خونه ی خوش آب و رنگ...

دیشب "شام ایرانی" منزل پژمان بازغی رو میدیدم. و وای که چه خونه ی زیبایی داشت این پژمان بازغی. از اون سبک و سیاقها که من خیلی دوست دارم. همه چیز خلاقانه و خوش آب و رنگ و زیبا بود. هیچ چیز لوکس و گرونی نداشت، فقط ایده ها عالی بود و از رنگها به بهترین شکل استفاده شده بود در دکوراسیون خونه. دلم رفت، دلم خواست. هیچ چیز بهتر از این نیست که آدم دست و بالش در در دیزاین کردن خونه ش باز باشه و اختیارات داشته باشه. البته باید فضای کافی هم باشه، توو خونه های کوچیک و اجاره ای محدودیت خیلی زیاده و نمیشه خلاقیتی به خرج داد ابرو

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها: سبک زندگی

شادی و لاغیر...

این روزها بیشتر از هر چیز به این فکر میکنم که هر لحظه از عمر را به خوشی و لذت نگذرانیم به واقع حرام شده است. عمر کوتاه است، زندگی گذراست، هیچ چیز آنقدرها با اهمیت نیست که ما فکر میکنیم، مهمترین دغدغه ی این لحظه ی ما فردا خاطره ای بیش نیست. دیر نیست که به استرس ها و نگرانی های امروزمان لبخند بزنیم. تنها لحظه های شاد و زیبا با ارزش و ماندگار است. باشد که سازنده ی زیباترین و شادترین لحظه ها و لذتبخش ترین تجربه ها در زندگی خود باشیم...

 

چه فارغ بال میگشتم در این عالم        اگر میشد غم امروز چون اندیشه ی فردا فراموشم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

موازی کاری...

وقتی که همزمان یک کارمند تمام وقت عاشق کار باشی و یک کدبانوی تمام عیار عاشق منزل، همسر مردی باشی و دختر پدر و مادری و انسانی دغدغه دار و پر از فکر و هدف و برنامه هم،‌ "موازی کار" می شوی. کاری به معنای تعریف شده و سیاسی این واژه ندارم، برای همچون منی که وقت ارزش دارد و دقیقه به دقیقه ی آن مهم است و به سرعت میگذرد و همیشه هم کم دارمش موازی کاری یعنی اینکه روی میز کارم پر از کاغذ و دفتر است و به کارم مشغولم و همزمان روی صفحه ی مانیتورم فایلهای اکسل کاری و صفحات اینترنتی فراوان از مطالب مورد علاقه ام باز است و فایلی درحال دانلود شدن است و مطلبی میخوانم و جواب تلفن کاری را میدهم و چند اپلیکیشن هم روی گوشی همراهم باز است و ناگزیر در مقابل حرفهای همکاران پرحرفم سری تکان میدهم به نشانه ی اینکه گوشم با شماست. یعنی در مسیر منزل به محل کار هندزفری در گوش با اینترنت تلفن همراهم کار میکنم یا گاهی کتابی کوچک که معمولا همراهم است میخوانم. یعنی به محض رسیدن به منزل همزمان هم مشغول غذا پختنم هم تلویزیون روشن است و برنامه یا خبری را دنبال میکنم هم رخت ها را در ماشین لباسشویی میریزم هم گلدانها را آب میدهم هم گردگیری میکنم و هم خیلی کارهای دیگر. یعنی در زمانی که هرکس تنها یکی از این کارها را انجام می دهد تا تمام شود و برود سراغ کار بعدی، من همه را هم زمان و موازی انجام میدهم. یک همچین آدم موازی کاری هستم من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها: سبک زندگی

مختصر و مفید نامه ی روزهای پایانی سال...

روزهای آخر سال مثل برق و باد داره میگذره. روزهایی دوست داشتنی با حال و هوایی خوب. روزهای خرید و خونه تکونی و بدو بدوهای الکی و ترافیک ماشین و آدم و حراج و یکهویی دیدن درختای شکوفه زده، ایده های سفره هفت سین و پذیرایی عید یا برنامه سفر و گشت و گذار و شایدم تهران گردی. سایه ی سنگین اینستاگرام هم که بر سر همه ی شبکه های اجتماعی علی الخصوص وبلاگ ها افتاده،‌ کاملا مشخصه، بنده و وبلاگم هم از این قاعده مستثنی نیستیم. به هر حال. ویژه نامه نوروز 94 همشهری داستان اومده،‌ اگر علاقمندین تهیه کنین. امروز هم روز جهانی زنان هستش، لوگوی مناسبتی google رو ببینید. خوش باشین و سلامت و مواظب خودتون و عزیزانتون و لحظه های قشنگتون باشید...

 

پی نوشت: follow me on instagram: niloofar ghasemi ماچ

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳

تحولات جهان بینی...

چند لحظه تامل متفکر متفکر متفکر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

معجزه ی نوشتن...

یه چند وقتیه که دارم مینویسم. یعنی کارای روزانه، مواردی که میخوام یادم نره، کارای ریز و درشتی که باید در آینده انجام بدم، هرنکته مهمی که به ذهنم میرسه، همه رو توو یه سررسید که همیشه هم روی میز جلوی دستمه مینویسم. تا قبل از این هیچ وقت استفاده ی درستی از سررسید نمیکردم. بیشتر به عنوان یه دفتر معمولی، توو دوران دانشجویی برای جزوه نوشتن، و معمولا بعد از منقضی شدن تاریخش ازش استفاده میکردم، سررسید هرسال رو در سال بعد. اما ایندفعه هر روز نوشتم، توو صفحه ی خودش و ایمان آوردم که نوشتن معجزه میکنه. تأثیر خیلی خوبی داره. با نوشتن سنگینی بار کار از شونه ی آدم برداشته میشه، آدم سبک میشه، فکرش منظم میشه، برنامه ریزی پیدا میکنه و به طرز باور نکردنی کارها سریع و آسون انجام میشه. برای من که خیلی خوب بوده، مثل قبل چیزی از یادم نمیره و خوشحال و خندون روی کاری که انجام شده رو خط میکشم. این نوشتن ها کلی انرژی مثبت بهم میده. شما هم امتحان کنید...

 

پی نوشت نامربوط: اشتباه میکنند بعضی ها که اشتباه نمیکنند. باید راه افتاد. رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳

خانوم کارمندی که من باشم...

نزدیک خونمون یه آرایشگاه زنونه هست، قدیمیه و سرشون همیشه شلوغه و کسب و کارشون پر رونق. خانوم آرایشگر منزلش دقیقا طبقه ی بالای آرایشگاهه. چند بار ایشون رو دیدم که از آرایشگاه بیرون اومده و شاد و شادان از درب کناری رفته خونه ش یا بالعکس. صبح از جلوی آرایشگاه رد میشم، با خودم فکر میکنم اینکه خونه ی آدم به محل کارش نزدیک باشه واقعا نعمتیه. و به خودم فکر میکنم که هر روز صبح حدود یک ساعت و نیم و عصر ها دو ساعت در شلوغترین و پر ترافیک ترین ساعات اتوبانهای تهران و در وحشتناکترین اتوبانهای تهران در راه هستم که از خونمون در شرق شهر برم به محل کارم در شمال غرب شهر. و این ساعت ها و دقیقه ها رو جمع میزنم که در روز چقدر میشه و در هفته چقدر میشه و در ماه و در سال و  در عمر من. منی که به شدت دغدغه ی وقت دارم و استرس زمان. درگیر این محاسبات هستم و اندیشه میکنم که دقیقا چیکار دارم میکنم و چی از دست میدم و در ازاش چی به دست میارم. مثل همیشه به اینجا که میرسم مغزم هنگ میکنه. خودم رو خوب میشناسم که آدم بیکار بودن و توو خونه نشستن نیستم. من عاشق کارم هستم، محیط کارم رو عاشقانه دوست دارم. و تنها مشکلم این مسافتهای دور، این در راه بودن های طولانیه و نه حتی ساعات کاری که در شرکت میگذرونم و انقدر غرق در کار هستم که متوجه گذر اون 8 ساعت نمیشم اصلا. برعکس زمانهایی که در راه هستم و هر ثانیه ش به اندازه ی یک سال برام کش میاد. این افکار تمومی نداره، اتوبوس با سرعت از کنارم رد میشه و من چند متر باقیمونده تا ایستگاه رو میدوم و میپرم توو اتوبوس و باز مثل هر روز فکر و خیال ها رو به دست باد میسپرم. باید ساعت 9 توو شرکت باشم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳

حرف حساب...

... ضعف اصلی من در شیوه ی ارائه ی توانائیهایم به دیگران است. دیگران یک دهم توانایی من را به زیبایی ارائه می کنند...

از: همنوایی شبانه ارکستر چوبها - رضا قاسمی

 

پی نوشت: گاهی یه جمله می خوانی، انگار از روی تو نوشتند، برای تو نوشتندش.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

پنجشنبه ی عزیز...

در راستای حراج زمستانه ی "میلاد نور" بنده امروز که پنجشنبه ست و نیمه وقت هستیم بعد از ساعت کاری قصد دارم برم سری به این مرکز خرید بزرگ بزنم ببینم چی به چیه و کی به کیه و اوضاع و احوال قیمتها در این حراج چه جوریاست، میشه چیزی خرید یا نه. فردا هم که جمعه ست و تعطیله احتمالا با آقای همسر جان عزیز یک سمت و سویی بریم گشت و گذار  و سرصفا. آخر هفته ی دوست داشتنی رو برای همه تون آرزو میکنم...

 

و اینم در نظر داشته باشید که:

نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳

گره خوردن شبکه های اجتماعی در هم...

این تنوع و تعدد شبکه های اجتماعی هم داستانیه واسه خودش. بعضی هاشون دوست داشتنی تر هستن، هرکس در تعدادی از اونها عضوه (بعضی ها هم در همه شون!) البته آنلاین بودن و حضور فعال داشتن در این شبکه ها وقت و انرژی زیادی هم میطلبه. من به شخصه فیسبوک رو خیلی دوست دارم. و البته اینستاگرام رو. وایبر هم که خب جزو ضروریاته و اصلا نمیشه که نباشه و ما رو به دوستان دور و نزدیک متصل میکنه. اما از همه مهمتر برام همین وبلاگ جان عزیز هستش که یه جور دیگه ای دوستش دارم و دلبستگی خاصی بهش دارم و صفا و صمیمیت و خلوص دیگه ای رو درش می بینم. گاهی مثلا عکسی هست که دلم میخواد همه ی دوستانم ببینن، اونوقت اگه در وبلاگ و اینستا و ف.ب همزمان منتشرش کنم برای بعضی از بچه ها که مخاطب هر سه تای اینا هستن تکراری میشه و اینو اصلا دوست ندارم. خلاصه که دنیای مجازی هم حسابی مارو سر کار گذاشته و با این شبکه های در هم تنیده حسابی مشغولمون کرده. باشد که رستگار شویم و به راه راست هدایت شویم. آمین چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

انتخاب گل آرکوپال...

هم اتاقی عزیز دخترک ریز نقش ظریفی است که به تازگی عقد کرده و به شدت در گیر و دار تهیه جهیزیه است. انتظار بیجایی است اگر بخواهم به موقع بیاید و به موقع برود و دل به کار بدهد و حواسش جمع کار باشد و این حرفها. شرایطش را درک میکنم و با دلش راه میایم. اساسی ترین دغدغه ی این روزهایش انتخاب گل سرویس آرکوپالش است. دائم در اینترنت میان عکسها می گردد و نظر من و سایرین را می پرسد و به این و آن زنگ میزند و شوش میرود و خلاصه مشغول است حسابی. یاد آن روزهای خودم افتادم که چقدر مته به خشخاش میگذاشتم و وسواس به خرج میدادم و از کوچکترین تا بزرگترین وسیله ی جهیزیه را با چه دقتی انتخاب میکردم تا همه چیز هماهنگ باشد و همه چیز باربط و بی ربط به هم بیاید. حالا اما دیدگاهم خیلی تغییر کرده. لزومی به آن همه حساسیت و دقت نبود به نظرم. واقعیت زندگی با آن چیزی که ما در ذهنمان می سازیم و انتظار داریم خیلی فرق میکند. می شود خیلی ساده تر گرفت و سبک تر برگزار کرد. اما امروز باهم کلی در میان عکس سرویس های آرکوپال گشتیم. واقعا ظروف کاربردی و کارآمدی هستند این آرکوپال ها. سبک و خوش آب و رنگ و در هر خانه ای یک دستش لازم است که باشد. انتخاب آن زمان من، این بود:

البته به همراه یک سرویس از رنگ متضاد همین، مشکی با گلهای سفید. الان اما اگر بود یک رنگی رنگیترش را انتخاب میکردم. شاید این:

یا این:

البته ما این عکسها را در اینترنت دیدیم، شاید این گلهایش اینجا نیامده باشد هنوز...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳

آلرژی تکنولوژی...

آلرژی تکنولوژی گرفتم به نظرم. حالم بد میشه انقد همه سرشون توو گوشی و تبلت و لپ تاپ و کامپیوتره. اصلا یه جور عجیبی ها، سردردای بدی میگیرم احساس میکنم همه جا دور و برم انرژی های منفی  و امواج در جریانه. واقعا تا قبل از اینکه این به اصطلاح گجت ها در این حجم انبوه تولید بشه و در اختیار پیر و جوان و خرد و کلان قرار بگیره مردم چجوری زندگی میکردن، چجوری روزگار میگذروندن، کجای کارشون میلنگید آخه. همه از هم دور شدن، همه تنها شدن، محبت ها از بین رفته. جاهای دیگه ی دنیا رو نمیدونم ولی در مملکت ما استفاده ی درستی از این محصولات تکنولوژیکی نمیشه. در استفاده از اونها افراط میشه. همه یه جورایی به گوشی هاشون معتاد هستن و جای خیلی چیزارو براشون پر کرده. سبک زندگی اصلا دوست نداشتنی. دلم یک روز بدون تلفن همراه میخواد، بدون کامپیوتر، بدون لپ تاپ بدون اینترنت، حتی بدون تلویزیون و موزیک پلیر. دلم بی خبری میخواد. بی اطلاعی. خسته ام از هجوم دیتاها ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

20 20 20...

جدیدا چشمام خیلی زود خسته میشه، تقریبا از صبح تا عصر جلوی کامپیوتر هستم و نگاهم به مونیتور. یه قانونی هست که میگه در شرایط مشابه من، هر بیست دقیقه یکبار به مدت بیست ثانیه به فاصله ی بیست قدمی خودمون نگاه کنیم تا ماهیچه های چشم استراحت کنن و خسته نشن. قانون 20،20،20. خوبه اگه بشه رعایت کرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

و این منم، زنی سرما خورده در آستانه ی فصلی سرد...

این داستان هر سال منه، با تغییر فصل و فقط کمی خنک شدن هوا سرماخوردگی لعنتی به جوونم میافته و دمار از روزگارم درمیاره. هر سال ام تصمیم میگیرم برم واکسن آنفولانزا بزنم اما علائم سرماخوردگی خیلی زودتر از به بازار اومدن واکسن آنفولانزا سراغم میاد و اونموقع دیگه واکسن زدن هم فایده ای نداره. و باز منم و داستان همیشگی قرص و دوا و آمپول و لیمو شیرین و شلغم و اعصاب خوردی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

هندلینگ نمودن یخچال منزل...

این سوپر مارکتیا هم شغل خیلی سختی دارن. من که توو خونه یه یخچال فسقلی دارم از پس مدیریت کردنش بر نمیام و تا غافل میشم مواد غذایی تاریخ مصرفشون میگذره و سبزیجات پلاسیده میشه و کلی دردسر و داستان دارم باهاش. البته در کل چون خیلی فرصت پخت و پز ندارم و خودم و آقای همسر خیلی شکمو نیستیم و خیلی هم کم توو خونه هستیم این مشکل بوجود میاد. مثلا همسر جان که اصلا شیر نمیخوره و منم معمولا یادم میره و تاریخ مصرف بطری جان شیر میگذره. در مورد پنیر و کره و ماست هم همینطور. از طرفی به شدت هم از دور ریختن و حیف کردن مواد خوراکی بدم میاد. اینه که در نهایت به این نتیجه میرسم که چیزی در یخچال نباشه و خالی باشه بهتره تا پر باشه و من هی نگران خراب شدن خوراکیهای داخلش باشم. حالا نمیدونم سوپر مارکتدارهای محترم چه جوری حواسشون به اونهمه مواد غذایی هست و کنترل و مدیریتشون میکنن. واقعا باید بهشون خدا قوت گفت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید...

یک همکار جدید دوست داشتنی دارم، دختری ظریف و آرام اهل کرمانشاه. بر خلاف همه کسانی که اینجا به وفور آمده اند و رفته اند، بعضا هم ماندگار شده اند، علائق مشترک زیادی داریم. اوایل که همصحبت شدیم متعجب و خوشحال شدم از اینکه دیدم مثل من فیلم می بیند، کتاب میخواند، پیگیر مسابقات ورزشی است و حتی وبلاگ می نویسد، در جریان اخبار و اتفاقات و مسائل روز دنیا هست و خلاصه هم کلامی با او برایم لذتبخش است. چند روز پیش داشت عکس و فیلم مهمانی ها و عروسی هایی را که اخیرا رفته بود در لپ تاپش نشانم میداد. مراسمی شاد همراه با رقص و موسیقی، آواز. همه شیک و خوشحال و خندان. یک لحظه فکر کردم آخرین باری که من به مهمانی رفتم کی بوده؟ آخرین بار کی کسی دور و برمان عروسی کرد و ماهم دعوت بودیم؟ اصلا آخرین بار کی موزیک شاد گوش دادم؟ کی در مجلس رقص و آواز حاضر شدم؟ خارج از محیط کاری کی با چند نفر دوست و آشنا و فامیل برای مدتی هرچند کوتاه زیر یک سقف حاضر شدم؟ خاطره ای هم اگر بود دور و مبهم بود. یاد کمد لباسهایم افتادم که پر شده از لباسهای زیبایی که خوشم آمده و خریدم به هوای پوشیدن در مجلسی، مهمانی ای، دورهمی ای، چیزی، اما تابحال یکبار هم نپوشیدمشان. دلم گرفت. روزگار این سبک زندگی را تحمیلمان کرد. نه فامیلی، نه دوستی، نه آشنایی. این روزها بیشتر از همیشه دلم مهمانی میخواهد، با آدمهایی صاف و صادق و بی ریا، نه دوست نماهایی پر از شیله پیله و بددل و بدخواه که در ظاهر دوستند و در باطن دشمن و با هرجمله حرفشان دل آدم را به درد میاورند...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

معجزه ی خواب و استراحت کافی...

هفته ای که گذشت خیلی پرکار و شلوغ بود برام. اصلا وقت استراحت نداشتم، شبا دیر میخوابیدم، به شدت کمبود خواب داشتم و روز بعد با ناله و زاری میرفتم سر کار. انقدر در طول هفته بدنم خسته و بی رمق و فکرم درگیر و مشغول بود که پنجشنبه رو نتونستم برم شرکت یعنی واقعا توانش رو نداشتم و کل پنجشنبه و جمعه رو خوابیدم و حسابی استراحت کردم. همین استراحت معجزه کرد، انگار ریکاوری شدم و حال و حالتم از این رو به اون رو شد. حالا حسابی سرحال و پر انرژی هستم. چقدر آدم گاهی به این استراحتهای طولانی نیاز داره، خواب کافی، ریلکس، مرخصی، سفر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

اعتیاد به کار...

برای کسی که عاشق کار کردن است و عاشق کارش است و صبح با عشق میرود سر کارش و زودتر از همه میرسد و در محل کار اصلا متوجه گذر زمان نمیشود و عصر دیرتر از همه به خانه بر میگردد و در مسیر و در منزل هم مدام به فکر کارش است و از خودش و از سلامتی اش و از زندگی شخصی اش غافل شده است تا حدی که شاید از نظر سایرین احمق هم جلوه کند پیشنهاد و دوا و درمان ارائه بفرمائید لطفا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

شام شب عید...

حکایت شام شب عید هم از اون رسم و رسوم دوست داشتنی و شیرینه. ما از اون خونواده هایی هستیم که به خوردن سبزی پلو ماهی در شب عید (قبل از تحویل سال) شدیدا معتقدیم خوشمزه علی الخصوص خانواده پدریم تعصب خاصی روی این موضوع دارن و انگار اگه این غذا رو به عنوان شام در شب عید نخورن عیدشون عید نمیشه. از بچگی یادمه که مادرم با وسواس خاصی این غذارو برای شب عید درست میکرد و حتی پدرم میگفت با دست بخورین که مزه ی دیگه ای داره. اما فلسفه ی دقیق انتخاب سبزی پلو ماهی به عنوان شام شب عید رو نمیدونم. یه جایی خوندم که ماهی اشاره به داستان حضرت سلیمان و اینکه انگشترش رو در شکم ماهی پیدا میکنه داره و ما ماهی میخوریم به این امید که در سال جدید حقیقت های بیشتری رو کشف کنیم! و باز جای دیگه خوندم که خوردن این غذا دل را زنده کرده و رطوبت مفیدی به بدن می بخشد و نشاط و تازگی به همراه دارد. خیلی ها اولین شب سال نو (بعد از تحویل سال) رو هم شام رشته پلو میخورن، به این امید که در سال جدید سررشته ی امور دستشون باشه و بر اوضاع و احوال مسلط باشن! خوردن رشته پلو البته جزو رسوم خانوادگی ما نیست اما من که عاشق این قرتی بازی ها هستم دلم میخواد از سال آینده رشته پلو رو درست کنم، خدا رو چه دیدین، شاید رشته ی از دست رفته ی کار به دستم برگرده چشمک اینم از سفره شام شب عید من و همسر عزیز، سبزی پلوی زعفرونی با ته دیگ سیب زمین، ماهی و کوکو سبزی که به همون سبک قدیم روی زمین پهن کردیم و با دست خوردیم. جای شما خالی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳

آیا یک جفت چکمه می تواند انگیزه ی مناسبی برای قتل یک همکار باشد؟؟؟

یکی از مشکلات عدیده ی من اینه که اونقدر که کیف و کفش و لباس و قس علی هذا توو تن مردم می پسندم پشت ویترین مغازه ها نمیپسندم عینک و از اونجایی که به شدت عاشق پوشاک هستم از هر نوعش، وقتی توو تن کسی چیزی می پسندم تا لنگه ی همونو پیدا نکنم نخرم خیالم آسوده نمیشه و مدام بهش فکر میکنم، و وااای به اون روزی که بگردم و پیدا نکنم، مثلا خارجی باشه و طرف سوغاتی گرفته باشه یا مال گذشته ها باشه مثلا طرف پالتوی جوونیای مامانش رو از توو صندوق درآورده باشه پوشیده باشه نگران اونوقته که به شدت خطرناک میشم و افکار پست و پلید به سرم میزنه. مثلا دزد میشم و یه شب توو تاریکی درحالیکه جوراب پاریزین رو صورتم کشیدم از دیوار خونه ی طرف میرم بالا و یواشکی و پاورچین پاورچین خودم رو تا دم در کمدشون میرسونم، یا به زور طرف رو میکشونم توو ماشین و اونم خیلی دوستانه و با مذاکره اون بخش از لباسش رو که من ازش خوشم اومده بهم تقدیم میکنه. اینروزا چشمم چکمه ی زیبای همکار عزیز رو بدجوری گرفته. از اون چیزائیه که بگردم هم پیدا نمیکنم...

 

پی نوشت: عکس جنبه ی تزئینی دارد، انگیزه ی من از قتل احتمالی همکار عزیز این نیست...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

خط چشم، خر است...

خط چشم چیست؟ خط چشم خطی است غالبا باریک و مشکی که خانومها جهت زیبایی هرچه بیشتر بالای پلکهای خود میکشند. البته تمیز و قرینه درآوردن آن کار حضرت فیل است. علی الخصوص زمانهایی که عجله داشته باشی و مثلا صبح باشد و خوابالود باشی یا شرایطی باشد که استرس داشته باشی یا جشن و مراسمی که برایت خیلی مهم باشد که زیبا باشی یا مثلا بخواهی منزل قوم شوهر بروی چشمک و قس علی هذا. در این مواقع است که خط چشم تا به تا میشود و چپ و چول میشود و به هیچ صراطی مستقیم نمی شود و هرکدام راه خودش را می رود و هرچه بیشتر تلاش کنی کمتر نتیجه میگیری و از تو اصرار و از خط چشم مقاومت و انکار. و از نظر من سخت ترین بخش آرایش خانومها همین خط چشم کذایی است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢

وقتی درخت پرتقال به بار می نشیند...

پدر بزرگِ خدا بیامرزم خیلی سال پیش از سفر گرگان یه نهال مرکبات کوچولو تو یه گلدون واسه ما آورده بود، نمیدونم چرا از همون اول همه فکر میکردن نارنجه، یه مقدار که بزرگ شد مامانم که علاقه زیادی به گل و گیاه و استعداد زیادی هم در این زمینه داره، از گلدون درآورد و انداختش توو باغچه. حیات خونه پدری من خاک خوبی داره و هرچی توو باغچه ش بکاری میگیره، حتی سابقه داره که با افتادنِ اتفاقی هسته سیب توو باغچه یه درخت سیب در اومده که حالا میوه هم میده، خلاصه اینکه اون نهال کوچولو بزرگ شد و بزرگ شد و گل داد و میوه داد و مشخص شد که پرتقاله، از اون خوشمزه هاش، و حالا هرسال کلی پرتقال میده و ما شبهای یلدا که معمولا دور هم جمع هستیم محصولش رو برداشت میکنیم و حاصل دسترنج خودمون رو میخوریم. جای شما خالی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢

نیلوی گلدار...

عاشق اینم که یه دسته گلِ طبیعی داشته باشم، بعد هر چند روز یه بار برم سراغش و شاخ و برگهای پژمرده و پلاسیده ش رو جدا کنم و آبش رو عوض کنم و از نو مرتبش کنم و اگه گلدونش مناسب نبود تعویضش کنم و خلاصه سعی کنم که تا لحظات آخر بادوام و سرزنده و شاداب بمونه. اینم گلای همسر بعد از حدود دو هفته درحالیکه روزهای پایانی عمرشون رو میگذرونن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢

به خانه برمیگردیم...

دیروز عصر در مسیر برگشت به خونه، چندتا پیراشکی شکلاتی و شکری خوشمزه خریدم و تا رسیدم قهوه درست کردم و از قضا همسر عزیز هم چند دقیقه بعد از من رسید. دیروز عصرِ خیلی خوبی داشتیم و زمان انگار کش اومده بود، برخلاف همیشه، دیروز خیلی دیر شب شد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢

گلکاری های نیلو...

در ادامه ی این پست و این پست، بنده دومین قلمه رو هم کاشتم. احساس باغبونهای حرفه ای بهم دست داده بود وقتی داشتم کف گلدونش پوشال میذاشتم و خاک میریختم و قلمه هارو با دقت اون وسط جاسازی میکردم اوه  این یکی هم گل نازه فقط مدل برگاش با اون یکی فرق میکنه. گلدونش رو خیلی دوست دارم قلب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢

من و همسر...

خیلی حس خوبیه وقتی بعد از یه دلخوری و بگو مگوی کوچیک، همسر عزیز از سرِ کار با این گلای قشنگ به خونه برمیگرده...

 

 

از یه زاویه ی دیگه...

 

 

و اینم دستای هنرمند همسر عزیز در حال ساز زدن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢

Back to the life...

با یک عصرانه ی دلچسب به زندگی باز می گردم. به همین سادگی...

 

 

پ.ن: خوردن یه فنجون قهوه عصرها بعد از کار، به برگشت انرژی و افزایش روحیه و راندمان زندگی تا شب خیلــــی کمک میکنه...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢
تگ ها: مطبخ ، سبک زندگی

پیاده کردن آیتم های زندگی سنتی در زندگی های امروزی...

من در یه خونواده ی کاملا سنتی دنیا اومدم و بزرگ شدم. مامانم یه کدبانوی خونه دار تمام عیار بوده. از اون خانوم های کاملی که همه کارشون به جا و به موقع ست. مثلا در امور آشپزخونه همگام با فصل و موعدش کاری رو که باید انجام میدن، ترشی درست کردن، شور ریختن، رب پختن، مربا و کمپوت درست کردن، انواع و اقسام سبزیها رو آماده کردن، باقالی و نخود پاک کردن، فریزر پر کردن، بادمجون کبابی کردن، دلمه و انواع غذاهای فصل رو درست کردن، آبلیمو و آبغوره گرفتن، کیک و شیرینی پختن و خلاصه خیلـــی کارهای دیگه. از بچگی همه این اتفاقا جلوی چشم من افتاده و در ضمیر ناخوآگاهم رسوخ کرده. کاری با بقیه خانومای این دور و زمونه ندارم، من اما عاشق تک تک این کارها هستم. خودِ زنانه ی من از انجام این کارها لذت میبره و بخش زنانه ی وجودم با انجامشون خوشحال، هرچند که وقت انجام دادنشون رو هرگز نداشتم و هرسال و هرفصل و هرروز به خودم وعده دادم که ایشالا از سال بعد، فصل بعد، فردا. فردایی که معلوم نیست چند وقت دیگه باشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

تأثیر ظرف بر مظروف...

آدم چایی خوری نیستم، همسر عزیز هم همینطور. اینه که ما هیچوقت توو خونه چای درست نمیکنیم. فقط صبحهای جمعه و روزای تعطیل واسه صبحونه خوردن در کنار هم و جالبه بدونید که در طی 2.5 سال زندگی مشترک فقط دوتا بسته چای خریدیم که دومی هم هنوز کلی ازش مونده. اون لیوان سفیده که توو عکس می بینید لیوان من توو شرکته که نهایتا روزی یه بار داخلش چای میخورم، اما چند روز پیش لیوان سمت چپی رو توو کابینت شرکت پیدا کردم و ازش خوشم اومد، از این لیوانایی که پائینش باریکه و دهانه ی بزرگی داره و سطح مقطعش در پائین و بالا بیضی و خلاف جهتِ هم هستش، داخلش چای خوردم و وااای که چقدر اون چای به من چسبید. واقعا علتش رو نمیدونم اما با این لیوان روزی سه چهارتا چای میخورم توو شرکت. لیوانه خیلی خوش دسته و حالا هم که هوا سردتر شده وقتی چای داغ داخلش میریزم و دستم میگیرم گرمای مطبوعی به وجودم میده و باور کنید چای داخل این لیوان خیلی خوشمزه تره، همکارای محترم متعجب از این تغییر ناگهانی عادت چای خوردن من شک کردن که مبادا معتاد شده باشم عینک اما نه، این نشون دهنده ی تأثیریه که ظرف بر مظروف میذاره. بعله یول ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

درونِ خونه یا بیرونِ خونه؟؟؟

فرض کنید که پول محدودی داریم و باید خونه اجاره کنیم. اگه قرار باشه توو یه محله ی خوب دنبال خونه بگردیم باید انتظارات خودمون رو از داخل خونه و امکاناتش پائین بیاریم، و اگه امکانات و نقشه ی داخل خونه برامون مهم باشه باید بریم در محله های پائینتر بگردیم. به نظر شما کدوم یکی مهمتره؟ داخل خونه یا محله ای که خونه در اون قرار گرفته؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

زندگی در شرق تهران جریان دارد...

شرق تهران رو خیلی دوست دارم. نارمک محله ی محبوب من برای زندگیه. محله ای که درش به دنیا اومدم، سالها زندگی کردم و تک تک کوچه پس کوچه هاشو خوب میشناسم، تا زمان ازدواج که بنا به دلایلی مجبور شدم بیام غرب تهران. دقیقا جایی که ازش بیزار بودم و حال و هواش رو اصلا دوست نداشتم. جایی که همیشه انگار یه غبار تو هواش هست، منظورم آلودگی نیست که آلودگی دیگه شرق و غرب و جنوب نمیشناسه و همه جا هست، منظورم یه جور تیرگی و کدورت خاصه که منو از این محله ها جدا میکنه انگار که هیچوقت به اینجا تعلق نداشتم و نخواهم داشت. آدمای شرق و غرب از جنس هم نیستن. نمیخوام بگم شرق بهتره یا غرب، چون مطمئنا خیلی ها برعکس من فکر میکنن و غرب رو برای زندگی ترجیح میدن و بهش تعلق خاطر دارن. میخوام بگم من، شرق تهران رو دوست دارم. اینروزها درگیر اسباب کشی هستم، بعد از دوسال و اندی تحمل، به شرق تهران برمیگردم، به محله ی محبوبم، به نارمک... هورا

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢

ولخرجی ممنوع...

برای یک معتاد به ولخرجی که تصمیم به ترک گرفته، هر روزی که در آن پولی خرج نشود عید است یول من اینروزا دست و پای خودم رو به تخت بستم و در ایام عید به سر میبرم نیشخند

 

 

برداشتی آزاد از گفته ی حضرت علی (ع): هر روزی که در آن گناهی نشود عید است.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

ساعتِ بیولوژیک/فیزیولوژیک درون...

من به معجزه ی ساعتِ درونم ایمان دارم. هیچوقت در این چند سال کارمندی یادم نمیاد واسه صبح بیدار شدن ساعت کوک کرده باشم و یاد هم ندارم هرگز خواب مونده باشم. مامانم همیشه کلی خوشش میومد از اینکه من نیاز ندارم صبحا کسی بیدارم کنه، برعکس برادرم که باید 50بار بالا سرش میرفتی و داد میزدی و فریاد میزدی و پتو رو از روش میکشیدی و آخر سرم همیشه دیر بیدار میشد و دیرش میشد. خیلی جالبه ها، دیشب بسیار خسته بودم و دیر هم خوابیدم اما امروز صبح خودم خنده ام گرفت وقتی درست رأس ساعت 6 چشمامو باز کردم و به ساعت نگاه کردم. آدمیزاد هم موجود عجیبیه ها...

 

 

پ.ن: در مورد این ساعت درون بدن بیولوژیک درسته یا فیزیولوژیک؟؟ سوال

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد...

تاحالا براتون پیش اومده که اول یه کاری رو انجام بدین بعد تازه راجع به درست و غلط یا عواقب و نتایج اون کار فکر کنید؟؟؟

نخندین لطفا، واسه من زیاد پیش میاد ابرو امیدی به اصلاح من هست آیا سوال

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

توضیح واضحات، تکرار مکررات...

از توضیح دادن بیزارم. خوشم نمیاد چیزی رو واسه کسی توضیح بدم. مخصوصا که بخوام نحوه انجام کاری رو واسه کسی، مثلا یه همکار کند ذهن بی ایده خرفت شرح بدم عصبانی از حق نگذریم یکبار، بار اول، کار رو کامل توضیح میدم ولی وای اگه باز بخواد بپرسه و نفهمه و کارو خراب کنه. آخه چرا ملت اینطورین؟ خوب بابا یه مقدار اون مغزو به کار بنداز خودتم یه ایده و خلاقیتی به خرج بده کلافه چرا همه چیزو باید برات دیکته کنم بجوم بذارم توو دهنت که تازه اونم شاید بتونی با هزارتا ایراد و اشکال انجام بدی؟؟؟ اینجاست که معمولا ترجیح میدم 0 تا 100 کارو خودم انجام بدم تا اینکه بخوام واسه کسی توضیح بدم و در نهایت کار به شیوه مطلوب و دلخواه من انجام نشه. هیشکی نمیتونه مث ما کار انجام بده از خود راضی ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

سلامت خواری...

اصلا آدم میوه خوری نیستم. وقتی بخوام چیزی بخورم انتخابم قطعا میوه نخواهد بود. اما همکار جدیدم درست برعکس من هر روز یه کیسه پر از انواع میوه میاره و وسط روز میشینه با سلیقه همشو پوست میکنه و خرد میکنه و میچینه توو بشقاب، کاری که من حتی تصورشو هم نمیکنم انجام بدم، و در کمال آرامش میخوره. کلی ام در فواید و مزایای میوه و تأثیرش روی پوست و اعصاب و اینها صحبت میکنه و البته به من هم تعارف میکنه. خدا خیرش بده، دو سه روزه منم صبحا از خونه میوه میارم محل کار، نه که فکر کنید خودم پوست میکنم و آماده میکنم، همکار عزیز زحمتشو میکشه و باهم میخوریم و احساس خوبی دارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

این یا اون، فقط یک کدوم...

نمیشه همزمان یه کارمند موفق بود و یه کدبانوی خونه دار خوب. امکان نداره و این امروز به من ثابت شد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

تعطیلات با تلویزیون...

خیلی وقت بود انقدر تلویزیون تماشا نکرده بودم. ولی عجب حالی میده ها. صبح تا هروقت دلت میخواد بخوابی، بیدارم که میشی بپری جلو تلویزیون لم بدی و کنترلو بگیری دستتو هی این کانال، اون کانال، و کلی برنامه قشنگ ببینی و کلی سرحال بیای و اصلا نفهمی چطوری ظهر میشه و عصر میشه و شب میشه و. صفایی داره عجیب. فقط من یه مشکلی با این شرایط دارم اونم اینکه وقتی چندتا کانال همزمان دارن برنامه های قشنگ پخش میکنن شدیدا استرس میگیرم و دچار چالش انتخاب میشم و گیج گوله میگیرم. به هرحال. عاشق تلویزیون شدم این روزا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢

فوبی زودپز...

من اصلا آدم ترسویی نیستم. اتفاقا خیلی ام بی کله و نترسم. اما یه مدته که بدجوری از زودپز میترسم. زودپز عصای دست یه خانوم کارمنده و واقعا نعمتیه چراکه بدون زودپز امثال من کارمند نمیتونن یا بهتر بگم نمیرسن غذاهایی مثل خورشت و حبوبات و گوشت و اینها رو بپزن. اما بعد از اتفاقی که چند وقت پیش برام افتاد و به علت شل شدن لاستیک، زودپزمون محتویاتش رو پاشید توو در و دیوار آشپزخونه و خودشم با صدای مهیبی افتاد و دسته اش شکست، وحشت عجیبی به هنگام کار با زودپز سرتاپای وجودمو فرا میگیره بطوریکه دائم فکر میکنم هرلحظه ممکنه بترکه و قطعاتش مثل ترکش پرتاب بشه و سر و صورت منو نابود کنه و خونه منفجر بشه و فرو بریزه و خونه های چندتا همسایه اینطرف و اونطرف هم بریزه و ماشینای جلوی خونه آتیش بگیرن و چند نفر بمیرن و چند نفر نقص عضو پیدا کنن و ... 

 

و اینم چکیده ای از تصاویری بود که هربار موقع کار با زودپز از جلوی چشم من میگذره.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

من از سوسیس و کالباس متنفرم...

میخوام بدینوسیله و از این تریبون نفرت و انزجار خودم رو از هرگونه سوسیس و کالباس و به اصطلاح فرآورده های گوشتی آماده رسما اعلام و استفاده از اونارو شدیدا تحریم کنم. امشب در پی نداشتن شام و گرسنگی آقای شوهر که تهیه تعدادی سوسیس و سرخ کردن اونها و خوردن و حال بد شدن هردومون و یادآوری یکسری صحنه های مشمئز کننده و قول و قرارهای قدیمی مبنی بر نخوردن سوسیس و کالباس رو به دنبال داشت تصمیممون قطعی شد و امید به خدا عملی میشه و سر حرفمون خواهیم موند. البته اینم بگم که در این جلسه و تصمیم گیری، در مورد پیتزا صحبتی نشد و حرفی به میون نیومد و احتمالا با صدور مجوز ارفاقی ما همچنان پیتزا رو خواهیم خورد که عجیب خوشمزه ست و ناگذشتنی، لامصب... 

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

سرما خوردگی...

از فصل سرد متنفرم. همیشه از اول تا آخرش سرما خورده ام اونم از بدترین نوعش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

مشکل مشکلات من...

گاهی وقتا دلم میخواد مشکلات اطرافیانم رو بقچه کنم بدم زیر بغل خودشون. زیاد برام پیش میاد که مشکلات دیگران برام مشکل ساز میشه و یه جورایی میشه مشکل خودم. دلم میخواد فریاد بزنم که مشکلات خودم واسه خودم کافیه. هرچند که اگه دقیق تر و ریز بینانه تر به ماجرا نگاه کنیم متوجه میشیم که بنده در اصل، اصلا مشکلی ندارم و فی الواقع مشکل من، دیگران و مشکلاتشون هستند. و اونجاست که فکر میکنم اگر آدمیزاد تک و تنها بود آیا اصلا چیزی به اسم مشکل وجود داشت... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

رساله ای در باب تعادل...

آدمای سالم آدمای متعادلی هستن. متعادل فکر میکنن، متعادل رفتار میکنن، متعادل زندگی میکنن. افراط و تفریط ندارن. تعادل داشتن نعمت بزرگ و البته رعایت اعتدال در زندگی کار خیلی سختیه. اینکه آدم زیاده روی و کم روی نداشته باشه و میانه رو باشه. من اصولا آدم نامتعادلی هستم. دائم درگیر افراط و تفریط هستم و به قولی یا از اینور کوه میافتم یا از اونور کوه. اگه از چیزی خوشم بیاد انقدر تکرارش میکنم تا خسته ام کنه و دیگه نرم سراغش. خوراکی رو که دوست دارم انقدر میخورم که ازش بدم بیاد و دیگه نخورمش. کلا یا خیلی خوبم، یا خیلی بد. یا همه چیز تمام و کامله یا درب و داغونه و ناقص. و خیلی موارد دیگه که اصلا خوب نیست. مدام در حال شل و سفت گرفتن امور هستم و این خیلی خسته م میکنه. و الحق چه خوب گفتن که:

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

مأموریت: خرید...

گاهی وقتا فکر میکنم بهترین شغل برای من این بود که مأمور خرید باشم! مهارت خاصی در این کار دارم، حسابی بگردم، بهترین رو انتخاب کنم، کلی چونه بزنم، بهترین خریدهارو انجام بدم و یه عالمه لذت ببرم. کسی مأمور خرید احتیاج نداره اینجا؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

سیر از گرسنه خبر نداره...

خیلی سخته که خودت سیر باشی و مجبور باشی برای بقیه غذا درست کنی. معمولا اینجور وقتا هم غذا خوب از آب درنمیاد. آشپزی دقت و توجه میخواد. برای اینکه غذا خوشمزه و حرفه ای بشه باید با عشق و توجه آشپزی کنی. در مورد خودم که هروقت گرسنه بودم غذام عالی و خوشمزه شده ولی امان از وقتی که سیر بودم و آشپزی کردم. و امشب من سیرم اما همسر عزیز شام میخواد و فردا جفتمون ناهار. تا ببینیم امشب نتیجه چی میشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی ، مطبخ

از بزرگ شدن ها...

من بزرگ نمیشم! البته از نظر خودم. همیشه اونایی که سنشون از من بیشتره بنظرم خیلی بزرگ میان ولی خودم که همسن اونا میشم اصلا احساس بزرگی نمیکنم. دبستان که بودم بچه های راهنمایی و دبیرستان به نظرم خیلی بزرگ و با ابهت میومدن ولی خودم در سن راهنمایی و دبیرستان حسی از بزرگی نداشتم و بجاش نگاهم به دانشجوها بود که چقدر بزرگ و با عظمت هستن. دانشجو هم شدم و دیدم خبری از احساس بزرگی در من نیست و بجاش فکر میکردم اونایی که ازدواج کردن دیگه حتما خیلی بزرگ هستن. و بعد از ازدواج وقتی حسی از بزرگ شدن در خودم ندیدم به این نتیجه رسیدم که این قصه ادامه دارد و چقدر خنده داره وقتی فکر میکنم که همه مثل من هستن و مثل من فکر میکنن و اون پدر و مادرا و پدربزرگ و مادربزرگا که الان بنظر من دیگه آخر بزرگی هستن خودشون اصلا اینجوری فکر نمیکنن و اون شیطنت ها و کودکی ها و وروجکی های خاص خودشون رو دارن همشون...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

اخلاق بد من...

من دوتا اخلاق بد دارم. (البته خیلی بیشتر از دوتا! ولی الان میخوام راجع به این دوتا صحبت کنم) یکی اینکه مراقب وسایلم نیستم و اصلا برام مهم نیست که خراب بشن و از بین برن. انگار فقط برام مهمه که یه چیزی رو بخرم و داشته باشم ولی نگهداری ازش و اصطلاحا حفظ و حراستش برام مهم نیست که این خیلـــــــــــــی بده. دوم اینکه حواسم نیست که خونه زندگی بهم نریزه و شلوغ و شلخته پلخته نشه. هروقت خونه رو تمیز میکنم کلی زحمت میکشم و همه جارو مثل دسته گل تمیز و مرتب میکنم اما دقیقا بعد از اینکه کارم تموم شد خودم شروع میکنم به ریختن و پاشیدن و وسایل رو سرجای خودش نذاشتن و اینها که اینهم خیلـــــــــــــــی بده. نمیدونم چیکار کنم که این اخلاقای بدم اصلاح بشه. خسته شدم دیگه از دست خودم. شاید باید به دکتر مراجعه کنم. شاید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

غبار روبی...

یه قانونی هست که میگه گرد و غبار در منزل محو و نابود نمیشود. بلکه با دستمال کشیدن و گردگیری از روی وسیله ای به روی وسیله ی دیگر منتقل می شود. کاشف این قانون البته خودم هستم با اجازتون و دیگه به ستوه اومدم از دست این ذرات سمج و موذی گرد و خاک...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها: just fun ، سبک زندگی

تولد یکسالگی ازدواج ما...

امروز هفتم مرداده. اولین سالگرد ازدواج من و نیما. یکسال شد که باهم هستیم. زود میگذره. انگار همین دیروز بود. چقدر استرس داشتیم از یه هفته قبل عروسی که خونمون دیر تخلیه شد و کلی اذیت شدیم سر وسیله بردن و اینها. ولی اون روز، از صبح که بیدار شدم دیگه استرسی نبود، هر لحظه ی اون روز توو آرایشگاه، باغ، آتلیه و بعدم تالار هیجان خوشایند و خاصی داشت برام. روز عروسی خیلـــــــی به من خوش گذشت. روز من بود و به معنای واقعی، بهترین روز عمرم. و با اطمینان میگم که دیگه هرگز روزی به خوبی اون روز نخواهم داشت. امیدورام نظر لطف خداوند همیشه بر زندگی ما باشه و کنار همسر عزیزم سالیان سال خوشبخت و خوشحال زندگی کنیم. انشاءا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱

لذت افطاری...

حالا درسته ما روزه نمیگیریم، ولی دیگه انقدا کافر نیستیم که اگه جایی افطاری دعوتمون کنن نریم. والا... چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها: just fun ، سبک زندگی

من و بخشی از آرزوهام...

یه کارایی هست که همیشه دوست داشتم انجام بدم و از آرزوهام بوده. یکی اینکه دلم میخواست توو یه شهر کتاب بزرگ کار میکردم مثلا شهر کتاب مرکزی توو خیابون شریعتی. دیگه اینکه دلم میخواست توو یه آرایشگاه معروف دیزاینر ناخون بودم. یا اینکه یه خیاط ماهر بودم و مدیر یه مزون درست و حسابی. یا توو یه شیرینی فروشی معروف مسئول تزئین کیک و شیرینی های خامه ای بودم. ولی قسمت تا حالا این بوده که پشت میز بشینم و از صبح تا شب با اعداد و ارقام سر و کله بزنم. چقدر فاصله هست میان چیزی که هستیم و چیزی که دوست داشتیم باشیم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱

دو دوتا، چهارتا...

گشت و گذار و پاساژ گردی که نری نمیبینی، وقتی نبینی نمی پسندی، وقتی نپسندی به فکر خریدنش نمیافتی، به فکر خریدنش که نیافتی نمیخریش، وقتی نخریش عذاب وجدان نمیگیری و پولت خرج نمیشه، پولت که خرج نشه پس اندازش میکنی، پس انداز که بکنی پولت زیاد و زیادتر میشه، پولت که زیاد بشه یه برنامه ی خوب براش میریزی، برنامه ریزی که بکنی میتونی یه کار بزرگ واسه زندگیت انجام بدی، کار بزرگ که انجام بدی احساس موفقیت میکنی و از خودت رضایت داری، از خودت که راضی باشی زندگی برات شاد و لذتبخش میشه...

من دیگه زندگی رو خیلی سخت میگیرم به نظرم متفکر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

اندر احوالات یک مستأجر ساکن در طبقه چهارم...

در طبقه چهارم که ساکن باشی آب نداری. طبقه چهارمی که باشی زمان نظافت و حمام و شستشو و آبکشی ات را باید با همسایه ها تنظیم کنی. وقت کار با آب تورا همسایه ها تعیین میکنند. طبقه چهارمی که باشی از نعمت ها و لذت های زیادی محرومی. طبقه چهارمی که باشی باید عادت کنی به بوق هشدار ماشین ظرفشویی و لباسشویی که کم فشاری آب و قطعی آن را خبر میدهند. طبقه چهارمی که باشی کار نیمه تمام، ظرف نیمه شسته، رخت نیمه آب کشیده، کف خشک شده بر مو و رو و تن، داری همیشه. طبقه چهارمی که باشی...

و من اینروزها زیاد فکر میکنم به تقسیم عادلانه امکانات اولیه زندگی میان اقشار مختلف مردم قهر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

من...

زندگی به من یاد داد که در دنیا چیزی مهمتر و با ارزشتر از خودم وجود نداره. و بهترین احساس میتونه این باشه که خودمو دوست داشته باشم و مراقب خودم باشم و بهترین دوست خودم باشم. من شایسته ی بهترین ها هستم. جسم و روح و روان من نیاز به رسیدگی و توجه داره و در اینصورته که میتونم رضایت از زندگیم داشته باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱

توو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم...

جمعه شب پای اینترنت نشسته بودم و وای که چه سرعتی داشت. ف.ی.س. ب.و.ک با یک اشاره باز میشد و هرصفحه و عکسی که اراده میکردی به راحتی بالا میومد و چه کیفی میداد اما من خسته و خواب آلود بودم و صبح زود باید پامیشدم میرفتم سر کار و همسرجان هم میخواست زود بخوابه و هی غر میزد به من. امشب اما سرحال و با حوصله و انرژی پای نت نشستم و آقای همسر هم پای ایکس باکس فوتبال بازی میکنه و همه چی اوکی واسه وبگردی درست و حسابی اما، هیچ سایتی باز نمیشه. سرعت اینترنت خیلی پائینه. صفایی نداره اینجوری. همه چی همینجوریه تو دنیا. همیشه یه جای کار میلنگه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

my favorite...

لذتی بالاتر از خرید کردن هم در زندگی آیا هست متفکر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

چاقی، لاغری...

چاقی و لاغری و وزن اینروزا شده بزرگترین دغدغه ملت علی الخصوص خانوما و دخترای جوون. پای ثابت بحثا و درددلای دورهمی خانوما شده صحبت از اضافه وزن و چربی سوزی و رژیم و روشای مختلف کم کردن وزن. انگار که چاقی گناه بزرگیه و آدمای چاق انگار یه مرض بزرگ دارن و یه جورایی خبط و خطاکارن. همین باعث شده با هر لقمه غذا یا هله هوله ای که میخوریم عذاب وجدان میگیریم و کلی به خودمون قول میدیم و برنامه میریزیم که کمتر بخوریم و فلان چیزو نخوریم و این حرفا. ولی بازم نمیشه کاریش کرد که اولین غذای خوشمزه ای که جلومون بذارن یا شیرینی و بستنی و شکلاتی که بهمون تعارف بشه عهد و پیمانمون میشکنه و بازم عذاب وجدان و باز تصمیم تازه و باز روز از نو روزی از نو...

 


 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

تقویم تاریخ...

قدیمترها، پدیده ای مرسوم بود به اسم مهمانی. فامیل به بهانه های مختلف و خیلی وقتا هم بدون بهانه دور هم جمع میشدند. روزهای تعطیل هر بار منزل یکی از اقوام مهمانی بود. قدیمترها خاله و عمو و دایی و عمه تنها یک اسم نبود. وجود خارجی داشتند این اسمها. محبتها واقعی بود، دلشان برای هم تنگ میشد و مهمانی میرفتند منزل هم. در این مهمانی که گفتم از هردری سخن میگفتند و میخندیدند و خوش بودند. صاحبخانه هم پذیرایی میکرد و سفره شام یا ناهاری میانداخت با عشق و همه باهم شاد بودند. یادش بخیر آن قدیمترها. خاطره شده است دیگر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

من رسماً کم آوردم...

من از گرد و غبار بیزارم سبز یکی به من بگه اینهمه گرد و خاک از کجا میاد توو خونه ی من کلافه از سر خونه شروع میکنم به دستمال کشیدن و گرد گیری، وقتی میرسم به ته خونه باز از اول همه جا گرد و غبار نشسته گریه من چیکار کنم از دست این همه گرد و خاک؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

تولدم مبارک...

یک سال بزرگتر شدم. دیروز تولدم بود. چند سالیه که روز تولدم غم و شادی رو باهم توامان دارم. شادی اینکه روز، روز منه و همه به یادم هستن و برام هدیه میخرن و کیک میخورم و شمع فوت میکنم و کلی مهم هستم. و غم اینکه زمان میگذره و عمرم میره و من بزرگ میشم و هیچکاری نکردم و از اینجور فکر و خیالا. در کل آدم غصه خوری هستم من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

...

تنها یک چیز است که همیشه مرا اندوهگین می کند و آن این است که می بینم بزرگ شده ام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

تکنولوژی های جدید، بلای جان آدمیزاد...

عنقریبه که من سرطان مچ دست بگیرم. از صبح تا عصر توو شرکت مأوس به دست مشغول کار هستم. عصرهم تا میام خونه باز میشینم پای کامپیوتر و باز موشواره دست میگیرم. مچ بینوای دست من چه گناهی کرده؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

be on time please...

چقدر بده که تو آدم وقت شناسی باشی و همیشه سر وقت، سر قرارها حاضر باشی، اونوقت سر و کارت به آدمی بیافته که اصلا نمیدونه معنی قول و قرار و حرف چیه و اطلاع دقیقی از معنا و مفهوم ساعت و کاربرد اون نداشته باشه. زمان، مقوله ی با ارزشیه. عمر آدمه که میره. کسی حق نداره به خودش اجازه بده که وقت دیگران رو تلف کنه و در حقیقت عمرشون رو ضایع کنه. و از اون بدتر اینکه تعیین یه سری تکلیف های اساسی زندگی آدم دست یه همچین آدم وقت نشناسی بیافته و توام هیچ کاری نتونی بکنی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

از شمبه...

امروز شنبه ست. صبحه و هوا عالی و بارونیه و برای من روز متفاوتیه امروز. در طول هفته ی گذشته تصمیماتی گرفتم و با خودم قرارگذاشتم که از شنبه عملیشون کنم. میدونم که این از شنبه گفتن ها نشونه ی ضعف و بی ارادگیه ولی خوب، در مورد من همیشه جواب داده و کارساز بوده برام. اصولا اراده مبحث خیلی مهمیه و از بزرگترین توانایی های انسان اینه که اراده داشته باشه و بتونه کار خوبی رو انجام بده و یا کار بدی رو که انجام میداده ترک کنه و دیگه انجام نده و خلاصه یه جورایی روو کار و رفتار خودش کنترل داشته باشه. بی ارادگی هم عوامل و انواع مختلفی داره البته. جدی نگرفتن یکسری مسائل، فشارهای عصبی وارده، این فکر که هنوز زوده و زمان هست، امید به جبران، فراموشی و همچنین روزهای شنبه! عامل اکثر بی ارادگیهای من هستن که امیدوارم و آرزو دارم بتونم یه روزی کنترلشون کنم. انشاءا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

خودت را باور داشته باش...

مشکل من یکی دوتا نیست. مرغ همسایه بدجوری غاز است برای من. آسایشم را گرفته اند این به اصطلاح غازهای همسایه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

آدم را سگ بگیرد، جو نگیرد...

از فروشگاه های زنجیره ای بزرگ و هایپر مارکت ها بیزارم. وقتی واردشون میشی همه چیز میخری الا اون چیزی که لازم داشتی و اصلا قرار بود بخری. این فروشگاه ها دشمن جیب و کیف پول بشریت هستن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

مار گزیده...

عاقل از یک سوراخ چند بار گزیده نمیشود. و مشکل من این است که از یک سوراخ گزیده میشوم، و گزیده میشوم، و گزیده میشوم، و بازهم گزیده میشوم، حتی با نیش ماری که خودم در آستین پرورش دادم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

عیدتون مبارک...

بهار تا پشت در خونه ها اومده. چند ساعت دیگه بیشتر به پایان سال 90 نمونده. عید نوروز شده و همه خوشحال و خندون هستن. سالی که گذشت برای من سال مهمی بود. سال مهمترین اتفاق زندگیم، شروع زندگی مشترکم با همسر جان عزیز. و البته سالی که با تغییر محل کارم، علیرغم میلم، تموم شد. امسال اولین سالیه که من و آقای همسر لحظه ی تحویل سال باهم هستیم و من سعی کردم تا یه سفره ی هفت سین زیبا بچینم. دوتا ماهی قرمز خوشگل هم امروز باهم خریدیم که گذاشتمشون کنار سفره. امیدوارم سال جدید برای همه سرشار از سلامتی و موفقیت و شادی باشه. امیدوارم همه به آرزوهای خوبشون برسن. آدمای خووب به حقشون برسن و در حق کسی ظلم نشه. امیدوارم برای من و خانوادم و همه کسایی که دوستشون دارم و برام مهم هستن کلی اتفاق خوب در اینسال بیافته، غم و غصه ازمون دور باشه و سال پربرکتی داشته باشیم. آمین...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠

ای آب کجایی؟...

صبح روز جمعه، آخرین جمعه ی سال، هستش و الان همه توو خونه هاشون هستن و همه همزمان هرچی شیر آب توو خونشون هست رو باز کردن و دارن آخرین بشور و بساب های باقیمونده از خونه تکونی رو انجام میدن و خبر از حال دل ما طبقه چهارمی ها ندارن که حتی یه قطره آب هم نداریم دست و رومون رو بشوریم آخه بابا، ای بابا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

بار دیگر، شرکتی که دوست میداشتم...

همیشه اولین ها متفاوت هستن. همیشه اولین ها بیاد موندنی هستن. همیشه اولین ها تأثیر گذار هستن. و اگه این اولین، اولین جایی باشه که درش شروع به کار میکنی، درحالیکه هنوز دانشجو هستی و درسِت تموم نشده، و شوق و ذوق داری که هرچه زودتر وارد بازار کار بشی و واسه خودت درآمدی داشته باشی، و بتونی با افتخار به بقیه بگی که منم کارمند هستم، و از اون همه سال درس خوندنت استفاده ببری، اگه جایی باشه که آشنایی معرفیت کرده باشه و مطمئن باشی جای خوبیه و آدمای خوبی داره و اطمینان خاطر داشته باشی، اگه بیشتر از 4 سال هر روز صبح زود با هزار امید و آرزو و پر از انگیزه و انرژی توو اون شلوغی و ترافیک اول وقت، دقیقا به موقع رفته باشی و عصر باز توو شلوغی آخر وقت خسته و کوفته اما راضی، به خونه برگشته باشی، اگه مطمئن باشی که کارت رو همیشه درست انجام دادی و ازت راضی بودن و احساس خوب مفید بودن داشته باشی، اگه روزی 8 ساعت و 45 دقیقه از عمرت رو اونجا گذرونده باشی و با شادیهاش شاد شده باشی و با مشکلاتش غمگین، اگه همیشه پیشرفت و موفقیت اون مجموعه برات مهم باشه و تلاش خودت رو خیلی صادقانه در این راه کرده باشی، و اگه و اگه و اگه.... اونوقته که اونجا بخشی از زندگیت میشه، بخشی از خاطراتت، بخش مهمی از ذهنت که همیشه توو یاد و خاطرت باقی میمونه و هرگز از بین نمیره. حتی اگه یه روز صبح بیان بهت بگن که دیگه کارت اونجا تموم شده ست و از فرداش نباید بری و تو هیچوقت دلیلش رو نفهمی و نفهمی چرا و نفهمی که چی شد و چی شد و چی شد؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

کافیه، خواهش میکنم...

حجم بزرگی از اتفاقات مهم زندگیم توو دوره کوتاهی از مدت زمان زندگیم افتاده و من حیران این تحولات هستم. کافیه. بیشتر از این دیگه نمیتونم تحمل کنم. جنبه ش رو ندارم. خواهش میکنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

حس خوب تمیزی...

دیروز جمعه بود و ما از قبل برنامه ی خونه تکونی گذاشته بودیم. از صبح زود با همسر جان شروع کردیم به تکوندن گرد و غبار از زوایای پیدا و پنهان خونه. همه جا رو زیرورو کردیم و جارو و پارو و خلاصه تا عصری مشغول بودیم. هرچند که آقای همسر مدام غر میزد و سعی میکرد از زیر کار دربره ولی خدائیش خیلی کمک کرد. و نتیجه ی کار هم عالی بود. همه جا تمیز و مرتب شد و وای که تمیزی چه حس خوبی به من میده. انرژی خونه کلی مثبت شده و من لذت میبرم و راضی هستم. سال، تحویل شو. ما آماده ایم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠

ای کاشم آرزوست...

کاش به اندازه کافی جا داشتم تا بتونم همه ی اون چیزایی رو که دوست دارم نگهدارم. کمد دیواری، قفسه، کتابخونه خیال باطل کاش بخاطر کمبود جا مجبور نمیشدم از مورد علاقه هام بگذرم. بندازمشون دور یا اصلا قید خریدشون رو بزنم. کاش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

زمانی که زود میگذرد...

زمان خیلی زود میگذره. جدیدا هربار که چشمم به دکه روزنامه فروشی جلوی شرکت میافته و شماره جدید همشهری جوان رو با اون طرح روی جلد کاملا مشخص، اون جلو سر جای همیشگی خودش میبینم دلم هری میریزه. انگار برام نمادی شده از گذر یک هفته. هفته هایی که ماه میشن و ماه هایی که سال میشن. سالهایی که عمر ما هستن و عدد سن ما از تو دل همین سالها درمیاد و هی بزرگ و بزرگتر میشه. از اینکه چقدر زود هفته ها میان و میرن و هفته نامه ها چاپ میشن و چقدر زود میگذره و عمر ماست که میره میترسم. خیلی وقتا از سر تا ته هفته رو که مرور میکنم یادم نمیاد چیکارا کردم و وقتم رو صرف چه کاری کردم. برگه های تقویم روی میزم مثل برق و باد ورق میخوره و من افسوس میخورم هرروز که کار مفیدی نکرده باشم و رضایتی از خودم نداشته باشم. کاش میشد روزهارو کمی کشدار کرد. کاش میشد فعال تر بود. مفید تر. راضی تر...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

ما چه هستیم؟...

من به خودم خیلی افتخار میکنم. آدمِ به شدت خودمراقبی هستم. اصلا دلم نمیخواد مزاحم کسی باشم یا کسی رو اذیت کنم. هیچوقت بار خودمو روی دوش کس دیگه ای نمیذارم. بی جهت وقت دیگران رو نمیگیرم و در هیچ زمینه های خودم رو به یکی دیگه تحمیل نمیکنم. تازه دارم به ارزشهای وجودی خودم پی میبرم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠

در حسرت تماشای یک فیلم یا خواندن چند صفحه کتاب...

خیلی وقته که با خیال راحت ننشستم فیلمی ببینم یا کتابی دست بگیرم و با آرامش بخونم. بی اعصاب شدم انگار، عجول و شتابزده. همه کارامو با عجله و تند تند انجام میدم و انگار یه لرزش خفیف به جونم افتاده و مدام تکونم میده.انگار کسی یا چیزی دنبالمه و نمیذاره آرامش داشته باشم. توان یک جا آرام و بی حرکت نشستن رو ندارم. دائم فکر می کنم کار نکرده ای دارم یا جایی باید برم و نرفتم. حتی اگه تلویزیون برنامه مورد علاقم رو نشون بده باز نمیتونم پای تلویزیون آروم بگیرم و مطالب بیشتر از دوخط رو هرچقدر هم که جذاب باشه نمیتونم بخونم. خیلی بده. خسته شدم دیگه از این وضعیت. آرامشم رو گم کردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

گرفتار شدیم به خدا...

یه چندتایی سکه دارم، پس اندازهای قدیم و هدایای عروسی و ... واسه کاری پول لازم دارم و میخوام بفروشمشون. حالا قیمتش هی بالا و پائین میره، روزی که قیمت بالاست کسی نمیخره و روزی که پائینه من دلم نمیاد بفروشم. حکایتی شده. اصلا به من نیومده از این آینده نگریا داشته باشم و سکه نگه دارم. این کارا، به من نیومده...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

افسووووس، عاقل نیستم...

من قدر پول رو نمیدونم متأسفانه. خیلی سخت پول در میارم ولی خیلی راحت خرجش می کنم، ولخرجی البته. در مقابل وسوسه ی خرید اصلا نمیتونم مقاومت کنم و این خیلی اخلاق بدیه. نمیدونم باید چیکار کنم. کارم شده خرید کردن و بعد پشیمون شدن. میرم بیرون میگردم، از یه چیزی خوشم میاد، نمیتونم خودم رو کنترل کنم و میخرمش در حالیکه اصلا لازمش ندارم و دقیقا میدونم دارم اشتباه میکنم. اونوقته که عذاب وجدانم شروع میشه و دو سه روزی با خودم درگیرم. تاحالا هزار بار به خودم قول دادم که بار آخره و دیگه تکرار نمیشه و درست میشم. ولی باز روز از نو روزی از نو. چیکار باید بکنم؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

خدایا تو مرا از شر همکارانم محفوظ بدار ...

خدا نصیب نکنه که یه همکار فوضول خاله زنک و بی تربیت داشته باشین. اصلا همونجوری که باجناق واسه آدم فامیل نمیشه شک نکنید که همکار هم دوست نمیشه. محیط کار مثل یه میدون جنگ میمونه. البته یه جنگ زیر پوستی پنهانی و همیشه در جریان. صبح که میخوای روونه محل کار بشی باید کلاه خود و زره بپوشی و با یه اعصاب آهنی بری جلو. نمیذارن با خیال راحت کارمون رو انجام بدیم و دائم باید درگیر حواشی و مسائل جانبی مسخره باشیم. حسادت و فوضولی و دخالت و وااااااااای. انگار باید به هزار نفر جواب پس بدی. خدا ما کارمندارو صبرمون بده...

 

پی نوشت: نمیدونم چرا از این تصویر برای این پست خوشم اومد. اینا سیر نخوردن و مشغول هاااا کردن توو دهن همدیگه نیستن. مثلا دارن در گوش هم پچ پچ میکنن نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

کاردوست کار درست!!!

من عاشق کارم هستم. یه جور افراطی به محیط کارم و البته کاری که انجام میدم علاقه دارم. خنده داره که از روزای تعطیل متنفرم و برعکس دیگران روز مورد علاقه ام توو هفته شنبه ست. کلا آدم عجیب غریب و برعکسی هستم من. دلم میخواست به جای 8 ساعت 16 ساعت در روز کار میکردم. همش حس میکنم زمان زود میگذره و من وقت کم میارم. خوش به حال مدیر عاملم که یه همچین کارمندی داره مگه نه؟  

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

دوز خرید خونم پائین اومده...

هیچ چیز به اندازه ی خرید کردن نمیتونه منو سرحال بیاره و حالمو خوب کنه. چرخیدن توو مرکز خریدای بزرگ و زیر و رو کردن اجناسی که دوست دارم و خریدنشون. من از اون دست خانومهایی هستم که در مواقع ناراحتی و مشکل و افسردگی یه برنامه خرید میتونه حالشون رو دگرگون کنه و کاری کنه که مشکلات و مصائب فراموششون بشه. بله یه همچین آدمی هستم من مژه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

اعترافات یک معتاد به خرید کردن...

واسه من لذتی بالاتر از خرید کردن وجود نداره خیال باطل یه خرید با خیال راحت و بدون دغدغه کم آوردن پول هورا من عاشق خرید کردنم. لباس، لوازم خونه، کفش و کیف و لوازم آرایش و ... واااااااای ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

خوبه یه وقتایی حواسمون رو بیشتر جمع کنیم...

میگن سلامتی تاجیه رو سر آدمای سالم که فقط اونایی که سلامت نیستن میتونن ببیننش. گل گفتن واقعا. من امروز داشتم از دست می رفتم. یکی نیست بگه آخه چه وقت بستنی خوردنه تو این هوای سرد. اونم بستنی سنتی. دیشب که داشتیم با نیما بستنی می خوردیم حس کردم خامه اش یه مزه عجیبی میده ها، ولی اهمیت ندادم. امروز صبح که پاشدم وای چشمتون روز بد نبینه ...... منم حساس، سریع مسموم می شم. نتونستم برم سرکار. نیما ام رفته بود دیگه. خودم تنهایی رفتم دکتر و آمپول و قرص و واااای درد سر. بعدم که اومدم خونه عین بچه کوچولوها گریه می کردم. البته بهونه ی خوبی شد واسه اینکه زنگ بزنم و مامان قشنگم رو بکشونم اینجا تا پیشم باشه و مثل قدیما خودمو براش لوس کنم. ولی خوب خوردن بستنی و مواظب نبودنم به این همه دردسرش نمی ارزید. تا من باشم قبل از خوردن هرچیزی و انجام هرکاری راجع به عواقبش خووب فکر کنم. بعلــــه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی