صرفا جهت اطلاع...

پارسال همین روزا بود که ما رفتیم به تماشای تئاتر "شکلک" که حقیقتا بی نظیر بود و تماشایی. حالا قراره فیلم-تئاتر این نمایش بصورت cd و البته محدود توسط سایت تیوال توزیع بشه. اگر از علاقمندان تئاتر هستین این نمایش فوق العاده رو ازدست ندین. از ما گفتن بود... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳

ما و انارگل و بازار گل...

در راستای پست قبلی یه نکته جالب عرض کنم خدمتتون یول پنجشنبه عصر بعد از شرکت، من و همسر جان رفتیم فروشگاه "انار گل" در میدون ولیعصر تا گشت و گذار و خریدی داشته باشیم مژه روز جمعه که ما بازار گل بودیم این آقا و خانوم محترم که تصویرشون رو می بینید اونجا میون غرفه های گل میگشتن و یه نفر دیگه با دوربین حرفه ای ازشون عکس میگرفت متفکر تیپ اینا جلب نظر کرد و من گفتم که لباسهای انارگل رو پوشیدن ابرو نگو که اینها دقیقا مدل های انارگل هستن و امروز که داشتم سایتشون رو چک میکردم دیدم این عکسهارو گذاشتن روی سایت نیشخند و همونطور که با فلش روی عکس اول مشخص کردم، ما دقیقا همونجا سمت راست خارج از کادر عکس ایستاده بودیم زبان من گلدون شمعدونی ام رو از همینجا خریدم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳

Your emotions are natural! You dont need to repress them

گریه نشانه ی ضعف است گریه حسرت مخرب است افسوس و خشم اشتباه است عصبانی اینجوری که معلوم است ما نباید هیچ حسی داشته باشیم خنثی ما در تمام زندگی در حال پنهان کردن احساساتمان هستیم عینک پنهان کردن احساساتی که واقعیند. بعد ما تعجب میکنیم که چرا استرس زیادی داریم استرس اضطراب و افسردگی داریم آخ چه اتفاقی می افتد اگر خودمان را رها کنیم؟ اگر در مقابل احساساتمان مقاومت نکنیم و هر احساسی را با آغوش باز بپذیریم بغل چرا تجربه ی احساساتی را که کاملا طبیعی هستند اشتباه میدانیم؟ پنج حس طبیعی وجود دارد: 

غم ناراحت این همان حسی است که به شما اجازه میدهد علی رغم میل باطنی بگویید خداحافظ و از یک رابطه ی آزار دهنده بیرون بروید. غم یک حس کاملا طبیعی است. اما هنگامیکه غم سرکوب شود تبدیل به افسردگی می شود. شما غم و اندوه را کنترل می کنید و افسردگی کنترل شما را به دست میگیرد.

خشم عصبانی این یک حس غریزی و محافظت کننده است و از ملزومات بقاست. خشم یک حس کاملا طبیعی است و به هیچ وجه مضر و خطرناک نیست. اما هنگامیکه خشم سرکوب شود تبدیل به عصبانیت و تندخویی می شود. شما خشم راکنترل می کنید و عصبانیت کنترل شما را به دست میگیرد. 

حسرت افسوس این حسی است که هنگامیکه موفقیت کسی را می بینیم به سراغ ما می آید. این حس همیشه باعث صعود و ترقی ما می شود. حسرت یک حس کاملا طبیعی است اما هنگامیکه حسرت سرکوب شود به حسادت تبدیل می شود. شما حسرت را کنترل می کنید و حسادت کنترل شما را به دست میگیرد.

ترس نگران تمامی این احساسات ریشه در ترس دارند که آنهم یک حس کاملا طبیعی است. ترسهای ما غرایز محافظت کننده ی ما هستند. نیاز است که با آنها مواجه شویم و آنها را ابراز کنیم. 

عشق قلب خود ترس بیانی از عشق است. و عشق بالاترین حس ما است.

راه حل مشکلات ما پایان بخشیدن به احساسات نیست، بلکه آغاز به بروز آزادانه ی آنها است بغل

از اینجا با یک دنیا عشق و قدرشناسی به دوست جان عزیزم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳

کارتووووون...

اونایی که مثل من عاشق انیمیشن هستن میتونن بهترین انیمیشن های قدیمی و جدید و معروف و اسکار برده رو با کیفیت عالی و دوبله شده یا با زیرنویس های فارسی و انگلیسی از سایت خوب "مینی تونز" تهیه کنن. بسیار سایت کامل و جامعیه و من خیلی دوستش دارم. این پست تنها در راستای معرفی سایت مذکور نوشته شده و هیچگونه ارزش دیگری ندارد نیشخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳

از رنجی که می بریم...

چشمتون روز بد نبینه من نمیدونم آدرس ایمیلم کی کجا چجوری لو رفته هر روز صبح که بازش میکنم می بینم 50 تا ایمیل تبلیغاتی هرزنامه اومده برام اعصاب و روانم رو به هم میریزه. اونم چه تبلیغاتی، لامپ رقص نور، کمربند چربی سوز، کیف پول جادویی، داروهای گیاهی افزایش مهر و محبت، روغن معجزه آسا، آچار چند منظوره ی همه کاره، چراغ قوه، دستکش، خرد کن، چاق کننده، لاغر کننده، افزاینده و کاهنده ی طول و عرض و ارتفاع و حجم و محیط و مساحت و خلاصه هرچی که فکرش رو بکنید. فرستنده هاشون هم هرکدوم اسم یه دختره، آیناز، ساناز، گلناز و مهناز و نیناز و ... یعنی من این شکلی ام الان کلافه عصبانی گریه 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳

گره خوردن شبکه های اجتماعی در هم...

این تنوع و تعدد شبکه های اجتماعی هم داستانیه واسه خودش. بعضی هاشون دوست داشتنی تر هستن، هرکس در تعدادی از اونها عضوه (بعضی ها هم در همه شون!) البته آنلاین بودن و حضور فعال داشتن در این شبکه ها وقت و انرژی زیادی هم میطلبه. من به شخصه فیسبوک رو خیلی دوست دارم. و البته اینستاگرام رو. وایبر هم که خب جزو ضروریاته و اصلا نمیشه که نباشه و ما رو به دوستان دور و نزدیک متصل میکنه. اما از همه مهمتر برام همین وبلاگ جان عزیز هستش که یه جور دیگه ای دوستش دارم و دلبستگی خاصی بهش دارم و صفا و صمیمیت و خلوص دیگه ای رو درش می بینم. گاهی مثلا عکسی هست که دلم میخواد همه ی دوستانم ببینن، اونوقت اگه در وبلاگ و اینستا و ف.ب همزمان منتشرش کنم برای بعضی از بچه ها که مخاطب هر سه تای اینا هستن تکراری میشه و اینو اصلا دوست ندارم. خلاصه که دنیای مجازی هم حسابی مارو سر کار گذاشته و با این شبکه های در هم تنیده حسابی مشغولمون کرده. باشد که رستگار شویم و به راه راست هدایت شویم. آمین چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

اعتصاب نامه...

پرشین بلاگ ... است قهر تا زمانی که مشکل آپلود عکس در پرشین بلاگ حل نشود این وبلاگ تعطیل است بامن حرف نزن اگر هم زیاد طول بکشد نقل مکان میکنیم به یک سرویس دهنده ی دیگر اوه کم حرص نخوردیم از دست این پرشین بلاگ کلافه اعصابمان را از سر راه که نیاورده ایم زبان والاااا...

بعدا نوشت: ظاهرا مشکل حل شد و من فعلا از گناه پرشین بلاگ گذشتم. فعلا البته نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳

معرفی وبلاگی که دوست دارم...

یکی هست که من سبک نوشتاری اش را خیلی دوست دارم. یکی هست که از خواندن نوشته هایش لذت میبرم. یکی هست که روان و دلنشین و ساده مینویسد و من عاشق داستانکهایش هستم. که دلم میخواست میتوانستم در سبک خودم مثل او موفق بنویسم. قلم بافی های یک نیکولای آبی را بخوانید، وقت بگذارید آرشیوش را هم بخوانید. امیدوارم هم سلیقه باشیم و لذت ببرید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳

به همین ساده مادگی...

سایت ساده ماده، قبل از عید فراخوانی داده بود تا علاقمندا از چیزای ساده ای که خودشون توو خونه می سازن عکس بگیرن و براشون بفرستن. در همین راستا بنده هم دو مورد از عکسهام رو براشون فرستادم که لطف کردن و اینجا در سایتشون قراردادن و بنده رو خوشحال و شادان فرمودن. دستشونم درد نکنه. به همین ساده مادگی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳

ازدواج...

دوست داشتم، بخوانید:

از "نوستالژی های سال ها بعد" مهدیه لطیفی:

مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!...
و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و پستان و جُک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و سریال های ترکیه ای ماهواره و خرم خاتون حرف بزنند، خودم را آتش می زنم!!!
مادر ِ من، عزیز دلم، اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی نَری که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس "زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!... که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است، و ازدواج به جای اینکه سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد، سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و روزمرگیِ محض ست، احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید...
مرا ببخش....

 



  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

واسه همه اونایی که عاشق نوشیدنی هستن...

در پی خوندن پست "چیزهای زیادی هستند که خوبند" وبلاگ یک فنجان چای در بعدازظهر زهرای عزیزم، و اینکه نمیدونستم نکتار گواوا چیه و حس فوضولیم حسابی گل کرده بود، مشغول کشف و شهود و وبگردی و جستجو بودم که به سایت ویکی درینک رسیدم و کلی خجسته شدم. خیلــــــــــــــی خوبه این سایت، واسه همه اونایی که عاشق نوشیدنی هستن، مثل خودم...

 

 

به نظرم این پست، پر لینک ترین پست وبلاگم باشه تا به امروز.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢

ادمین میشویم...

یه پیج زدم در ف.ی.س.ب.و.ک به نام "Ax". اونجا عکسایی که دوست دارم رو میذارم. شدیداً احساس ادمین بودن بهم دست داده و حس میکنم رسالت سنگینی به دوشمه. چشمک من عاشق عکاسی و عکسای زیبا و هنری هستم البته به دلیل نبود امکانات نشد که خودم عکاس بشم و کارای خودم رو در پیج بذارم ولی خب عکس زیبا و دیدنی زیاده، من میزارمشون اونجا و هر یه لایکی که پیجم میخوره کلی ذوق میکنم قلب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱

هنر یعنی زندگی...

خلاقیت تنها با در اختیار داشتن یک برگ کاغذ و ابزار برش. چقدر زیبا و دوست داشتنی هستند. بقیه کارها را اینجا ببینید و لذت ببرید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

؟؟؟

هر وقت سرم حسابی خلوته و با خیال راحت میشینم پای فیسپوک و کلی برنامه واسش دارم و میخوام لذتشو ببرم، سرعت لاک پشتیه و هی هنگ میشه و هیچ پیجی رو هم باز نمیکنه و من دست از پا درازتر میام بیرون. ولی وقتی یه عالمه کار دارم و زود میخوام برم و فقط سرپا میخوام یه چک کوچولو کنم ببینم چه خبره، سرعت عالیه و تا دو هفته قبل و بعد همه پیجا باز میشن و عکسا با سرعت نور لوود میشن ولی من مجبورم که بیام بیرون. آخه چرااااااا؟؟؟؟؟ بابا همچین نکنین با دل جوونا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

اندر فواید بیکاری و وبگردی...

این چند روزه توو شرکت خیلی کارم سبک بود. بیکار بودم و اینترنت پرسرعت هم جلوم بود و فرصت رو مناسب دیدم واسه وبگردی اساسی و زیر و رو کردن سایتهای مختلف تا ببینم چه خبره و دنیا دست کیه. یه سایت جالب راجع به فیلم و فیلم بازی پیدا کردم. IMDB (بانک اطلاعات اینترنتی فیلم ها) که بدون معطلی عضوش شدم. خیلی جالبه، اطلاعات کامل همه ی فیلمها، قدیمی و جدید، رو میتونی تووش پیدا کنی و امکانات مختلفی هم داره. مثلا بهت اجازه میده فهرست های مختلفی از فیلمها ایجاد کنی. خوشم اومد چون من معمولا اسم فیلمها یادم نمیمونه و بعد از یه مدت یادم میره که فلان فیلم رو دیدم. واسه همین یه لیست درست کردم از فیلمایی که تابحال دیدم و تا اونجایی که یادم بود فیلم اضافه کردم بهش. اینجوری دیگه هروقت دنبال اسم یه فیلم بودم لازم نیست خیلی به مغزم فشار بیارم و میتونم راحت به این سایت مراجعه کنم. دیگه اینکه به این نتیجه رسیدم که ویکی پدیا خیلی جالب و مفیده و خیلی میتونه به آدم کمک کنه. کلی ازش خوشم اومد و مطمئنا از این به بعد بیشتر باهاش کار خواهم داشت. بعله یه همچین آدم وبگرد وبنوردی هستم من یول

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠