ایام نو می شود...

عجب سوت و کور شده اینجا قهر برعکس پارسال که دور و بر عید، قبلش و وسطش و بعدش، کلی پست های شاد و پرانرژی داشتم هورا روزای آخر سال توو شرکت واقعا سرم شلوغ بود کلافه به هیچ کاری نرسیدم. کلی برنامه داشتم واسه شیرینی پختن و تخم مرغ رنگ کردن و تزئین عیدی ها و خیلی چیزای دیگه که هیچ کدوم انجام نشد نگران و البته اینستاگرام هم که شده تمام دنیای مجازی ما اینروزها، در بی رونقی وبلاگ جانم بی تاثیر نیست عینک به هر حال. سال نو مبارک قلب سال جدید، ایده ها و برنامه ها و آرزوها و قول و قرارهای جدید خیال باطل امیدوارم در سال پیش رو همه به آرزوهاشون برسن فرشته و منم فیلدهای ایستاگرام و وبلاگم رو بطور کامل از هم جدا میکنم تا به هردوشون برسم بدون مطالب تکراری البته چشمک هفته اول نوروز رو شمال بودیم. جای همه دوستان خالی خوش گذشت. هوا سرد و ابری بدون باران بود استرس و ترافیک هم که وحشتناک بود عصبانی هفته دوم رو هم به مختصر دید و بازدیدها پرداختیم و من با وجودیکه مرخصی گرفته بودم اما از اونجائیکه کارمند نمونه ی اسلام و مسلمین هستم و دلم برای کارم پرمیکشه یول امروز اومدم سری بزنم و بر اوضاع و احوال سرکی بکشم و میرم تا شنبه ی آینده که رسما کار شروع میشه و روز از نو و روزی از نو ابرو اونجور که دلم میخواست نرسیدم فیلم ببینم در این تعطیلات ایشالا که در این چند روز باقیمانده بتونم جبران کنم. باز میام و مرتب مینویسم با یک دنیا انرژی مثبت بغل

ایام را مبارک باد از شما، ایام می آید تا به شما مبارک شود، مبارک شمائید (شمس تبریزی)

و من دلم میخواد اضافه کنم که: لحظه ها می آید تا به ما شاد شود، شاد مائیم لبخند

 

پی نوشت: هفت سین 94 منزل ما، چهارمین هفت سین مشترک من و همسر جان...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤

پازل...

پروژه ی جدید 1500 تیکه ای منو در تصویر می بینید قلب بعد از سه سال مقاومت کردن بلاخره در مقابل این طرح جدید و زیبای educa نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و خریدمش. پازل درست کردن برای من یه عشقه، یه آرامش ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳

سالاد جان...

من عاشــق سالادم، هر مدلی که باشه. درست کردنش و البته خوردنش برام بسیار لذتبخشه. پنجشنبه مهمونهای عزیزی داشتم، سالادی که براشون درست کردم رو در تصویر می بینید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳

merry christmas با تأخیر...

بنده خلاقیت به خرج دادم، میوه ی کاج رو رنگ کردم و همونطور که در تصویر می بینید به شکل درخت کاج درآوردم، یک ستاره ی درخشان اکلیلی هم گذاشتم سرش. خیلی خوشگل شد و خیلی دوستش دارم. اینم بگم که ایده ش مال من نیست، از اینترنت جستم. البته دلم میخواست این عکس رو چند روز پیش در ایام کریسمس اکران عمومی میکردم اما چه کنم که سرم شلوغ بود و فرصت نشد. شما به بزرگواری خودتون ببخشید. اون گوزن دوست داشتنی فینگیلی با نمک رو هم خودم واسه خودم هدیه خریدم، شکمش رو فشار میدی آهنگ "merry christmas" میخونه بسیار هم عالی، شاد و شادان و سرخوش... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳

شرح در تصویر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳٩۳

بنفش...

علاقه ای به عکاسی چیدمان ندارم، اینکه یک سری وسیله را کنار هم بگذاری و عکس بگیری ژانر مورد علاقه ی من نیست. فضای مجازی هم از این عکسها اشباع شده، یکجوری تب شده میان عکاسهای حرفه ای و آماتور، یکجور مد در کل دنیا البته. شبکه های اجتماعی پر شده از این عکسها. خیلی هایشان هم تکراری است. من ایده ی تو را اجرا میکنم، یکی دیگه ایده ی من را و اینجوری میشود که سوژه ها همه مثل هم است و عکسها همه یکجور، و برای من که یک تازه واردم به دنیای شگفت انگیز "اینستاگرام" خیلی جالب بود وقتی دیدم عکسهایی را که فکر میکردم ایده هایش خلاقانه و منحصر به عکاس خاصی باشد و خیلی هم دوستشان داشتم و برایم هیجان انگیز بود، شبیه اش، و کاملا شبیه اش، پر است در صفحات خیلی ها. عکس باید حرفی برای گفتن داشته باشد، عکس باید معرف عکاسش باشد، سوژه باید نو باشد و خلاق. هر چیزی ارزش ثبت و انتشار به نام عکس را ندارد. البته نظر شخصی من این است. این یکی را هم همینجوری دلی و البته خیلی وقت پیش گرفتم. بگذاریدش به حساب ارادتم به رنگ بنفش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳

گل برای گل...

توو میدون رسالت یه آقای مهربون گل فروش یه عالمه گل خوشگل توو سطل آب گذاشته کنار خیابون و من هر روز عصر که از سر کار به خونه برمیگردم می ایستم کلی گلاش رو تماشا میکنم. دیروز دلم خواست و این رزهای زیبا رو خریدم، برای خودم، گل برای گل. حالم خوبه، قراره بهتر هم بشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳

مگنت ها در خانه ی ما...

این مگنت های پروانه ای زیبا و خوشرنگ مهمون جدید آشپزخونه ی ما هستن:

که در کنار قدیمی ها جا گرفتن:

خوب مگنت از مورد علاقه های خیلی دوست داشتنی منه. مگنت های خاص و متفاوت البته قلب

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳

فرنی...

اولین تجربه ی پخت فرنی توسط اینجانب رو در تصویر مشاهده میکنید. آقای همسر شیر زیاد میخره. کلا هربار میره سوپر مارکت یه بطری شیر در سبد خرید روزانه ی خانوار قرار میده. جالبه که نه خودش و نه من اهل شیر خوردن نیستیم. حتی پیش اومده که شیر انقدر در یخچال ما مونده تا تاریخ مصرفش گذشته و مجبور شدم بریزمش دور. اما تصمیم گرفتم برای اینکه دیگه این مورد پیش نیاد از شیر استفاده ی بهینه کنم. رفتم آرد برنج خریدم و فرنی درست کردم. نصفش رو ساده برداشتم و به نصف دیگه پودر کاکائو اضافه کردم. نتیجه قابل قبول بود. البته یک مقدار شل شده بود. دفعه ی بعد باید آرد برنجش رو بیشتر بریزم. تازه میشه به فرنی زعفرون هم زد تا زرد بشه، یا حتی داخلش پودر نارگیل ریخت. اینارو البته از خودم نگفتم، در اینترنت خوندم نیشخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳

من و همسر و میخک مینیاتوری...

بازم همسر جان بنده رو با این گلای میخک مینیاتوری مشعوف کرد قلب همسری که فقط کافیه احساس کنه من غمگینم یا موضوعی ناراحتم کرده دل شکسته اونوقت تمام تلاشش رو برای خوشحال کردن من انجام میده هورا همسر نیست، فرشته ست فرشته گلا رو آورده بود پشت در گذاشته بود، بعد زنگ زد گفت بستنی خریده برم از پشت در بردارم و خودش رفته عابر بانکش رو که توو سوپر جلوی خونه جا گذاشته بگیره. منم درحالیکه داشتم غر میزدم که فریزر پر از بستنیه باز این مرد بستنی خرید عصبانیدرو باز کردم و با صحنه ی گلا روبرو شدم خجالت دیگه کلی شرمنده شدم ناراحت یه همچین همسر خلاقی دارم من در امر سورپرایز کردن مژه

دیشب به محض دیدن گلا این شعر حمید مصدق به ذهنم رسید:

قلب من و تو را، پیوند جاودانه ی مهریست در نهان،

پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد،

تا آخرین دم از نفس واپسین من، این عهد بسته باد...

البته پیوند مهر ما نهانی نیستا، آشکاره خیال باطل

 

پی نوشت: عکس بالا رو همون موقع که گلارو دیدم در حالت ذوق مرگی بسیار گرفتم. عکس پائین رو ساعت 1 شب که بیخوابی به سرم زده بود و مثل روح سرگردان توو خونه راه میرفتم گرفتم.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳

با اینا تابستونو سر میکنم...

وارد شهریور شدیم و هوا بگونه ای کاملا محسوس خنک شده و حال و هوا عوض کرده. امروز صبح که رسما باد میومد. آبانه دوست جان قبول کن که به گرمی چند روز پیشا نیست دیگه، قبول کن نیشخند به پائیز دوست داشتنی نزدیک میشیم. تصویر هم شربت بهارنارنج زعفرانی نوشیدنی محبوب من و بستنی دبل دارک چاکلت محبوب همسر جان بستنی دوست هستش خوشمزه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳

غافلگیریهای بهارانه...

وقتی همسر عزیز با یک دسته میخک میناتوری صورتی، گل مورد علاقه هردویمان، به خانه می آید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳

هفت سین...

هفت سین امسال ما، سومین هفت سین مشترک من و آقای همسر...

 

پی نوشت: هفت سین های دوسال قبل رو میتونید اینجا (92) و (91) ببینید.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳

شام شب عید...

حکایت شام شب عید هم از اون رسم و رسوم دوست داشتنی و شیرینه. ما از اون خونواده هایی هستیم که به خوردن سبزی پلو ماهی در شب عید (قبل از تحویل سال) شدیدا معتقدیم خوشمزه علی الخصوص خانواده پدریم تعصب خاصی روی این موضوع دارن و انگار اگه این غذا رو به عنوان شام در شب عید نخورن عیدشون عید نمیشه. از بچگی یادمه که مادرم با وسواس خاصی این غذارو برای شب عید درست میکرد و حتی پدرم میگفت با دست بخورین که مزه ی دیگه ای داره. اما فلسفه ی دقیق انتخاب سبزی پلو ماهی به عنوان شام شب عید رو نمیدونم. یه جایی خوندم که ماهی اشاره به داستان حضرت سلیمان و اینکه انگشترش رو در شکم ماهی پیدا میکنه داره و ما ماهی میخوریم به این امید که در سال جدید حقیقت های بیشتری رو کشف کنیم! و باز جای دیگه خوندم که خوردن این غذا دل را زنده کرده و رطوبت مفیدی به بدن می بخشد و نشاط و تازگی به همراه دارد. خیلی ها اولین شب سال نو (بعد از تحویل سال) رو هم شام رشته پلو میخورن، به این امید که در سال جدید سررشته ی امور دستشون باشه و بر اوضاع و احوال مسلط باشن! خوردن رشته پلو البته جزو رسوم خانوادگی ما نیست اما من که عاشق این قرتی بازی ها هستم دلم میخواد از سال آینده رشته پلو رو درست کنم، خدا رو چه دیدین، شاید رشته ی از دست رفته ی کار به دستم برگرده چشمک اینم از سفره شام شب عید من و همسر عزیز، سبزی پلوی زعفرونی با ته دیگ سیب زمین، ماهی و کوکو سبزی که به همون سبک قدیم روی زمین پهن کردیم و با دست خوردیم. جای شما خالی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳