نمایشگاه کتاب 94...

گفته بودم امسال نمایشگاه کتاب نمیرم، اما مگه میشه هر روز صبح و عصر دقیقا از جلوی مصلی تهران رد بشم و دلم قیلی ویلی بره در این هوای دل انگیز و جمعیت مشتاق رو اونجا ببینم و نرم؟ نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، سه شنبه عصر زودتر از محل کار زدم بیرون و رفتم نمایشگاه، چه موقع خوبی هم بود، خلوت بود و کلی هم آدم معروف دیدم. چقدر امسال نمایشگاه کتاب رو فعال و پربار دیدم. چقدر انتشاراتی های خوب زیاد شدن، چقدر به کیفیت کتابها و خلاقیت و نوآوری در چاپ و طرح روی جلد و قطع و جنس کاغذ و اینها توجه شده، واقعا لذت بردم. کلی تلاش کردم و در مقابل وسوسه ی خرید کلی کتاب مقاومت کردم و در نهایت سه جلد کتابی رو که در تصویر می بینید خریدم. "شما که غریبه نیستید" هوشنگ مرادی کرمانی، "شلوارهای وصله دار" رسول پرویزی، و کتاب جدید منصور ضابطیان عزیزم "برگ اضافی" با امضای خودشون که در غرفه نشر ثالث حضور داشتند. آقای ضابطیان رو قبلا هم در مراسمی در فرهنگسرای اندیشه از نزدیک دیده بودم و کتاب "مارک و پلو" رو هم برام امضاء کرده بودن، اما این دیدار غیرمنتظره و ناگهانی درنمایشگاه کتاب بسیار خوشحال کننده بود. آقای سیدعلی صالحی (شاعر)، خانم لیلی گلستان (مترجم) و خانم پوران درخشنده (کارگردان) هم در نمایشگاه حضور داشتن، همچنین پسر مهدی اخوان ثالث رو در انتشارات "زمستان" که مخصوص چاپ آثار این شاعر هست دیدم. نمایشگاه کتاب امسال رو خیلی دوست داشتم، خیلی به من خوش گذشت... 

 

پی نوشت: "کسی تنهاست که کتاب نمی خواند" اون کارت زیبا هدیه ی انتشارات روزنه بود.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

ریز نکته های عکاسانه...

چند نکته ی کاربردی برای علاقمندان به عکاسی و عکاسان آماتور:

به مدل و نوع دوربینی که دستتونه هرگز فکر نکنید، انگار که بهترین دوربین دنیاست.

خیلی به اینکه دارید از چه سوژه ای عکس میگیرید فکر نکنید، بجاش به چطور عکس گرفتن فکر کنید.

قبل از بالا آوردن دوربین سی ثانیه به سوژه ای که جلوتونه نگاه کنید و بهترین کادر رو براش در نظر بگیرید.

قبل از فشردن دکمه ی دوربین ده ثانیه از داخل منظره یاب به عکسی که دارید میگیرید نگاه کنید و کادر بندیش رو تنظیم کنید.

هرگز از یک سوژه فقط یک عکس نگیرید، چندتا عکس از زوایای مختلف بگیرید تا بعد بتونید از بین اونها بهترین رو انتخاب کنید.

سوژه ها اغلب سرجاشون میمونن تا شما عکستون رو بگیرید، پس عجله به خرج ندید و دقت کنید.

همه ی اطرافیانتون میتونن مثل شما دکمه ی دوربین رو فشار بدن. در زمان عکس گرفتن به خودتون بگین: من میخوام عکسی بگیرم که با بقیه فرق داشته باشه.

و بدونید که عکاس خوب کسی نیست که دوربین خوب داره، کسیه که با عشق عکس میگیره و عکسی میگیره که هرکسی نمیتونه بگیره.

از صفحه ی دنیای عکس و عکاسی، f.b... 

 و اینم به عنوان نظر شخصی خودم اضافه کنم که بهتره سوژه ی خوب برای عکاسی پیدا کنیم، نه اینکه ایجاد کنیم. اینجوری دلنشین تر و جذابتره. 

  

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

سنبل...

در ایام نوروز امسال پدر همسر جان یک گلدان سنبل بنفش زیبا برای ما خریده بود که متاسفانه گلهای آن خیلی زود شروع کرد به پلاسیده شدن. قبلا شنیده بودم که پیاز سنبل را پس از اینکه گلها و برگهای آن بطور کامل خشک شد میتوان از خاک خارج کرده و درجای خنک و تاریک نگهداری کرد، پاییز دوباره پیاز را در گلدان میکاریم، با آبیاری منظم جوانه زده و مجدد گل میدهد. امتحان میکنم ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤

ایام نو می شود...

عجب سوت و کور شده اینجا قهر برعکس پارسال که دور و بر عید، قبلش و وسطش و بعدش، کلی پست های شاد و پرانرژی داشتم هورا روزای آخر سال توو شرکت واقعا سرم شلوغ بود کلافه به هیچ کاری نرسیدم. کلی برنامه داشتم واسه شیرینی پختن و تخم مرغ رنگ کردن و تزئین عیدی ها و خیلی چیزای دیگه که هیچ کدوم انجام نشد نگران و البته اینستاگرام هم که شده تمام دنیای مجازی ما اینروزها، در بی رونقی وبلاگ جانم بی تاثیر نیست عینک به هر حال. سال نو مبارک قلب سال جدید، ایده ها و برنامه ها و آرزوها و قول و قرارهای جدید خیال باطل امیدوارم در سال پیش رو همه به آرزوهاشون برسن فرشته و منم فیلدهای ایستاگرام و وبلاگم رو بطور کامل از هم جدا میکنم تا به هردوشون برسم بدون مطالب تکراری البته چشمک هفته اول نوروز رو شمال بودیم. جای همه دوستان خالی خوش گذشت. هوا سرد و ابری بدون باران بود استرس و ترافیک هم که وحشتناک بود عصبانی هفته دوم رو هم به مختصر دید و بازدیدها پرداختیم و من با وجودیکه مرخصی گرفته بودم اما از اونجائیکه کارمند نمونه ی اسلام و مسلمین هستم و دلم برای کارم پرمیکشه یول امروز اومدم سری بزنم و بر اوضاع و احوال سرکی بکشم و میرم تا شنبه ی آینده که رسما کار شروع میشه و روز از نو و روزی از نو ابرو اونجور که دلم میخواست نرسیدم فیلم ببینم در این تعطیلات ایشالا که در این چند روز باقیمانده بتونم جبران کنم. باز میام و مرتب مینویسم با یک دنیا انرژی مثبت بغل

ایام را مبارک باد از شما، ایام می آید تا به شما مبارک شود، مبارک شمائید (شمس تبریزی)

و من دلم میخواد اضافه کنم که: لحظه ها می آید تا به ما شاد شود، شاد مائیم لبخند

 

پی نوشت: هفت سین 94 منزل ما، چهارمین هفت سین مشترک من و همسر جان...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤

ما در آخرین کنسرت سال فرزاد فرزین...

دیشب به همراه آقای همسر رفتیم تالار وزارت کشور و در آخرین کنسرت سال 93 فرزاد فرزین حضور به هم رسوندیم. خیلــی خوش گذشت، بسیار شاد و پر انرژی بود. قشنگترین قطعه هاش رو که من خیلی دوست دارم  مثل "ماه عسل" و "برگرد" و "بچه" و "قطار" و "دونه دونه" و خلاصه همه قشنگ هاش رو اجرا کرد و ما لذت بردیم. ملت هم که ماشالا همه یه پارچه شور و نشاط، سالن رسما روو هوا بود. یه دختره به نظرم سنین راهنمایی، درست پشت سر ما نشسته بود و از اول تا آخر یک ریز جیغ زد و یک مقدار رو اعصاب بود که به هرحال تحملش کردیم. گروه سون، مهدی مدرس، حسام نواب صفوی و مهدی سلوکی هم به عنوان مهمانان ویژه در سالن حضور داشتن که مورد تشویق بسیار جمعیت قرار گرفتن. تجربه ی فوق العاده ای بود قلب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳

صرفا جهت اطلاع...

پارسال همین روزا بود که ما رفتیم به تماشای تئاتر "شکلک" که حقیقتا بی نظیر بود و تماشایی. حالا قراره فیلم-تئاتر این نمایش بصورت cd و البته محدود توسط سایت تیوال توزیع بشه. اگر از علاقمندان تئاتر هستین این نمایش فوق العاده رو ازدست ندین. از ما گفتن بود... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳

ما و انارگل و بازار گل...

در راستای پست قبلی یه نکته جالب عرض کنم خدمتتون یول پنجشنبه عصر بعد از شرکت، من و همسر جان رفتیم فروشگاه "انار گل" در میدون ولیعصر تا گشت و گذار و خریدی داشته باشیم مژه روز جمعه که ما بازار گل بودیم این آقا و خانوم محترم که تصویرشون رو می بینید اونجا میون غرفه های گل میگشتن و یه نفر دیگه با دوربین حرفه ای ازشون عکس میگرفت متفکر تیپ اینا جلب نظر کرد و من گفتم که لباسهای انارگل رو پوشیدن ابرو نگو که اینها دقیقا مدل های انارگل هستن و امروز که داشتم سایتشون رو چک میکردم دیدم این عکسهارو گذاشتن روی سایت نیشخند و همونطور که با فلش روی عکس اول مشخص کردم، ما دقیقا همونجا سمت راست خارج از کادر عکس ایستاده بودیم زبان من گلدون شمعدونی ام رو از همینجا خریدم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳

بازار گل محلاتی...

جمعه صبح زود همت کردیم و با آقای همسر رهسپار شدیم به سمت بازار گل محلاتی، واقع در اتوبان محلاتی، بلوار کوثر. نمیدونم تابحال اونجا رفتین یا نه ولی اگه نرفتین بشتابین و حتما برین که واقعا زیباست و دیدنی. انواع و اقسام گل و گیاه و گلدون و درخت و درختچه اونجا هست، یکی از میادین اصلی گل در تهرانه که هر روز صبح گل فروشا میرن بصورت کلی از اونجا خرید میکنن. و البته روزای تعطیل عموم مردم هم حضور فعالی به هم میرسونن. قیمتها خیلی خوبه و کیفیت گل و گلدونی هم که میخری بسیار عالیه. یه بخش مجزا هم مخصوص فروش ادوات تزئین گل و سنگ و روبان و پایه  و سبد گل و اینها داره که واقعا کامله و برای کسانی که در زمینه کارهای هنریه دستی فعالیت دارن خیلی خوبه. بویژه که نزدیک عیده و کلی وسایل تزئین سفره هفت سین هم آورده بودن. اینکه اینهمه تعریف میکنم الکی نیستا، اونجا همه چی در یک کلام بی نظیره. من که اونقدر سرخوش و هیجان زده بودم نتونستم عکسهای خوبی بگیرم، و فقط سعی کردم از زمان اونجا بودن نهایت استفاده رو ببرم و لذت ببرم. در هر صورت چندتا از عکسهارو در زیر می بینید:

پامچال های دوست داشتنی:

گلهای بابونه و یه گلهایی که اسمشون رو نمیدونم:

گلدون های کوچولوی توت فرنگی:

کاکتوس های محبوب من:

شمعدانی های نازنین:

و این گلهای بهاری باغچه ای بی نظیر:

و این هم ماحصل گشت و گذار ما قلب 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳

تحولات جهان بینی...

چند لحظه تامل متفکر متفکر متفکر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

من اینروزا یه حال دیگه ای دارم...

 دلم یه جفت طوطی برزیلی زیبا و رنگارنگ میخواد ابرو یه مغازه ی روسری فروشی توو یکی از پاساژهای میدون هفت حوض هست که برای تزئین ویترینش یه جفت طوطی برزیلی تو یه قفس خوشگل گذاشته پشت شیشه. خیلی جوونورای شیطون و بامزه ای هستن و کلی هم ارزن پخش و پلا کردن و ریختن روی روسری ها. من همیشه کلی پشت ویترین می ایستم و بازی اون طوطی ها رو تماشا میکنم. این عکس رو البته در یه مغازه ی پرنده فروشی در خیابون آزادی گرفتم...

  


  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳

پازل...

پروژه ی جدید 1500 تیکه ای منو در تصویر می بینید قلب بعد از سه سال مقاومت کردن بلاخره در مقابل این طرح جدید و زیبای educa نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و خریدمش. پازل درست کردن برای من یه عشقه، یه آرامش ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳

سالاد جان...

من عاشــق سالادم، هر مدلی که باشه. درست کردنش و البته خوردنش برام بسیار لذتبخشه. پنجشنبه مهمونهای عزیزی داشتم، سالادی که براشون درست کردم رو در تصویر می بینید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳

کارتووووون...

اونایی که مثل من عاشق انیمیشن هستن میتونن بهترین انیمیشن های قدیمی و جدید و معروف و اسکار برده رو با کیفیت عالی و دوبله شده یا با زیرنویس های فارسی و انگلیسی از سایت خوب "مینی تونز" تهیه کنن. بسیار سایت کامل و جامعیه و من خیلی دوستش دارم. این پست تنها در راستای معرفی سایت مذکور نوشته شده و هیچگونه ارزش دیگری ندارد نیشخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳

پنجشنبه ی عزیز...

در راستای حراج زمستانه ی "میلاد نور" بنده امروز که پنجشنبه ست و نیمه وقت هستیم بعد از ساعت کاری قصد دارم برم سری به این مرکز خرید بزرگ بزنم ببینم چی به چیه و کی به کیه و اوضاع و احوال قیمتها در این حراج چه جوریاست، میشه چیزی خرید یا نه. فردا هم که جمعه ست و تعطیله احتمالا با آقای همسر جان عزیز یک سمت و سویی بریم گشت و گذار  و سرصفا. آخر هفته ی دوست داشتنی رو برای همه تون آرزو میکنم...

 

و اینم در نظر داشته باشید که:

نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳

همینجوری یهویی...

کسی که با دستش کار میکند کارگر است، 

کسی که با دست و عقلش کار میکند پیشه ور است، 

و کسی که با دست و عقل و احساسش کار میکند هنرمند است...

 

پی نوشت 1: نمیدونم اینو کی گفته ولی خیلی خوب گفته و من بسیار دوست داشتم.

پی نوشت 2: خوب که دقت میکنم می بینم که من همیشه با دست و عقل و احساسم توامان کار میکنم. بعله چشمک

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳

گره خوردن شبکه های اجتماعی در هم...

این تنوع و تعدد شبکه های اجتماعی هم داستانیه واسه خودش. بعضی هاشون دوست داشتنی تر هستن، هرکس در تعدادی از اونها عضوه (بعضی ها هم در همه شون!) البته آنلاین بودن و حضور فعال داشتن در این شبکه ها وقت و انرژی زیادی هم میطلبه. من به شخصه فیسبوک رو خیلی دوست دارم. و البته اینستاگرام رو. وایبر هم که خب جزو ضروریاته و اصلا نمیشه که نباشه و ما رو به دوستان دور و نزدیک متصل میکنه. اما از همه مهمتر برام همین وبلاگ جان عزیز هستش که یه جور دیگه ای دوستش دارم و دلبستگی خاصی بهش دارم و صفا و صمیمیت و خلوص دیگه ای رو درش می بینم. گاهی مثلا عکسی هست که دلم میخواد همه ی دوستانم ببینن، اونوقت اگه در وبلاگ و اینستا و ف.ب همزمان منتشرش کنم برای بعضی از بچه ها که مخاطب هر سه تای اینا هستن تکراری میشه و اینو اصلا دوست ندارم. خلاصه که دنیای مجازی هم حسابی مارو سر کار گذاشته و با این شبکه های در هم تنیده حسابی مشغولمون کرده. باشد که رستگار شویم و به راه راست هدایت شویم. آمین چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

merry christmas با تأخیر...

بنده خلاقیت به خرج دادم، میوه ی کاج رو رنگ کردم و همونطور که در تصویر می بینید به شکل درخت کاج درآوردم، یک ستاره ی درخشان اکلیلی هم گذاشتم سرش. خیلی خوشگل شد و خیلی دوستش دارم. اینم بگم که ایده ش مال من نیست، از اینترنت جستم. البته دلم میخواست این عکس رو چند روز پیش در ایام کریسمس اکران عمومی میکردم اما چه کنم که سرم شلوغ بود و فرصت نشد. شما به بزرگواری خودتون ببخشید. اون گوزن دوست داشتنی فینگیلی با نمک رو هم خودم واسه خودم هدیه خریدم، شکمش رو فشار میدی آهنگ "merry christmas" میخونه بسیار هم عالی، شاد و شادان و سرخوش... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳

بنفش...

علاقه ای به عکاسی چیدمان ندارم، اینکه یک سری وسیله را کنار هم بگذاری و عکس بگیری ژانر مورد علاقه ی من نیست. فضای مجازی هم از این عکسها اشباع شده، یکجوری تب شده میان عکاسهای حرفه ای و آماتور، یکجور مد در کل دنیا البته. شبکه های اجتماعی پر شده از این عکسها. خیلی هایشان هم تکراری است. من ایده ی تو را اجرا میکنم، یکی دیگه ایده ی من را و اینجوری میشود که سوژه ها همه مثل هم است و عکسها همه یکجور، و برای من که یک تازه واردم به دنیای شگفت انگیز "اینستاگرام" خیلی جالب بود وقتی دیدم عکسهایی را که فکر میکردم ایده هایش خلاقانه و منحصر به عکاس خاصی باشد و خیلی هم دوستشان داشتم و برایم هیجان انگیز بود، شبیه اش، و کاملا شبیه اش، پر است در صفحات خیلی ها. عکس باید حرفی برای گفتن داشته باشد، عکس باید معرف عکاسش باشد، سوژه باید نو باشد و خلاق. هر چیزی ارزش ثبت و انتشار به نام عکس را ندارد. البته نظر شخصی من این است. این یکی را هم همینجوری دلی و البته خیلی وقت پیش گرفتم. بگذاریدش به حساب ارادتم به رنگ بنفش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳

انتخاب گل آرکوپال...

هم اتاقی عزیز دخترک ریز نقش ظریفی است که به تازگی عقد کرده و به شدت در گیر و دار تهیه جهیزیه است. انتظار بیجایی است اگر بخواهم به موقع بیاید و به موقع برود و دل به کار بدهد و حواسش جمع کار باشد و این حرفها. شرایطش را درک میکنم و با دلش راه میایم. اساسی ترین دغدغه ی این روزهایش انتخاب گل سرویس آرکوپالش است. دائم در اینترنت میان عکسها می گردد و نظر من و سایرین را می پرسد و به این و آن زنگ میزند و شوش میرود و خلاصه مشغول است حسابی. یاد آن روزهای خودم افتادم که چقدر مته به خشخاش میگذاشتم و وسواس به خرج میدادم و از کوچکترین تا بزرگترین وسیله ی جهیزیه را با چه دقتی انتخاب میکردم تا همه چیز هماهنگ باشد و همه چیز باربط و بی ربط به هم بیاید. حالا اما دیدگاهم خیلی تغییر کرده. لزومی به آن همه حساسیت و دقت نبود به نظرم. واقعیت زندگی با آن چیزی که ما در ذهنمان می سازیم و انتظار داریم خیلی فرق میکند. می شود خیلی ساده تر گرفت و سبک تر برگزار کرد. اما امروز باهم کلی در میان عکس سرویس های آرکوپال گشتیم. واقعا ظروف کاربردی و کارآمدی هستند این آرکوپال ها. سبک و خوش آب و رنگ و در هر خانه ای یک دستش لازم است که باشد. انتخاب آن زمان من، این بود:

البته به همراه یک سرویس از رنگ متضاد همین، مشکی با گلهای سفید. الان اما اگر بود یک رنگی رنگیترش را انتخاب میکردم. شاید این:

یا این:

البته ما این عکسها را در اینترنت دیدیم، شاید این گلهایش اینجا نیامده باشد هنوز...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳

گل برای گل...

توو میدون رسالت یه آقای مهربون گل فروش یه عالمه گل خوشگل توو سطل آب گذاشته کنار خیابون و من هر روز عصر که از سر کار به خونه برمیگردم می ایستم کلی گلاش رو تماشا میکنم. دیروز دلم خواست و این رزهای زیبا رو خریدم، برای خودم، گل برای گل. حالم خوبه، قراره بهتر هم بشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳

یک مامان، عزیزتر از جان...

فقط یک مامان عزیزتر از جان می تواند یک روز که تو حال و حوصله غذا درست کردن نداری، از راه دور حس کند و ناگهانی و بی خبر یک همچین سورپرایزی برایت بفرستد دم خانه. مامان است، الکی که نیست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳

بدون شرح...

ما میتوانیم قلب یک انسان را از رفتارش با حیوانات داوری کنیم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳

شاید امشب بروم...

امروز روز جهانی جهانگردیه یول آرامش بخش تر و مفرح تر از سفر چیزی وجود نداره هورا به نظر من بهترین ایام زندگی روزهاییه که در سفر سپری میشه. سفر به جاهای دیدنی و آشنا شدن با جاذبه های طبیعی و فرهنگی و گردشگری، فرقی نمیکنه هم داخل کشور، هم خارج از کشور قلب جاهای دیدنی رو باید دید خیال باطل تنها خاطرات سفر در زندگی برای آدم ماندگاره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳

سالنامه در میانه ی سال...

من همه مدل تقویم و سالنامه و سررسید رو خیلی دوست دارم قلب معمولا انتها و ابتدای سال بازار رد و بدل کردن و یا خریدن سررسید و سالنامه خیلی داغه. دیروز یکی از همکارای عزیز این سالنامه رو به من داد و من باز کلی ذوق کردم با وجودیکه نیمی از سال گذشته و رفته. سالنامه ی نجومی راز، که برای متولدین هر روز سال یک طالع بینی مخصوص نوشته. دوسش دارم خیال باطل

 

این هم مدل جدید و گرافیکی از سمبل های ماه تولد: 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳

بوی ماه مهر...

لوازم التحریرهای زمان تحصیل ما کجا، اینها که بچه های الان دارند استفاده می کنند کجا؟ خیال باطل عشقی میکنند بچه های این دور و زمانه در دنیایی از عطر و رنگ و زیبایی لوازم التحریرها قلب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳

tolstoy...

لوگوی بسیار زیبای امروز google رو به مناسبت سالروز تولد "لئو تولستوی" حتما ببینید. خیلی هنرمندانه و دوست داشتنی با اشاره به کتابهای معرف تولستوی طراحی شده...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳

مگنت ها در خانه ی ما...

این مگنت های پروانه ای زیبا و خوشرنگ مهمون جدید آشپزخونه ی ما هستن:

که در کنار قدیمی ها جا گرفتن:

خوب مگنت از مورد علاقه های خیلی دوست داشتنی منه. مگنت های خاص و متفاوت البته قلب

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳

دوردست...

در دوردست، امید هست، خورشید هست، رهایی هست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳

قالب نو مبارررک...

قیافه ی من بعد از اینکه به روش آزمون و خطا و بعد از کلی بازی کردن با قالب وبلاگم بلاخره تونستم تغییرش بدم: هورا البته بازم کار داره.

و چقدر این تحول های ناگهانی حال آدم را خوب میکند...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳

خانواده ی خوشبخت لاک پشتها...

همینطوری دورهم باشیم مژه شادی در نگاه این لاک پشتا موج میزنه خیال باطل

 

پی نوشت: اینارو خواهر عزیزم یه سال تولدم بهم هدیه داد...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳

معرفی وبلاگی که دوست دارم...

یکی هست که من سبک نوشتاری اش را خیلی دوست دارم. یکی هست که از خواندن نوشته هایش لذت میبرم. یکی هست که روان و دلنشین و ساده مینویسد و من عاشق داستانکهایش هستم. که دلم میخواست میتوانستم در سبک خودم مثل او موفق بنویسم. قلم بافی های یک نیکولای آبی را بخوانید، وقت بگذارید آرشیوش را هم بخوانید. امیدوارم هم سلیقه باشیم و لذت ببرید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳

2014...

عادل فردوسی پور، آدم بسیار توانمندیه و خیلی هم تأثیر گذار. اینکه این آدم به چه جریانی وابسته ست و به کجاها متصله که تونسته اینهمه وقت فعال باشه و برنامه زنده روی آنتن داشته باشه و اینهمه حرف و حدیث و داستان در سطح فوتبال و چه بسا ورزش مملکت ایجاد کنه خودش ماجرائیه. چقدر هم موافق و مخالف داشته و چقدر حرف و سخن پشت سرش بوده بماند. اما من بسیار به ایشون علاقمندم و معتقدم این آدم تغییر و تحول اساسی در فوتبال ایران ایجاد کرده. برنامه 2014 که واسه جام جهانی برزیل درست کرده فوق العاده ست. کامل و جامع و جذاب در سطح برنامه های جهانی. خبررسانی ها و کلیپ ها و پشت صحنه هایی که نشون میده و همه حواشی رو تحت پوشش قرار میده و روی یکسری خط قرمزها ظرافتمندانه راه میره که تا قبل از این هیچکس جرات و جسارتش رو نداشته. کاش به عنوان یه مشاور و کارشناس در فدراسیون فوتبال ازش استفاده میکردن. کاش ما در همه زمینه ها افرادی مثل عادل فردوسی پور داشتیم. موفق و مستدام باشی مرد...

 

پی نوشت: اینجا رو بخونید، اظهار نظر جالب آقای مایلی کهن در مورد عملکرد تیم ملی فوتبال و کارلوس کی روش در برزیل

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳

صرفا جهت خالی نبودن عریضه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳

گلدونه...

نمیدونم بلاخره آرزو بر جوانان عیب هست یا نه ولی من یه آرزوی جدید دارم خیال باطل دلم میخواست خیاطی بلد بودم بعد کلی لباس ناز و قشنگ بچه گونه میدوختم و یه برند ثبت میکردم به نام گلدونه پر از ایده های قشنگ. مدلها و پارچه ها و تزئینات هم همه منحصر به فرد بودن. بعد جهانی میشدم و مامانا با افتخار به هم میگفتن که لباس دخترشون مدل گلدونه ست مژه به نظرم خیلی لذتبخشه که آدم بتونه یه همچنین لباس نازی بدوزه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳

ساک صورتی...

از دیگر مزایای داشتن همسر ورزشکار و ورزشدوست همانا این است که هرچند وقت یکبار شما را با خرید اسباب و ادوات ورزشی دخترانه ذوق زده میکند حتی با علم به این موضوع که شما زمانی برای ورزش کردن نداشته باشید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳

ازدواج...

دوست داشتم، بخوانید:

از "نوستالژی های سال ها بعد" مهدیه لطیفی:

مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!...
و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و پستان و جُک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و سریال های ترکیه ای ماهواره و خرم خاتون حرف بزنند، خودم را آتش می زنم!!!
مادر ِ من، عزیز دلم، اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی نَری که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس "زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!... که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است، و ازدواج به جای اینکه سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد، سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و روزمرگیِ محض ست، احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید...
مرا ببخش....

 



  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

عروسک تودرتوی روسی...

ماتروشکا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

غافلگیریهای بهارانه...

وقتی همسر عزیز با یک دسته میخک میناتوری صورتی، گل مورد علاقه هردویمان، به خانه می آید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳

پازل...

این اولین پازلیه که درست کردم. هدیه همسر عزیز در دوران نامزدی. 1000 تیکه educa هستش و به یادگار گذاشتم خونه ی مامانم اینا بمونه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳

غنچه رز...

از چشم اندازهای دوست داشتنی خونمون...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳

یاد و یادگار...

سال 92 یه تقویم رومیزی خیلی خوشگل داشتم پر از عکسای زیبای خورشید خانوم که خیلی دوسش داشتم. روز آخر سال دلم نیومد بندازمش دور، نشستم عکساشو جدا کردم، دوازده تا کارت خوشگل به نشونه ی دوازده ماه سال. بماند یادگاری از سال 92...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳

هفت سین...

هفت سین امسال ما، سومین هفت سین مشترک من و آقای همسر...

 

پی نوشت: هفت سین های دوسال قبل رو میتونید اینجا (92) و (91) ببینید.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳

آقا و خانوم میم...

بدون شرح...

 

توضیح عکس: این دوتا تابلوی کوچیک رو از فروشگاه نارون، پاساژ فروزنده، روبروی دانشگاه تهران در خیابون انقلاب خریدم و خیلی دوستشون دارم. یه جور نقاشی برجسته ست روی کاشی. اسمشونو هم گذاشتم آقا و خانوم میم!!!

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢

پنجره هم این مدلیش خوبه...

عاشق این پنجره ها و بالکن های رو به خیابونم که با گل و گیاه و گلدون تزئین شدن. اگه هر خونه یه پنجره ی این شکلی داشت کلی حال و هوای خیابونا عوض میشد، روحیه آدما هم بهتر میشد. اینایی که از این پنجره ها و بالکن ها دارن آدمای باحالی هستنا، دمشون گرم واقعا...

 

 

پی نوشت: این عکس رو یواشکی از پشت پنجره ساختمون خودمون گرفتم، خونه قبلیمون عینک

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢

معرق کاشی...

من عــاشق معرق کاشی ام. خیلــــــی این هنر رو دوست دارم. جدیدا هم که شهرداری گذاشته پشتش و کل در و دیوار اتوبانها و خصوصا زیر پل ها رو معرق کاشی کار کرده و بسیار زیبا و چشم نواز شده. دست شهرداری درد نکنه. من که از نگاه کردن به این جلوه های زیبای شهری هرگز خسته نمیشم و البته امیدوارم یک روز بتونم برم این هنر زیبارو یاد بگیرم. اصولش رو که بلد باشی هزار تا ایده و طرح میشه داد و کلی هنر و زیبایی خلق کرد. امیدوارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

نیما...

بلوار فرحزادی، بین دادمان و دریا...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢

جعبه ی خاطرات خوب...

در جریان اسباب کشی از زوایای پیدا و پنهان خونه کلی وسیله در میاد بیرون که شاید گاهی در گذر زمان وجودشون رو فراموش کردیم یا خیلی وقت بوده که سراغشون نرفته بودیم. وسیله هایی که حتی برامون خیلی عزیز هستن و دوستشون داریم و یادآور خاطرات خوب هستن اما به علت نداشتن فضای کافی و کوچیک بودن خونه ناچاریم بسته بندیشون کنیم و بذاریمشون جایی دور از دسترس تا فقط خیالمون راحت باشه که سالم میمونن. همسر عزیز در دوران نامزدی و عقد هر از گاهی یه شاخه گل رز واسه من میخرید که منم با کلی دقت و حوصله بصورت عشقولانه خشکشون میکردم و میذاشتمشون داخل یه جعبه ی کفش. این جعبه رو بسته بندی کرده بودم و گذاشته بودم یه جا بالای کمد دیواری که آسیبی بهش نرسه و خوب خیلی وقت بود که پایین نیاورده بودمش. در حین اسباب کشی که رفتم سراغش نشستم و کلی یاد گذشته ها کردم. اسم این جعبه رو گذاشتم جعبه ی خاطرات خوب. این جعبه رو خیلی دوست دارم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢

من و این همه خوشبختی...

کاش یه قنادی پیدا میشد از این کاپ کیک های قرتی میفروخت خیال باطل اونوقت من میشدم مشتری دائمشون. به نظر خیلی خوشمزه میان نه؟؟؟ خوشمزه البته اگه آدم دلش بیاد اینارو بخوره. من شاید میذاشتمشون توو فریزر یخ بزنن بعد هرچندوقت یه بار میرفتم نگاهشون میکردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

ایکاش هایِ من...

دلم میخواست یه تصویرساز حرفه ای بودم. میتونستم جلد کتاب طراحی کنم، پوستر فیلم، کارت تبریک، کاغذ کادو، حتی کارت ویزیت و سربرگ و پاکتِ شرکت. کاش لااقل فتوشاپ رو کامل بلد بودم. یه دوره کلاس مقدماتیش رو رفتم اما باید در حین کار یادبگیری و حرفه ای بشی، بصورت تئوری و با چند جلسه کلاس کاری از پیش نمیره. جدیدا تصویر جلد کتابها خیلی جذبم میکنه، به نظرم تصویرسازی جلد کتاب نسبت به گذشته خیلی پیشرفت کرده. توو کتاب فروشیهای میدون انقلاب یا شهرکتاب که میرم از نگاه کردن به جلد کتابها خسته نمیشم مخصوصا در مواردی که به نام و محتوای کتاب هم مرتبط باشه. حتی گاهی طراحی زیبای جلد کتاب میتونه انگیزه خرید اون کتاب باشه. این هم خودش خوبه...

 

 

(تصویر این پست کاملا اتفاقی انتخاب شده)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢

عشقِ لوازم التحریر...

چند روز پیش از طرف شرکت واسه خرید یک سری ملزومات با همکار عزیز رفتیم بازار بزرگ. بازار مثل همیشه شلوغ و پر ازدحام بود و جنب و جوش همیشگی برقرار که انگار قلب اقتصاد مملکت وسط بازار تهران میتپه. عمده خریدمون لوازم التحریر بود و پرسان پرسان راسته ی لوازم تحریر فروشها رو پیدا کردیم. کلی توو کوچه پس کوچه هاش گشتیم و خیلی برام جالب بود که همه چیز اونجا پیدا میشد، از شیر مرغ تا جوون آدمیزاد و خب همه چیز به نسبت بیرون مقداری ارزونتر بود. انواع و اقسام دفتر و مداد و خودکار و حتی مغازه های تخصصی که رنگ و قلم و بوم و اینها میفروختن و چندتا دانشجوی زبل هم که معلوم بود قیمت اجناس واسشون مهمه برای خرید اومده بودن. منم که عاشق لوازم تحریر قلب خیلی جلوی خودم رو گرفتم که چیزی نخرم و خیلی جاها هم همکار عزیز دستمو میگرفت و به زور از جلوی مغازه ها میکشیدم کنار سبز اما در نهایت نتونستم از وسوسه ی خرید این برچسب های ژله ای رنگی رنگی بگذرم و گرفتمشون هیپنوتیزم خیلی مدلهای متنوعی داشت که من فقط همین دو صفحه رو برداشتم و در جواب همکار عزیز که گفت تو کی میخوای بزرگ بشی فقط سکوت کردم نگران کره ای هستن و بسیار زیبا، میتونین همه مدلها رو اینجا در وبسایت شرکت سازنده ش ببینید و لذت ببرید...

 

اولیشم چسبوندم رو دکمه اینتر کیبورد لپ تاپم:

 

پ.ن: همه اجناسی رو که خانومهای محترم فروشنده داخل مترو میفروشن از بازار بزرگ تهیه میکنن، اندکی ارزونتر.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢

نشانه شناسی های استاد رائفی پور...

این آقای رائفی پور هم آدم خیلـــی جالبیه. آخه ریزبینی و نکته سنجی و دقت نظر تا چه حـــد؟؟؟ دیشب فایل صوتی نقد و بررسی ایشون بر فیلم جدایی نادر از سیمین رو گوش دادم. دیدگاهشون واقعا برام جالب توجه و تأمل برانگیز بود. چقدر من بیننده ی رو و سطحی نگری هستم که متوجه هیچکدوم از این اشارات و منظورها نشده بودم. چقدر آدم باید متفکر و دانا و دقیق باشه تا این مفاهیم و معانی رو از دل فیلمی که میبینه استخراج کنه. و کارگردانی مثل اصغر فرهادی، چقدر باهوش. ما فقط قصه ی فیلم رو میبینیم و وای که چه دنیایی در پس پرده ی این قصه نهان شده. قبلا فقط یکی از سخنرانی های ایشون (اونی که در مورد صهیونیسم و حادثه 11 سپتامبر بود) رو گوش داده بودم. شاید به درستی نشانه شناسی های ایشون اطمینان نداشتم ولی با نقدی که دیشب گوش دادم، ایمان آوردم...

 

 

پ.ن: فایل های صوتی خیلی خوبی میشه از اینترنت دانلود کرد و گوش داد. خیلی خوب

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢

دنیای رنگی نخ های کاموا، میدان حسن آباد تهران...

تاحالا گذارتون به میدون حسن آباد افتاده؟ اونجایی که راسته کاموا فروشهاست رو میگم. یه عالمه کلاف رنگ و وارنگ کاموا، مدل های مختلف، ضخامت های مختلف، پرز دار، اسپرت و ... خیلی خوشگل و دوست داشتنی هستن. هرسال نزدیکای فصل سرد که میشه خانومای هنرمند زیاد اونجا میرن واسه خرید کاموا، و منی که عاشق بافتنی و قلاب بافی هستم ولی حتی بلد نیستم میل دستم بگیرم نگران هم دیروز به هوای گشت زدن تو اون فضای رنگی رفتم حسن آباد و کلی حالم خوب شد. بعضیا خیلی حرفه ای داشتن خرید میکردن و به بقیه هم مشاوره میدادن که چه نخی واسه چه بافتی خوبه یا چه شماره میلی لازم داره و اینها و من فقط نگاه میکردم. فقط حیف که بعضی از فروشنده ها پیرمردای بازاری خشن و بداخلاقی بودن که اصلا حال و حوصله جواب دادن به سوال آدم یا راهنمایی کردن نداشتن و انقدر وحشتناک بودن که میترسیدی طرفشون بری. خوش به حال اونایی که بلدن ببافن. امیدوارم منم یه روزی بتونم...

 

 

پی نوشت: بافتنی و قلاب بافی رو از روی کتاب نمیشه یاد گرفت. لااقل کتابایی که اینجا هست کاملا نا مفهوم و گیج کننده هستن و اصلا به درد نمیخورن. چندین و چند مورد کتاب رو بررسی کردم که میگما...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢

Viva esteghlaaaaaaaal...

درسته که بازی دیروز استقلال و پیروزی بازهم مساوی شد و دربی هفتاد و هفتم هم جذابیتی نداشت و چنگی به دل نمیزد، اما این چیزی از عشق و ارادت ما به استقلال کم نمیکنه و همچنان و تا همیشه استقلال تیم محبوب ماست و اول بشه آخر بشه (که عمرا آخر نمیشه) دوسش داریم و موج مکزیکی میریم به افتخارش هورا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

مگنت های محبوب من...

من عاشق این مگنت های رو یخچالی ام مخصوصا اگه خاص و خوشگل و رنگی رنگی باشن. اون کوچولوهایی که مشخص کردم رو دیروز صبح توو مترو از یه خانوم مهربون خریدم و خیلی دوسشون دارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢

ایران زیبای من...

من عــــاشق مسافرتم. اگر موقعیت الان رو نداشتم، یعنی در شرایطی که الان هستم نبودم، دلم میخواست ایرانگرد میشدم. چراکه معتقدم ایران خیلی قشنگه و خیلی جاذبه های گردشگری داره. انقدر مناظر زیبا و اقلیم های متفاوت و نقاط دیدنی برای سفر و سیاحت داره که اگه کسی بخواد با دقت و سر حوصله وقت بذاره و همه رو ببینه و سیر کنه سال ها طول میکشه. و من آرزوم بود که میتونستم همه جای ایران رو ببینم و عکاسی کنم و بعد یه دائره المعارف ایرانگردی کامل درست کنم. و چه خوب گفتن که آرزو بر جوانان عیب نیست. هست؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢

جمع کردن آنچه دوست داریم..

نمیدونم همه اینجورین یا من اینجوریم ولی مطمئنم که من بیشتر از بقیه علاقه دارم به جمع کردن چیزایی که دوست دارم. یه جورایی کلکسیون کردن یا آرشیو کردن یا هر اسم دیگه ای که بشه روش گذاشت. از همون دوران دبستان که پاک کن و تراشای فانتزی جمع میکردم یا عکس برگردون و عکس آدامس لاویز که چند سری پشت سر هم به ترتیب شماره جمع کردم و آلبوم کردم بگیر تا کارت تبریک و کارت عروسی دوستان و اقوام، تیله، عکس فوتبالیستا توو اون دوره ای که به شدت فوتبالی بودم، آرشیو کردن ضمیمه کلیک روزنامه جام جم، مجله همشهری جوان، کتاب داستان همشهری، فیلم، فایل های عکس و خیلی چیزای دیگه. این طبقه بندی و جمع کردن دوست داشتنی ها خیلی حس خوبی بهم میده. نمیدونم شاید این خصلتم از تیپ شخصیتیم ناشی میشه چشمک ...

 

 

پی نوشت: مجموعه انیمیشن شکرستان که خیلی دوسش دارم بصورت سی دی داره به بازار میاد. تاحالا سه تاش اومده، من خریدم و خوشحالم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢

محمدرضا شیرخانلو...

این آقای کوچولو که توو سریال دودکش بازی میکنه رو من خیلــــــــــی دوست دارم. خیلی بامزه ست. خیلی ام طبیعی و حرفه ای بازی میکنه. عاشق حرف زدنشم. توو فیلم دهلیز هم بازی کرده که الان رو پرده ست و شنیدم فیلم قشنگیه. این بچه اصلا آکتوری توو خونشه  ماچ

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٢

عکاسی...

خیلی دوست داشتم میتونستم و می شد که دوربین بردارم برم در سطح شهر از مجسمه ها و المان ها و تمام زیبایی ها و دیدنی ها عکس میگرفتم و یه مجموعه عکس با ارزش و زیبا واسه خودم درست میکردم. میدون ها، اتوبان ها، حتی ایستگاه های مترو. عاشق این مدل عکاسی کردن هستم. شاید سر یک فرصت مناسب...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢

پاپیون...

آهنگی که جدیدا روی وبلاگم گذاشتم موزیک متن فیلم پاپیون هستش. فیلمی که من عاشقانه دوست دارم. فیلم آمریکایی محصول 1973 دقیقا ده سال قبل از اینکه من به دنیا بیام. تاحالا چندین و چند بار دیدم و بازم هروقت نشون بدن با علاقه تماشا خواهم کرد. واقعا نمیدونم چرا انقدر این فیلمو دوست دارم فقط میدونم که مسحور آهنگش هستم. این آهنگ در زمان خودش نامزد دریافت جایزه اسکار هم بوده...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

فصل بنفشه های دوست داشتنی...

اگه توو دنیا از چهار، پنج نوع گل خیلی خوشم بیاد بدون شک یکیش بنفشه ست. و بهار فصل بنفشه های دوست داشتنی منه. مخصوصا همون مدلی که عکسشم گذاشتم، سفیده با لکه های بنفش تیره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

دلم میخواست...

دلم میخواست یه بالرین حرفه ای بودم

یا یه اسکیت باز روی یخ حرفه ای

یا یه ژیمناست حرفه ای

یا یه سوارکار حرفه ای

یا یه شناگر حرفه ای

یا یه نقاش حرفه ای

یا...

دلم خیلی چیزا میخواست. دلم میخواست خیلی چیزارو عوض میکردم. دلم میخواست خیلی کارا میکردم. آروم و قرار ندارم من. دلم میخواست... 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢

شکرستان...

انیمیشن شکرستان رو دیدین که از شبکه پویا پخش میشه؟ بنظر من فوق العاده زیبا و حرفه ای ساخته شده و سبک و سیاقش هم خلاقانه و بدون تقلید هستش. داستان ها همه شیرین و دوست داشتنی و صداگذاری و اصطلاحاتی هم که بکار بردن به روز و بامزه ست. دستشون درد نکنه. امیدوارمون کردن تا حدودی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢

هرچندهفتهیکبارنامه ی همشهری جوان...

همشهری جوان خریدنهای من از هرهفته به هر چند هفته یکبار تقلیل پیدا کرده. قیمت مجله و کم حوصلگی خودم و جا نداشتن برای نگهداشتن و خلاصه اینها از دلایلشه که باعث تأسفه اما فعلا چاره ای نیست. شماره ی 395 رو خریدم. احسان رضایی یه یادداشت نوشته بود به اسم بیایید رمان بخوانیم، در مورد اینکه مطالب طولانی روزنامه ها و مجلات در حال کم و کمتر شدن هستن و جای خودشونو به تیترهای چند کلمه ای و خبرهای چند جمله ای میدن که علتش هم سرعت زندگی ماشینی و عجول شدن مردم در کسب سریع اخبار و تلویزیون و اینترنت و اینها هستش که مردم و علی الخصوص جوونارو در خوندن تنبل کرده. راست میگفت. داشتم فکر میکردم رمانهای قدیمی و مشهور و قطور در این اوضاع و احوال آیا بازهم خواننده ای دارن؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱

یادگرفتنی ها...

یه سری کارا هست که خیلی دوست داشتم بلد بودمشون. اصلا قدر و ارزش بلد بودن رو تازگیها خیلی خوب میفهمم. آدم از کوچیکی باید تلاش کنه تا میتونه یاد بگیره، هر کاری رو، هر هنری رو. یاد گرفتن هر هنری یه امتیاز بزرگ محسوب میشه. مثلا خیلی دلم میخواست خیاطی بلد بودم، یا میتونستم بافتنی ببافم. قلاب بافی رو که دیگه نگو. آرایشگری و گریم و کاشت ناخن رو خیلی دوست داشتم بلد باشم. کاش فتوشاپ و پاور پوینت هم بلد بودم. کاش زبانم بهتر بود. کاش از بچگی شنا یاد میگرفتم. کاش یه ورزشی رو بصورت حرفه ای یاد میگرفتم و دنبال میکردم. کاش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱

لیوان های محبوب من...

من نمیدونم چه حکمتیه، دقیقا همون چیزی که دوست دارم باید از دستم بیافته بشکنه؟! یه دست پارچ و لیوان دارم که خیلی دوسشون دارم، یکی از لیواناش چند وقت پیش شکست و امشبم دومیش از دستم افتاد توو سینک ظرفشویی و خورد شد. 4 تا دونه دیگه بیشتر ازش نمونده. البته از حق نگذریم خیلی ظریف و شکننده هستن. توو سایتشم که داشتم میگشتم به عکس زیر برخوردم در مورد نحوه ی مراقبت از این لیوانا، خدائیش رعایت این نکات از اعصاب و حوصله ی من خارجه. امیدوارم بلایی سر بقیشون نیاد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱

قلاب بافی...

علاقه ی عجیبی به قلاب بافی پیدا کردم. شاید تا چند وقت پیش خنده ام میگرفت از فکر اینکه ممکنه روزی از قلاب بافی کردن خوشم بیاد ولی اینروزها کلا خوش آمدهایم تغییرات فاحشی کرده. به این نتیجه رسیدم که خوبه آدم تا میتونه چیز یاد بگیره، کارای مختلف، هنرای مختلف و ضمنا هرچقدر هم در سنین پائینتر یاد بگیره بهتره چون حوصله ی بیشتری داره و سرعت یادگیریش هم بیشتره و ضمنا وقت آزاد بیشتر و دغدغه های کمتری داره. در مورد قلاب بافی تصمیمم جدیه، در حدی که احتمالا بگردم و کلاسش رو پیدا کنم. واقعا بافتن چیزی مثل این کفشای کوچولوی زیبا لذت بخش نیست به نظرتون؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱

طراحان...

تقاطع خیابون های جمهوری و 12 فروردین، ضلع شمال غربی، فروشگاه بزرگی هست به اسم طراحان که لباسای زنونه میفروشه. بلوز و دامن و پیرهن و شلوار و مانتو و خلاصه هرچی که بخوای. من عاشق این فروشگاه هستم. جنسای تک ترکیه ای میاره و قیمتاش هم خیلی مناسبه و مدامم حراج میذاره. اگه وقت بذاری و بگردی حسابی، لباسای آسی میتونی تووش پیدا کنی. فروشگاه محبوب من...

 

 

عکس جنبه ی تزئینی دارد.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱

کفش مورد علاقه ی من...

converse ساقدار کفش مورد علاقه و محبوب منه. مخصوصا در مواقعی که لازمه طولانی مدت کفش پام باشه مثلا دانشگاه یا سر کار. واقعا باهاش راحتم. چند جفتی تاحالا ازش داشتم و انقدر پوشیدم تا واقعا پاره و غیرقابل استفاده شده و بعد رفتم سراغ جفت بعدی. شکل و رنگ متنوعش رو هم خیلی دوست دارم. و اینکه چیزی نبود که بیاد و یه مدت باشه و بعدم از مد بیافته و جمع بشه. همیشه هست و همیشه هم جوونا دوسش دارن و دنبالش هستن. و این پست به افتخار یک عمر خدمت صادقانه برای این کفش راحت و محبوب...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱

لوازم التحریر...

خوش بحال محصل های این دوره زمونه. چقدر لوازم التحریر تو دست و بالشون فراوون و متنوعه. من عاشق لوازم التحریرم و وای که چقدر دفتر و مداد و پاک کن و جامدادی و این چیزای قشنگی تو بازار هست این روزا. زمان ما از این خبرا نبود. دفترا همه شکل هم بود، مدادا ساده و معمولی و هیچ تنوع و رنگی توو نوشت افزار نبود. اوج تجمل، این مداد رنگیای جعبه فلزی بود که اونم هرکسی نداشت و اگه کسی احیانا 24 رنگش رو داشت دیگه فرمانروای زنگای نقاشی بود سر کلاس. ولی الان انقدر این چیزا زیاد شده دست بچه ها که براشون ارزشی هم نداره و اهمیت خودشو از دست داده. و هنوزم از لذت بخش ترین لحظات من رفتن به شهر کتاب یا این لوازم تحریر فروشیای بزرگ و قدم زدن بین اون همه رنگ و بو و حس و خاطره و آرزو هستش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱

بار دیگر، همشهری جوانی که دوست میداشتم...

خیلی وقت بود همشهری جوان نخریده بودم. فقط هرهفته طرح روی جلدش رو جلوی دکه ی روزنامه فروشی پیگیری میکردم. امروز خیلی دلم خواستش. نمیدونستم که قیمتش شده 800 تومن. چند سال اول که اومده بود و من هرهفته میخریدمش 200 تومن بود. بعد یهو و طی چندین و چند مرحله در مقاطع زمانی کوتاه هی گرون شد و گرون شد و گرون شد تا امروز که فعلا و دقیقا امروز 800 تومن هستش. اما بهترین مجله ی موجوده به نظرمن، و برای من هر صفحه و سطرش پر از انگیزه و الهام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱

منی که ورزشکار نیستم ولی ورزشکاران را دوست دارم...

امروز از صبح موج مکزیکی رفتم به افتخار حمید سوریان کشتی گیر فرنگی کار المپیکی مون که تا این لحظه به فینال رفته و طلا یا نقره ش حتمی شده. علاقه عجیبی به ورزش و ورزشکارا دارم مخصوصا در این تورنمنت/تورنومنت؟ های معتبر جهانی که میرن و عجیب هم در پیگیری نتایج مسابقاتشون احساساتی میشم و تحت تأثیر قرار میگیرم و جوگیر میشم به اصطلاح. این علاقه از دوران راهنمایی شروع شد وقتی که تب فوتبال بین مردم بالا گرفته بود و همه یه جورایی هوادار و طرفدار شده بودن. اون زمان طرفدار متعصب استقلال بودم و حسابی با بچه ها کل کل و کر کری داشتیم واسه خودمون. یکی نبود بگه آخه شماها سر پیازین، ته پیازین، چی میفهمین از فوتبال. اون وقتا تلویزیون مثل الان انقدر مسابقات زنده و مرده نشون نمی داد و یادمه شبکه 3 شروع کرده بود هرشب ساعت 11 یه فوتبالی نشون میداد از باشگاهای اروپایی و من هرشب بعد از کلی دعوا و درگیری با خانواده مینشستم تمام این فوتبالارو نگاه میکردم  و دیگه جوری شده بود که کل بازیکنا و کادر فنی و حتی نیمکت نشینا و بوقچیای تیمای مطرح و غیر مطرح از رئال سوسیداد گرفته تا بولونیا و لچه و چه و چه همه رو میشناختم و خوشحال بودم واسه خودم. اونم تبی بود و بگذشت و البته من همچنان طرفدار پروپاقرص ورزشکارای زحمت کش و مظلوم و باغیرت کشورمون در مسابقات بین المللی هستم و خواهم بود...

 

پی نوشت: این پست رو یکشنبه نوشتم و بنا به دلایلی امروز موفق به ارسالش شدم.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱

ماهی فایتر در گلدان بامبو...

امروز یه ماهی فایتر خوشگل خریدم و اونو انداختم داخل گلدون بامبوم. خیلی ترکیب زیبا و دوست داشتنی شده. ماهی قرمز تیره ست و باله های بلند و زیبایی داره. فقط امیدوارم نه به ماهی و نه به بامبوهای عزیزم آسیبی نرسه و همزیستی مسالمت آمیزی باهم داشته باشن. هرچند که قبلش یه سری تحقیقات کردم و از خود فروشنده هم پرسیدم و همه گفتن که ضرری واسه هیچکدوم نداره. خوشحالم و امیدوارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱

ساعت من...

من عاشق ساعتم. از بچگی همش دنبال ساعتهای خاص و متفاوت بودم. خیلی برام مهم بود همیشه ساعت دستم باشه و ساعتهای زیادی هم داشتم. اینم آخرین ساعتیه که عاشقش شدم و میخوام بخرمش. بچه ها، ساعت جدید من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱

من و بخشی از آرزوهام...

یه کارایی هست که همیشه دوست داشتم انجام بدم و از آرزوهام بوده. یکی اینکه دلم میخواست توو یه شهر کتاب بزرگ کار میکردم مثلا شهر کتاب مرکزی توو خیابون شریعتی. دیگه اینکه دلم میخواست توو یه آرایشگاه معروف دیزاینر ناخون بودم. یا اینکه یه خیاط ماهر بودم و مدیر یه مزون درست و حسابی. یا توو یه شیرینی فروشی معروف مسئول تزئین کیک و شیرینی های خامه ای بودم. ولی قسمت تا حالا این بوده که پشت میز بشینم و از صبح تا شب با اعداد و ارقام سر و کله بزنم. چقدر فاصله هست میان چیزی که هستیم و چیزی که دوست داشتیم باشیم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱

my favorite...

لذتی بالاتر از خرید کردن هم در زندگی آیا هست متفکر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

هنر یعنی زندگی...

خلاقیت تنها با در اختیار داشتن یک برگ کاغذ و ابزار برش. چقدر زیبا و دوست داشتنی هستند. بقیه کارها را اینجا ببینید و لذت ببرید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

چون بادبادک در اوج...

روزهای تعطیل گذارتان به اتوبانهای حکیم یا همت افتاده باشد اگر، حوالی پارک پردیسان، بادبادک ها در آسمان نظرتان را به خود جلب میکنند. پاتوق بادبادک بازها شده این پارک و چقدر تفریح جالبی است به نظرم. بعضی ها که خیلی جدی و بطور حرفه ای آن را دنبال میکنند و بادبادک های درست و درمان و کار درستی هم دارند. چقدر بعضی بادبادک ها بالا رفته بودند در آسمان و آن بالا در اوج ریز دیده میشدند. دو سه نفری نخ بادبادکشان لامپ های ریز داشت که وقتی هوا تاریک شد منظره خیلی جالبی بوجود آورده بود. من خیلی خوشم آمد و لذت بردم از تماشای بادبادک هوا کردن مردم. امیدوارم روزی بتوانم بادبادکی داشته باشم و هوایش کنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

گل سنگم...

توو دلم غصه است. یه گلدون کوچولوی گل سنگ دارم، از نمایشگاه گل و گیاه تهران خریدمش. خیلی قشنگه ولی نمیدونم چرا به جای اینکه برگ بده و رشد کنه فقط ساقه اش دراز میشه و به قول معروف رشد علفی پیدا کرده. نمیدونم باید چیکارش کنم. مشابهش رو توو گل فروشی دیدم پر از برگ بود و خیلی زیبا ولی مال من فقط قد دراز میکنه و من غصه میخورم نگران

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

کاکتوس های دوست داشتنی من...

من عاشق کاکتوسم. خیلی این گلدونای کوچولو که گونه های مختلف کاکتوس توشه و کنارهم میچیننشونو دوست دارم. یه بار آقای همسر چندتاشو برام خرید و من با کلی عشق بردم خونه چیدمشون کنار پنجره ولی نمیدونم چرا نموندن و خشک شدن همشون. امروز صبح با همسر جان رفتیم بازار گل محلاتی. تا حالا نرفته بودم. خیلی بزرگ و قشنگ و دیدنی بود. مردم هم زیاد اومده بودن. دوتا شاخه بامبو خریدیم و 9تا گلدون کوچولوی کاکتوس. خیلی دوستشون دارم. دعا کنید ایندفعه بتونم نگهشون دارم و خشک نشن...

 

بعدا نوشت: به تجربه به این نتیجه رسیدم که گلدون کوچولوی کاکتوس که از بیرون میخریم حتما باید خاک و گلدونش رو عوض کنیم تا زنده بمونه. خودشون خاک بی کیفیت و خیلی هم کم میریزن. بعله...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

هی فلانی...

شاید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

lost دوست داشتنی من...

این روزا مشغول تماشای سریال لاست هستم و لذت میبرم به وفور. سکانس مرگ چارلی منو خیلی تحت تأثیر قرارداد. چشمام پر از اشک شد. با اینکه شخصیتش رو دوست نداشتم ولی خیلی مظلومانه مرد. بینوا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

شهرداری مشهد، خسته نباشید و خدا قوت...

امسال در سفر نوروزی که به شهر مشهد داشتیم نکات جالبی وجود داشت که جا دارد در اینجا مطرح کنم. از همان بدو ورود، متوجه نظم و انضباط حاکم بر خیابانها و البته تمیزی و نظافت شهر شدم و مجسمه ها و اِلمان های مختلف و البته فوق العاده زیبایی در میادین و بلوارها و معابر نصب شده بود که زیبایی شهر را چندین برابر میکرد. ایده های جالب در خلق این مجسمه ها و رنگ های شاد و زنده ی استفاده شده در آنها و مفاهیم دینی، مذهبی و بعضاً نوروزی و یا مردمی آنها به شدت جلب توجه میکرد به شکلی که بدون اغراق یکی از دلنشین ترین بخشهای این سفر برای من تماشای این مجسمه ها بود. این ابتکار و خلاقیت ایجاد شده توسط شهرداری مشهد و تلاش و برنامه ریزی دست اندرکاران جهت برقراری نظم و امنیت شهری با این حجم مسافر و زائر حقیقتا جای تقدیر و تشکر دارد و امیدوارم این طرح در آینده هم ادامه داشته باشد و  همچنین در شهرها و استان های دیگر هم اجرا شود. این هم وبسایت گردشگری شهر مشهد که به همت شهرداری مشهد راه اندازی شده. ببینید و استفاده ببرید...

 

بعدا نوشت: مجموعه ای از المان های شهری زیبای نوروز 93 شهر مشهد را اینجا ببینید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

عیدتون مبارک...

بهار تا پشت در خونه ها اومده. چند ساعت دیگه بیشتر به پایان سال 90 نمونده. عید نوروز شده و همه خوشحال و خندون هستن. سالی که گذشت برای من سال مهمی بود. سال مهمترین اتفاق زندگیم، شروع زندگی مشترکم با همسر جان عزیز. و البته سالی که با تغییر محل کارم، علیرغم میلم، تموم شد. امسال اولین سالیه که من و آقای همسر لحظه ی تحویل سال باهم هستیم و من سعی کردم تا یه سفره ی هفت سین زیبا بچینم. دوتا ماهی قرمز خوشگل هم امروز باهم خریدیم که گذاشتمشون کنار سفره. امیدوارم سال جدید برای همه سرشار از سلامتی و موفقیت و شادی باشه. امیدوارم همه به آرزوهای خوبشون برسن. آدمای خووب به حقشون برسن و در حق کسی ظلم نشه. امیدوارم برای من و خانوادم و همه کسایی که دوستشون دارم و برام مهم هستن کلی اتفاق خوب در اینسال بیافته، غم و غصه ازمون دور باشه و سال پربرکتی داشته باشیم. آمین...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠

ویژه نامه ی نوروز 91 همشهری جوان...

رفتم دم دکه ی روزنامه فروشی روبروی شرکت کیک بخرم واسه صبحونه که دیدم ویژه نامه ی نوروزی همشهری جوان اومده رو پیشخون. کلی ذوق کردم. عاشق ویژه نامه ها هستم. مخصوصاً اگه نوروزی باشه و اینکه یه cd از آهنگ های قدیمی هم به عنوان هدیه ی نوروزی روش باشه. نوروز شده. خوشحالم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

اندر فواید بیکاری و وبگردی...

این چند روزه توو شرکت خیلی کارم سبک بود. بیکار بودم و اینترنت پرسرعت هم جلوم بود و فرصت رو مناسب دیدم واسه وبگردی اساسی و زیر و رو کردن سایتهای مختلف تا ببینم چه خبره و دنیا دست کیه. یه سایت جالب راجع به فیلم و فیلم بازی پیدا کردم. IMDB (بانک اطلاعات اینترنتی فیلم ها) که بدون معطلی عضوش شدم. خیلی جالبه، اطلاعات کامل همه ی فیلمها، قدیمی و جدید، رو میتونی تووش پیدا کنی و امکانات مختلفی هم داره. مثلا بهت اجازه میده فهرست های مختلفی از فیلمها ایجاد کنی. خوشم اومد چون من معمولا اسم فیلمها یادم نمیمونه و بعد از یه مدت یادم میره که فلان فیلم رو دیدم. واسه همین یه لیست درست کردم از فیلمایی که تابحال دیدم و تا اونجایی که یادم بود فیلم اضافه کردم بهش. اینجوری دیگه هروقت دنبال اسم یه فیلم بودم لازم نیست خیلی به مغزم فشار بیارم و میتونم راحت به این سایت مراجعه کنم. دیگه اینکه به این نتیجه رسیدم که ویکی پدیا خیلی جالب و مفیده و خیلی میتونه به آدم کمک کنه. کلی ازش خوشم اومد و مطمئنا از این به بعد بیشتر باهاش کار خواهم داشت. بعله یه همچین آدم وبگرد وبنوردی هستم من یول

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

مینویسم، پس هستم...

خیلی به نوشتن علاقه دارم. خیلی وقتها مغزم پر است از حرفهایی که نگفتم و نخواهم گفت اما دلم میخواهد بریزمشان روی کاغذ. نوشتن آرامم میکند و انگار تخلیه میشوم از انرژی های منفی و حرف های ناگفته ی در گلو مانده. منحنی نوشتن اما در من بالا و پائین بسیار دارد. گاهی میبینی در روز چندین بار ایده و فکر پیدا میکنم برای نوشتن و نوشته ام دقیقا همان چیزی از آب درمیاید که راضی میشوم و گاهی برعکس، چندروز پشت سرهم انگار کلماتم را نمیتوانم ردیف کنم و جمله ای که دوست داشته باشم شکل نمیگیرد در ذهنم. چیزی که هست اما می دانم که باید زیاد بخوانم و زیاد ببینم و زیاد گوش دهم تا بتوانم زیاد و البته خوب، بنویسم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

حیوان خانگی...

من به حیوانات خیلی علاقه دارم. خووب میتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. حیوانات شاهکار خلقت هستن. با اون شکلای مختلف و رنگای متفاوت قشنگ و خصوصیات عجیبشون. واقعا میشه یه اسب رو دوست نداشت؟ یا از تماشای یه پروانه لذت نبرد؟ یا از کنار یه کبوتر سفید بی تفاوت رد شد؟ به نظرم خیلی خووبه که آدم توو خونه اش یه حیوون داشته باشه. نگهداری از حیوانات به آدم آرامش میده و روح آدم رو لطیف میکنه. البته اینم بگم که صبوری و حوصله میخواد. آخه زیادی کثیف کاری دارن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

به یاد گذشته، برای استقلال...

بازی دیروز رو ندیدم. از تب و تاب فوتبال و هواداری افتادم. یه زمانی توو دوره نوجونی بدجوری علاقه مند به فوتبال بودم. طرفدار سرسخت استقلال بودم و همیشه بازیاش رو میدیدم و نتایج و دنبال می کردم. یادمه با دوستای پرسپولیسیم چقدر واسه هم کری میخوندیم و خلاصه سرگرم بودیم یه جورایی. اون زمان به فوتبال ایتالیا هم علاقه مند بودم و همه باشگاهاش و بازیکناش حتی اونایی که خیلی معروف نبودن رو خوب میشناختم. اونوقتا هر شب ساعت 11 یه فوتبالی رو پخش میکرد، دقیقا یادم نیست چه برنامه ای بود ولی یادمه که هرشب سر تماشای اون برنامه با مامانم که اصرار داشت زودتر بخوابم درگیر می شدم. دیروز استقلال شکست خورده و باختش هم ظاهرا خیلی دلسوزاننده بوده. برای من مهم نیست. به یاد اون روزای گذشته، هنوز هم استقلال رو عشق است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

چه شاعرانه است باران...

تمام طول روز بارون باریده. من به شخصه هوای ابری و بارونی رو زیاد دوست ندارم. دلم میگیره. و از اینکه بدون چتر تو یه روز بارونی تو خیابونای پر چاله چوله و آب و گل این شهر گیر بیفتم متنفرم. ولی واقعیت اینه که بارون زیباست، عاشقانه ست، منشاء الهامه واسه آدمای اهل دل و نمیشه انکار کرد که خیلی دوست داشتنیه....

 

پی نوشت: حتی با این وجود که باریدنش توو این ساعت تنظیم ماهپاره مارو بهم ریخته و شبکه ی g.e.m پریده و من نمیتونم سریال مورد علاقه ام، ع.ش.ق ممنوع، رو ببینم.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠