شادی و لاغیر...

این روزها بیشتر از هر چیز به این فکر میکنم که هر لحظه از عمر را به خوشی و لذت نگذرانیم به واقع حرام شده است. عمر کوتاه است، زندگی گذراست، هیچ چیز آنقدرها با اهمیت نیست که ما فکر میکنیم، مهمترین دغدغه ی این لحظه ی ما فردا خاطره ای بیش نیست. دیر نیست که به استرس ها و نگرانی های امروزمان لبخند بزنیم. تنها لحظه های شاد و زیبا با ارزش و ماندگار است. باشد که سازنده ی زیباترین و شادترین لحظه ها و لذتبخش ترین تجربه ها در زندگی خود باشیم...

 

چه فارغ بال میگشتم در این عالم        اگر میشد غم امروز چون اندیشه ی فردا فراموشم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

در زلف چون کمندش...

دختر باید با موهاش دوست باشه. به دختر باید از همون بچگی یاد داد که موهاش رو دوست داشته باشه و با عشق و احترام با موهاش برخورد کنه. یکی از مهمترین فاکتورهای زیبایی و جذابیت دختر موهاشه و باید بلد باشه اونارو چطوری آرایش کنه و ازشون زیبایی بگیره. این آموزش وظیفه مادرهاست، و به نظر من در این زمینه کوتاهی  از جانب مادرها قابل بخشش نیست. مادر باید دختر بچه ی کوچولش رو با موهاش آشنا و دوست کنه و اونو متوجه ارزش و معجزه ی موی زیبا برای یک دختر کنه. دختر داشتن و دختر بزرگ کردن کار سختیه، مسئولیت سنگینیه...

 

  

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها: دل نوشته

احوال نامه ای ناگهان...

شک نکنید که در زیباترین و دل انگیزترین روزهای سال به سر میبریم. آب و هوا و باران و گلها و سبزی درختان و چهچه پرندگان گواه بر این مدعاست. روزهای برگزاری نمایشگاه کتاب است. امسال هیچ اشتیاقی برای رفتن ندارم. نگاهم به کتابهایی که سال گذشته از نمایشگاه خریدم و همچنان نخوانده بر سر طاقچه مانده که می افتد عزمم بر نرفتن جزم تر می شود. از روی این کتابها خجالت میکشم اگر قصد رفتن کنم. روزهای عجیب و غریبی را در محل کارم میگذرانم از ابتدای سال. اول که یک سری جابجایی ها و همکاران جدید و وظایف جدید، بعد هم تغییرات کلی در سبک و سیاق و روال انجام کارها! خداوند صبرم عنایت کناد. و من فروردینی همچون حال و هوای متغییر فروردین هر دم به حالی ام و به احوالی. گاه مملو از انرژی و سرزنده با کلی هدف و برنامه و انگیزه انقدر لبریزم از هیجان که قلبم تند میزند و گاه چون بادکنکی که به یکباره دهانه اش را رها کردند فس ام در می رود و پیچ و تاب خوران به در و دیوار میخورم و نهایتا خالی بر زمین می افتم. خسته کننده است این متغیر الاحوالی. و در این میانه می اندیشم که دقیقا همین که می گذرد و چه تند هم می گذرد و من تنها نظاره میکنم، زندگانی من است. بهترین لحظات و روزها و ثانیه هایی که می توانم داشته باشم... 

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها: دل نوشته

تحولات جهان بینی...

چند لحظه تامل متفکر متفکر متفکر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

از دورویی ها...

محل کار من مسخره ترین جای دنیاست. از این نظر که یک روز دو نفر روبروی هم می ایستند و رکیک ترین فحش های عالم را به هم میدهند و نفرت و کینه در وجودشان موج میزند، و شروع میکنند به تخریب یکدیگر پیش بقیه، غیبت و تهمت و بدگویی و اسرار مگو را فاش کردن، بعد فردا صبح میایی می بینی خوش و خرم مشغول خوردن صبحانه ی کاری باهم هستند و برای هم لقمه میگیرند و نیششان تا بناگوش باز است و مهر و محبت میانشان بیداد میکند و قلب است که بینشان هوا میرود. من از این دورویی ها بیزارم. و چه بسیار شده اند آدم های دورو. شاید برای همین است که تنهایی خودم را عاشقانه دوست دارم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳

bad feel...

تنهایی، سکوت، آرامش، دوری و بی خبری. این روزها بیشتر از هرچیز به این 5 کلمه نیاز دارم. خیلـــــــــــــــــی خسته ام، خیلی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

خانوم کارمندی که من باشم...

نزدیک خونمون یه آرایشگاه زنونه هست، قدیمیه و سرشون همیشه شلوغه و کسب و کارشون پر رونق. خانوم آرایشگر منزلش دقیقا طبقه ی بالای آرایشگاهه. چند بار ایشون رو دیدم که از آرایشگاه بیرون اومده و شاد و شادان از درب کناری رفته خونه ش یا بالعکس. صبح از جلوی آرایشگاه رد میشم، با خودم فکر میکنم اینکه خونه ی آدم به محل کارش نزدیک باشه واقعا نعمتیه. و به خودم فکر میکنم که هر روز صبح حدود یک ساعت و نیم و عصر ها دو ساعت در شلوغترین و پر ترافیک ترین ساعات اتوبانهای تهران و در وحشتناکترین اتوبانهای تهران در راه هستم که از خونمون در شرق شهر برم به محل کارم در شمال غرب شهر. و این ساعت ها و دقیقه ها رو جمع میزنم که در روز چقدر میشه و در هفته چقدر میشه و در ماه و در سال و  در عمر من. منی که به شدت دغدغه ی وقت دارم و استرس زمان. درگیر این محاسبات هستم و اندیشه میکنم که دقیقا چیکار دارم میکنم و چی از دست میدم و در ازاش چی به دست میارم. مثل همیشه به اینجا که میرسم مغزم هنگ میکنه. خودم رو خوب میشناسم که آدم بیکار بودن و توو خونه نشستن نیستم. من عاشق کارم هستم، محیط کارم رو عاشقانه دوست دارم. و تنها مشکلم این مسافتهای دور، این در راه بودن های طولانیه و نه حتی ساعات کاری که در شرکت میگذرونم و انقدر غرق در کار هستم که متوجه گذر اون 8 ساعت نمیشم اصلا. برعکس زمانهایی که در راه هستم و هر ثانیه ش به اندازه ی یک سال برام کش میاد. این افکار تمومی نداره، اتوبوس با سرعت از کنارم رد میشه و من چند متر باقیمونده تا ایستگاه رو میدوم و میپرم توو اتوبوس و باز مثل هر روز فکر و خیال ها رو به دست باد میسپرم. باید ساعت 9 توو شرکت باشم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳

همینجوری یهویی...

کسی که با دستش کار میکند کارگر است، 

کسی که با دست و عقلش کار میکند پیشه ور است، 

و کسی که با دست و عقل و احساسش کار میکند هنرمند است...

 

پی نوشت 1: نمیدونم اینو کی گفته ولی خیلی خوب گفته و من بسیار دوست داشتم.

پی نوشت 2: خوب که دقت میکنم می بینم که من همیشه با دست و عقل و احساسم توامان کار میکنم. بعله چشمک

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳

و خاصیت آرت این است...

از خواص هنرمند بودن همانا این است که یک جور خاصی لباس بپوشی، یک جور خاصی حرف بزنی، از یک چیزهای خاصی حرف بزنی. خودت را از مردم کوچه و بازار جدا بدانی و از آن بالا بالاها نگاهشان کنی. علائق و سلایق خاصی داشته باشی و فقط خودت را قبول داشته باشی لاغیر. اعتماد به نفست به سقف چسبیده باشد و عاشق خودت باشی. حس خود داف بینی و خود فرهیخته پنداری داشته باشی. در شبکه های اجتماعی عکسهای خوب و درحال فرهیختگی در کردن! از خودت بگذاری. اگر بازیگری نقاشی هم بکنی، اگر خواننده ای کتاب معرفی کنی، اگر نویسنده ای تئاتر بازی کنی و در کنار همه اینها عکس هم بگیری (همه ی این کارها را باهم در آن واحد هم میتوانی انجام بدهی) با آدم معروف های اینطرف آب و آن طرف آب و معاصر و غیر معاصر نشست و برخاست داشته باشی و دور هم فالوده بستنی بخورید. کلی اسامی قلنبه سلمبه بدانی و جابه جا بکارشان ببری و ... خیلی چیزهای دیگر. برنامه ی "بعضی ها" با حضور بابک حمیدیان را دیشب دیدید؟ آرتیست بودن هم خوب است، خوووووب...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد...

چه حقیرند کسانی که دیگران را ابله پنداشته و برای اثبات آنچه حقیقت ندارد و خلاف واقع است تمام تلاش خود را کرده و با تمام قوا نمایش احمقانه شان را ادامه میدهند. و چه حقیرترند آنها که حقیقت را در این میانه نمیفهمند و بازیچه ی منفعت رسان این جریان تهوع آور باقی می مانند...

 

پی نوشت: از دل نوشته های گهربار خودم در راستای موضوعی که مدتی است سخت آزارم میدهد. شما زیاد جدی نگیرید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته ، آدمها

چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟؟؟

فنچ های خواهرزاده ی عزیزم:

پی نوشت: بعضی ها هم هستند که خیلی دلم میخواهد بزنم سر شانه یشان و بپرسم: ببخشید دوست عزیز، 24 ساعت شما چند ساعت است؟؟؟

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳

که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل...

یکی از خطرناکترین اندیشه ها هم این است، به نقطه ای برسی که حس کنی هیچ چیز این دنیا آنقدرها هم که میگویند جدی نیست. همه چیز زندگی را میتوان به شوخی گرفت، با همه چیز زندگی میتوان بازی کرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

آدمها، باز هم...

آدمها را نمی توان تغییر داد، از آدمها فقط می توان برید...

 

پی نوشت: و چه خوب گفت شاعر، دل که رنجد از کسی خرسند کردن امکانپذیر نیست.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

تغییر و دیگر هیچ...

تغییر گاهی خوبه، گاهی لازمه و الان در مورد وبلاگ من واجبه. یه جریاناتی پیش اومد که ناچار شدم اسم وبلاگ و اسم و عکس نویسنده و حتی آدرس رو تغییر بدم. دامنه ی تغییرات اونقدر بود که اگه سابقه ی دوسال و 7 ماهه ی وبلاگم و علاقه ای که بهش دارم نبود بطور کامل رهاش میکردم و یه جای دیگه از نو شروع میکردم. از خیلی وقت پیش پشیمون شده بودم که چرا به اسم واقعی خودم و با عکس واقعی خودم مینویسم اما به این شکل در معذورات قرار نگرفته بودم که بخوام عوضشون کنم. اوایل فکر میکردم که چرا آدم نباید با هویت واقعی خودش بنویسه و چرا بقیه اسم مستعار انتخاب میکنن و اصلا به کسی چه ربطی داره و این حرفا اما به تدریج دیدم و دریافتم و به این نتیجه رسیدم که بقیه کار درستی میکنن و کاش منم از اول همین کارو میکردم و مثل همیشه و خیلی موارد دیگه عین احمقا صبر نمیکردم تا به تجربه به خودم ثابت بشه. احتمالا در اونصورت الان خیلی موفق تر بودم. بعله. این وسط یه اتفاقات جالبی هم افتاد، اینکه وبلاگایی که من همیشه میخوندمشون و پیگیر بودم و فکر میکردم دوستیم اصلا متوجه نبودن و تغییر آدرس وبلاگ من نشدن و سراغی نگرفتن حتی با وجود اینکه ایمیل بازی هم کرده بودیم قبلا. اما لطف دوستانی که اصلا فکر نمیکردم خواننده وبلاگ من باشن هم بسیار شادم کرد که بلافاصله ایمیل زدن یا در فیس پوک پرسیدن یا در پست های وبلاگشون ازم سراغ گرفتن که بسیار از محبتشون ممنونم. بماند که پرشین بلاگ اونقدر احمقه که باوجودیکه چند روزه اسم نویسنده رو عوض کردم باز با سرچ اسم و فامیل قبلی پروفایل من با مشخصات جدید!!! میاد بالا که جای بسی تعجب و تأسف و تمسخر داره. به هرحال من هستم و همچنان می نویسم. بعله... 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

خودمون...

خودمون رو دوست داشته باشیم، به خودمون احترام بذاریم، با خودمون مهربون باشیم، برای خودمون وقت بگذاریم، گاهی خودمون رو ببخشیم و سخت نگیریم...

پی نوشت: سرچ در سرچ و صفحه در صفحه به این مطلب رسیدم. بسیار خواندنی...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

سکوت...

گاهی ندانی بهتر است، نبینی بهتر است، نباشی بهتر است، نفهمی بهتر است. گاهی هرچه خنگ تر باشی راحت تری، offlineتر باشی آسوده تری، بی خبرتر باشی شادتری، سطحی تر باشی خوش تری. زنده باد آنها که نمیدانند و نمیدانند که نمیدانند...

پی نوشت 1: مغز عزیز خفه شو میخوام استراحت کنم.

پی نوشت 2: این تکنولوژی های جدید همیشه هم خوب نیستند. اینترنت و موبایل و تلفن و ...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

این دور باطل...

غم انگیزترین اتفاق ممکن این است که اطرافیان به بدحالی گاه و بیگاه تو و دلگیری و غصه ای که ازشان داری عادت کنند و تنها واکنششان این باشد که ای وای این باز خل شد و تنها کاری که می کنند این باشد که صبر و سکوت پیشه کنند تا تو خوب شوی و خودت خودت را خوب کنی که چاره ای هم بجز این نداری درحالیکه عامل ناراحتی تو نه از بین میرود و نه تغییری می کند و نه بهتر میشود و نه اطرافیان برای بهبودی تو کاری میکنند و نه تغییری می کنند و نه تغییری میدهند و این چرخه باز تکرار میشود و تکرار میشود و تکرار میشود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

خوبی، بدی...

خوب بودن به سبک و سیاق من ارزشی ندارد، بسان فرشته ای که اطاعت محض است و نافرمانی نمیداند، من خوبم، من بدی نمیتوانم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

آرزوهایت...

گاهی می نشینی از صبح در دنیای مجازی آرزوهایت را سرچ میکنی، آرزوهایت را ورق میزنی و آرزوهایت را تنها خیالپردازی میکنی تا شب. و باز صبح فردا، گاهی زندگی راه دیگری برایت نمیگذارد. گاهی مسلم ترین حق تو آرزو میشود برایت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

هم اکنون نیازمند نظر سبزتان هستیم...

لطفا نظرتون رو راجع به این تصویر بنویسید، منتظرم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

آنها که هرزه گی را با روابط عمومی بالا اشتباه میگیرند...

یه بنده خدایی بود که خیلی ادعای روابط عمومی ش میشد، فکر میکرد خدای ارتباط برقرار کردن با دیگرانه، با هرکس که بخواد میتونه ارتباط بگیره حالا به هرقیمتی که شده. حتی خودش تعریف میکرد که خیلی جاها واسه اینکه کاری راه بیافته یا مشکلی حل بشه از جنسیتش مایه میذاره و صد درصد هم نتیجه میگیره!!! البته پای حرف و سخنش که مینشستی میدیدی هیچی بارش نیست، کاملا در سطح و ظاهر، نه معلومات عمومی داشت، نه در جریان اخبار و اتفاقات روز بود، نه کتابی میخوند نه فیلم و برنامه ای میدید، از اینترنت هم تنها مسنجر و فیس بوکش رو میشناخت که البته اونم وسیله ای بود در راستای برقراری ارتباطات عمومی گسترده و پیچیده ش!!! من اما اسم این ماجرا رو روابط عمومی بالا نمیذارم. از نظر من تنهایی و انزوا سگش شرف داره به اینجور روابط عمومی بالا! داشتن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

دوستان آئینه ی یکدیگرند...

میگن آدما رو از روی دوستاشون میشه شناخت. اینه که در انتخاب دوست باید خیلــی دقت کرد. دوست آدم باید هم شأن و هم مسلک و هم عقیده ی خود آدم باشه، نه کسی که رفاقت باهاش باعث خجالت و بدنامی و بی اعتباری آدم بشه. یه تجربه ی تلخ در این زمینه رو پشت سر گذاشتم و چقدر نمک نشناسی و بی حیایی و بی لیاقتی یک نارفیق دل من رو به درد آورد، چقدر حرفهایی شنیدم که حقم نبود. هرچند که خودم مقصرم، که چقدر چشمم رو به روی رفتارها و حرکات زشت و ناپسندش بستم و به روی خودم نیاوردم، سعی کردم دستش رو بگیرم و بِکشمش بالا، چقدر خودم رو پائین آوردم تا احساس کمبود نکنه تاجایی که باورش شد هم سطح هستیم و چه بسا که اون بالاتر، چقدر با حرکتها و حرفهای نابجاش شرمنده شدم و در خودم فرو رفتم و متعجب از اینکه آدمها در حیا تاکجا با هم متفاوتند. امثال این نارفقا آبروی رفاقت رو میبرن و کاری میکنن که حال آدم از واژه ی رفیق بهم بخوره. آدمای پرمدعایی که ظاهر و باطنشون از زمین تا آسمون خدا باهم فرق میکنه. کم ظرفیت های سطحی نگر، پرحرف و پرحاشیه. بازم میگم، مقصر خود منم، و سعدی عزیز چه خوب می فرماید:

اصل بد نیکو نگردد زانکه بنیادش بد است           تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

یک سوال...

یه روز بلاخره خدارو از نزدیک میبینم، face to face، اون وقت ازش سوال میکنم پشت این همه سختی و مشکلاتی که در زندگی مردم هست چه حکمتی نهفته؟ چرا انقدر زندگی رو سخت گرفته برای بنده هاش؟ چرا این همه سختی، چرا راحت تر نه؟ اندکی ساده تر، از خدائیت خدا چی کم میشد؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

اگر...

چه فارغ بال میگشتم در این عالم،

اگر میشد غم امروز چون اندیشه ی فردا فراموشم...

شاعر؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

همه رفتن کسی دور و برم نیست...

به لطف حضور در این شبکه های اجتماعی همه گیر و فراگیر، دورادور از حال و روز و شرایط خیلی از اقوام و دوستان و آشنایان دور و نزدیک باخبرم. و چقدر اینروزها همه درحال رفتنند. خیلی از دوستانم از ایران رفتند. این خیلی که میگویم یعنی خیلــــی ها. خیلی هم ناگهانی میروند مثلا امروز هستند و یک ماه بعد عکسهایشان را از آنسوی آبها میگذارند. مهاجرت. نوبت ما کی میشود، کسی چه میداند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

قرار من گذشته شاید...

اینروزها خیلی بی قرارم. خنده دار شدم یه جورایی. یه لحظه خوبم، یه لحظه بد. یه آن انگار در اوج آسمونم و یه لحظه بعد... علت این همه بی تابی و بی قراری رو نمیدونم چیه. انگار حجم وسیعی آب رو دارن میریزن تو یه لیوان کوچولو و آب از دهانه ی لیوان سرریز شده و روی زمین جاری شده. یه عالمه سوال برام مطرح میشه که غالبا بدون جواب میمونه. فکرم خسته ست و خودم باعث خستگیش هستم. گاهی انگار هیچ چیز اونجور که باید باشه نیست و گاهی همه چیز بی نهایت خوبه. جمع اضداد شدم. دلم زمان آزاد میخواد، خواب میخواد، سکوت میخواد. دلم آرامش میخواد. ثبات فکری، قطعیت در تصمیم گیری، اطمینان خاطر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

دور زدن ممنوع...

سلامتی همه ی آنها که خیال میکنند، و فقط خیال میکنند، دورمان زده اند. و خوش باشند با این خیال که دورمان زده اند. غافل از اینکه ما جاده ای یکطرفه ایم که تا بینهایت امتداد داریم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

جسارت متفاوت بودن...

متفاوت بودن جسارت میخواد و من عاشق تفاوت ها هستم حتی اگه چندان جسور نباشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

سلامتی آنها که عاقلانه رفتار میکنند...

از درون دل آدمها خبر نداریم. بعضی ها چقــــدر مشکل دارند. بعضی ها، در همین نزدیکی، چقدر حسرت و عقده و کمبود را هر روز در دل این سو و آن سو میکشند. و چقدر اشتباه و احمقانه و خنده دار رفتار میکنند. چقدر های و هوی دارند بعضی ها، چقدر سبک مغزند و سبک رفتار. دقت که میکنی میبینی چقدر ناهنجاریهایشان را پس پرده خنده های احمقانه و حرفهای مضحک سعی میکنند پنهان کنند. چقدر فکر میکنند گفته هایشان جالب و خنده دار است و صد البته که چقدر حــــــــــــــــــرف میزنند و وراجند. چقدر اظهار صمیمیت می کنند با همه، چقدر دخالت میکنند در کار همه، چقدر تعارف و تعریف میکنند الکی، چقدر اظهار فضل میکنند پوچ و توخالی. چقدر خودشان را ضایع و سبک میکنند از سر ندانم کاری و چقدر متأسف میکنندم و افسرده...

 

 

(مخاطب خاص دارد)

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

زنده بودن یا زندگی کردن...

همه ی ما زنده ایم، اما

همه ی ما زندگی نمیکنیم. شک نکنید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

برای دوستی که برایم خیلی عزیز بود...

دلم هوای یه دوست قدیمی رو کرده، چند روزه که ناخودآگاه به یادش میافتم، خاطرات مشترکمون مدام در فکرم دور میزنه، روزای قشنگ و دوست داشتنی که باهم گذروندیم، علایق مشترک، نزدیکی های فکری حسی که باهم داشتیم و روزگاری که خیلی برای هم عزیز بودیم. هنوزم خیلی دوسش دارم، دلم میخواست همه چیز مثل قبل بود، احساساتمون، روابطمون. نمیدونم اونم گاهی به یاد من میافته یا نه. مطمئن نیستم اونم مثل من دلش میخواد به رابطه ی قدیم برگردیم یا نه. ولی دلم میخواد تلاشم رو بکنم. یه حسی بهم میگه ارزشش رو داره چراکه عمیقا معتقدم دوست هم بود دوست های قدیم، دوستی هم بود دوستی های قدیمی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

حس مبهم...

تو به این معصومی، تشنه لب آرومی، غرق عطر گلبرگ، تو چقدر خانومی،کودکانه غمگین، بی بهانه شادی، از سکوتت پیداست، که پر از فریادی، همه هر روز اینجا، از گلات رد میشن، آدمای خوبم، این روزا بد میشن، توی این دنیایی، که برات زندونه، جای تو اینجا نیست، جات توی گلدونه،،،

عجیب، همیشه یه آهنگ هست که با حال و روز لحظه های تو همخونی داشته باشه، آهنگی که گوش میدی، و باز میزنی از اول گوش میدی، و باز میزنی از اول، و ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

جوانی...

صبح سوار تاکسی رهسپار محل کار، رادیو آهنگ دل را ببین علیرضا افتخاری رو پخش میکنه، آخرش خانوم گوینده بیت زیر رو دکلمه میکنه، من در فکر، کوچه ی شرکت رو رد میکنم و ... 

بهار عمر جوانـی ست مغتنم دارش

که این بهار ز پی محنت خزان دارد

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

چیزایی که بلدم، چیزایی که بلد نیستم...

چقدر چیزایی که بلدم در مقابل چیزایی که بلد نیستم اندک و ناچیزن. چقدر چیزایی هستن که من بلد نیستم و آرزوم بود که بلد باشم. چقدر چیزارو میشد الان بلد باشم ولی متأسفانه بلد نیستم. چقدر افسوس زمان هایی رو میخورم که هدر دادم و نرفتم یه چیزایی رو بلد بشم. چقدر به اهمیت بلد بودن یه سری چیزا پی میبرم الان و چقدر دیره. اندازه هرکس به اندازه چیزائیه که بلده. کاش بیشتر بلد بودم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

آدمها...

بد شده اند آدمها. بی جنبه و متوهم. احترام که میگذاری بهشان، باورشان میشود. تعارف را خیلی زود جدی میگیرند و متوقع می شوند. آدمها، خیلی بد شده اند...

 

(مخاطب خاص دارد)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

روابط کارمندی، کارفرمایی...

چرا کارفرماها فکر میکنن از کارمندا خیلی برتر و بالاترن؟ چرا بخاطر حقوقی که به کارمندا میدن، در ازای کاری که کارمندا براشون انجام میدن البته، فکر میکنن اجازه دارن هرطور دلشون خواست حرف بزنن و رفتار کنن؟ چرا از بالا کارمنداشونو نگاه میکنن؟ چرا خودشونو در موضع قدرت احساس میکنن؟ چرا حس میکنن کارمندو خریدن؟ روح و روان و شخصیت و زمان و غرور و اعتقادات و کل زندگیشو؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

مادر...

چرا همیشه با اندکی تأخیر بهمون ثابت میشه که مادرمون حق داره و درست میگه؟؟؟ چرا مادرمون همیشه درست میگه ولی ما گوش نمیکنیم تا به خودمون ثابت بشه که درست میگفته؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

به پای هم پیرشدنها...

راست میگن آدما که پیر میشن مثل بچه ها میشن. امروز توو اتوبوس یه خانم مسن محترمی کنارم نشسته بود و شروع کرد به حرف زدن و درد دل کردن. گفت که شوهر پیرش آلزایمر داره و داره میبردش دکتر. نشونده بودش رو یه صندلی توو قسمت مردونه. بیچاره پیرمرد دم هر ایستگاه بلند میشد و به خانومش نگاه میکرد تا ببینه باید پیاده بشن یا نه. چشمای پیرمرد پر از ترس و وابستگی و قدرشناسی بود. انگار اون پیرزن تمام دنیاش بود و بدون اون توان هیچ کاریو نداشت. مثل یه بچه ی کوچیک ناتوان که وجودش به وجود مادر وابسته ست. و پیرزنم با عشق و محبت بهش نگاه میکرد و انگار حمایت و مراقبت از پیرمرد وظیفه ای بود که میخواست با جون و دل و به بهترین نحو انجامش بده. بلخره به مقصد رسیدن پیاده شدن و درحالیکه دست همدیگه رو گرفته بودن رفتن. اینجور صحنه ها خیلی تحت تأثیر قرارم میده. با خودم فکر کردم اگه یه روز بلایی سر یکیشون بیاد عاقبت اون یکی چی میشه؟ اصلا چجوری میشه که دو نفر سالیان سال باهم زندگی میکنن و خسته نمیشن از هم و سرنوشتاشون اینجوری به هم گره میخوره؟ براشون آرزوی سلامتی کردم و آرزو کردم خدا هیچوقت پیرزن پیرمردای باهم رو تنها نکنه.

به سلامتی همه اونایی که به پای هم پیر شدن ولی از هم سیر نشدن...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

مهندسی معکوس...

جمله ی بی قراریت، از طلب قرار توست

طالب بی قرار شو، تا که قـــــرار آیدت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

بدون عنوان...

زندگی من خنده دار شده اینروزا. انگار نظاره گر جریانی هستم که هیچ اختیار و انتخاب و حتی کنترلی روش ندارم. اینروزا کنار نشستم و فیلم زندگی خودم رو فقط تماشا میکنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

من؟!...

باورم نمیشه این منم که گاهی وقتا میتونم تا این حد سنگدل و بی رحم باشم. باورم نمیشه که من میتونم انقـــــــــــــــــــدر بی معرفت و خشن و بی احساس باشم. باورم نمیشه... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

روزهای آخر...

امسال چقدر زود گذشت. یه درخت پر شکوفه در مسیر شرکت به من تلنگر زد که راستی راستی امسال هم گذشت و این روزای آخر انگار که فیلمی رو با دور تند تماشا کنی میان و میرن و من به هیچ کاری نمیرسم. نه خونه تکونی،نه خرید سال نو، نه حتی رنگ کردن تخم مرغ سفره ی هفت سین، و نه خیلی کارای دیگه. تمام وقت و انرژی من سر کار صرف میشه، سر کاری که آخرشم متوجه رابطه ی دقیقش با زندگیم نشدم. روزهای پایانی سال به سرعت میگذره و من فقط در مسیر، به دنبال کارهای شرکت، نظاره گر مردمی هستم که هیجان و شور و شوق و کیسه های خرید در دستشون به یادم میاره یه خبرایی هست، یه اتفاقایی داره میافته، یه کارایی باید کرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

استرس ها...

جدیدا زیاد دچار استرس میشم. مدام نگران گذر زمان هستم. دائم حس میکنم کلی کار نکرده دارم، کلی مطلب یاد نگرفته، کلی جای نرفته، و البته خیلی کلی های دیگه. نمیدونم چرا اینجوری شدم. دلم میخواد همه چیزو بدونم، همه چیزو بلد باشم، در جریان همه چیز باشم و وقتی نمیشه بنظرم میرسه که وقت کم دارم و اون موقع ست که استرس سراپای وجودم رو فرا میگیره و همین استرس راندمان کاریم رو پائین میاره و به شدت عصبیم میکنه و این روال همینجور ادامه پیدا میکنه. مدتیه که بالا رفتن سنم رو دارم احساس میکنم و این منو میترسونه. اینکه بزرگ میشم و دیگه زمانی برای یاد گرفتن، ارائه کردن و خیلی چیزای دیگه نخواهم داشت. توهم تأثیرگذاری و اصلاح پیداکردم. کاش شبانه روز بجای 24 ساعت 48 ساعت بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

دوست یا دشمن...

قبل از هرچیز، باید مشخص کنم که دوست خودم هستم یا دشمن خودم. و اینگونه تکلیفم با همه چیز مشخص خواهد شد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

آیا، چگونه، چــرا؟؟؟

بعضی وقتا اصلا نمی فهمم اطرافیانم چی میگن. انگار از یه دنیای دیگه هستن و به یه زبون دیگه حرف میزنن. چرایی و چگونگی حرفاشونو به هیچ وجه درک نمیکنم. یه چیزایی میگن، آخه چطور ممکنه؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

و باز هم، تعادل...

بعضی وقتا فکر نکردن بهترین کاره. اینکه چیکار کردم و حالا چی میشه و چی قرار بود بشه و چجوری میشد که بهتر بشه و چیکارا باید کرد و چه کارایی نباید کرد و چی رو چیکار کرد و چیارو چیکار نکرد، فقط خستگی به همراه داره و سردرگمی و کلافگی. کاش میشد بی خیال تر باشم. کاش میشد انقدر همه چیز رو سخت نگیرم. کاش میشد متعادل تر باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

تأثیرها و تأثرها...

عوامل تأثیر گذار بر زندگی آدم کم نیستن. به هیچ عنوان یک فرد به تنهایی نمیتونه رقم زننده ی سرنوشت و زندگی خودش باشه. در عین شایستگی و لیاقت عوامل بیرونی هستن که دخالت شدیدی در زندگی آدم دارن. زندگی آدم به این عوامل وابسته است و انگار تأثیر محتوم این عوامل مثل یک مهر بر پیشونی آدم تا آخر عمر حک شده. حالم از تأثیر و وابستگی به این عوامل به هم میخوره. کاش آدم یه موجود رها و آزاد و مختار بود، بی وابستگی، بی قضاوت شدن و بدون در نظر گرفتن عوامل مزاحم جانبی. کاش میشد چیزی پشت سر آدم نباشه و همه از صفر مطلق شروع بشن. کاش میشد کوله بار تأثیر و اثرهایی که نقشی درشون نداریم رو زمین بذاریم و راحت و سبک بال ادامه بدیم. کاش میشد... 

 

   

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

هیچکی مثل تو نبود...

برای آنکه هر شب به خوابم میاید، و هرشب، و هرشب، و هر شب...

و منی که همچنان امیدوارم به بازگشت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

پشیمونی...

تاحالا شده یه کاری بکنید بدون اینکه حتی حس کنید ممکنه کار بد و ناراحت کننده ای باشه، و اثر بدی داشته باشه، و کسی رو ناراحت بکنه و اینها، اما دقیقا وقتی می بینید شخص دیگه ای همون کار رو انجام میده  می فهمید که چه کار بد و ناراحت کننده ای بوده، و چه اثرات بدی داشته، و چقدر ناراحتتون کرده و اینها؟؟؟ تا حالا از ته دل واسه انجام یه همچین کاری پشیمون شدین؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

یادش بخیر...

آن زمان که اشک، حرمت داشت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

هزارتوی ذهن آدمها...

بعضی وقتا خیلی دلم میخواد بدونم اطرافیانم دارن به چی فکر میکنن. دلم میخواد بدونم چی براشون مهمه، دلشون چی میخواد، چه برنامه ای دارن. آدمارو نمیشه شناخت. به تعداد آدمهای روی زمین طرز فکر وجود داره. نمیشه، ولی اگه میشد هیچوقت موجب ناراحتی و غم و دردسر برای اطرافیانمون نمیشدیم و دنیا یه جورایی گلستون میشد. مگه نه؟

من اناری را، می کنم دانه، به  دل می گویم:

خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

صمیمیت...

کاش صمیمیت آموختنی بود. کاش صمیمیت را آموزش میدادند. کاش صمیمیت بلد بودم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

روابط فامیلی...

فامیل برام واژه ی غریبی شده. خیلی وقته که از رفت و آمدهای فامیلی، تنها حضور اجباری و حسب مسئولیت اقوام در مراسم عروسی یا خدای ناکرده ختم رو به یاد میارم. اونم انگار وظیفه ای باشه به گردنشون که بیان و ادا کنن. محبت بین افراد فامیل تا حد زیادی از بین رفته و همه باهم غریبه شدن. خوشی و ناخوشیشون برای هم مهم نیست و اصلا از حال هم خبر ندارن و حتی اگه پاش بیافته برای هم میزنن. این حالتها رو دوست ندارم. دلم برای خونه ی قدیمی مادر بزرگ خدا بیامرزم تنگ شده، برای حوض وسط حیاطش، برای اون روزایی که حیاط رو فرش میکرد و ما و خاله و دائی هام همه دور هم جمع میشدیم. برای بوی قورمه سبزی که فضای حیاط رو پر میکرد. اونوقتا انگار آدم دلش قرص تر بود. انقدر احساس تنهایی نمیکرد در این دنیای بی رحم. اونوقتا انگار زندگی هم برای من جدی تر بود. اونوقتا هرچیز سر جای خودش بود. اون وقتا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

ندانم کاری...

خیلی بده که ندونی چه کاری درسته و چه کاری غلط. اشتباه کردن هایی که ممکنه تاوان سنگینی به همراه داشته باشه. رفتارهایی که به نظر خودت کاملا صحیحه ولی در واقع درست نیست و عقبه داره و ممکنه موجبات ناراحتی و برداشت بد و خراب شدن سابقه ی خوبت نزد دیگران رو به همراه داشته باشه. و اونجاست که پشیمونی هیچ سودی نداره و راه جبرانی وجود نداره و حاضری هرکاری بکنی که زمان، گاهی شاید فقط چند ساعت، به عقب برگرده، اما...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

خیلی زود، خیلی نزدیک...

پائیز شده، روزا کوتاه شده، زود هوا تاریک میشه، زود شب میشه، زود باید بخوابی و عجیب حس میکنم به همین نسبت هم زود صبح میشه و زود باید برم سر کار و... حس اینروزهای من طولانی بودن و کش اومدن شدید صبح تا عصر در شرکت، و کوتاهی و زود گذری عصر تا صبح روز بعد در خونه هستش. هروقت از کارم خسته بودم و حوصله ی شرکت رو نداشتم این حس اومده سراغم. امیدوارم اینبار هم مثل دفعات قبل این بحران رو به خیر و سلامت بگذرونم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

در بی ارزشی دنیا...

یه چیزایی هست که آدم رو بدجوری تحت تأثیر قرار میده. یه اتفاق، یه عکس، یه حرف... انگار یه شوک به آدم وارد میشه و در یه لحظه یک سری تصاویر گذشته از جلوی چشم آدم رد میشه و  یه عالمه فکر و یه عالمه تعجب. چند روز پیش جلوی دکه روزنامه فروشی دیدم که روی جلد یه مجله عکسی از ابوالفضل پورعرب انداختن، البته نوشته بود ابوالفضل پورعرب که شناختم واگرنه از روی عکسش که برام قابل تشخیص نبود. و من به این فکر کردم که آدمیزاد عجیب به مویی بنده در این دنیا و یاد این شعر از پدر بزرگ خدا بیامرزم افتادم که زیاد میخوندش و میگه:

الا ای عالم فانی، که این دنیا به یک ارزن نمی ارزد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

خستگی...

بسیار خسته ام این روزها. در راستای این قضیه که سخت میگیرد جهان بر مردمان سختگیر، و اینکه دیگه من خیلـــی به خودم سخت گرفتم ماجرا رو، تصمیم گرفتم یه مدت بزنم بر طبل بی عاری که اونهم عالمی داره. روزگار با من بد تا کرد. حقم این نبود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

آدم بدها...

یه برنامه ای رو کامپیوتر شرکت هست که هرروز بطور اتفاقی یه جمله ی زیبا رو دسکتاپ مینویسه. امروز نوشته بود: "بدترین آدمها کسی است که از ترس شرش مورد احترام قرار گیرد". و من به آدمهای بد، و ترس، و شر، و احترام هایی که رد و بدل میشود، فکر کردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

قیاس مع الفارق...

بعضی مقایسه کردن ها اصلا درست نیستن. بعضی چیزا اصلا ربطی به هم ندارن که بخوای باهم مقایسه شون کنی. دوتا موضوع کاملا متفاوت، دوتا موجود کاملا مختلف، دوتا شرایط کاملا سوا از هم، آخه اینارو چه به مقایسه کردن؟ اینجور مقایسه کردن های بی نتیجه فقط آدمو اذیت میکنه. قرار نیست تمام خوبی ها و نعمت ها و شانس های دیگران رو منم داشته باشم و حالا که ندارم بشینم خودمو آزار بدم و حرص بخورم. کاش قدر خودم رو بیشتر میدونستم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

پناه میبرم به خدا، از شر آدمهای سطحی...

همنشینی و مصاحبت با آدمهای سبک مغز خیلی آزارم میدهد. نه که فکر کنید مغز سنگینی دارم اما رفتارها و حرفهای ناشی از عقده و کمبود درونی افراد را آنهم در ابتدایی ترین شکل ممکن خوب می فهمم و سخت آزرده میشوم. آدم هایی که در چشمت نگاه میکنند و در کمال وقاحت حقیقتی واضح و مبرهن را وارونه جلوه میدهند درحالیکه حقارت و کمبود از سرتاپایشان میریزد. خیلی حقیر و غیر قابل تحمل هستند در نظرم  این آدمها و من تنها نگاه میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم و ... دور میشوم

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

هرچه کنی همان است که بینی...

شده تابحال دلتون بحال کسی خیلی بسوزه؟ زیادا؟ کسایی هستن که من دلم بحالشون خیلی میسوزه. تاجایی که بعضی وقتا خیلی غصه میخورم و متأسف و افسرده میشم و هیــــــــــــــچ کاری از دستم برنمیاد. در اون لحظات فقط این آیه کمی آرومم میکنه که میگه: کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ (هرکس در گرو اعمال خویش است)...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

آینه...

اینروزا زیاد جلوی آینه میرم. خیلی وقتا بخاطر اینکه مطمئن بشم رو پیشونیم چیزی نوشته آیا؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

ای بابا، آخه چقدر دیگه؟؟؟

شنیدین میگن که میمون هرچی زشت تر، ادا و اطوارش بیشتر؟؟؟ آی گل گفتن. یعنی باید با طلا نوشت این جمله رو قاب گرفت و زد جایی که توو دید میمونای زشت باشه...

 

 

(عکس صرفاً جنبه ی تزئینی دارد. نتیجه ی هرگونه برداشت نادرست و سوء تعبیر تنها به عهده خواننده می باشد) 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

یادش بخیر...

چه زود سهم روزهای خوب، یادش بخیر میشود. و این سرنوشت محتوم تمام روزهای خوب است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

من یک فرشته را دوست دارم...

مادر من فرشته ست. یه فرشته ی به تمام معنا. نگید که تمام مادرا فرشته ن چون مادر من بهترین فرشته هاست، و دقیقا بهترینشون...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

ایمانم آرزوست...

دین را با سیاست آمیخته کردند، سیاست دل آزارشان مردم را از دین دلزده کرد. و چقدر دلتنگ روزهای دینداریم هستم اینروزها...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

زندگی...

باور کن که زندگی یعنی حال، با نگاهی به آینده. و نه، آینده، آینده، آینده...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

لیاقت...

بی لیاقتی که کاشتی و گذاشتی دیگران درو کنند...

(مخاطب خاص دارد)

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

خلاقیت زاده ی کمبودهاست...

چرا وقتی حالم خوب است، همه چیز خوب است، اوضاع رو به راه است، با کسی مشکلی ندارم، چیزی ناراحتم نمی کند، روزگار بر وفق مراد است و چرخ ایام به کام، نوشتنم نمی آید؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

بدون شرح...

با کدام گروه راحت تر کنار میایید؟ کافرانی که همه را به کیش خود میپندارند، یا مومنانی که همه را به کیش خود وامیدارند؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

آنم که بدانم و ندانم که ...

هیچ چیز بدتر از این نیست که اشتباه کنی، و بدانی که اشتباه میکنی، اما ندانی برای درست کردنش چکار باید کرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

others...

بعضیها هستند که یکجوری میشوم از دیدنشان، بعضی ها هستند که در ذهنم ایجاد سوال می کنند، بعضی ها تحت تأثیر قرارم میدهند، بعضی ها مرا به فکر وامیدارند، بعضی ها درگیرم میکنند، بعضی ها را که میبینم از خدا میپرسم اگر آنها زندگی میکنند پس من چکار میکنم و اگر من زندگی میکنم اسم کاری که آنها میکنند را چه میشود گذاشت؟؟؟ بعضیها تفاوت را برایم معنا میکنند. اذیتم میکنند این بعضی ها...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها ، دل نوشته

حباب...

یه جایی خوندم: "هیچوقت کسی رو انقدر بالا نبرین که دیگه حتی خودشم نتونه بیاد پائین". خیلی خوشم اومد از این جمله. یاد یه روزایی افتادم نه چندان دور، یاد یه جاهایی، یاد یه کسایی...

(مخاطب خاص دارد)

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

آلزایمر زودرس...

افکار عمومی حافظه ی ضعیفی دارند. و من حافظه ای دارم به مراتب ضعیفتر. ای کاش به خاطر میسپردم، ای کاش عبرت میگرفتم، ای کاش تکرار نمیکردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

دلم دوست میخواهد...

دلم خیلی دوست میخواهد. چرا هر قدر سن انسان بالاتر میرود سخت تر میتواند دوست پیدا کند و با کسی صمیمی بشود؟ چرا بهترین دوست ها و ماندگارترین دوستی ها همیشه مربوط به دوران کودکی میشوند؟ چرا نزدیکترین کسانت، پدر و مادرت، خواهر و برادرت و حتی همسرت نمی توانند در مواقع حساس زندگی جای دوست را برایت پر کنند؟ چرا انسان بدون دوست تا این حد تنهاست؟ چرا جنس دوستی ها به نابی و خلوص گذشته ها نیست اینروزها؟ من دلم دوست میخواهد. خیلی وقت است که دلم خیلی دوست میخواهد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

آرزویم این است...

خدایا، مرا قدرتی عطا فرما تا اینقدر ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودم مقایسه نکنم. از آنچه که هستم و دارم لذت ببرم و شاد باشم. آمین...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

اگر دردم یکی بودی، مطمئناً همین یکی بودی...

خدایا؟ اعتماد به نفس را که تقسیم میکردی، من گم و گور شده بودم آیا؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

هی وااای من...

بنده از همین تریبون رسما اعلام میکنم که اگه حروم شدن شاخ و دم داشت، من الان شاخدارترین آدم دم دراز عالم بودم. بعله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

تدبیر...

انسان وقتی دلش گرفت، از پی تدبیر میرود. من هم، رفتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

ساده است...

رسم زندگی این است، یک روز یک نفر را دوست داری، و روز بعد تنها هستی. به همین سادگی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

زورهای آخر زمستان در روزهای آخر...

هوا یه جور عجیبی شده این روزا. خیلی سرده و باد خیلی بدی هم میوزه. ولی سرماش به سرمای روزای سرد زمستونی شباهتی نداره. یه سرمای خشک و غریب که تا مغز استخون آدم نفوذ میکنه و بادی که مثل بادهای آخر هرسال، که میگفتن واسه بیدار کردن درختها از خواب زمستونی میوزه، دوست داشتنی و مطبوع نیست و سر تا پای آدم رو به لرزه درمیاره. کوچیکتر که بودم مادرم گاهی اوقات یه شعر میخوند راجع به زمستون، مربوط به دوران دبستانش میشد. دکلمه ای که من همیشه با شنیدنش غصه ام میگرفت. راجع به زنی بود که با یه بچه ی کوچیک تو برف و کولاک گیر میوفته و با لحن محزونی از زمستون میخواد که بره و اونو تنها بذاره. اینجوری شروع میشد:

زمستان دور شو از خانه ام آخر من انسانم...

و من اینروزها زیاد یاد این شعر میافتم.  

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

اون آدمیه که نمیخواد آدم بزرگ باشه...

این روزا شدیداً هم احساس با رابرت هستم. کارتونش رو یادتونه؟؟؟ من نمیخوام آدم بزرگ باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

میان ماه من، تا ماه گردون...

برای کسی که آرزو داشته هنرمند بشود ولی نشده، بهترین کار این است که منتقد هنر بشود!

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

کاش کمتر می فهمیدم...

"خدایا، اندکی نفهمی عطا کن تا راحت تر زندگی کنم". حالا نه که خیلی آدم فهمیده ای باشم ها، نه. اما...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

از من است، که بر من است...

رد پای کسی که آرامشم را گرفته است دنبال کردم،

.

.

.

به خودم رسیدم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

حقیقت تلخ...

"زندگی اجتماعی، چه در حوزه روابط انسانی و چه در حوزه های شغلی و تجاری، به سرعت به ما می آموزد که در طول زندگی، به هر آنچه حقمان است دست نمی یابیم." وای که چه تلخ است این حقیقت و البته که چقدر آرامم می کند در مقابل ناملایمات زندگی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

سرآغاز...

برگشتم. بعد از حدود 7 سال من دوباره برگشتم. وبلاگ قبلیم رو دوست داشتم ولی برام یادآور روزهایی بود که اصلا دوستشون نداشتم و یکی از همون روزها حذفش کردم. حالا دوباره اومدم چون نیاز به نوشتن رو باز احساس می کنم. نوشتن، اینبار از هر آنچه که دوست دارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته