از دورویی ها...

محل کار من مسخره ترین جای دنیاست. از این نظر که یک روز دو نفر روبروی هم می ایستند و رکیک ترین فحش های عالم را به هم میدهند و نفرت و کینه در وجودشان موج میزند، و شروع میکنند به تخریب یکدیگر پیش بقیه، غیبت و تهمت و بدگویی و اسرار مگو را فاش کردن، بعد فردا صبح میایی می بینی خوش و خرم مشغول خوردن صبحانه ی کاری باهم هستند و برای هم لقمه میگیرند و نیششان تا بناگوش باز است و مهر و محبت میانشان بیداد میکند و قلب است که بینشان هوا میرود. من از این دورویی ها بیزارم. و چه بسیار شده اند آدم های دورو. شاید برای همین است که تنهایی خودم را عاشقانه دوست دارم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳

شهر آجیلی...

همکار عزیز یک سری لاک بامزه خریده که من تاحالا شبیهش رو ندیده بودم. قدیما یه کارتونی نشون میداد به اسم "شهر آجیلی" این لاکا منو یاد شخصیت های کارتون شهر آجیلی انداخت. لاکهای آجیلی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳

انتخاب گل آرکوپال...

هم اتاقی عزیز دخترک ریز نقش ظریفی است که به تازگی عقد کرده و به شدت در گیر و دار تهیه جهیزیه است. انتظار بیجایی است اگر بخواهم به موقع بیاید و به موقع برود و دل به کار بدهد و حواسش جمع کار باشد و این حرفها. شرایطش را درک میکنم و با دلش راه میایم. اساسی ترین دغدغه ی این روزهایش انتخاب گل سرویس آرکوپالش است. دائم در اینترنت میان عکسها می گردد و نظر من و سایرین را می پرسد و به این و آن زنگ میزند و شوش میرود و خلاصه مشغول است حسابی. یاد آن روزهای خودم افتادم که چقدر مته به خشخاش میگذاشتم و وسواس به خرج میدادم و از کوچکترین تا بزرگترین وسیله ی جهیزیه را با چه دقتی انتخاب میکردم تا همه چیز هماهنگ باشد و همه چیز باربط و بی ربط به هم بیاید. حالا اما دیدگاهم خیلی تغییر کرده. لزومی به آن همه حساسیت و دقت نبود به نظرم. واقعیت زندگی با آن چیزی که ما در ذهنمان می سازیم و انتظار داریم خیلی فرق میکند. می شود خیلی ساده تر گرفت و سبک تر برگزار کرد. اما امروز باهم کلی در میان عکس سرویس های آرکوپال گشتیم. واقعا ظروف کاربردی و کارآمدی هستند این آرکوپال ها. سبک و خوش آب و رنگ و در هر خانه ای یک دستش لازم است که باشد. انتخاب آن زمان من، این بود:

البته به همراه یک سرویس از رنگ متضاد همین، مشکی با گلهای سفید. الان اما اگر بود یک رنگی رنگیترش را انتخاب میکردم. شاید این:

یا این:

البته ما این عکسها را در اینترنت دیدیم، شاید این گلهایش اینجا نیامده باشد هنوز...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳

مثبت باشیم...

بعضی از آدما خیلی خوش قلب هستن. با یکی دوبار مراوده و صحبت باهاشون میشه فهمید که چه قلب مهربونی دارن. بدخواه کسی نیستن، انرژی وجودیشون مثبته. همکلامی باهاشون حالت رو خوب میکنه. ظاهر و باطنشون یکیه. نمایش بازی نمیکنن، همون چیزی هستن که نشون میدن و میتونی ببینی. دلمشغولی های خودشون رو دارن، سرشون به کار خودشونه، منطقی رفتار میکنن و همیشه رفتارشون درسته. همه جذب مهربونی و صداقتشون میشن. نیمه ی پر لیوان رو می بینین. خوشم میاد از اینجور آدما. اینا از زندگیشون بیشتر لذت میبرن. ما یکیشون رو اینجا توو شرکتمون داریم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳

آش پشت پا...

به اربعین امام حسین نزدیک میشیم، امسال ظاهرا برای سفر به کربلا نیازی به تهیه ی ویزا نبوده و  همین باعث شده که خیلی ها پیاده و سواره و زمینی و هوایی و بعضا دریایی!!! راه بیافتن به سمت مرزهای کشور دوست و برادر، عراق. چندتا از آقایون همکار ما هم از کارخونه رفتن کربلا و دیروز براشون توو شرکت آش پشت پا پختن، اونم چه آشی. جای همه خالی فوق العاده خوشمزه بود. یه وجبم روغن روش بود خوشمزه و خلاصه دلی از عزا درآوردیم. تا باشه از این مناسبتها، تا باشه از این مسافرتها...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳

صبحآنه...

اینایی رو که صبحها توو وسایل حمل و نقل عمومی چرت میزنن دوست ندارم. انرژی منفی از خودشون متصاعد میکنن. مثل هم اتاقی ناگزیرم که هرروز صبح دیرتر از ساعت مقرر با چشمای پف کرده میاد سر کار و اولین جمله اش اینه که: خستــــــــــــــــــــــــــــه ام، خوااااااااااااااااااااااااااابم میاد و از سر صبح تا آخر وقت کاری کنار گوش من خمیازه میکشه قهر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳