هارو نباید از دست داد. مخصوصا اگه همشهری داستان باشه ویژه ی شب یلدا با این طرح روی جلد اناریِ قرمز و زیبا و دل انگیز. حتی اگه ماهها باشه که به دلیلی، دلایلی، همشهری داستان نخریده باشی. این شماره رو نمیشه از دست داد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢

بهاره رهنمای محبوب من...

سومین مجموعه داستان بهاره رهنما به نام "مالیخولیای محبوب من" چاپ شد و من در همون اولین روز توزیع بصورت کاملا داغ داغ خریدمش. خوشحالم. بعد از خوندن راجع بهش خواهم نوشت...

 

 

(قبلاً نوشته)

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢

حتی وقتی می خندیم...

با عضویت در نزدیکترین کتابخونه ی عمومی محل، باز کتابخوون شدم و به عنوان اولین کتاب، مجموعه داستان کوتاهِ کوتاه "حتی وقتی می خندیم" فریبا وفی رو خوندم. بعضی از داستانهاشو خیلی دوست داشتم و بعضی دیگه رو نه. به نظرم "زن ها" فوق العاده بود، از اون داستانهایی که آدمو به فکر فرو میبره. "خدو"، "سازی برای من" و "باز هم بگو مادام" هم خوب بودن و اولین داستان، "حتی وقتی می خندیم"، رو هم دوست داشتم...

 

 

وقتی همه چیز مشترک می شود، اختصاصی بودن یک چیز لذت خاصی به آدم می دهد... از داستان دوم- راز

(اینجا رو هم ببینید)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢

قیافه اش همه چیز را همینطور قایم میکرد...

جلد شماره آذر همشهری داستان رو دوست ندارم، غم و غصه تووشه ناراحت من البته چند ماهی هست که بنا به دلایلی همشهری داستان نمیخرمافسوس اما چیزی از ارادتم بهش کم نشده یول هرماه چند روز زودتر از اینکه مجله چاپ بشه و رو پیشخون بیاد تصویر روی جلدش برام ایمیل میشه. منم که عاشق و شیفته ی تصویرهای روی جلد خیال باطل میرم توو بحرش و کلی واسه خودم نقد و بررسیش میکنم. بعله یه همچین آدمیم من...

 

 پی نوشت: این پست من رو به حساب تب فراگیر همشهری داستانی اینروزهای فضای مجازی نذارین، که هر وبلاگی رو باز میکنی پستی راجع به همشهری داستان داره معمولا. چون از پرداختن به موضوعی که تب شده خوشم نمیاد. من از دیدگاه تصویر روی جلد شناسی! این پست رو نوشتم واگرنه که نظر و علاقه ام راجع به این کتاب محبوب رو حدود دوسال پیش نوشتم که میتونید اینجا بخونیدش...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢

همه نوع تعمیرات دماغ پذیرفته می شود...

اینکه توو اتوبوس و مترو کتاب یا مجله دستت بگیری و بخونی باعث میشه زمان برات سریعتر بگذره و مسیر کوتاهتر به نظر بیاد و ترافیک و شلوغی ماشینها و ازدحام جمعیت آدما و ایضا سروصدای فروشنده های داخل مترو کمتر اذیتت کنه و ضمنا استفاده بهینه از وقت هم صورت میگیره یول در همین راستا من این چند روز در مسیر شرکت تا خونه مجموعه داستان ایرانی همه نوع تعمیرات دماغ پذیرفته می شود نوشته نقی سلیمانی رو خوندم. انتخاب خودم نبود، کتاب مال خواهر شوهر عزیز بود که کنجکاو شدم بخونمش اما خوشم نیومد و سبک و سیاق مورد علاقه ی من نبود. توو بعضی از داستانهاش انگار نویسنده میخواست مفهوم خاصی رو برسونه اما موفق نبود، بعضی جاها زیادی از حد به جزئیات غیر ضروری توجه کرده بود و داستانها هیچ جذابیتی برای خواننده ای که من باشم نداشت. از اون کتابهایی که فقط خوندم که خونده باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢

لطفا گوسفند نباشید...

این کتاب رو پشت ویترین کتابفروشی های میدون انقلاب دیده بودم و عکس روی جلدش به نظرم جالب اومده بود. چند روز پیش توو کتابخونه ی پدرشوهر عزیز (ایشون خیلـــی کتاب دارن) دیدمش و برش داشتم به خوندن. گردآوری بی سلیقه ی یک سری جملات قصار و پند و نصیحت و مطالبِ همه چی خوبه و همه چی آرومه و ... بود. فقط یه بخشش تستهای روانشناسی بود که اونو دوست داشتم. یه عالمه تست خود شناسی و روانشناسی سرگرم کننده...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢

از قر و قمبیل های قلمی بی قال و قیل...

از قر و قمبیل های قلمی بی قال و قیل اسم کتابی از بزرگمهر حسین پور، کاریکاتوریست معروف، هستش که مجموعه کمیک استریپ هایی رو که برای نشریه 40 چراغ میکشیده جمع آوری و بصورت کتاب چاپ کرده. کتاب بامزه و خوش آب و رنگی که تمام صفحاتش گلاسه ست و با ارزش و دوست داشتنیه. من چاپ چهارمش رو خریدم و دیشب تمامشو خوندم هرچند که همچنان کارتونیست محبوبم مانا نیستانیِ و کتاب پازل عاشقانه آقای کا برام بی رقیب در رتبه اول کمیک استریپ ها قرار داره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢

بعضی ها هیچوقت نمی فهمن...

عموی مدیرعامل عزیز فوت شده و امروز کل آقایون شرکت رفتن تشییع جنازه. ماهم از صبح سرمون حسابی خلوته و بیکار هم که زمان نمیگذره. منم کتاب بعضی ها هیچوقت نمی فهمن رو که چند وقت پیش دانلود کرده بودم خوندم. ااااای. نوشته ی برف پانخورده وجود نداره رو دوست داشتم.

اینم یه جمله ناب از این کتاب: جماعت کارمند به حقوق ناچیزش بنده و بر اعتقاد خلل ناپذیرش به این که بدون اون همه کارا میخوابه یول ...

 

پی نوشت: زردآلوی عزیز در وبلاگش این کتاب رو معرفی کرده بود.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢

بگو آآآآ...

کتاب بگو آآآ: روایت یک شغل رو خوندم. خیلـــی وقت بود انقدر با عشق و علاقه و سریع کتاب نخونده بودم. علتهای زیادی داشت. اول اینکه من ارادت خاصی به گروه مجلات همشهری علی الخصوص کتاب داستان همشهری دارم و این کتاب هم در واقع مجموعه خاطرات یک شغل چاپ شده در کتاب داستان در مدت دو سال هستش که بصورت یکجا و خیلی با سلیقه جمع آوری شده. دیگه اینکه کتابایی که بصورت مجموعه نوشته های کوتاه باشن رو خیلی دوست دارم که اینم از کم حوصلگی من در خوندن متون طولانی ناشی میشه. مورد دیگه رنگ جلد کتاب و منی که عــــاشق رنگ هستم. به جلد این کتاب نگاه کنین، خودش داره میگه بیا منو بخون. بعضی قسمتاشو بیشتر دوست داشتم، مثلا پزشک زنان یا نگهبان کارگاه ساختمانی بنظرم خیلی خوب بود، ولی مهندس برق قدرت رو زیاد دوست نداشتم.

ضمنا عکس این پست کار خودمه. الهام گرفته از وبلاگ امروز لی لی چی میخونه  و با تشکر از لی لی عزیزم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢

هرچندهفتهیکبارنامه ی همشهری جوان...

همشهری جوان خریدنهای من از هرهفته به هر چند هفته یکبار تقلیل پیدا کرده. قیمت مجله و کم حوصلگی خودم و جا نداشتن برای نگهداشتن و خلاصه اینها از دلایلشه که باعث تأسفه اما فعلا چاره ای نیست. شماره ی 395 رو خریدم. احسان رضایی یه یادداشت نوشته بود به اسم بیایید رمان بخوانیم، در مورد اینکه مطالب طولانی روزنامه ها و مجلات در حال کم و کمتر شدن هستن و جای خودشونو به تیترهای چند کلمه ای و خبرهای چند جمله ای میدن که علتش هم سرعت زندگی ماشینی و عجول شدن مردم در کسب سریع اخبار و تلویزیون و اینترنت و اینها هستش که مردم و علی الخصوص جوونارو در خوندن تنبل کرده. راست میگفت. داشتم فکر میکردم رمانهای قدیمی و مشهور و قطور در این اوضاع و احوال آیا بازهم خواننده ای دارن؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱

کتاب کوچک سلامتی...

اینو دیروز خوندم. جالب بود. راجع به موضوعی که حتی اسمش رو هم نشنیده بودم. آیورودا. نظام درمان سنتی هند با قدمتی 5000 ساله که ریشه ی همه ی بیماری هارو در سیستم گوارشی بدن میدونه و 3 نوع طبع برای آدم تعریف میکنه که عبارتند از: واتا، پیتا و کافا که هرکدوم ویژگی های خاص خودشون رو دارن. در وجود هرکس یکی از این طبایع غالب هستش که بر اون اساس باید ببینه چه نوع تغذیه و سبک زندگی و دارو و درمانی براش مناسبه و با رعایت کردن اون همیشه سالم و سلامت زندگی کنه. جالب بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱

تلخ، مثل حقیقت...

یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود... یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟» گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد...!


عشق روی پیاده رو (مجموعه داستان)/ مصطفی مستور
 
 
  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱

ویژه نامه ی نوروز 91 همشهری جوان...

رفتم دم دکه ی روزنامه فروشی روبروی شرکت کیک بخرم واسه صبحونه که دیدم ویژه نامه ی نوروزی همشهری جوان اومده رو پیشخون. کلی ذوق کردم. عاشق ویژه نامه ها هستم. مخصوصاً اگه نوروزی باشه و اینکه یه cd از آهنگ های قدیمی هم به عنوان هدیه ی نوروزی روش باشه. نوروز شده. خوشحالم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

به میهمانی فرهنگ و هنر دعوتم...

دیروز تصمیم گرفتم به خودم جایزه بدم. احساس خوبی داشتم و دلم خواست خودم رو خوشحال کنم. این بود که رفتم دکه ی روزنامه فروشی جلوی شرکت و چند جلد از مجلات همشهری، نشریات محبوبم رو باهم خریدم.

 

  

راستش خیلی وقت بود که از دنیای خوندن جراید و مطبوعات و اخبار و اطلاعات و حوادث و حواشی دور و برم دور افتاده بودم. یه جورایی توو باغ نبودم انگار و احساس خیلی بدی داشتم. یه مدت خیلی طولانی که هرهفته همشهری جوانو میگرفتم و میخوندم خیلی به روز بودم و در مورد همه چی لااقل شنیده بودم و اطلاعاتی هرچند مختصر داشتم. وقتی کسی راجع به ماجرایی صحبت میکرد یا تلویزیون خبری چیزی پخش میکرد منم پیش زمینه ای در مورد اون مطلب داشتم و میتونستم مختصری اظهار نظر کنم ولی این اواخر کاملا پرت بودم و فقط نگاه میکردم و گوش میدادم. خلاصه خووب نبود ولی تصمیم گرفتم برگردم و دوباره برم در بطن ماجرا و اتفاقات. همه مجله هایی که دیروز گرفتم مال گروه مجلات همشهریه که من عاشقش هستم واقعا. به بهترین نحو ممکن اطلاع رسانی میکنه. هیچوقت از خوندن مجله هاش خسته نمی شی. مختصر و مفید تورو درجریان همه چیز قرار میده و اطلاعات کاملا مفید و کاربردی در اختیارت میذاره. جوان و تندرستی هفته نامه ست. داستان و 24 و آشپزی مثبت ماهنامه. دوتای اول هر کدوم 500 تومانه، داستان و 24 هرکدوم 2000 تومان و آشپزی 800 تومان. به نظرم ارزشش رو داشته باشه که اینقدر هزینه کنی و  در ازاش کلی تأثیر و انرژی مثبت بگیری. دستشون درد نکنه. خسته نباشید میگم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

1001 راز خانه ی تو...

امروز تعطیل که شدم از شرکت رفتم انقلاب گردی و این کتاب رو واسه خودم خریدم. مال نشر حوض نقره ست. نمی دونم چرا از جلدش خوشم اومد ولی محتواش اون چیزی که فکر میکردم نبود. راجع به نکته های زندگیه ولی چون ترجمه ست و تألیف نیست یه جورایی غریبه و انگار تو زندگی ما نمیتونه کاربردی باشه. واسه اجنبی هاست نیشخند 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

مطالعه ی اجباری...

دوتا کتاب در دست خوندن دارم. اولی فنون مذاکره تألیف محمدرضا شعبانعلی و دومی مدیریت منابع انسانی نوشته دکتر اسفندیار سعادت. فنون مذاکره رو به درخواست مدیرعامل محترم قرار شد که همه ی کارمندای شرکت بخونن و دومی رو هم خودم از شرکت آوردم چون بنظرم خوندنش مفید فایده اومد. البته توو محیط مزخرف شرکتی که من دارم کار می کنم این اصول و فنون و مدیریت و ترفندها هیچکدوم جواب نمیده. امتحان کردم که میگما. خدا آخر و عاقبتمون رو بخیر کنه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

نثر دوست داشتنی من...

بهاره رهنما رو خیلی دوست دارم. از خیلی سال پیش که در سریال "در شهر" شبکه تهران بازیش رو دیدم،  تا وقتی با وبلاگش آشنا شدم و نوشته هاش رو همیشه دنبال کردم، تا الان که کتابهاش رو خوندم و بسیار لذت بردم. خوندن این دوتا کتاب رو به دوستای عزیزم توصیه می کنم و البته برای هدیه دادن هم گزینه های مناسبی هستن، اگر که طرفتون آدم فرهیخته ای باشه البته چشمک

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠

برای کتاب داستان همشهری...

نمی دونم با کتاب داستان همشهری آشنا هستین یا نه. ولی باید بگم که من عاشقش هستم. ناگفته نماند که من کلا علاقه و ارات خاصی به گروه مجلات همشهری دارم. جوان، داستان و آشپزی! رو البته بیشتر از بقیه دوست دارم. همشهری جوان مجله ای بود که منو به خوندن علاقه مند کرد. از شماره 13 بود که باهاش آشنا شدم و شروع کردم به آرشیو کردن و بماند که دردناکترین خاطره ام دور ریختن کل آرشیو همشهری جوانم (حدود 200 شماره) از درد نبود جا! هست که ترجیح میدم یادش نیفتم. و اینکه 1000 بار با شماره های دفتر مجله تماس گرفتم تا لااقل بیان آرشیوم رو ببرن که حیف نشه ولی متأسفانه هیچ کس جوابگو نبود.

اما همشهری داستان که دنیائیه واسه خودش. از شماره 1ش رو دارم. امیدوارم روزی نرسه که کمبود جا باعث انهدام این کتابهای کوچک دوست داشتنی ام بشه. و البته امیدوارم این روند گرون شدن گاه و بیگاه این کتاب ادامه نداشته باشه و مجبورم نکنه اونو از سبد خرید ماهانه ام حذف کنم. زندگی کارمندی شرایط و ضوابط و خط قرمزهای خودش رو داره آخه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠