رفتن، یا نرفتن؟ مسئله این است...

چند شب پیش عروسی یکی از آقایون محترم همکار بود. به همه پرسنل کارت داده بود و همه رو دعوت کرده بود. روز قبلش بچه ها هی میریم نمیریم و بریم نریم میکردن و هرکس نظری داشت و دلیلی میاورد. من خودم که خیلی دلم میخواست برم اما بنا به دلایلی آقای همسر مخالفت کرد و نشد که شرکت کنیم. فردای عروسی اومدیم و دیدیم که هیچ کس نرفته و از حدود بیست، سی نفری که دعوت بودن فقط دو سه تا آقا اونم از مدیران شرکت در مراسم حضور پیدا کرده بودن. امروز آقای داماد اومدن شرکت و دلخوری و ناراحتی ناشی از عدم حضور همکاران در مراسم عروسی کاملا در چهره و رفتارشون پیداست. من بهش حق میدم و خیلی هم ناراحت شدم از دیدن این وضعیت. یاد عروسی خودم افتادم که چقدر دلم میخواست و برام مهم بود همه کسانی که دعوت کردیم بیان و از دیدن هرکدومشون در سالن چقدر خوشحال میشدم. واقعیت اینه که وقتی آدم رو برای حضور در مراسمی دعوت میکنن و چه بسا کارت هم میدن، برای آدم ارزش قائل میشن و احترام میذارن و انتظار دارن و روی حضورش حساب میکنن، و درستش اینه که آدم به هرقیمتی شده ولو برای مدتی کوتاه بره و در مراسم حاضر بشه، یه جورایی وظیفه و احترام متقابل هستش. و اگر مشکلی باشه و واقعا نشه رفت به اون مراسم باید قبلش اطلاع رسانی و تشکر و عذرخواهی بشه. الان دچار عذاب وجدان هستم من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤

ما و انارگل و بازار گل...

در راستای پست قبلی یه نکته جالب عرض کنم خدمتتون یول پنجشنبه عصر بعد از شرکت، من و همسر جان رفتیم فروشگاه "انار گل" در میدون ولیعصر تا گشت و گذار و خریدی داشته باشیم مژه روز جمعه که ما بازار گل بودیم این آقا و خانوم محترم که تصویرشون رو می بینید اونجا میون غرفه های گل میگشتن و یه نفر دیگه با دوربین حرفه ای ازشون عکس میگرفت متفکر تیپ اینا جلب نظر کرد و من گفتم که لباسهای انارگل رو پوشیدن ابرو نگو که اینها دقیقا مدل های انارگل هستن و امروز که داشتم سایتشون رو چک میکردم دیدم این عکسهارو گذاشتن روی سایت نیشخند و همونطور که با فلش روی عکس اول مشخص کردم، ما دقیقا همونجا سمت راست خارج از کادر عکس ایستاده بودیم زبان من گلدون شمعدونی ام رو از همینجا خریدم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳

تاکسی یا شخصی؟؟؟

میدون صنعت، ابتدای بلوار فرحزادی، یه سری تاکسی خطی داره به مقصد فرحزاد که مسیر شرکت منم هست و هر روز سوار میشم. ماشینها همه تاکسی هستن و مرتب و منظم همیشه حضور دارن. مسیریه که مسافرش زیاده و هیچوقت بیشتر از یکی دو دقیقه طول نمیکشه تا ماشین پر بشه و حرکت کنه. اما یه عده هستن که ترجیح میدن درست همونجا کنار ایستگاه تاکسی سوار ماشین شخصی های گذری بشن. شاید نگران این هستن که اگه بنشینن توو تاکسی ممکنه دیر پر بشه و وقتشون تلف بشه. طفلک راننده تاکسیا از این موضوع خیلی حرص میخورن و گاهی با مسافرایی که اینکارو میکنن یا شخصی هایی که اونجا مسافر سوار میکنن درگیر میشن. به نظر من حق با راننده تاکسیهاست. کار این مسافرای عجول درست نیست. کاش این نکات به ظاهر بی اهمیت اما در واقع مهم و تأثیر گذار رو رعایت کنیم. کاش اصول و آداب شهروندی رو خودمون درست به جا بیاریم...

 


  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳

از رنجی که می بریم...

چشمتون روز بد نبینه من نمیدونم آدرس ایمیلم کی کجا چجوری لو رفته هر روز صبح که بازش میکنم می بینم 50 تا ایمیل تبلیغاتی هرزنامه اومده برام اعصاب و روانم رو به هم میریزه. اونم چه تبلیغاتی، لامپ رقص نور، کمربند چربی سوز، کیف پول جادویی، داروهای گیاهی افزایش مهر و محبت، روغن معجزه آسا، آچار چند منظوره ی همه کاره، چراغ قوه، دستکش، خرد کن، چاق کننده، لاغر کننده، افزاینده و کاهنده ی طول و عرض و ارتفاع و حجم و محیط و مساحت و خلاصه هرچی که فکرش رو بکنید. فرستنده هاشون هم هرکدوم اسم یه دختره، آیناز، ساناز، گلناز و مهناز و نیناز و ... یعنی من این شکلی ام الان کلافه عصبانی گریه 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳

آقای رئیس جمهور سابق...

بله، بنده پنجشنبه بعد از ظهر بعد از اینکه رفتم میلاد نور پاساژ گردی، خوشحال و خندون و خرامان داشتم برمیگشتم خونه، رسیدم میدون هفت حوض که ناگهان آقای رئیس جمهور سابق و هیئت سه نفره ی همراهشون از مقابلم رد شدن، از مسجد النبی اومدن بیرون و در چند قدمی من سوار یک پژو 405 شدن، دستی تکون دادن و رفتن. البته میدونستم که ایشون ساکن نارمک و هم محله ای ما هستن، حتی چند بار از جلوی خونشون هم رد شده بودم اما اینکه درست از کنار هم رد بشیم، بسی هیجان انگیز بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

نمایشگاه نامه...

یک روز در بیستمین نمایشگاه مطبوعات تهران به روایت تصویر:

پوستر اصلی نمایشگاه

غرفه ی نشریات محبوبم، همشهری 

روزنامه اطلاعات، غرفه آرائیشون رو خیلی دوست داشتم

آقایی از جنس روزنامه در حال خوندن روزنامه

پوسترهای فرعی نمایشگاه، قسمت کودکان خیلی جالب بود. نشریات مربوط به بچه هارو کاملا جدا کرده بودن و فضای قشنگی مناسب کودکان ایجاد کرده بودن

خانه ی کتاب

غرفه ی روزنامه ی شهروند

ماهنامه ی طنز و کارتون خط خطی

ماهنامه ی سینمایی فیلم

من صبح پنجشنبه نمایشگاه بودم و کلی آدم معروف هم اونجا بود. دکتر عارف، آقای جنتی وزیر ارشاد، سردار طلایی، علی نصیریان، دکتر میرزاده رئیس دانشگاه آزاد، پروفسور کردوانی، ناصر ابراهیمی و مناجاتی از مربیان فوتبال و خیلی های دیگه. و از همه مهمتر من نیکولای عزیزم رو در غرفه ی روزنامه ی شهروند ملاقات کردم و بسیار شاد و مشعوف شدم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳

چالش سطل یخ...

این داستان خالی کردن یک سطل آب یخ روی سر مثلا در راستای حمایت از بیماران مبتلا به بیماری عصبی ALS هم حکایت جالبی است که این روزها بدجوری در بین افراد مطرح و پولدار و هنرمند و ورزشکار و سیاسیون و علمیون و رجال و نسوان داخلی و خارجی مطرح شده. هرکس یک سطل آب یخ روی خودش خالی میکند و اسم سه نفر دیگر را میبرد و در واقع آنها را به شرکت در این چالش دعوت میکند. دعوت شدگان ظرف 24 ساعت میبایست همین کار را انجام دهند و فیلمش را در شبکه های اجتماعی منتشر کنند یا به جای آن 100 دلار برای کمک به بیماران ALS پرداخت کنند. در ایران البته جنبه ی فان این ماجرا پررنگ تر است و هدف اصلی کمک به بیماران در حاشیه قرار گرفته. افراد زیادی این کار را کرده اند و این زنجیره همچنان ادامه دارد. کافیست سری به شبکه های اجتماعی بزنید تا فیلمها و روش های بامزه ی ابتکاری که افراد مطرح برای ریختن آب روی سرشان استفاده میکنند ببینید...

 

پی نوشت: از ایرانیهای شرکت کننده در این چالش میتوان به همایون شجریان، مهناز افشار، ترانه علیدوستی، علی کریمی، شهرام محمودی، فرزاد فرزین، محسن یگانه، بهرام رادان، رامبد جوان، پیمان معادی، ابی، گوگوش و خیلیهای دیگر اشاره کرد.

راجع به بیماری ALS اینجا بخوانید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳

امتیاز گرفتن، امتیاز دادن...

شرکتی که من درش کار میکنم جوریه که بحمداله باب سوء استفاده توش بدجوری بازه. آقای مدیرعامل محترم از اونجائیکه بسیار مهربان و بخشنده و البته ساده دل هستن اصولا به کسی نه نمیگن و دست رد به سینه ی کسی نمیزنن. اینه که هر روز با سیل عظیمی از درخواست ها و عریضه ها و التماس دعاها از سوی پرسنل و در و همسایه و دوست و آشنا و ارباب رجوع مواجه هستن که کوله بار مشکلاتشون رو میبرن پیشش و سفره ی دل زندگانیشون رو باز میکنن و چند دقیقه بعد با یک مشت امتیاز خوشحال و خندون با نیش تا بناگوش باز از اتاقش میان بیرون. اخبار و اطلاعات در شرکت به لطف حضور خانوم سرآشپز دوست داشتنی که مدام بین اتاقها و واحدها در رفت و آمد هستن و با همه سلام و علیک دارن و صمیمی هستن و به قول اون شاعر معروف که می گه "گر بر سر دیوار یکی پشه بجنبد، جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست" از تمام اخبار اطلاعات و زوایای پیدا و پنهان مسائل به روز و به لحظه خبردار هستن، به بهترین شکل ممکن و بدون کمترین تحریف جابجا میشه. من اما ساکت ترین و بی حاشیه ترین و در عین حال باسابقه ترین کارمند این شرکت هستم. سرم به شدت به کار خودمه و به هیچ وجه وارد این بازیها نمیشم. سعی میکنم همیشه شنونده باشم و به جز امور کاری حرف و سخنی با هیچ کس ندارم و همه هم به این موضوع اذعان دارند. اما دیگه این اواخر چیزهایی دیدم و شنیدم بسیار تعجب برانگیز و حیرت آور. که آخه آدما چقدر با هم فرق دارن، بعضیها چقدر پررو و بی عزت نفس هستن. چقدر طلبکار و سودجو و فرصت طلب هستن. واسه یه موقعیت یا یه امتیاز به هر قیمتی چه کارها که حاضر نیستن بکنن و چه بهایی که حاضر نیستن بپردازن. چقدر ماهرانه واقعیت ها رو وارونه جلوه میدن و از ضعف ها و مشکلات خودشون ظاهری موجه و قابل ترحم میسازن. امروز واقعا متعجبم از امتیازهایی که آروم و بی سر و صدا داره اینجا رد و بدل میشه، لیاقت ها و شایستگی هایی که نادیده گرفته میشه، ضد ارزش هایی که به ارزش تبدیل میشه و بی عدالتی هایی که در حق بعضی ها روا میشه. آدم ها گاهی میتونن خیلی با هم فرق داشته باشن. این خیلی که میگم یعنی خیلــــــی ها، و من تنها نظاره گر خاموش و متفکر و متأسف این ماجرا هستم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳

اینجا ایران، بازهم سانحه ی هوایی...

دیروز باز هواپیمایی سقوط کرد و عده ی زیادی از هموطنان بی گناه جان خودشون رو به سادگی از دست دادند، اما مهمترین خبر بخشهای مختلف خبری صدا و سیما و باقی رسانه های کشور این نبود بلکه مثل همیشه جنگ غزه و مقاومت مردم فلسطین در برابر اسرائیل غاصب جنایتکار و دخالت آمریکای خونخوار و نقش داعش در این میانه و حماس و لبنان و سوریه و این مزخرفات بود. گاهی گداری هم خبر سقوط هواپیما بصورت زیر نویس نصفه و نیمه از پائین صحنه های جنگ و قتل و غارت کشورهای دوست و همسایه در شبکه خبر رد میشد. جای بسی تأسف است، دل آدم به درد می آید. این حادثه هم خیلی زود فراموش می شود، به یک مشت عدد و رقم و آمار تبدیل می شود در دل تاریخ پر فراز و نشیب و سانحه خیز این مملکت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳

مرگ چقدر نزدیک است گاهی...

و من چقدر از فوت ناگهانی حسین معدنی مربی جوان والیبال کشورمون متأثر شدم ناراحت بنده خدا تا همین چند وقت پیش کنار بچه ها توو زمین بود، در عرض چند روز مریض شد و بستری شد و تموم کرد. ظاهرا خیلی هم خوش اخلاق و مثبت و پرانرژی بوده و بچه های تیم خیلی دوستش داشتن. امروز از طرف فدراسیون والیبال مراسم درخور و شایانی برای تشیع جنازه ی ایشون برگزار شد. عکسهارو اینجا ببینید. روحشون شاد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳

در موج سفر غرق نشیم صلوات...

خوب، چهار روز تعطیلیه و ملت همیشه حاضر در صحنه و پشت صحنه و کوه و کمر و جاده، رهسپار سفر میشن. چرا که نه، بلاخره کل سال رو کار میکنیم و زحمت میکشیم خسته میشیم یه مسافرتی هم بر بدن بزنیم ضرر نداره. ما هم قراره بریم ولی کجاش هنوز معلوم نیست یعنی قطعی نشده. بریم و برگردیم خدمتتون عرض خواهم کرد، انشالاه که خیره. از طرفی فردا مقارن با عید سعید فطر سومین سالگرد ازدواج من و همسر جان هم هست، یعنی ما 5 مرداد 89 عقد کردیم و 7 مرداد 90 عروسی. لذا با توجه به رهسپاری فردا صبح به مقصدی نامشخص که طلب میکنه امشب بار و بنه و چمدون و وسایل جمع کنیم و کلی کار داریم تصمیم دارم امشب یه جشن کوچولوی دونفره برگزار کنم و در همین راستا تهیه ی کیک و کادو و مخلفات هم به کارهای امشبم اضافه میشه. یعنی مدیونید اگه فکر کنید من وقت سر خاروندن داشته باشم. دوستای گلم عید فطر رو به همتون تبریک میگم و از خدا مثل همیشه براتون شادی و سلامتی و موفقیت میخوام. تعطیلات بهتون خوش بگذره، مواظب خودتون باشید...

 

پی نوشت: عنوان این پست از تیتر دیروز روزنامه ی همشهری می باشد.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳

عجــــــــــــب...

خیلی جالب است که من شدیدا علاقمند والیبال باشم و این روزها به شدت پیگیر مسابقات لیگ جهانی و کلی عالمه هم هیجان داشته باشم و تیم والیبال ما چند روز پیش تیم قدرتمند برزیل را در خانه شکست داده باشد و صبح از برزیل برگشته باشد و در اخبار عصر  هم گزارش بازگشت شکوهمندانه ی اعضای تیم را در فرودگاه امام دیده باشم و کلی ذوق کرده باشم آنوقت شب که با همسر عزیز برای انجام کاری بیرون رفته باشیم و دست در دست هم با عجله در پیاده رو مشغول راه رفتن باشیم سامان فائزی با آن قد دو متر و چهار سانتیمتری گرمکن بر تن درست از کنار ما رد شود و در چشمان ما زل بزند و نگاه من گیر کند در نگاهش و بعد که رفت یک ااااا کشدار بگویم و رو به همسر عزیز کنم که شناختـــــی؟؟؟ سامان فائزی بود...

 

پی نوشت: قبلا شنیده بودم که ایشون بچه ی نارمک هستن...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳

یک تجربه ی دلچسب، یک تجربه ی دلنچسب...

دلچسب: یه تابلو داشتم که قابش رنگ چوب بود و به بقیه وسایل و تابلوهای دیگه ی خونه نمیومد. قاب بقیه تابلوهای روی دیوارمون مشکیه. خیلی وقت بود دلم میخواست قابش رو عوض کنم تا اینکه تصمیم گرفتم خودم رنگش کنم. رفتم قسمت لوازم التحریر شهر کتاب و موضوع رو با خانوم فروشنده مطرح کردم تا راهنمائیم کنه و رنگ مناسب رو بهم بده. بنده خدا اصلا اطلاعات نداشت و کاربرد اون همه رنگی رو که اونجا برای فروش چیده بودن و فرقهاشون باهم رو نمیدونست. به فکرم رسید که رنگ ویترای مناسب باشه هرچند که تاحالا اصلا از این رنگ استفاده نکرده بودم. یه مشکیش رو خریدم و اومدم خونه و قابم رو رنگ کردم. نتیجه عالی بود خیلی بهتر از اون چیزی که انتظار داشتم. عاشق رنگ ویترای شدم و البته عاشق هنر نقاشی روی شیشه با این رنگ دوست داشتنی. یه رنگ غلیظ و براق که خیلی یکدست روی کار میشینه و خیلی زود هم خشک میشه و انقدر طبیعیه و جلوه داره که عاشقش میشی. من که شدم و یه هنر دیگه به لیست هنرهایی که دوست دارم یاد بگیرم و انجام بدم اضافه شد...

 

دلنچسب: بیلبورد تبلیغاتی بزرگ و بامزه ی ماگ کیک ر ش د رو توو اتوبان همت دیده بودم که پودر کیک رو میریزی توی ماگ و بعد از اضافه کردن روغن و شیر میذاریش توو ماکروفر و دو دقیقه بعد یه کیک خوشگل و خوشمزه داری. خیلی دلم میخواست امتحانش کنم. دیروز موقع برگشت به خونه پودرش رو خریدم و رفتم درست کردم. نتیجه اصلا اون چیزی نشد که دلم میخواست. ظاهرش که اصلا خوب نشد. تا موقعی که داخل ماکروفر بود خوب پف داشت اما همینکه درآوردمش کاملا پفش خوابید و بریده بریده شد. یه مقدار هم سفت شده بود و مزه جالبی نداشت. راستش من انتظار یه چیزی در مایه های عکسی که این پائین گذاشتم رو داشتم اما شما یه همچین انتظاری نداشته باشین چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

با حیوانات مهربانتر باشید لطفا...

یک شیر در باغ وحش زابل حدود 4 ماه پیش بر اثر جراحتی دچار عفونت شدید چشم می شود. عفونت رفته رفته گسترش یافته و تمام چشم را درگیر میکند در پرس و جوی بعمل آمده از مسئولین باغ وحش و محیط زیست شهرستان اظهارات ضدونقیضی مبنی بر اینکه داروی آنتی بیوتیک هست ولی تفنگ ویژه تزریق دارو نداریم و باید از تهران بیاید و این حرفها عنوان می شود. با گرم شدن هوا وضعیت چشم حیوان زبان بسته بدتر و بدتر می شود و سرانجام بعد از تحمل رنج و زجر بسیار چشم را بطور کامل تخلیه میکنند... در کشوری که سخت ترین و پیچیده ترین عملهای جراحی پزشکی به سادگی انجام می شود و شکر خدا جواب می دهد، در مملکتی که بیماران از کشورهای مختلف جهت درمان توسط پزشکان حاذق به کشور ما مراجعه می کنند، با پیشرفت های چشمگیر علم پزشکی و داروسازی و چه و چه و ادعاهای آنچنانی، اینگونه اتفاق ها هیچگونه توجیه قابل قبولی ندارد الا کم لطفی و بی تفاوتی و بی مسئولیتی و مرگ انسانیت. هر چند که با وجود این همه گربه کور و شل و دم بریده و دم گره خورده در خیابان های شهر که هر روز از کنارشان رد میشویم این اتفاق ها کاملا عادی به نظر می رسد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

نمایشگاه کتاب امسال...

این هم خریدهای امسال من از نمایشگاه کتاب. ردیف اول 4 جلد قصه های امیرعلی، ردیف دوم کتاب خاطرات رضا کیانیان به همراه سه جلد داستان کوتاه و یک جلد اشعار طنز ابوالفضل زرویی نصرآباد که از انتشارات همشهری خریدم و ردیف پایین هم 5 جلد آخر کتاب مترو از نشر شهر که من نداشتم برای تکمیل آرشیو کتابهای مترو...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

این یک هشدار کاملا جدی است...

اینروزا نمای ساختمون های نوساز خیلی ابتکاری و زیبا شده. طرح ها و مصالح مدرنی که بکار میبرن و نحوه نورپردازی باعث شده نماها حسابی دلبری کنن. خیلی پیش اومده که دیدم سنگ و آجر بکار رفته در نمای ساختمونهای نوساز کنده شده و افتاده کف پیاده رو. همین چند وقت پیش بود که کلی سنگ از روکار یکی از ساختمون های همسایه کنده شده بود و ریخته بود پائین. همین باعث شده که من همیشه یه ترس ناخودآگاهی همراهم باشه و سعی کنم تو پیاده رو با فاصله از خونه ها و متمایل به سمت باغچه حاشیه پیاده رو راه برم. دیشب مامانم تعریف میکرد چند روز پیش که باد و طوفان شدیدی بوده، یه خانومی که رفته بوده بچه ش رو از مدرسه بیاره در اثر برخورد سنگی که از روکار یه ساختمون جدا شده بوده با سرش در جا کشته شده. حالم دگرگون شد. اینکه کم فروشی میکنن و از سیمان و ماسه و چسب و این چیزا کم میذارن تو ساخت و سازهای کیلویی این دور و زمونه باعث ایجاد یه همچین حوادثی میشه. اما حالا مقصر کیه و کی پاسخگوئه و یقه ی کی رو باید گرفت، خدا داند. عقل سلیم حکم میکنه که ما کلاه خودمون رو دو دستی محکم بچسبیم و جوانب احتیاط رو در هر زمینه ای حسابی رعایت کنیم که در این مملکت هرکس مسئول جون خودشه ظاهرا. شما هم مراقب باشید. از ما گفتن بود...

 

 

پی نوشت: اگه خونه تون رو عوض کردین و به سلامتی منزل نو تشریف بردین حتما نحوه اتصال کابینت ها به دیوار رو هم چک کنید که حسابی پیچ و مهره شده و محکم باشه. چند وقت پیش یکی از کابینت های منزل مادر شوهر عزیز که پر از ظروف چینی و شکستنی هم بود کنده شد و افتاد پائین و تمام ظرف و ظروف شکست و از بین رفت. زحمت کشیده بودن و کابینت مذکور رو فقط با چسب!!! به دیوار نصب کرده بودن. حالا خدا رحم کرد که در لحظه حادثه کسی زیر کابینت نبود واگرنه معلوم نبود چه اتفاق ناگواری ممکنه بیافته...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳

هدیه روز زن...

یه همچین شرکتی داریم ما...

 

پی نوشت: مبلغش که مهم نیست، هست؟ نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

متولد می شویم...

امروز تولدمه و بسیار شاد و شادانم. یک روز برای خودم. خوشحالم از اینکه در فروردین دوست داشتنی ام متولد شدم و اندکی دلواپس البته از گذر سریع ایام و اینکه یک سال بزرگتر شدم و یک سال کم شد از فرصتهایم که خب این از دغدغه های همیشه ی من بوده.از آنجا که من و برادر عزیز با فاصله ی سنی ده سال درست در یک روز متولد شدیم امشب منزل آنها مهمان هستیم، یک جشن تولد با دو متولد. این بود که دیشب با آقای همسر عزیز یک گشت و گذار دونفره رفتیم و یک شام دونفره خوردیم و البته هدیه تولدم را به انتخاب خودم گرفتیم، خیلی هم خوش گذشت. و اما لطف و مهربانی دوستان عزیزم که تماس میگیرند و پیامک میفرستند و در صفحه ف.ب تبریک می نویسند مایه شادمانی بسیار است. و یک تشکر ویژه از "سونا" ی عزیزم که امروز صبح که بیدار شدم اولین پیامک تبریک را برای من فرستاده بود حتی زودتر از همراه اول و بانکها و فلان فروشگاه و باقی دوستان... 

 

تولد نوشته های 92 و 91

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳

هندز فری های نشتی دار...

دیده اید اینهایی را که سوار مترو و اتوبوس و تاکسی می شوند، یا در خیابان از کنارت رد میشوند، یا در محفل و مجلسی اتفاقی کنار تو نشسته اند، هندزفری به گوششان است و موزیک گوش میکنند و در حال و هوای خودشان هستند مثلا، اما صدای موزیکشان از خلال سوراخ های هندز فری نشت میکند و میزند بیرون و تو و بقیه ی اطرافیان را هم حسابی مستفیض می کند؟؟؟ اینها خیلی روی اعصاب من هستند...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳

انتخابات...

دوستای گلم یه نظرسنجی غیر رسمی اینجا برگزار میشه، وبلاگ منم جزو کاندیداهاست. اگه دوست داشتین بهم رأی بدین. 3 روز فرصت هست برای رأی دادن. ممنون بغل

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢

دست شما درد نکنــــــــــــــه،،، چرا زحمت کشیدیــــــــــــــن...

فکر کن صبح اول وقت بیای سر کار و روی میزت با یه همچین صحنه ای روبرو بشی خیال باطل شرکت محترم عدل ترابران توس- مشهد، ممنون که به یادم بودین...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢

از در و دیوار واسه دل میباره...

دیروز خیلی بی هوا صدامون کردن توو دفتر مدیریت شرکت و یکی یک روسری بهمون هدیه دادن. کلهم مدیران دل به نشاطی داریم ما هورا

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢

گزارش یک انتخاب...

و اینگونه بود که بنده بعد از یک سال کار و تلاش مداوم و مستمر به عنوان کارمند نمونه شرکت در سال 92 انتخاب شدم و پاداش ویژه خوشمزه مدیریت رو دریافت کردم و خستگیهام به در رفت و شاد و شادانم. بله یه همچین کارمند نمونه ای هستم من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢

حتی یک سوسک هم می تواند نشانه ای از آمدن بهار باشد، گاهی...

هوا یهویی خیلی گرم و بهاری شده. دیروز تا رسیدم خونه پنجره رو باز کردم تا از هوای خنک و مطبوع این روزها لذت ببرم، غافل از اینکه یه سوسک نابه کار موقعیت سنج و گوش بزنگ نمیدونم کی و چجوری خودش رو رسونده بود توو خونه و من زار و پریشون یک ساعت تموم بهش زل زده بودم تا از دیدرسم خارج نشه و همسر عزیز از باشگاه برگرده و خیلی محترمانه چشمک این مهمون ناخونده رو هدایت کنه بیرون از خونه. باید به فکر نصب توری پشت پنجره ها باشیم. فقط ما آدما نیستیم که از حال و هوای این روزها مست و مدهوش می شیم، حشرات موذی هم ظاهرا طبع لطیف و شاعرانه ای دارند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

باهوشی هم خوب است، به موقــــــــــع...

در راستای هوشمند شدن همه چیز و باهوش و فهمیده شدن همه چیز اومدن چراغای راه پله آپارتمان شرکت رو هم هوشمند کردن. و من نمیدونم چرا این چراغای هوشمند همیشه تأخیر دارن یعنی مجبوری توو تاریکی کامل پله ها رو بالا بری و دقیقا پشت سر تو هوش چراغها با کلی طمأنینه به کار میافته و یکی یکی روشن میشن که خوب دیگه به درد فک و فامیل محترمشون میخوره. دقیقا هرجا من با این سیستم خودکار روشنایی راه پله برخورد داشتم ماجرا به همین شکل بوده و من ترسان و لرزان دست به دیوار گرفتم و در ظلمات کامل درحالیکه شرایط جلوی پام رو حدس میزدم پله ها رو بالا رفتم و پشت سرم چراغ تقّی صدا کرده و روشن شده واسه خودش و من هربار به اعتقادات شخصی که این سیستم رو کار گذاشته کلی می اندیشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢

در لحظه زندگی میکنیم...

تمام لذت زندگی میتونه همین باشه که همسر عزیز منو با یه موزیک پلیر شبیه قوطی پپسی غافلگیر کنه و منی که واقعا هیجان زده و شاد میشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢

بدشانسی یعنی...

اینکه یکشنبه تعطیل باشه و تو شنبه رو هم مرخصی گرفته باشی تا حسابی استراحت کنی و خوش بگذرونی و خستگی ت دربره اما از پنجشنبه شب علائم سرماخوردگی در تو نمایان بشه و کم کم شدید بشه و بیافتی تو رختخواب و هی حالت بدتر بشه و کارت به دوا و دکتر بکشه و یه عالمه قرص و یه عالمه آمپول و حتی دکتر دوشنبه رو هم برات استراحت تجویز کنه. یه همچین آدم خوش شانسی هستم من نگران

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢

اندازه نگهدار که اندازه نکوست...

من انواع و اقسام ادویه رو خیلی دوست دارم. دلم میخواد همه نوع ادویه توو خونه باشه و آدم موقع آشپزی از هرکدوم که مناسبه به اندازه استفاده کنه. عطر و طعمی که ادویه به غذا میده واقعا لذت بخش و اشتها برانگیزه. آشپز محترم شرکت ما اما نظر دیگه ای داره. فکر میکنه همیشه واسه هر غذایی باید تمام ادویه های موجود رو بریزه و هرچقدرم بیشتر بریزه خوشمزه تر میشه. اینه که ما ناچارا هر روز غذاهای پر ادویه اونم باربط و بی ربط میخوریم و صدامون هم در نمیاد. البته دو سه باری بچه ها گفتن که آخه چه مناسبتی داره مثلا پودر سیر و موسیر و سه رنگ فلفل و پاپریکا و زنجبیل و زیره و آویشن و لیمو فلفلی و دارچین و ادویه مرغ و ماهی و کاری و گراماسالا و خیلی چیزای دیگه که الان یادم نیست رو میریزی توو قورمه سبزی!!! اما مرغ آشپز محترم یک پا داره و حرف حرف خودشونه. اینجوری مزه ی اصلی غذا گم میشه و مای بینوا هم هرروز معجونی از طعم ها و عطرهای مختلف رو میخوریم و کم کم دیگه داریم کهیر میزنیم. واقعا چه خوب گفتن که هرچیزی به اندازه ش خوبه، اندازه نگهدار که اندازه نکوست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢

لذت های کوچک زندگی...

اوایل سال وقتی کار استاندارد سازی و پیاده کردن iso شرکت رو در بدترین وضعیت ممکن اونم تنها سه ماه مونده تا تاریخ ممیزی تحویل گرفتم، شرایط انقدر وخیم بود و نگرانی مدیران انقدر زیاد که کلی وعده و وعید دادن در صورت موفقیت آمیز بودن ممیزی و گذر از این خوان دشوار به سلامتی، تشویقمون میکنن و جایزه و پاداش و این صحبتا. گذشت و ما کارمون رو خوب انجام دادیم و فراتر از خوب و ممیز گرامی خوشحال و متعجب که دستتون درد نکنه چه شرکت خوبی و چه سیستم جاری ای و بقیه باید بیان از شما یاد بگیرن و قس علی هذا. و حالا مدیران عزیز به وعده خودشون عمل کردن و بنده رو با پاداشی مستفیظ کردن و خوشحال و شادان نمودن. منم پنجشنبه ای با همسر عزیز رفتم شهر کتاب مرکزی و از اون پاداش کلی واسه خودم خرید کردم و گشتم و لذت بردم. اون بالائیه یه مدل "تانگرام" چوبی فوق العاده ست (انتخاب همسر)، پائینی پازل گربه ravensburger (البته فقط 170 تیکه ست و همون شب اول کاملش کردم)، سمت چپی یه پکیج 4m که باهاش مگنت های خوشگلی میشه درست کرد و سمت راستی کتاب "مارک و پلو" منصور ضابطیان. و من سرخوش و مست از این لذت های کوچک زندگی هستم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳٩٢

زمستان است...

و خیلی سرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢

خرگوش جان کجایی که یادت بخیر...

خرگوشمووووووون، یادش بخیر، اینجا داشتیم بهش موسیقی یاد میدادیم نیشخند طفلک چقدرم با استعداد بود...

 

 

آفتاب عزیزم این پست رو برای تو گذاشتما چشمک

خرگوش نوشته های قبلی: این و این

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢

بهانه های کوچک خوشبختی...

فکر کن خاله باشی و یه خواهر زاده ی ناز و خوشگل و دوست داشتنی داشته باشی، بعد یه روز که خواهرت با دختر کوچولوش میان دیدنت برات نون شیرینی دست پخت خودشون رو بیارن، (سمت چپیه کار خواهر گلمه و سمت راستی که شکل صورتکه، ستایش جونم با دستای کوچولوش برام درست کرده)، لذتی بالاتر از این وجود داره آیا؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢

به یاد گذشته برای آث میلان...

واسه بازی فوتبال امروز بین تیم ستاره های آث میلان و پرسپولیس هیجان زیادی دارم هورا امروز واقعا دلم میخواست میشد و میتونستم برم استادیوم، به یاد روزگار نوجوونی که عاشق فوتبال بودم و عاشق ایتالیا و آث میلان تیم محبوبم بود خیال باطل دوران راهنمایی و دبیرستان که یواشکی بعد از مدرسه با بچه ها خودمونو به نزدیکترین دکه ی روزنامه فروشی میرسوندیم و روزنامه های ورزشی رو نگاه میکردیم به این امید که عکسی از مالدینی یا روبرتو باجو یا بقیه ی ایتالیایی ها داشته باشه قلب اونوقتا مثل امروز امکانات نبود، اینترنت و ماهواره نبود، این همه مجله ی رنگارنگ ورزشی و عکس به روز و با کیفیت زیر دست مردم نریخته بود، تلویزیونم اینهمه فوتبال زنده نشون نمیداد، یه برنامه ی گزارش ورزشی بود فقط، که شبا ساعت 11 یه مسابقه نشون میداد اونم غیر مستقیم، که هرچند وقت یه بار اگه شانس میاوردیم از باشگاهای ایتالیا بود و آث میلان و اینترمیلان و یوونتوس و خلاصه اونشب کلی کیفور میشدیم ابله یادش بخیر عکسای فوتبالیستارو از روزنامه جدا میکردیم و از ترس پدر مادرمون هفت تا سوراخ قایم میکردیم (دخترو چه به فوتبال کلافه) و با هزار ترس و لرز میبردیم مدرسه به دوستامون نشون میدادیم. واقعا یادش بخیر. فوتبال نقش پررنگی در خاطرات روزهای نوجوونی من که خیلی هم خوب بودن و دوست داشتنی داره. امروز به یاد اون دوران ساعت 3 میشینم پای تلویزیون و بازی رو نگاه میکنم. هرچند که ظاهرا علی دایی و کریمی و عابد زاده توو بازی نیستن، امیدوارم لااقل مالدینی و آلبرتینی و کاستاکورتا و بقیه میلانی های محبوب اون روزگار باشن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢

دو ساله میشویم...

وبلاگ من دوساله شد هورا

 

 

(پارسال نوشت)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢

آخ جون سوغاتی...

هدیه دادن و هدیه گرفتن، هر دو رو به یه اندازه دوست دارم. خیلی خوبه آدم مناسبتهای عزیزانش رو به یاد داشته باشه و بتونه توو روزهای خوب زندگی و به بهونه های مختلف با هدیه ای حتی کوچیک اونارو شاد کنه. سوغاتی هم که دیگه جزو هیجان انگیزترین هدیه هاست و به نظرم رسم سوغاتی دادن خیلی رسم قشنگیه مخصوصا اگه غافلگیرانه باشه و انتظارش رو هم نداشته باشی. مثل دیروز صبح که مدیرعامل محترم از سفر چین برگشت و به محض ورود به همه ی خانومای شرکت یه بلوز به عنوان سوغاتی هدیه داد و کلی شادمون کرد. زنده باد مدیرعامل محترم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢

رنگین کمان...

شما آخرین باری رو که رنگین کمون در آسمون دیدین به خاطر دارین؟ من اما دیروز موقع برگشت از کارخونه در اتوبان ساوه رنگین کمون دیدم. کلی ذوق کرده بودم. چند روز پیش یکی از دوستانم که کانادا زندگی میکنه یه عکس از رنگین کمون که خودش گرفته بود گذاشته بود در فیس بوک و من بعد از مدتها یاد رنگین کمون افتادم و به این فکر کردم که چرا خیلی وقته ما دیگه رنگین کمون توو آسمون ندیدیم؟ دیروز با همکارای محترم کلی هیجان زده شده بودیم و کلی نگاهش کردیم تا کاملا از دیدمون خارج شد و البته هیچ کدوم جرأت نکردیم از مدیرعامل محترم بخوایم ماشین رو نگهداره تا بتونیم از این پدیده ی زیبا عکس بگیریم چون گفته بود عجله داره و زود باید برگردیم و این حرفا درحالیکه قبلترش کنار جاده واسه خریدن یه جعبه انار ساوه برای خانواده کلی توقف کرده بود. این اتوبان ساوه هم البته پدیده های طبیعی جالب زیاد داره. یکی دو بار هم قبلا درش گردبادهای کوچولو دیدم که خیلی بامزه و تماشایی دور خودشون پیچ میخوردن و وسط بیابون پیش میرفتن. اما رنگین کمون دیروز یه چیز دیگه بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢

تولدت مبارک ستایش جوووونم...

 

هرکی خواهر نداره نصف عمرش بر فناست، حالا هرکی خواهر زاده نداره تمام عمرش بر فناست قلب دیروز تولد خواهر زاده خوشگل من ستایش جونم بود هورا درسته که اینروزا سرم خیلی شلوغه و درگیر سفر و خونه پیدا کردن و اسباب کشی و این حرفا بودم و هستم، اما کادوی تولد ستایش قند و عسلم رو از خیلی وقت پیش تهیه و با عشق کادو کردم و کنار گذاشتم تا در اولین فرصت بهش بدم آخه عاشقشم من قلب

تولدت مبارک ستایشِ من، خیلی دوست دارم خاله جونم ماچ بغل

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

تولد مادرشوهر عزیز...

دیروز تولد مادر شوهر عزیز بود و مارو برای شام رسما دعوت کرده بودن هورا منم که سرم خیلی شلوغ بود و اصلا فرصت نشده بود هدیه ای تهیه کنم، در راه برگشت از شرکت، به فکرم رسید براش یه گلدون بخرم. آخه گل و گلدون طبیعی خیلی دوست داره و البته بیشتر گلدونهایی هم که داره خودش قلمه زده یا داخل آب گذاشته تا ریشه بده و بعد بکاره در گلدون. من اینو براش خریدم، سینگونیوم مینیاتوری. گلدون و زیرگلدونیشم همونطور که میبینید خیلی خوشگله و خودم خیلی دوست داشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢

دنیای کوچیکیه، خیلی کوچیک...

فکر کن یه دوست قدیمی، همدانشگاهی روزهای دانشجویی که کلی باهم خاطره دارین، بعدِ دانشگاه نمیشه همدیگه رو ببینید و ارتباطتون فقط محدود میشه به تماسهای تلفنی گاه و بیگاه که اونم بعد از یه مدت قطع میشه. بعد در فیس بوک پیداش میکنی و خبردار شدنتون از هم فقط میشه در حد چک کردن هر چند وقت یکبار اکانت فیس بوک همدیگه. و امروز صبح درحالیکه توو اتوبوس نشستی و سرتو به شیشه تکیه دادی، و اتوبوس هن و هن کنان و آروم آروم ترافیک صبحگاهی اتوبان یادگار امام رو بالا میره، تو درگیر مشغولیات ذهنی خودت هستی و بیرون رو نظاره میکنی که میبینی دوستت رو صندلی جلوی یه ون نشسته و با سرعت از کنار تو رد میشه و تو فقط میرسی یه اااااااااااااااااااااا فلانیِ! کشــــــــدار بگی و بعد به این فکر کنی که دنیای کوچیکیه. خیلی کوچیک...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢

وبلاگ های برگزیده...

در راستای شرکت در جشن تولد پرشین بلاگ و آشنا شدن با نویسنده های وبلاگ های برتر از دید کاربران و داوران، بنده شدیدا کنجکاو شدم که برم این وبلاگهای برگزیده رو ببینم و ببینم که چه ویژگی باعث انتخابشون شده. در مورد 10 تای برگزیده از دید کاربران که البته یکی دوتاشون رو هرکاری کردم باز نشد، همگی روزنوشت هایی طولانی و از دید من خسته کننده و کاملا شخصی بود که مطلب شاخصی نداشت و شبیه دفتر خاطرات بود، پر از اسمها و اتفاقها و ارجاعاتی که برای خواننده معنای خاصی نداشت مگر اینکه دوست یا آشنا یا فامیل نویسنده باشی و در جریان کامل ماوقع زندگانیش باشی که نوشته ها برات جالب باشه. خلاصه اینکه از دید من به عنوان یک کاربر هیچکدوم از این وبلاگها منتخب نبودند و شاید انتخابشون حاصل یک اطلاع رسانی دقیق و حساب شده و هماهنگی جهت اخذ رای و به مدد دوستان و آشنایان صورت گرفته. اما در مورد سه وبلاگ برگزیده داوران، به جز دور برگردون که متأسفانه باز نشد، خاطرات یک عاقد و امروز لی لی چی میخونه از نظر من عالی و کاملا شایسته انتخاب بودن، دوسشون داشتم و مطالبشون رو دنبال خواهم کرد.

در آخر باید اضافه کنم که این نظر شخصی من بود. شاید خوشایند یا موافق نظر خیلی ها نباشه اما خوب، نظر من دقیقا همینه که نوشتم یول ...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢

چرا ما؟؟؟

بعضی اتفاقا اصلا قابل باور نیست. انقدر سریع و غافلگیر کننده اتفاق میافته که هاج و واج میمونی و فقط متعجب میشی از بازی روزگار و دست تقدیر. اینکه ماشین برادرت رو بدزدن و تو خیلی ناراحت بشی و غصه بخوری و با خودت فکر کنی اگه مال مارو دزدیده بودن چـــــی میشد، خودت و همسرت رو جای برادرت بذاری و فکر کنی که نابود میشدین و خدارو شکر کنی، ماشینش یه هفته بعد پیدا بشه بدون اینکه آسیبی بهش رسیده باشه، و ظرف کمتر از یک ماه ماشین شوهرتو بدزدن، چند روز بعد پیدا بشه، اوراق و اسقاط، درحالیکه فقط اسکلتش باقی مونده اونم تصادف کرده و درب و داغون... دلم واسه نیما خیلی میسوزه. ماشینشو خیلی دوست داشت، چقدرم بعد از عید خرج ماشین کرده بود و زحمتشو کشیده بود. دزدا آدمای بی وجدانی هستن. البته اگه اصلا بشه بهشون بگی آدم. خدایا، بگو دقیقا داری با زندگی ما چیکار میکنی؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢

بوگیـــــــــو :(

خرگوشمونو که یادتونه؟ بعد از اینکه خیلی سریع بزرگ شد و در عرض یکماه اندازه ش سه برابر شد و غذاش و البته کثیف کاریش خیلی زیاد شد و خیلی ام شیطون و بازیگوش شد، من و آقای همسر به این نتیجه رسیدیم که آپارتمان کوچیک ما اصلا جای مناسبی واسه نگهداشتنش نیست و هم اون اذیت میشه و هم ما مخصوصا که صبح تا عصر هم خونه نبودیم و بیچاره تنها و بی غذا میموند. باورتون نمیشه هرچقدرم که براش غذا میذاشتیم در عرض نیم ساعت همه رو میخورد و بقیه روز رو گشنه و بی غذا میموند. مدیریت خورد و خوراک نداشت طفلک. در نتیجه دادیمش به یکی از دوستان که باغ دارن تا ببرن اونجا ازش نگهداری کنن. اما توو مدتی که پیشمون بود خیلی بهش عادت کردیم و خیلی علاقمندش شدیم و من تازه فهمیدم اینایی که حیوون خونگی دارن و خیلی وابسته ش میشن و ابراز محبت بهش میکنن چی میگن. همسر منم که فوق العاده حیوون دوست و دل رحم، دائم یادش میکنه و ازش حرف میزنه. تازه روزای آخر کلی ام فیلم و عکس ازش گرفتیم که میشینیم باهم تماشا میکنم و گاهی دعوا میکنیم که چرا اصلا خریدیمش و چرا وقتی خریدیم نگهش نداشتیم و خیلی چراهای دیگه که همدیگه رو بهش متهم میکنیم. و اما نتیجه اخلاقی این ماجرا این بود که بهتره اصلا دیگه هیچوقت حیوونی نداشته باشیم که انقدر سرنوشتش برامون مهم بشه و خودمونو در قبالش مسئول بدونیم. بله...  

 

 

(عکس واقعی است) 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢

آیفون تصویری...

محل کار جدیدم آیفون تصویری داره. یکی از دغدغه هام اینروزا این شده که صبحا وقتی زنگو میزنم، تا زمانی که یکی پیدا بشه درو باز کنه، چه ژستی بگیرم پشت در. آخه چیه این آیفون تصویری آدمو معذب میکنه. والا، با این نوناشون...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢

حرام خواری...

هنوز نمیخوام باور کنم که کسی بتونه به این راحتی حق آدم رو بخوره و یه آبم روش. هنوز امیدوارم که هیچوقت به این باور نرسم. هنوز به خودم زمان میدم که باور نکنم. هنوز،،، صبر میکنم هنوز...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢

ADSL یا Dial up؟ مسئله این است...

گرفتاری شدیم بخدا. خیلی سال پیش، اونوقتا که هنوز ADSL نبود و انقدر همه گیر نشده بود و مام مثل خیلیای دیگه dial up کانکت میشدیم سرعت از ADSL حالا خیلی بهتر بود. فیلترینگ که هنوز کشف و ابداع نشده بود، همه ی سایتا باز بود و عکس میگرفتیم و فیلم و آهنگ دانلود میکردیم و خیلی کارای دیگه. الان dial up که اصلا حرفشم نزنیم بهتره. کرکره ی خنده ست که آدم بخواد dial up کانکت بشه. دچار فرسودگی تدریجی و پیری زودرس و مرگ ناگهانی میشه. ADSL ام خیلی بد شده. فاجعه ست. آخه آدم درد دلشو به کی بگه این مشکلات اینترنتو دیگه کجای دلش بذاره؟؟؟

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢

سی سالگی...

امروز تولدمه. سی ساله میشم با یک دنیا دلهره. دوست نداشتم دهه ی دوم زندگیم تموم بشه. دهه ای که فکر میکنم مهمترین اتفاقات زندگیم در اون رخ داده. بهترین و در عین حال بدترین خاطره هارو در اون دارم. و اینکه به عنوان یک زن اونم از نوع دغدغه دارش دلم نمیخواست به این زودیا رقم سمت راست سنم از 2 به 3 تغییر پیدا کنه. جلوی گذر زمان رو نمیشه گرفت. بزرگ شدم. بزرگتر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

عضو جدید خانواده ی ما...

ما امروز صاحب یه خرگوش کوچولوی ناز و دوست داشتنی شدیم. خیلی وقت بود دلمون میخواست یه حیوون داشته باشیم. در شرایط فعلی به سگ و گربه فکر نمیکردیم، گزینه هایی که داشتیم پرنده بود و خرگوش و در نهایت جوجه و اردک. امروز داشتیم با آقای همسر میومدیم سمت خونه که دیدیم یه جوون کنار خیابون خرگوش میفروشه. ماهم نگاهی به هم کردیم و یکیو انتخاب کردیم. مشکیه با یه لکه سفید وسط پیشونی و یکی هم دور گردن و خیلی هم شیطون و بازیگوشه. کلی هم در اینترنت راجع به شرایط نگهداری و تغذیه مناسبش جستجو کردم و یه عالمه اطلاعات مفید کسب کردم. امیدوارم به مشکلی برنخوریم و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنیم. حالا ما 4 تا هستیم. من و همسر، فایتر و خرگوش. راستی اسمشم گذاشتیم بووگیوو. با همون نحوه تلفظ مخصوص و خنده دار آقای همسر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢

دردسرهای شام شب عید...

بعد از دوسال زندگی مشترک با همسر و مستقل از پدر و مادر و گذروندن دومورد شب عید و تلاش برای پخت شام سنتی این شب، سبزی پلو ماهی،به این نتیجه رسیدم که ماهی درست کردن و در واقع ماهی رو خوشمزه درست کردن کار هرکسی نیست و تلاش من در این زمینه بیهوده ست و تن ماهی مسلما خوشمزه تر خواهد بود و بی دردسرتر خواهد بود و زحمت شستن و قعطه کردن و طعم دار کردن و سرخ کردن و بوی وحشتناک و روغن پاشی وحشتناک و غیره و ذلک رو درپی نخواهد داشت و صد البته از همه مهمتر همسر محترم بیشتر دوست خواهد داشت و راضی تر خواهد بود و من، مسلما راحت تر. البته هیچی سبزی پلو ماهی دست پخت مامانم نمیشه...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱

در جستجوی کلید گمشده...

متنفرم از اینکه مدام ته کیفم (که معمولا کیفهام بزرگ هستن) دنبال کلیدم بگردم. و دقیقا همه چیز پیدا بشه و بیاد توو دستم الا کلید. و همیشه کلید آخرین گزینه ایه که ته کیفم پیدا میشه. و چقدر عصبی میشم وقتی خسته و کوفته با کیف سنگین و گاهی اوقاتم باری و خریدی در دست برسم دم خونه و باز قصه ی تکراری جستجوی کلید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱

اعتیاد به فیس بوک...

بی حوصله و بی اعصابم. خواستم وارد فیس بوک بشم پسوردم رو اشتباه زدم و هدایت شدم به یه جاهایی که یه شماره تلفن در آمریکا از من میخواد! این داستان رو دیگه کجای دلم بذارم در این هاگیر و واگیر؟؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱

help me please...

دلم میخواد برم یه دوره ی فشرده مدیریت ریسک! ببینم. شدیدا احتیاج دارم بهش الان استرس

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱

رضایت شغلی...

آدمیزاد موجود ناراضی ایه. یه مدته باز سرمون بدجوری شلوغ شده در محل کار. اصلا نمی فهمیم صبح چطوری عصر میشه و زمان چه جوری میگذره توو شرکت و داد و بیداد هممون در اومده. سرمون خلوت بود، ناراضی بودیم، سرمون شلوغ شده، ناراضی هستیم. یا ما اصولا ناراضی هستیم، یا حالت تعادل وجود نداشته تا ما راضی باشیم. پیچیده شد. نه؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱

سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن...

امروز با ایجاد یه جرقه یه عده رو به دردسر انداختم و در عمل انجام شده قرارشون دادم و خرج رو دستشون گذاشتم و نهایتا هم باعث پشیمونیشون شدم و جالب اینجاست که متوجه نشدن عامل ایجاد جرقه من بودم و قضیه از کجا آب میخورده {#emotions_dlg.e28} بیکارم به خدا. البته اینم بگم که نیتم کاملا خیر بود. یکی نیست به من بگه آخه به تو چه مربوط خودتو توو همه چی دخالت میدی. امروز حکایت اون ملخ ه بودم که یه بار جست ولی دلیلی نداره که بار دیگه هم این شانسو بیارم و از مهلکه جوون سالم به در ببرم. عزیز دلم، سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱

به سراغ من اگر می آئید...

به سراغ من اگر می آئید، با فیلتر شکن بیائید، چون همه ی سایتا فیلتر شده و تقریبا همه ی عکسا فیلتر شده و هرچی که میشده و نمیشده فیلتر شده و...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱

مجرم اصلی همیشه صحنه ی جرم رو ترک میکنه...

مسئول ساختمون ما یه آقای میانسال محترمیه که دیگه یه جورایی مسئولیتشو زیادی جدی گرفته و رفته روو اعصاب تمام ساکنین. هر چند وقت یه بار میاره اعلامیه و اطلاعیه میچسبونه توو راهروها و یه سری بدیهیات رو هی متذکر میشه و دیوار راهروهارو زشت میکنه. منم امروز صبح موقع بیرون رفتن اطلاعیه طبقه خودمونو یواشکی کندم. الان آقای مسئول تو پله ها جلوی همسر محترم رو گرفته و داره نکوهشش میکنه و در باب همرنگ جماعت بودن و اخلال نکردن و تابع قوانین و مقررات بودن موعظه میکنه. منم چشمام برق میزنه و حال غریبی دارم نیشخند

 

(عکس جنبه ی تزئینی دارد. شک نکنید)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱

جشن تولد یکسالگی وبلاگ من...

هورا وبلاگ من یکساله شد هورا

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱

;(

یه اتفاق بد. هیچ کدوم از عکسهای سایت imdb باز نمیشه. نمیدونم فقط واسه من اینجوریه یا کلا فیلتری چیزی شده. حلالشون نمیکنم این فیلترچیارو. واگذارشونو میدم به حضرت ابالفضل که اینجوری با احساسات ما جوونا بازی میکنن گریه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳٩۱

رو دست، پشت دست...

چقدر بده که با یه نفر احساس صمیمیت و نزدیکی کنی، به یه نفر اعتماد کنی، فکر کنی اونم مثل خودته، و اونوقت خلاف این قضیه طی یک اقدام بی رحمانه، و دور از انصاف و انسانیت بهت ثابت بشه و زیرآبت بخوره اونم زمانی که اصلا انتظارشو نداشتی. چقدر بد شدن آدما. چقدر پست شدن حتی در مسائلی که سود و زیانش اصلا به اونا مربوط نمیشه و حاصلی متوجه اونا نیست. چقدر بده که تو به علت یکسری از مشکلات صبحها یه کم دیرتر بری محل کارت و بعد بفهمی مدیر عامل محترم از ناحیه یک دوست، البته به اصطلاح دوست، از این موضوع مطلع شده و، و، و، و...  

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱

تنبل نرو به سایه...

کاشف بعمل اومد که یه مجموعه ورزشی نزدیک خونمون افتتاح شده وابسته به آموزش و پروش. منم خوشحال از اینکه استخر هم داره و من که مدتهاست دنبال یه استخر خوب هستم اما چون نزدیکمون نیست سختم میاد برم حالا دیگه بهونه ای واسه تنبلی ندارم. شدم مصداق بارز این قضیه که میگه تنبل نرو به سایه، سایه خودش میایه. و ایکاش که تمام سایه ها در همه زمینه ها اینطوری به سمت من میومدن...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱

هم دانشگاهی ها...

دیروز، خیلی اتفاقی چندتا از دوستای دوره ی دانشگاهم رو در فیس بوک پیدا کردم. یکی از خوبیای فیس بوک اینه که اگه دوستی رو توش پیدا کنی، دوستای مشترکتون هم پیدا میشن خود به خود. خیلی حس خوبی بهم دست داد. چقدر تغییر کرده بودن. بعضی ها ادامه تحصیل داده بودن و ارشدشون رو هم گرفته بودن. بعضی ها ازدواج کرده بودن، بعضی ها مشغول کار بودن و خلاصه یه جورایی از حال و اوضاع همشون باخبر شدم. و انگار همین دیروز بود که دانشجو بودیم و دانشگاه میرفتیم، و اصلا به نظر نمیاد که سالها از اون روزا میگذره. زمان، بدجوری داره زود میگذره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱

اول مهــــر...

هفته ی گذشته سرم خیلی شلوغ بود. اول هفته یه مسافرت ناگهانی و تا دوشنبه شمال بودم. روزای آخر هفته هم درگیر کار و جبران عقب افتادگی ناشی از مرخصی سفر و بعدشم خونه تکونی آخر تابستون. مسافرت خیلی خوش گذشت و چقدرم بهش احتیاج داشتم. اونم شمال که من عاشق آب و هوا و طبیعتش هستم. طبیعت شمال منو دیوونه میکنه. اونهمه سبزی و زیبایی و طراوت و زندگی و حرکت یکجا.

امروز هم که اولین روز پائیزه. اول مهر. و چه جالب که همه چیز خیلی آشکار و مشهود تغییر میکنه با تغییر فصل ها و خلق و خوی و روحیات منم تغییر میکنه به شدت.

امروز اولین روز مدرسه ها بود. خواهر زاده ی خوشگل من ستایش جونم هم جزو کلاس اولیا بود امسال و رسماً وارد وادی تحصیل شد و درگیریش با مقوله ی درس و مدرسه و مشق و امتحان و اینها شروع شد دیگه که امیدوارم همیشه موفق باشه و جزو بهترین ها باشه و همیشه شاگرد اول باشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱

به کدوومین گناه؟؟؟

همین الان یه اتفاق بدی برام افتاد. کلی لباس تیره شامل مانتو و مقنعه ی خودم و یه سری از لباسای آقای شوهر رو ریختم توو ماشین لباسشویی خوشحال و خندون که اینبار گزینش شده و از فیلتر رد شده ریختم، چرخید و خاموش شد و وقتی خواستم پهنشون کنم دیدم یه دستمال کاغذی بی شخصیت معلوم نیست از کجا تو جیب کدوم یکی از لباسا پیداش شده و شسته شده و له شده و پخش شده و به همه چی پرز داده و چسبیده و واااااااااااااااااااااااااااااااای...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱

وقتی همه ی رختها به هم و به اعصاب من رنگ میدهند...

یکی از سخت ترین کارای دنیا اینه که رخت های کثیف رو تفکیک کنی و هر سری رو جدا و با شرایط خاص خودش توو ماشین لباسشویی بندازی. من هیچوقت حوصله ی اینکارو نداشتم و همیشه همه رو باهم یه دفعه ریختم و همیشه هم همه به هم رنگ دادن و من کلی عصبانی شدم و هربار به خودم قول دادم از سری بعد جدا جدا میشورم و هر بار دفعه ی بعد باز روز از نو روزی از نو و این قصه ادامه دارد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱

من و دردسرهای همیشگی شرکت...

روز بدی داشتم. صبح که رفتم شرکت ویندوز کامپیوترم بالا نیومد. چراشو نمیدونم فقط میدونم که دیروز آخر وقت صحیح و سالم بود وقتی خاموشش کردم. از آگهی های روزنامه همشهری زنگ زدم و تعمیرکار فرستادن برای تعمیرش. یارو اومد و یه کمی بالا و پائینش کرد و گفت ایراد سخت افزاری داره بعدم درب کیس رو باز کرد و نهایتا گفت ابزار همراهش نیست و باید برای تعمیر ببردش که البته من مخالفت کردم و در آخر باکمال تعجب دیدم 18هزار تومن فاکتور داد دستم که 15هزار تومن بابت عیب یابی و سه هزار تومن هم ایاب و ذهابش شده و اونجا بود که من شاخ درآوردم از تعجب!!! گفتم آخه عیب یابی شما چه دردی از من دوا میکنه و اصلا از کجا معلوم که شما عیب رو درست یابیده باشی و تازه چرا قبلش به من هزینه رو نگفتی که ببینی میخوام در کیسو باز کنی یا نه. دلم خیلی سوخت و مشکلم هم حل نشد. دوره زمونه ی خوبی نیست. اصلا دوره زمونه ی خوبی نیست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱

از رنجی که میبرم...

دو سه روزه اینترنت بــــدجـــــــوری داره منو اذیت میکنه. ف.ب که رسما باز نمیشه. توو گوگل هم که عکسی رو سرچ میکنم فقط صفحه اول نتایج رو نشون میده که نود درصد عکساشم باز نمیشه. کلافه شدم دیگه. نمیدونم این آزار و اذیتای اینترنت رو کجای دلم بذارم کلافه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱

ادمین میشویم...

یه پیج زدم در ف.ی.س.ب.و.ک به نام "Ax". اونجا عکسایی که دوست دارم رو میذارم. شدیداً احساس ادمین بودن بهم دست داده و حس میکنم رسالت سنگینی به دوشمه. چشمک من عاشق عکاسی و عکسای زیبا و هنری هستم البته به دلیل نبود امکانات نشد که خودم عکاس بشم و کارای خودم رو در پیج بذارم ولی خب عکس زیبا و دیدنی زیاده، من میزارمشون اونجا و هر یه لایکی که پیجم میخوره کلی ذوق میکنم قلب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱

انتظار، انتظار، انتظار...

امروز صبح واسه کارای شرکت یک سر رفتم بانک. 10تا باجه داشت و پشت هرکدوم یه کارمند نشسته بود و هرکدوم مشغول کار بودن و فقط یک نفرشون شماره صدا میزد و کار مردم رو راه میانداخت و حدود 30، 40 نفری در انتظار رسیدن نوبت و شنیدن شماره خودشون نشسته بودن. منم منتظر نشستم. بعد رفتم تأمین اجتماعی کارای بیمه شرکت رو انجام بدم. یه ساختمون 6 طبقه بود و اتفاقا من طبقه 6ام کار داشتم و یه آسانسور اونجا بود با ظرفیت 4 نفر و 10، 12 نفری پشت در آسانسور منتظر ایستاده بودن. منم منتظر موندم. برگشتنه تصمیم گرفتم با اتوبوس BRT برگردم. بلیت دادم و رفتم داخل ایستگاه و دیدم که صف اتوبوس خیلی طولانیه. واسه 2 تا ایستگاه ارزش ایستادن نداشت ولی خوب بلیت داده و بودم و منم، منتظر ایستادم در صف. شرکت ما توو یه ساختمون 13 طبقه کاملا اداری تجاری هستش که اونم یه آسانسور بیشتر نداره و حساب کنین که چقدر باید منتظر بمونی تا نوبت تو برسه از اون آسانسور استفاده کنی و البته که من منتظر اومدن آسانسور موندم. برگشتنه توو راه خونه پول لازم داشتم و باید از عابر بانک سرراه پول میگرفتم و و وای که چه صفی بود اونجا و 7،8 نفری جلوی من ایستاده بودن و خوب چاره ای نبود و من منتظر موندم. همونجا توو صف عابربانک به این موضوع فکر کردم که در طول روز آدم چقدر باید بخاطر مسائل حاشیه ای منتظر بمونه و وقتش تلف بشه و چجوری میشه این انتظارهارو حذف کرد از زندگی. من از انتظار بی مورد بیزارم. و البته هم که به نتیجه ای نرسیدم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

تولدم مبارک...

یک سال بزرگتر شدم. دیروز تولدم بود. چند سالیه که روز تولدم غم و شادی رو باهم توامان دارم. شادی اینکه روز، روز منه و همه به یادم هستن و برام هدیه میخرن و کیک میخورم و شمع فوت میکنم و کلی مهم هستم. و غم اینکه زمان میگذره و عمرم میره و من بزرگ میشم و هیچکاری نکردم و از اینجور فکر و خیالا. در کل آدم غصه خوری هستم من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

توفیق اجباری...

من خیلی پیگیر اخبار و اتفاقات دور و برم نیستم. کم و زیاد شدن سرعت اینترنت اما متوجهم می سازد که خبری است. اتفاقی در راه است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

برای دوست فراموش شده، دوستی فراموش شده...

تاریخ همیشه تکرار میشه. خیلی اتفاقی به یه دوست قدیمی برخوردم. درست همونجایی که سالها قبل واسه بار اول همدیگه رو دیدیم. خیلی صمیمی بودیم ولی از اون روزا، خیلی میگذره. یه جایی خوندم که اگه رابطه ات با یه دوست صمیمی و قدیمی قطع شد، بعدها هرگز سعی نکن که دوباره به اون رابطه برگردی. چون هیچوقت اون صمیمیت دوباره ایجاد نمیشه و نتیجه فقط اینه که خاطرات خوب گذشته زیر سوال میره و بیرنگ میشه. و من به این جمله معتقدم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

خونه دار شدیم، به همین سادگی...

بلخره من و آقای همسر هم صاحب خونه شدیم. خدارو شکر. شرایطی پیش پامون گذاشت که تونستیم به هر ضرب و زوری بود پولامونو جمع و جور کنیم و یه آپارتمان بگیریم. هرچند که تا زیر گلو در قسط و قرض و وام خونه فرو رفتیم و هرچند که خیلی از محل کارمون دوره و الان نمیشه رفت توش نشست ولی بازم خدارو شکر. خونه سرپناهه و همین که میدونی هست، داریش، خیالت راحته و دلت قرص. ممنون خدا هستم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

قصه ی صبح جمعه...

صبح جمعه ست. ما دیر از خواب بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه خوشحال و خندون راه افتادیم بریم جمعه بازار پروانه، هم گشتی بزنیم و هم در اون فضای دل انگیز حال و هوایی عوض کنیم. ریموت کنترل ماشین عمل نکرد و بعــــــــله، باتری ماشینمون رو دزیده بودن. چه حالی ازمون گرفته شد. طفلک آقای همسر. من دست از پا درازتر برگشتم بالا و همسر جان هم رفت ببینه چیکار میتونه بکنه.

آخه دزد بی صفت نامرد، فکر کردی پول اون باتری دزدی به خوشی از گلوت پائین میره؟؟؟

 


 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

مسئولین رسیدگی کنند لطفا...

از بانک ر.ف.ا.ه بیزارم. مگه نه اینکه وقتی با هزار امید و آرزو برای گرفتن وام توو بانک سپرده گذاری میکنی ولی بعد از گذشت زمان مقرر به هر دلیلی از گرفتن وام منصرف میشی، بانک باید سود پولت رو به ازای اون مدت محاسبه کنه و بهت برگردونه؟؟؟ اما بانک ر.ف.ا.ه با چندرغاز پس انداز من اینکارو نکرد. جالبه که روز اول هم به من نگفتن و توجیهم نکردن که در صورت انصراف از اخذ وام سودی به پولم تعلق نمیگیره واگرنه من هزار سال سمت این بانک و این مدل حساب نمیرفتم. از خودشون اسم اختراع کردن که حساب سپرده قرض الحسنه جاری بدون دسته چک برای گرفتن وام... (اسم رو داشتی؟) و دست آخر هم گفتن به اجر معنویش فکر کن که این حرفشون دیگه از هزارتا فحش برام دردناکتر بود. من که راضی نیستم گفته باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠