دلفیناریوم...

جمعه شب با آقای همسر رفتیم پارک دلفینهای برج میلاد. خیلی جالب و هیجان انگیز بود. چقدر دلفین موجود دوست داشتنی و بامزه ایه. من که تابحال فقط تو تلویزیون نمایش دلفینهارو دیده بودم و به این همه استعداد و هوش دلفین دقت نکرده بودم حسابی هیجانزده بودم. یه شیر دریایی سیاه هم از اسپانیا آورده بودن که در شروع نمایش دورتادور استخر چرخید و برای تماشاچی ها دست تکون داد و شیرین کاری کرد. دلفین ها دوتا از نوع ماده بودن، یکی دوساله و یکی پنج ساله که از اندازه جثه شون هم کاملا مشخص بود یکی بزرگتر از اون یکیه. مربی دلفینها دوتا آقای روس بودن. دلفین کوچیکتره گاهی گیج میشد و نمیتونست حرکات رو درست اجرا کنه ولی همونم خیلی بامزه بود. در یه قسمت برنامه مربی ها قلموی رنگی رو توو دهن دلفین ها میذاشتن و یه تخته جلوشون میگرفتن و دلفین قلم رو روی تخته میکشید و نقاشی میکرد و بعد این نقاشی رو بین تماشاچی ها به مزایده گذاشتن. قیمت پایه صدهزار تومان بود که یه خانوم حاضر شد با پرداخت مبلغ یک میلیون و دویست هزار تومان اثر هنری دلفین ها رو به خونه ببره!!!  به همه دوستان توصیه میکنم یکبار هم شده برن دلفیناریوم و از این تجربه عالی نمایش دلفین ها لذت ببرن. 

 

 

پی نوشت: بلیت نمایش دلفین ها پای گیشه 50 هزار تومان هستش، از طریق سایت دلفیناریوم میشه اونو 40 هزار تومان خرید و اگر عضو سایت نت برگ باشید می تونید به قیمت 30 هزار تومان بلیت رو تهیه کنید. صد البته که من از سایت نت برگ بلیت خریدم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤

عکاسی در پارک هنرمندان تهران...

جمعه صبح به اتفاق آقای همسر رفتیم "پارک هنرمندان" در خیابان ایرانشهر. خانه هنرمندان ایران و تماشاخانه ی ایرانشهر در این پارک واقع شده، علاوه بر اینکه مجسمه ها و المان های بسیار زیبایی در سطح این پارک هست که من بسیار دوستشان میدارم. همیشه دلم میخواست سر فرصت و یک زمان خلوت برم اونجا و از تمام مجسمه های زیبای اونجا عکس بگیرم که خب بلاخره این امر محقق شد. در گالری های خانه هنرمندان نمایشگاه عکسهای سیاه و سفید و رنگی از بازار تهران برگزار بود که باید بگم عکسها واقعا زیبا و دیدنی بود، زوایای پیدا و پنهان و بافت های قدیمی بازار تهران رو به تصویر کشیده بودن که برای من خیلی جالب بود و ما حسابی لذت بردیم. در تماشاخانه ی ایرانشهر هم دو تئاتر به روی صحنه بود، یکی "پائیز" با بازی امیر جعفری و ستاره پسیانی، و یکی هم "یک صبح ناگهان" به کارگردانی حسین پاکدل و بازی مهدی پاکدل و عاطفه رضوی و مهدی سلطانی و رحیم نوروزی. چندتا از عکسهایی رو که گرفتم و خودم بیشتر دوست داشتم در ادامه می بینید:

 

پی نوشت: چهارمین عکس و البته مجسمه اش را از همه بیشتر دوست دارم.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳

تهران برف و باران ندارد...

در سرزمینی که ابرها میگذرند بی آنکه ببارند بی شک ظلم عظیمی صورت گرفته است...

 

پی نوشت: خدا با ما قهر کرده ناراحت

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
تگ ها: طهرون

خانوم کارمندی که من باشم...

نزدیک خونمون یه آرایشگاه زنونه هست، قدیمیه و سرشون همیشه شلوغه و کسب و کارشون پر رونق. خانوم آرایشگر منزلش دقیقا طبقه ی بالای آرایشگاهه. چند بار ایشون رو دیدم که از آرایشگاه بیرون اومده و شاد و شادان از درب کناری رفته خونه ش یا بالعکس. صبح از جلوی آرایشگاه رد میشم، با خودم فکر میکنم اینکه خونه ی آدم به محل کارش نزدیک باشه واقعا نعمتیه. و به خودم فکر میکنم که هر روز صبح حدود یک ساعت و نیم و عصر ها دو ساعت در شلوغترین و پر ترافیک ترین ساعات اتوبانهای تهران و در وحشتناکترین اتوبانهای تهران در راه هستم که از خونمون در شرق شهر برم به محل کارم در شمال غرب شهر. و این ساعت ها و دقیقه ها رو جمع میزنم که در روز چقدر میشه و در هفته چقدر میشه و در ماه و در سال و  در عمر من. منی که به شدت دغدغه ی وقت دارم و استرس زمان. درگیر این محاسبات هستم و اندیشه میکنم که دقیقا چیکار دارم میکنم و چی از دست میدم و در ازاش چی به دست میارم. مثل همیشه به اینجا که میرسم مغزم هنگ میکنه. خودم رو خوب میشناسم که آدم بیکار بودن و توو خونه نشستن نیستم. من عاشق کارم هستم، محیط کارم رو عاشقانه دوست دارم. و تنها مشکلم این مسافتهای دور، این در راه بودن های طولانیه و نه حتی ساعات کاری که در شرکت میگذرونم و انقدر غرق در کار هستم که متوجه گذر اون 8 ساعت نمیشم اصلا. برعکس زمانهایی که در راه هستم و هر ثانیه ش به اندازه ی یک سال برام کش میاد. این افکار تمومی نداره، اتوبوس با سرعت از کنارم رد میشه و من چند متر باقیمونده تا ایستگاه رو میدوم و میپرم توو اتوبوس و باز مثل هر روز فکر و خیال ها رو به دست باد میسپرم. باید ساعت 9 توو شرکت باشم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳

یک روز در موزه ی آبگینه و سفالینه ی تهران...

جمعه صبح با آقای همسر رفتیم "موزه ی آبگینه و سفالینه" که موزه ی تخصصی سفال و شیشه هستش واقع در خیابان سی تیر. خیلی خلوت بود و به قولی استقبال نشده بود، شاید بخاطر سرد شدن هوا. من ساختمان این موزه رو خیلی دوست دارم. بخشی از این گشت و گذار رو در تصاویر زیر می بینید:

این ساختمان تا سال 1330 خانه و محل کار قوام السلطنه (سیاستمدار اواخر دوران قاجار و دوران پهلوی) بوده، بعد مدتی سفارت مصر، سفارت افغانستان و در اختیار بانک بازرگانی بوده تا سال 55 که مهندسان ایرانی و اتریشی اون رو به شکل امروزی تغییر کاربری دادن:

طراح ویترین های متفاوت و خاص این موزه یک مهندس اتریشی هستش:

و قسمت فروشگاهی این موزه که کتابهای ایران شناسی و آبگینه و سفالینه های معاصر ساز! داشت برای فروش به علاقمندان:

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳

چند فریم از پارک اندیشه...

پارک اندیشه در خیابان شریعتی نرسیده به پل سیدخندان واقع شده. از بوستان های زیبای تهران که فرهنگسرای دوست داشتنی اندیشه هم در اون هستش:

 

این هم مجسمه ی "رضا عباسی" نقاش دوره ی صفوی که موزه ای به نام ایشون هم در خیابان شریعتی هست:

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳

یک روز در بوستان های زیبای تهران...

 دیروز دم ظهر هوا خیلی خوب بود، سرد نبود و من به اتفاق آقای همسر به قصد تماشا و عبور از پل تازه افتتاح شده ی طبیعت زدیم بیرون. پلی روی اتوبان مدرس که پارک طالقانی رو به پارک آب و آتش وصل میکنه. خیلی خوش گذشت، بسیار زیبا و دیدنی بود، کلی پیاده راه رفتیم و به تمام دوستان توصیه میکنم در اسرع وقت برن اونجا و لذت ببرن. دست آقا قالیبافمون درد نکنه، گاهی یه حرکتایی میزنه اینچنینی که آدم احساس میکنه تهران هم زیباست و میتونه دوست داشتنی باشه و اون دود و دم و ترافیک های وحشتناک رو، برای مدتی کوتاه البته،‌ از یاد میبره. اینم چند فریم حاصل گشت و گذار دیروز ما.

مجسمه ی اسب و سوار، ورودی پارک آب و آتش، اتوبان حقانی:

دورنمای پل طبیعت:

اسب چوبی:

از جذابترین قسمتهای مسیر برای من، یه عالمه اردک/مرغابی؟ (فرقشون رو نمیدونم) چاق و تمیز و بامزه: 

اینم تمثال حضرت ابراهیم در پارک آب و آتش: 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳

آب...

من، یک شهروند ساکن شرق تهران استرس

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر ، طهرون

گربه...

از گربه های چاق و چله ی پارک هنرمندان، خیابان ایرانشهر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳

بادی که تو را خشک کرد، مرا برد...

طوفان دیروز تهران هم از اون اتفاقات عجیب و غریب بود که تابحال همچین چیزی ندیده بودم. من درست وسط میدون صنعت بودم که آسمون قرمز شد و همه جا تاریک شد و یه عالمه غبار به هوا بلند شد جوری که فاصله چند متری رو نمیشد دید. شب شده بود انگار. مردم رفته بودن روی پل هوایی و داشتن عکس میگرفتن. من اما درحالیکه جلوی مانتو و روسریم رو محکم گرفته بودم که از سرم کنده نشه دویدم به سمت اتوبوس های رسالت. در مسیر دیدم که کلی درخت شکسته و حتی یه درخت بزرگ که از ریشه در اومده بود افتاده بود رو یه اتوبوس brt و مسیر رو بسته بود. و بعد اخبار گفت که چندین نفر هم کشته و زخمی شدن، بعضیا بر اثر برخورد سنگ های کنده شده از نمای خونه ها با سرشون! کلی ماشین هم زیر درخت های شکسته مونده و آسیب دیده. باد شدید کلی اشیاء من جمله دیش های ماهپاره رو بلند کرده و اینور واونور پرت کرده. توو حیات ما هم یه تیکه حصیر بزرگ افتاده بود و خرد شده بود. گاهی حادثه خیلی نزدیک است...

 

پی نوشت: عنوان پست نام نمایشنامه ای است نوشته ی علی نرگس نژاد که با بازی بهاره رهنما و پژمان جمشیدی به تازگی روی صحنه بوده...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر ، طهرون

چون بادبادک در اوج...

روزهای تعطیل گذارتان به اتوبانهای حکیم یا همت افتاده باشد اگر، حوالی پارک پردیسان، بادبادک ها در آسمان نظرتان را به خود جلب میکنند. پاتوق بادبادک بازها شده این پارک و چقدر تفریح جالبی است به نظرم. بعضی ها که خیلی جدی و بطور حرفه ای آن را دنبال میکنند و بادبادک های درست و درمان و کار درستی هم دارند. چقدر بعضی بادبادک ها بالا رفته بودند در آسمان و آن بالا در اوج ریز دیده میشدند. دو سه نفری نخ بادبادکشان لامپ های ریز داشت که وقتی هوا تاریک شد منظره خیلی جالبی بوجود آورده بود. من خیلی خوشم آمد و لذت بردم از تماشای بادبادک هوا کردن مردم. امیدوارم روزی بتوانم بادبادکی داشته باشم و هوایش کنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱