خانوم کارمندی که من باشم...

نزدیک خونمون یه آرایشگاه زنونه هست، قدیمیه و سرشون همیشه شلوغه و کسب و کارشون پر رونق. خانوم آرایشگر منزلش دقیقا طبقه ی بالای آرایشگاهه. چند بار ایشون رو دیدم که از آرایشگاه بیرون اومده و شاد و شادان از درب کناری رفته خونه ش یا بالعکس. صبح از جلوی آرایشگاه رد میشم، با خودم فکر میکنم اینکه خونه ی آدم به محل کارش نزدیک باشه واقعا نعمتیه. و به خودم فکر میکنم که هر روز صبح حدود یک ساعت و نیم و عصر ها دو ساعت در شلوغترین و پر ترافیک ترین ساعات اتوبانهای تهران و در وحشتناکترین اتوبانهای تهران در راه هستم که از خونمون در شرق شهر برم به محل کارم در شمال غرب شهر. و این ساعت ها و دقیقه ها رو جمع میزنم که در روز چقدر میشه و در هفته چقدر میشه و در ماه و در سال و  در عمر من. منی که به شدت دغدغه ی وقت دارم و استرس زمان. درگیر این محاسبات هستم و اندیشه میکنم که دقیقا چیکار دارم میکنم و چی از دست میدم و در ازاش چی به دست میارم. مثل همیشه به اینجا که میرسم مغزم هنگ میکنه. خودم رو خوب میشناسم که آدم بیکار بودن و توو خونه نشستن نیستم. من عاشق کارم هستم، محیط کارم رو عاشقانه دوست دارم. و تنها مشکلم این مسافتهای دور، این در راه بودن های طولانیه و نه حتی ساعات کاری که در شرکت میگذرونم و انقدر غرق در کار هستم که متوجه گذر اون 8 ساعت نمیشم اصلا. برعکس زمانهایی که در راه هستم و هر ثانیه ش به اندازه ی یک سال برام کش میاد. این افکار تمومی نداره، اتوبوس با سرعت از کنارم رد میشه و من چند متر باقیمونده تا ایستگاه رو میدوم و میپرم توو اتوبوس و باز مثل هر روز فکر و خیال ها رو به دست باد میسپرم. باید ساعت 9 توو شرکت باشم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳

کارمندانه...

این دو سه روز گذشته سرم خیلــــــــــی شلوغ بود، به هیچ کاری نرسیدم از جمله به روز کردن وبلاگ عزیز. سه شنبه شب از طرف شرکت به یک همایش کاری دعوت بودیم، همایش سالانه اتحادیه صادرکنندگان فرآورده های نفتی در سالن همایش های صدا و سیما به صرف شام. یک بخش نمایشگاهی کوچیک هم داشت که ما هم غرفه داشتیم. دوشنبه مشغول تدارکات حضور و چهارشنبه هم مشغول جمع آوری و ساماندهی وسیله ها بودیم. بماند که چقدر اذیت شدیم و روز چهارشنبه برای خروج وسایل از سازمان مخوف صدا و سیما!!! چه آزارها کشیدیم و چه چیزها دیدیم و شنیدیم که از تعجب چهارشاخ روی کله ی مبارکمون سبز شد، بماند. اما حقیقتا سه شنبه شب خیلی خوش گذشت و از اون مراسمهای به یاد موندنی شد. آقای "اسماعیل آذر" مجری برنامه های مشاعره ی تلویزیون مجری مراسم بود و از یکسری صادرکنندهای نمونه ی فرآورده های نفتی هم تقدیر و جایزه بهشون تقدیم شد. متاسفانه نتونستم گزارش تصویری قابل ارائه ای از مراسم تهیه کنم چشمک انشالا فرصت های بعدی...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳

صبحآنه...

اینایی رو که صبحها توو وسایل حمل و نقل عمومی چرت میزنن دوست ندارم. انرژی منفی از خودشون متصاعد میکنن. مثل هم اتاقی ناگزیرم که هرروز صبح دیرتر از ساعت مقرر با چشمای پف کرده میاد سر کار و اولین جمله اش اینه که: خستــــــــــــــــــــــــــــه ام، خوااااااااااااااااااااااااااابم میاد و از سر صبح تا آخر وقت کاری کنار گوش من خمیازه میکشه قهر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳