نگارخانه ای به وسعت یک شهر...

آقا ما شب خوابیدیم، صبح بیدار شدیم اومدیم در سطح شهر دیدیم جای تمام بیلبورد ها و تابلوهای تبلیغاتی و کنار پل های هوایی و قس علی هذا و خلاصه هرجایی که چشم کار میکنه آثار هنری و نقاشی و خطاطی و عکاسی هنرمندان داخلی و خارجی رو نصب کردند. پروژه ای تحت عنوان نگارخانه ای به وسعت یک شهر، کار سازمان زیباسازی شهر تهران. نام اثر، نام خالق اثر، سال خلق اثر و محل نگهداری اون هم کنار این تابلوها ذکر شده. خوبه که اون تبلیغات مزخرف بچین نچینِ چین چین و رب و سس و ماکارونی و اینها رو جمع آوری کردن و یه جورایی هماهنگ و هنری شده نمای شهر. ظاهرا قراره از 15 تا 25 اردیبهشت همچنان این آثار در اکران باشه و به تعدادشون هم اضافه بشه. خوبه. در فکر نقش ایوان هستند مسئولین محترم. دستشان درد نکند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها: در شهر

تاکسی یا شخصی؟؟؟

میدون صنعت، ابتدای بلوار فرحزادی، یه سری تاکسی خطی داره به مقصد فرحزاد که مسیر شرکت منم هست و هر روز سوار میشم. ماشینها همه تاکسی هستن و مرتب و منظم همیشه حضور دارن. مسیریه که مسافرش زیاده و هیچوقت بیشتر از یکی دو دقیقه طول نمیکشه تا ماشین پر بشه و حرکت کنه. اما یه عده هستن که ترجیح میدن درست همونجا کنار ایستگاه تاکسی سوار ماشین شخصی های گذری بشن. شاید نگران این هستن که اگه بنشینن توو تاکسی ممکنه دیر پر بشه و وقتشون تلف بشه. طفلک راننده تاکسیا از این موضوع خیلی حرص میخورن و گاهی با مسافرایی که اینکارو میکنن یا شخصی هایی که اونجا مسافر سوار میکنن درگیر میشن. به نظر من حق با راننده تاکسیهاست. کار این مسافرای عجول درست نیست. کاش این نکات به ظاهر بی اهمیت اما در واقع مهم و تأثیر گذار رو رعایت کنیم. کاش اصول و آداب شهروندی رو خودمون درست به جا بیاریم...

 


  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳

چند فریم از این روزها...

 

نذری مادرم:

نذری همکارم:

نذری برادرم:

امیدوارم خداوند نذری همه را قبول و همه را حاجت روا سازد. آمین...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳

آب...

من، یک شهروند ساکن شرق تهران استرس

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر ، طهرون

خانمهای راننده ی سیگاری...

کسی میداند اینهمه علاقه ی اینروزهای خانمها به سیگار کشیدن هنگام رانندگی از کجا ناشی می شود که از صبح زود بزک کرده با یک من آرایش، سیگار لای انگشت می نشینند پشت فرمان در خیابانهای شهر؟؟؟ ژستی است که تازه مد شده یا واقعا حین رانندگی میچسبد؟؟؟ شاید هم انقدر وابسته شده اند که لحظه ای نمیتوانند سیگار را کنار بگذارند حتی در حین رانندگی!!! خدا داند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

بادی که تو را خشک کرد، مرا برد...

طوفان دیروز تهران هم از اون اتفاقات عجیب و غریب بود که تابحال همچین چیزی ندیده بودم. من درست وسط میدون صنعت بودم که آسمون قرمز شد و همه جا تاریک شد و یه عالمه غبار به هوا بلند شد جوری که فاصله چند متری رو نمیشد دید. شب شده بود انگار. مردم رفته بودن روی پل هوایی و داشتن عکس میگرفتن. من اما درحالیکه جلوی مانتو و روسریم رو محکم گرفته بودم که از سرم کنده نشه دویدم به سمت اتوبوس های رسالت. در مسیر دیدم که کلی درخت شکسته و حتی یه درخت بزرگ که از ریشه در اومده بود افتاده بود رو یه اتوبوس brt و مسیر رو بسته بود. و بعد اخبار گفت که چندین نفر هم کشته و زخمی شدن، بعضیا بر اثر برخورد سنگ های کنده شده از نمای خونه ها با سرشون! کلی ماشین هم زیر درخت های شکسته مونده و آسیب دیده. باد شدید کلی اشیاء من جمله دیش های ماهپاره رو بلند کرده و اینور واونور پرت کرده. توو حیات ما هم یه تیکه حصیر بزرگ افتاده بود و خرد شده بود. گاهی حادثه خیلی نزدیک است...

 

پی نوشت: عنوان پست نام نمایشنامه ای است نوشته ی علی نرگس نژاد که با بازی بهاره رهنما و پژمان جمشیدی به تازگی روی صحنه بوده...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر ، طهرون

خوراک خبری...

خدا پدر لیلا حاتمی را بیامرزد که داور جشنواره کن شد و یک لباسی انتخاب کرد و پوشید رفت آنجا روی فرش قرمز و حالا این وسط یک مختصر دست و روبوسی هم با آقای رئیس جشنواره که خوب سن و سالی ازشان گذشته انجام داد و این چنین خوراک خبری داد دست ملت و دولت و مجلس و روزنامه ها و مجلات زرد و سفید و آبی و رسانه ها و سایت ها و دنیاهای مجازی و حقیقی. حوصله مان سر رفته بود، بحث یارانه و باب انصراف هم دیگر بی مزه شده بود، تا جام جهانی هم که هنوز زمان داریم، خدا پدرش را بیامرزد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

فصل نخود و باقالی...

مثل دلار و سکه که قیمتشان به روز و حتی به لحظه تغییر میکند، میوه فروشی سر خیابان ما هم قیمت باقالی و نخودفرنگی پاک شده را به روز تغییر می دهد. این است که یکروز هرکیلو را ده هزار تومان میدهد و یکروز هشت هزار تومان و حتی قیمت تا هفت هزار تومان هم رسیده. چندتا پلاکارد آماده هم دارد که قیمتهای مختلف رویش نوشته شده و فقط پلاکاردها را عوض میکند. حتی فکر میکنم بصورت آنلاین با بقیه میوه فروشها در ارتباط است و قیمتها را هر لحظه چک میکند. فروشنده طماعی است تا حدی که حاضر است جنسش را نخرند و بماند خراب شود و زرد شود اما اندکی ارزانتر نفروشد. جنسهای زرد شده و بعضا بو گرفته را هم قیمت گذاری میکند و می فروشد. کار سختی است کاسبی کردن در این دور و زمانه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

پارک ارم...

این آخریا من دلم خیلی هوس پارک ارم کرده بود و هی به آقای همسر میگفتم یه پارک ارم بریم چندتا وسیله سوار بشیم یه مقدار آدرنالین در خونمون ترشح بشه یه مقدار دچار هیجانات بشیم و خوش بگذرونیم و این حرفا. خوب شد نرفتیم، فکر نکنم دیگه بریم، اگر هم بریم مطمئنا چیزی سوار نخواهیم شد. جمعه شب یکی از کابین های ترن هوایی پارک ارم از ارتفاع 6 متری سقوط کرده و سه تا دختر جوان به شدت مصدوم شدن و حال و روز خوشی ندارن. اکثر تجهیزات پارک ارم فرسوده و تاریخ گذشته هستن. بقیه هم استاندارد نیستن و امنیت ندارن. در این مملکت هم که کلهم کسی پاسخگو نیست. حالا هی من بگم خودمون باید مواظب جون خودمون باشیم هی شما گوش نکنید. والاااااا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

این یک هشدار کاملا جدی است...

اینروزا نمای ساختمون های نوساز خیلی ابتکاری و زیبا شده. طرح ها و مصالح مدرنی که بکار میبرن و نحوه نورپردازی باعث شده نماها حسابی دلبری کنن. خیلی پیش اومده که دیدم سنگ و آجر بکار رفته در نمای ساختمونهای نوساز کنده شده و افتاده کف پیاده رو. همین چند وقت پیش بود که کلی سنگ از روکار یکی از ساختمون های همسایه کنده شده بود و ریخته بود پائین. همین باعث شده که من همیشه یه ترس ناخودآگاهی همراهم باشه و سعی کنم تو پیاده رو با فاصله از خونه ها و متمایل به سمت باغچه حاشیه پیاده رو راه برم. دیشب مامانم تعریف میکرد چند روز پیش که باد و طوفان شدیدی بوده، یه خانومی که رفته بوده بچه ش رو از مدرسه بیاره در اثر برخورد سنگی که از روکار یه ساختمون جدا شده بوده با سرش در جا کشته شده. حالم دگرگون شد. اینکه کم فروشی میکنن و از سیمان و ماسه و چسب و این چیزا کم میذارن تو ساخت و سازهای کیلویی این دور و زمونه باعث ایجاد یه همچین حوادثی میشه. اما حالا مقصر کیه و کی پاسخگوئه و یقه ی کی رو باید گرفت، خدا داند. عقل سلیم حکم میکنه که ما کلاه خودمون رو دو دستی محکم بچسبیم و جوانب احتیاط رو در هر زمینه ای حسابی رعایت کنیم که در این مملکت هرکس مسئول جون خودشه ظاهرا. شما هم مراقب باشید. از ما گفتن بود...

 

 

پی نوشت: اگه خونه تون رو عوض کردین و به سلامتی منزل نو تشریف بردین حتما نحوه اتصال کابینت ها به دیوار رو هم چک کنید که حسابی پیچ و مهره شده و محکم باشه. چند وقت پیش یکی از کابینت های منزل مادر شوهر عزیز که پر از ظروف چینی و شکستنی هم بود کنده شد و افتاد پائین و تمام ظرف و ظروف شکست و از بین رفت. زحمت کشیده بودن و کابینت مذکور رو فقط با چسب!!! به دیوار نصب کرده بودن. حالا خدا رحم کرد که در لحظه حادثه کسی زیر کابینت نبود واگرنه معلوم نبود چه اتفاق ناگواری ممکنه بیافته...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳

این شرح بی نهایت...

و تو چه میدانی که بزرگترین و اساسی ترین و حیاتی ترین دغدغه ذهنی این روزها و ایضا شبهای ما چیست؟؟؟ کاسه ی چه کنم دست گرفته ایم و حیران اینکه چطور و چگونه در طی این ده روز نمایشگاه کتاب تهران با وجود آن ترافیک فوق سنگین و وحشتناک اتوبان حکیم که همانا مسیر اصلی تردد یومیه مان است خودمان را صبحها سر وقت به شرکت برسانیم و عصرها سر وقت که پیشکشمان، بتوانیم اصلا خودمان را زنده به خانه برسانیم سوال متفکر آخ اوه قهر  سبز کلافهاسترسعصبانیگریه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

یارآنه...

شیب ملایم، باب انصراف، تورم کوچک (یه کوچولو یعنی)، حامل های انرژی، مقایسه نرخ بنزین در ایران با ترکیه و مالزی و گینه بیسائو و بورکینافاسو و چه و چه. اینروزها پیچ تلویزیون و رادیو و ماهپاره و خلاصه هرآنچه پیچ دارد را که میپیچانی این اصطلاحات را می شنوی. در تاکسی، در اتوبوس، در مترو، در منزل، همه جا و همه جا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

کاما،،، لطفا...

امروز توو اتوبان رسالت یه پوستر جدید بزرگ نصب کرده بودن که روش نوشته بود: "آب مروارید صدف هستی است". اولین چیزی که با دیدن این پوستر به ذهنم رسید بیماری آب مروارید چشم بود. نحوه نوشتن و فونتی که انتخاب کرده بودن هم باعث شده بود که کلمه مروارید به کلمه آب زیادی نزدیک بشه. بعد به خودم اومدم و دیدم پوستر شهرداریه که به مناسبت هفته زمین پاک نصب شده. کاش از یه کامای ناقابل دریغ نمیکردن. درست تر این بود که مینوشتن: "آب، مروارید صدف هستی است". بعله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

وای به روزی که...

واقعیت مطلب اینه که تحصیل باید حداقل تا پایان دوره متوسطه کاملا رایگان باشه. در این راستا دولت می بایست به اندازه کافی مدارس رو تجهیز کنه و بهشون رسیدگی کنه و از نظر مالی هواشون رو داشته باشه تا بچه های مردم و در واقع آینده سازان این مملکت بتونن در آرامش و آسایش تحصیل کنن و خیال خانواده ها هم از بابت درس و مشق بچه هاشون راحت باشه. اخبار 20:30 دیشب رو میدیدم، ظاهرا آموزش و پرورش بخشنامه جدیدی رو به مدارس ابلاغ کرده مبنی بر اینکه تمامی مدارس دولتی و غیر دولتی موظفند 1% از میزان کمکهای مردمی رو که از والدین بچه ها دریافت میکنن به حساب آموزش و پرورش واریز کنن تا اونا این مبالغ رو به مدارس محروم تر کمک کنن. سر و صدای مدیران مدرسه ها که بدجوری دراومده بود. والدین و اولیاء بچه ها هم فکر نمیکنم با این طرح موافق باشن، در اصل حساب کردن روی کمک های مردمی برای اداره مدارس کار درستی نیست چه برسه که انتظار داشته باشیم والدین راضی باشن کمکی بکنن که توو مدرسه بچه خودشون هم خرج نشه. اینم از عجایب و برعکسیات روزگار ماست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

شرکت واحد دقت کن...

نوشته ی روی برچسب اتوبوسهای شرکت واحد در تهران:

با تهیه کارت بلیت ضمن کاهش هزینه از وقت خود و دیگران جلوگیری نماییم!!!

و من فکر میکنم که با تهیه کارت بلیت ضمن کاهش هزینه دقیقا از چیه وقت خود و دیگران باید جلوگیری نماییم؟؟؟ متفکر

بماند که مبلغ کرایه نقدی خط رو هم بجای 5000 ریال نوشته بودن 500 ریال قهر

 

پی نوشت: این اشتباه در سری جدید برچسبها که چاپ شدن و مجدد نصب شدن اصلاح شده، با تشکر از مسئولین محترم شرکت واحد نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر ، سوتی

من از تاکسی سوار شدن متنفرم...

در طی این چند سال کارمندی و رفت و آمد به محل کار، فقط امسال مجبور بودم یه مسیر نسبتا کوتاه رو سوار تاکسی بشم. کاری که ازش متنفر و بیزارم و هر روز صبح و عصر با یه داستان و ماجرای تازه اعصاب من رو به شدت به هم میریزه و با روح و روان من بازی میکنه. اصولا مسافرکش های محترم از همون صبح که بسم اله میگن و کارشون رو شروع میکنن یکی از مهمترین دغدغه ها و دلمشغولی هاشون اینه که اسکناس های کهنه و پاره و بدون گوشه رو کِی و چجوری و به کدوم بنده خدایی بندازن و از شرش خلاص بشن. و اینکه چجوری از زیر بار بقیه پول دادن فرار کنن و خیلی راحت و آسوده با گفتن "پول خرد نداریم" صد تومن و دویست تومن و بعضا مبالغ بیشتر رو به مسافر بینوا برنگردونن و واسه خودشون حلال کنن. من از تاکسی سوار شدن متنفرم چون راننده محترمی که منو روبروی اریکه ایرانیان به مقصد میدون صنعت سوار کرده و به جای 800 تومن به بهانه ی نداشتن پول خرد هزار تومنی ازم گرفته انتظار داره جلوی میلاد نور پیاده بشم و در جواب من که میگم آخه من میخوام برم میدون صنعت با لحن خیلی بدی میگه خانـــوم من میخوام واسه جای دیگه مسافر بزنـــم! من از تاکسی سوار شدن متنفرم چون راننده محترم با زرنگی منزجر کننده ای بقیه کرایه من رو میذاره دقیقا وقتی که از ماشینش پیاده شدم میده دستم و پاشو میذاره روو گاز و منو با سه تا اسکناس پاره که هر سه تاشون هم بدون گوشه هستن حیرون و متعجب کنار خیابون رها میکنه! من از تاکسی سوار شدن متنفرم چون راننده محترم خیلی راحت و محقانه به خودش اجازه میده بصورت غیر رسمی درحالیکه هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده و فقط به این بهانه که روزهای پایانی ساله کرایه هارو زیاد کنه! من از تاکسی سوار شدن متنفرم چون روزی که چند قطره بارون از آسمون باریده راننده محترم میگه خانـــوم مگه روز بارونـــی با روز عادی یکیه که میخوای همون مبلغ کرایه رو بـــدی! و این اتفاقها و اتفاقهای مشابه هر روز و هر روز و هر روز داره تکرار میشه. مسئله صد تومن و دویست تومن نیست. مسئله اینجاست که آدم حس میکنه به شعورش توهین شده. این چیزا اسمش زرنگی نیست. اینکه ما آدما خودمون به همدیگه رحم نمیکنیم. من که شرمم میشه اسکناس مستعمل و کهنه دست کسی بدم. اینه که الان یه کلکسیون از بدترین و داغون ترین اسکناسهای پاره رو دارم توو خونه. نکنیم این کارارو...

 

 

پی نوشت 1: لطفا نیاین بگین همه هم اینجوری نیستن و چرا من جمع بستم و همه رو با یه چوب زدم و به جامعه مسافرکش های محترم توهین شد و این حرفا. بی حوصله تر از اونم که بخوام توضیح بدم، شما هم منظور من رو خوب می فهمید آخ

پی نوشت 2: خیلی خوب میشد اگه میشد با کارت بلیت مترو و اتوبوس کرایه تاکسی رو هم پرداخت کرد یول

پی نوشت 3: اوضاع اسکناس های دویست تومنی خیلی خرابه. بدتر از بقیه اسکناسها متفکر

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

رویش...

دانه قصد روئیدن که داشته باشد خودش مسیرش را پیدا خواهد کرد، حتی شده از میان پایه فلزی بریده شده ی ایستگاه اتوبوس، کار گذاشته شده میان کلی بتن و سیمان در پیاده رو...

 

 

پی نوشت: قرار گرفتن نوک پای راست عکاس رو در کادر عکس به بزرگی خودتون ببخشید. سنگینی نگاه رهگذرایی که با تعجب یه دختر دوربین به دست رو که توو یه روز بارونی داره از کف پیاده رو عکس میگیره نگاه میکنن، تمرکز آدم رو بهم میزنه خوب ابرو

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

نرم نرمک میرسد اینک بهار...

خوش به حال روزگار...

 

اولین درخت پرشکوفه ای که دیدم، میدان صنعت هورا

 

و نهال کوچک باغچه ی جلوی خونمون که شکوفه کرده خیال باطل

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

کارگران مشغول کارند...

مسیر محل کار من جوریه که هر روز از اتوبانهای حکیم و همت و مدرس و شیخ فضل اله میگذرم. در این روزهای آخر سال و در آستانه ی نوروز شهرداری به شدت و به سرعت تصمیم گرفته یه سر و سامون اساسی به باغچه ها و فضای سبز شهر بده. اینه که بنده شاهد اینم که کارگران بدجوری مشغول کار گلکاری و باغچه کاری و سبزه و چمن کاری هستن، و حاشیه اتوبانها و خیابونها رو زیبا میکنن. دستشون درد نکنه که جلوه های بصری سبز و قشنگ برامون خلق میکنن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

سبد کالا...

چند روایت تصویری از سبد کالا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

گردونه رو بچرخــــــون...

خدارو صد هزار مرتبه شکر که همه چی خوبه و همه چی آرومه و کارخونه دارها و تولید کننده ها انقدر وضعشون خوب شده و پولدار شدن که هی قرعه کشی بذارن و جایزه بدن. هر هفته چندتا ماشین آخرین مدل و چندین تا سکه و هر روز کلی پول و سفر جام جهانی به برزیل و خیلی چیزای دیگه. دقت کردین هر کانالی میزنی یه شرکت معتبر و معروف داره گردونه رو میچرخونه تا یه برنده خوشبخت از داخلش در بیاره و کلی بهش جایزه های خوب خوب بده. برنج و چای و ماکارونی و پودرای شوینده و سس و شارژ تلفن همراه و خلاصه هرچی بخری کلی جایزه ی نفیس میبری. اینه که شما هم گوشیاتونو دستتون بگیرین و هی اس ام اس بزنید تا از قافله تقسیم جوایز عقب نمونید. هیچ بعید نیست که مثلا یه بسته دستمال کاغذی جیبی بخریم و یه BMW X6 جایزه بگیریم، به همین سادگی. از ما گفتن بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢

خرید کالای خارجی، مرگ تولید و سرمایه داخلی...

توو سطح شهر یه بنرهایی نصب کردن پیرامون حمایت از تولید داخلی و کار و سرمایه ایرانی متفکر روی طرح این بنرها خیلی فکر شده، خلاقانه ست، مثلا اون پائینی که اژدهای نماد چین دنبال کارگرای ایرانی کرده. من خیلی خوشم اومد، هرچند که شدیدا معتقدم بیخودی نیست که ما میریم سراغ خرید کالاهای خارجی قهر بعله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

به صبح شنبه ی زیبا و دل انگیزم گند میزنند، به چه سادگی...

بابت خریدی که شرکت ما از شرکت نفت داشت قرار بود خانم کارمند محترم شرکت نفت برایمان فاکتور آماده کند. از روز چهارشنبه من پیگیر گرفتن این فاکتور بودم که آماده کردنش به جرأت ده دقیقه بیشتر وقت نمیگیرد. مدام زنگ و پیگیری و خواهش و هزار جور دلیل و برهان که ما به این فاکتور نیاز داریم و جواب سر بالا و وعده و وعید و ادا و منت از خانم کارمند محترم شرکت نفت. چهارشنبه گذشت و پنجشنبه که ما نیمه وقت هستیم و عجیب هم هیجان داریم که یک دقیقه اضافه تر نمانیم و عیش پنجشنبه هامان طیش نشود خانم کارمند محترم فرمودند که چون فاکتور ساعت 4 و 5 آماده میشود صبح شنبه ساعت 9 بیا و بگیر. گذشت و من شنبه راس ساعت 9 صبح در محل حضور داشتم غافل از اینکه خانم کارمند محترم هنوز تشریف نیاوردند. ناگفته نماند که بخش بین الملل شرکت نفت با تقویم میلادی کار میکند و قاعدتا شنبه ها را تعطیل هستند اما این خانم کارمند محترم از آنجا که ظاهرا زیاد مرخصی رفته اند و کار عقب افتاده زیاد دارند قرار بود شنبه بیایند و باشند و فاکتور ما را هم بدهند. خلاصه من از ساعت 9 تا ساعت 11/5 یک لنگه پا در لابی ساختمان جدید شرکت نفت منتظر بودم و خیره به ساعت حرص میخوردم و متعجب و حیران از اینکه چه راحت فریب خوردم و بازیچه ی دست خانم کارمند محترم شرکت نفت قرار گرفتم. از شما چه پنهان آنجا خیلی هم سرد بود و باد بر سر و کله ی من میخورد و نیمه گوش و گلو دردی هم گرفتم و ساعت 11/5 در نهایت عصبانیت و ناامیدی تصمیم به ترک محل گرفتم و با آژانس رهسپار شرکت شدم. سر کوچه شرکت بود که تلفنم زنگ خورد و خانم کارمند محترم خوشحال و خندان که ای خانم قاسمی جان کجایی پس بیا فاکتورها آماده ست کلافهکلافهکلافه و کارد بر من میزدی خونم در نمی آمد. جالب اینجاست که تا خانم کارمند محترم حس کرد من بابت بدقولی ایشان ناراحت و عصبی هستم سریع صدایش را بالا برد و از موضع قدرت صحبت کرد که من اصلا امروز تعطیل بودم و فقط به خاطر کار شما آمدم و خسته ام کردید و ذله ام کردید و این داستانها! و اجازه نمی داد من حرف بزنم که زن حسابی تو خودت قرار ساعت 9 صبح گذاشتی و خودت گفتی من بیایم و ... بماند. و من بابت مراودات آینده با این خانم کارمند محترم که کار شرکتمان به دستش گیر است تنها نگاه عاقل اندر سفیهی به ایشان انداختم و گفتم شما درست میگوئید و ساعت 1 فاکتور به دستم رسید و خسته و کوفته و داغان و افسرده به این فکر میکردم که آیا این خانم کارمند محترم عمه هم دارد و آیا به روح اعتقاد دارد و آیا اصلا چیزی به اسم وجدان دارد یا نه. و می اندیشم که تا زمانی که ما خودمان به هم رحم نکنیم و دلمان به حال هم نسوزد و کار هم را راه نیاندازیم وضع همین است که بود و هست و خواهد بود، متأسفانه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

اولین نشانه های بهار...

هوا خوب شده. حس و حال بهار رو از عمق نفس کشیدن هوای این روزها میشه احساس کرد. و دیدن اولین نشانه های فصل بهار که میتونه بساط گلفروش های حاشیه ی میدون صنعت باشه که گلدون های زیبای پامچال رو کنار خیابون حراج کردن...

 

پی نوشت: ردیف اول از بالا، گلدون دوم از سمت چپ، انتخاب من بود که به مامان عزیزم تقدیم کرد.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

نگارهای کوچولو...

طبق عادت هر روزه داشتم روزنامه همشهری رو ورق میزدم، این خبر در صفحه ی حوادث بدجوری منو به فکر فرو برد: دختر بچه ی 2.5 ساله ای به اسم نگار در ورامین در غیاب مادر و در اثر خشونت و ضرب و شتم پدر به علت شدت جراحات وارده دچار مرگ مغزی میشه. با گرفتن رضایت از پدر بزرگ و عمو و باقی بزرگترها! اعضای بدن این بچه به بیماران نیازمند اهدا میشه... در جریان این حادثه تأکید و توجه و برجسته نمایی روزنامه به این اهدای عضوِ صورت گرفته بود و حتی در لحن خبر حالت تشویقی، تبلیغی فرآیند اهدای عضو کاملا حس میشد. به اصل فاجعه یعنی علت این حادثه، جنون اون به اصطلاح پدر، مظلومیت اون کودک و خیلی چیزای دیگه کمتر پرداخته شده بود. باید قبول کنیم که شرایط زندگی خیلی سخت شده، از این دست اتفاقها هر روز داره در گوشه و کنار رخ میده و حتی میشه گفت به شنیدنش عادت کردیم. و نمیدونم چرا من مدام یاد اون پوستر تبلیغاتی "با یه گل بهار نمیشه" میافتم...

 

(جزئیات خبر)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

تنها به فاصله ی چند روز...

یک: یوزپلنگ تنکابنی بر اثر اصابت گلوله شکارچیان غیر مجاز و قطع شدن مچ دست به علت گیر کردن در تله های سیمی ناگزیر تلف می شود.

دو: تعداد زیادی از پرندگان در باغ پرندگان شیراز به علت سرمای هوا و نبود امکانات و تجهیزات گرمایشی مناسب یخ زده و از بین میروند. 

سه: یک گوزن زرد در پارک پردیسان تهران! با شلیک گلوله ای که مسئولین محترم تشخیص دادند از حوالی اتوبان همت صورت گرفته از بین می رود.

و یک عالمه علامت سوال و یک عالمه علامت تعجب و یک دنیا تأسف و ...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

سی دی کپی نخرین!!!

ویترین فروشگاه سی دی و لوازم موبایل، ایستگاه متروی صادقیه، به همین واضحی، به همین سادگی، به همین تعجب برانگیزی تعجبقهر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

تهران برف ندارد :(

دیروز واسه یه مأموریت کاری با دوتا از همکارا رفته بودیم اراک. همین که پامون رو از تهران بیرون گذاشتیم مناظر زیبای برفی پدیدار شد و هرچه جلوتر میرفتیم مقدار برف روی زمین و کوههای اطراف بیشتر میشد تا به شهر اراک رسیدیم، شهری کاملا برفی و کوهستانی. من که تابحال اراک نرفته بودم و نمیدونم چرا فکر میکردم باید شهر گرم و خشکی باشه و احتمال نمیدادم که اونجا انقدر برف اومده باشه. کلی ذوق زده و مشعوف بودم و البته متعجب و متحیر که چرا همه جا برف میاد الا تهران. واقعا چرا تهران ما برف نداره؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

اعصاب خوردی در مترو...

دیروز بعد از مدتها سوار مترو شده بودم. وضعیت دستفروشی در واگن های مترو دیگه خنده دار شده. تعداد فروشنده ها بعضاً از تعداد مسافرها هم بیشترِ. هرکس از هر قشر و با هر سر و وضع و شکل و شمایلی اومده توو مترو فروشندگی میکنه. آسایش مسافرارو در نظر نمیگیرن، با صدای بلند داد و فریاد میکنن و جنسشون رو تبلیغ میکنن، با همدیگه سلام احوالپرسی و چاق سلامتی و آرزوی بازار گرم میکنن، بی هوا راه میرن و ساک و کوله بار بساطشون رو به مسافرا میزنن و خلاصه همه جوره نظم و آرامش و کلاس کاری مترو رو به هم زدن. خوب میدونم که اوضاع جامعه و شرایط زندگی مردم خیلی بد شده و اینا شاید هیچ چاره ی دیگه ای نداشته باشن و از خیلی کارای دیگه بهتره و آبرو دارن و این حرفها اما، من میگم این راهش نیست. اینجا رو هم بخونید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

هوا را از من گرفتی، خنده ات را نگیر لااقل...

هوای تهران وحشتناک آلوده ست. مشکل آلودگی هوا خیلی جدی تر از اونیه که فکرش رو بکنید و اصلا هم بهش پرداخته نمیشه. آلودگی هوا آمار مرگ و میر مردم رو بالا برده و صداش رو هم در نمیارن. مسئولین محترم دلخوشند به این چند روز تعطیلی و اینکه مردم از شهر برن بیرون و هوا اندکی تعدیل بشه و از شرایط اضطرار خارج بشه. مشکل آلودگی که تا چند سال پیش فقط مختص تهران بود و اونم هرچند سال یکبار برای چند روز بروز میکرد حالا هرسال در هر روزِ فصول سرد هست و به بقیه شهرهای بزرگ کشور هم سرایت کرده. خیلی پیچیده نیست، این همه ماشین تو خیابونا ریخته، سوخت مصرفی این ماشینها استاندارده آیا؟؟؟

 

 

پی نوشت: دیروز عصر در راه برگشت از شرکت به خونه در ترافیک وحشتناک اتوبان همت و میون دود و آلودگی هوا، اخبار رادیو رو گوش میدادم که میگفت کپنهاگ (پایتخت دانمارک) به عنوان پایتخت سبز اروپا انتخاب شده و بالاترین استانداردهای پاکیزگی و حفظ محیط زیست رو داره. استفاده از دوچرخه اونجا میون مردم کاملا جا افتاده تا جایی که 80% مردم واسه رفت و آمدهای روزانه از دوچرخه استفاده میکنن. یه لحظه چشمام رو بستم و آسمون آبی و زمین سبز اونجا رو تصور کردم و مردمانی که شاد و تمیز و سرحال سوار بر دوچرخه اینطرف و اونطرف میرن. چشمم رو باز کردم و...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

بلاخره ما نفهمیدیم با چندتا گل بهار میشه؟؟؟

اینم نظر مانا نیستانی عزیز در ارتباط با موضوع این پست. به هرحال هرکس یه نظری داره ابرو چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

بدون گل هم بهار میشه...

از اون روزهایی که همه جا میگفتن "فرزند کمتر، زندگی بهتر" خیلی نمیگذره. خوب یادمه که شعار "دوتا بچه کافیه" وِرد زبون همه شده بود و واسه بچه ی سوم به بعد محدودیتهایی قائل میشدن و تسهیلاتی بهشون تعلق نمیگرفت. امروز اما توو میدون رسالت بیلبورد بزرگی دیدم که روش نوشته بود "با یک گل بهار نمی شه، فرزند بیشتر، زندگی شادتر" تعجب ظاهرا این بیلبوردها در تمام سطح شهر نصب شده. و من حیران و متعجب به این فکر میکنم که آیا واقعا در این دوره و زمونه با فرزند بیشتر زندگی شادتر میشه سوال

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

دریاچه چیتگر...

دیشب با خانواده رفتیم دریاچه چیتگر. سرد بود و خلوت و زیبا. آرامش اونجارو خیلی دوست دارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢

خبر رسانی رو باش...

صبح توو تاکسی به سمت شرکت، اخبار ساعت 8:30 رادیو، خانم گوینده: به گفته فلان مرکز (این فلان مرکز رو درست متوجه نشدم کجارو گفت) سرانه مطالعه مردم در کشور 75 دقیقه است... و خبر بعدی... و من به این فکر میکنم که این خبر مشکل داره، باید میگفت 75 دقیقه در روز یا هفته یا ماه یا  سال. مگه نه؟؟؟

 

 

اینجا رو ببینید. جالبه!

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

پنجره هم این مدلیش خوبه...

عاشق این پنجره ها و بالکن های رو به خیابونم که با گل و گیاه و گلدون تزئین شدن. اگه هر خونه یه پنجره ی این شکلی داشت کلی حال و هوای خیابونا عوض میشد، روحیه آدما هم بهتر میشد. اینایی که از این پنجره ها و بالکن ها دارن آدمای باحالی هستنا، دمشون گرم واقعا...

 

 

پی نوشت: این عکس رو یواشکی از پشت پنجره ساختمون خودمون گرفتم، خونه قبلیمون عینک

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢

اوون روی بدجنس من...

به نظر من توو شلوغترین و بدترین وضعیت مترو و اتوبوس هم میشه جوری ایستاد که مزاحم کسی نباشی و وزنت رو روی دیگران نندازی. هرکس اگه سفت و محکم سر جای خودش بایسته البته جاش رو هم طوری انتخاب کنه که از کل فضا استفاده بهینه بشه و فضایی خالی نمونه، مشکلی پیش نمیاد. برای من خیلی پیش اومده، اینکه افراد بی ملاحظه و راحت طلب با کل وزن هیکلشون تکیه میدن بهم و عین خیالشون هم نیست. آخه تن آسانی و بی خیالی هم حد و اندازه ای داره. آآآی دلم میخواد یه بار که یکی اینطوری وزنشو انداخته روم و بهم تکیه داده یه جاخالیِ کوچیک بدم عینکنیشخندشیطان من که مسئول نگه داشتن کسی نیستم که، هستم؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

هزارتووهای میدان رسالت...

بچه که بودیم توو شهر بازی ها یه سرگرمی جدید اومده بود، اسمش یادم نیست، یه اتاقک شیشه ای بود و داخلش هم پر از راهروهای باریک شیشه ای که بعضیاشون به هم راه داشتند و ته بعضیای دیگه بسته بود. تو باید وارد میشدی و راه خودت رو از میون راهروها پیدا میکردی. خیلی هیجان انگیز بود، باید دستتو میگرفتی جلوت تا اگه سر از یه راهروی بن بست درآوردی ناغافل با صورت نخوری توو شیشه. یادش بخیر. اینروزها مسیرم به شرکت از میدون رسالت میگذره، تاکسی منو ضلع جنوب شرقی میدون پیاده میکنه و من باید برم ضلع شمال غربی تا به اتوبوسهای میدون صنعت برسم، همون هیجانی که موقع وارد شدن به اون اتاقک شیشه ای بهم دست میداد میاد سراغم. تازه اونجا راحت تر مسیرم رو پیدا میکردم و میتونستم ازش خارج بشم. جدیدا گذارتون به میدون رسالت افتاده؟؟؟

 

 

پ.ن: بزرگترین پل عابر پیاده خاورمیانه رو هم در میدون رسالت کار گذاشتن. دستشون درد نکنه. من که نتونستم بفهمم سرش کجاست، تهش کجاست، از کجا بری بالا کجا درمیای، والا، با این نوناشون قهر

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

اول مهر یا زلزله ی هشت ریشتری؟؟؟

رسیدن پاییز امسال عجب بازتاب گسترده ای داشت! چقدر همه خوشحال شدن، چقدر به هم تبریک گفتن و SMS دادن و مطلب توو شبکه های اجتماعی گذاشتن. چراشو نمیدونم ولی امسال اومدن پاییز واقعا متفاوت بود. اون از شب اول مهر که ما رسما آب نداشتیم، انگار همه پدر مادرا بچه مدرسه ایهارو کرده بودن توو حمام و همزمانم داشتن مانتو و شلوار و لباس مدرسه شونو میشستن. اونم از صبح اول مهر که ترافیک و شلوغی خیابونا وحشتناک بود به معنای واقعی. دیروز شلوغ ترین روزی بود که توو عمرم دیده بودم بطوریکه وقتی مثل همیشه از ایستگاه متروی دانشگاه شریف اومدم بیرون یه لحظه احساس کردم اشتباه اومدم. صف طویل (هم از عرض و هم از طول تعجب) اتوبوس که انتهاش معلوم نبود و تاکسی که معمولا هیچوقت صفی براش تشکیل نمیشد و بعد از کلی انتظار که نوبت به من رسید و سوار تاکسی شدم ترافیک عجیب و غریب که حتی توو خیابونهای فرعی هم کشیده شده بود. و نکته جالب توجه تک سرنشین بودن اکثر ماشینها توو خیابون بود که من نفهمیدم تا روز قبلش کجا بودن و سرو کله شون یهو از کجا پیدا شد و کجا میرفتن که تا دیروزش نمیرفتن. اما اومدن پاییز واسه من یه نکته مثبت داشت اونم اینکه با عقب کشیدن ساعتها، ساعت کاری ما هم یک ساعت جابجا شد و دیگه 8 میریم تا 4 و این برای من یعنی یک ساعتِ مفید بیشتر دارم و میتونم ازش کلی استفاده کنم هورا

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

کودکانی که در چرخه ی کارند...

چند روز پیش داشتم چهارراه ولیعصر رو به سمت خیابون جمهوری پائین می رفتم. حواسم به شلوغی مغازه ها و ازدحام جمعیت و دستفروش ها در پیاده رو بود که یهو حس کردم یه چیزی محکم به پام چسبید. یه دختر کوچولوی ناز بود، با لحن معصوم کودکانه ای گفت: خاله یه دستمال ازم بخر... اصلا عادت ندارم از این بچه ها یا حتی بزرگترهای اصطلاحا به زور بفروش چیزی بخرم یا پولی بهشون بدم. به اینجور کمک کردن ها اعتقادی ندارم. موقعیت عجیبی بود و من انگار نمیتونستم به چیزی فکر کنم یا تصمیمی بگیرم. فقط به صورت ناز و دوست داشتنی دختر بچه نگاه کردم و گفتم خاله شما خیلی خوشگلیا میدونستی؟ بعد یه هزار تومنی در ازای یه بسته دستمال جیبی که بهم داد، بهش دادم. میخواستم برم که گفت نه خاله یکی دیگه ام باید بگیری، 1000 تومن دوتا میشه. تشکر کردم و داشتم میرفتم که باز گفت خاله اون پائین تر دوستم داره دستمال میفروشه ازش نخریا، منم گفتم نه خاله خیالت راحت باشه من فقط از تو میخرم، لپش رو کشیدم و رفتم. قیافه ی اون دختر کوچولو همیشه توو خاطرم میمونه. خیلی خوشگل و معصوم بود دخترک...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

اینجا چیزی که ارزان است، جان انسان است...

تصادف های مرگبار اتوبان تهران-قم همچنان قربانی میگیرد و در آخری 44 نفر درجا کشته و 39 نفر هم مجروح شدند که بعضا حال مساعدی ندارند. اهمیت این موضوع چقدر است؟؟ تا فردا این حادثه به یاد چند نفر مانده؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

آهن دزدهای از خدا بی خبر...

تقاطع اتوبان های یادگار امام و شیخ فضل الله، در فضای سبز حاشیه اتوبان، اِلمانی از یک طاووس فلزی رنگارنگ بسیار زیبا کار گذاشته بودن که منظره قشنگی ایجاد کرده بود و من هربار سوار بر اتوبوس از مقابلش رد میشدم کلی لذت میبردم و ذوق میکردم. علاقه عجیب و شدیدی به این مجسمه ها و نمادهای کار گذاشته شده در سطح شهر دارم و معتقدم ایده خیلی خوبیه و این زیبایی های بصری تأثیر زیادی در ایجاد حس و حال خوب برای شهروندان داره و از این بابت همیشه از سازمان زیباسازی شهرداری سپاسگزارم. امروز صبح دیدم که دوتا بال طاووس بینوارو کندن و بردن. دزدهای محترم امانش ندادن. هرچی باشه جنس بالهاش از آهن مرغوب و سنگینی بود. دلم به حال طاووس سوخت و البته بیشتر به حال خودم...

 

 

(عکس صرفا جنبه تزئینی دارد)

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

ناخن فسفری ها...

امسال تابستون رنگای فسفری خیلی مد شده. کیف و کفش و لباس و علی الخصوص لاک ناخون. کافیه یه کم به ناخن خانومای دور و برتون دقت کنید، از دختر بچه کوچولو گرفته تا خانوم مسن پیدا میکنید که ناخونشونو لاک فسفری زده باشن تازه اونم هر انگشت یک رنگ. اینو بهش میگن موج فسفری...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر ، رنگ

آب...

مشکل کمبود آب جدیه. ما از اونجایی که طبقه چهارمی هستیم و در حالت عادی هم آب نداریم ساعت 4 و 5 صبح پامیشیم میریم حموم خمیازه اما امروز ساعت 4 صبح هم آب چنان کم فشار بود که آبگرمکن روشن نشد و من با آب سرد دست و پنجه نرم کردم استرس اینجا توو شرکتم از ساعت 11 صبح آب قطعه و تا الان که ساعت 3 و نیمه هنوز نیومده و بچه ها همه در آنپاس شدید! هستن سبز همه اینا نشون میده که مشکل کم آبی تابستون امسال جدیه و باید به فکر بود. حالا ما که روز روزش آب نداریم و به این وضعیت عادت داریم شما برین یه فکری به حال خودتون بکنین. از ما گفتن بود... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

گرما، گرما، گرمــــــــــــــــــــــــــــا...

روزای خیلی گرمی رو میگذرونیم. خیلـــــــــــی گرم. به جز چند روز در بهار و چند روز در پائیز که هوای خوب داریم باقی اوقات یا خیلی گرمه یا خیلی سرد. مملکت خوش آب و هوایی نیست در کل. و برای اونایی که مثل من از صبح زود آویزون مترو و اتوبوس هستن و حدودا 10 ساعت روز رو مانتو و مقنعه تیره رنگ و اینها برتن دارن و در گرمترین ساعات بعد از ظهر هم به خونه برمیگردن شرایط سخت و طاقت فرساست. به همه اینها خرابی گاه و بیگاه کولر و قطعی و کم فشاری همیشگی آب و بعضا برق رو هم اضافه کنین. سخته...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

همه حرف خوب میزنن، اما کی خوبه این وسط...

تبلیغات تلویزیونی کاندیداهای ریاست جمهوری شروع شده. اهل سیاست نیستم ولی نزدیک انتخابات که میشه دچار هیجان خاصی میشم. مثل وقتایی که بازی حساس فوتبال داره، یا اختتامیه جشنواره های فیلم، یا مسابقات کشتی المپیک، یا حتی لحظه های نزدیک تحویل سال. فکر میکنم که شناخت عامه مردم از این کاندیداها تا چه حده و اینکه آیا معیار رأی مردم برای انتخاب رئیس جمهور اصلا معیار درستیه یا نه. چیزی که هست تمامشون خوب حرف میزنن و حرفای خوب میزنن ولی همه میدونیم که میان حرف و عمل کلی فاصله هست مثل پنجره و دیدن...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

خوشمزه مثل تی تاپ...

روزنامه ها با شوق و افتخار خبر میدن که طی تصمیم مشترک مجلس و دولت، قراره نفری 70 هزار تومن کمک هزینه مخارج عید تحت عنوان عیدانه به حساب افراد واریز بشه. و این خبر، عجیب منو یاد کیک تی تاپ میندازه. و عجیبتر اینکه دلیلشم نمیدونما!!!

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

در جستجوی قدرت خرید از دست رفته...

امروز گذارم به یکی از مرکز خریدای بزرگ و معتبر افتاده بود، چقدر نسبت به 3، 4 ماه پیش همه چیز گرون شده! جنسای خوشگل و خارجی و مارک هم خیلی خیلی کمتر شده در مغازه ها. مردم اکثرا تماشاچی ویترینها بودن و مغازه ها خالی از مشتری و تا حدودی هم خالی از جنس. فروشنده ها عصبانی و دمغ و لابد در فکر اجاره مغازه ی سر ماهشون. نمیدونم چرا و با چه سیاستی این بلا رو سر مردم آوردن. قدرت خرید مردم به شدت کاهش پیدا کرده و آدمی مثل من معتاد به خرید کردن، بسیار افسرده ام در این شرایط...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

شیر...

شنیده بودم شیر و مشتقاتش گرون شده اما برام ملموس نبود تا اینکه امروز یه پاکت شیر خریدم 1000 تومن و مسئله کاملا برام روشن شد و جا افتاد. آخرین باری که شیر پاکتی خریدم، که البته زیاد هم دور نبوده، 250 تومن بود قیمتش و حالا... هیچوقت شیر سفید دوست نداشتم. یادمه مادر بزرگ خدا بیامرزم خیلی اصرار داشت به من شیر بخورونه و هروقت میرفتم خونشون با یه لیوان شیر در دست ازم استقبال میکرد که البته منم معمولا نمیخوردم. تازگیا از طعم شیر خیلی خوشم اومده مخصوصا اگه داغ باشه. چقدر علائق و سلایق آدما با گذشت زمان تغییر میکنه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

به کجا چنین شتابان؟؟؟

روزنامه همشهری 300 تومن شد. گرون شدن مطبوعات محبوبم  افسردم میکنه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

بقیه پول رنگارنگ من...

چند روز پیش بسته ای رو برای ارسال به شهرستان، با پیک موتوری به فرودگاه فرستادم و پول هم به پیک دادم تا هزینه پسکرایه ی بسته رو حساب کنه. پیکیه برگشت و رسید تحویل رو به همراه یه شکلات رامتین برام آورد و در کمال تعجب گفت که متصدی بار فرودگاه رامتین رو داده بجای بقیه ی پول!!! این اتفاق خیلی زیاد برام میافته که جای باقی پول بهم جنس میدن ولی توو فرودگاه، دیگه فکرشو نمیکردم که این ماجرا برقرار باشه.

عجیبه انگار که فروشنده ها باقی پول زیر پونصد تومن رو زورشون میاد بدن و دلشون میخواد ببخشی و بیای بیرون یا حداقل یه شکلاتی چیزی بجاش بگیری. دلم میخواد یه بار سرمو بگیرم بالا و بگم فروشنده محترم، من بقیه ی پولمو میخوام نه چسب زخم، نه آدامس شیک، نه شکلات رامتین، و نه این روزها ویفر رنگارنگ مینو...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱

بازهم، مرغ...

صبح در مسیر شرکت از جلوی یه مرغ فروشی رد شدم که ظاهرا تازه براش بار آورده بودن. بوی اسفند غلیظی از داخل مغازه زد زیر دماغم! گاهی این بو از داخل مغازه های طلافروشی و نمایشگاهای ماشین به مشامم رسیده بود، اما مرغ فروشی؟؟؟...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها: just fun ، در شهر

اندر حکایات افزایش قیمت مرغ...

بدون شرح...

 

 به جای اون گربه هرکسی رو میتونید تصور کنید زبان

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها: just fun ، در شهر

تهران من...

خوش، رودکی، مرتضوی، کارون، جیحون، آذربایجان، قصرالدشت، سلسبیل، اسکندری، نواب، هاشمی، باستان...

چقدر افسرده ام میکنند این اسمها ناراحت

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

مرغ...

روزنامه نوشته مرغ به قیمت مصوب دولتی با کارت ملی عرضه میشود! یه جای دیگه ام نوشته به علت کاهش قدرت خرید مردم، تلویزیون صحنه مرغ خوردن رو در فیلمها و سریالها نشون نده!! واقعا آدم نمیدونه باید به این اراجیف بخنده یا گریه کنه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر ، just fun

دنیای این روزای من...

این روزها زیاد یاد قشر ضعیف جامعه میکنم. مردم فقیر و تهیدستی که تعدادشان کم هم نیست. آنها که به تعبیری زیر خط فقر هستند و همیشه فشار تغییر و تحولات و طرحها و آزمایشها و برنامه های گردانندگان مملکت بر گردنشان است. مرغ و گوشت و نان و میوه و لبنیات و خلاصه همه چیز و همه چیز عجیب گران شده است این روزها. بماند قیمت زمین و مسکن و کرایه خانه و ماشین و بنزین و آب و برق و گاز و تلفن و چه و چه و چه. یادم میافتد که زندگی سران مملکت باید در حد پائینترین و ضعیفترین قشر جامعه باشد و اینکه این سخن از بزرگان دینمان است گویا. و این روزها من زیاد فکر میکنم به این موضوع...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر ، آدمها

چون بادبادک در اوج...

روزهای تعطیل گذارتان به اتوبانهای حکیم یا همت افتاده باشد اگر، حوالی پارک پردیسان، بادبادک ها در آسمان نظرتان را به خود جلب میکنند. پاتوق بادبادک بازها شده این پارک و چقدر تفریح جالبی است به نظرم. بعضی ها که خیلی جدی و بطور حرفه ای آن را دنبال میکنند و بادبادک های درست و درمان و کار درستی هم دارند. چقدر بعضی بادبادک ها بالا رفته بودند در آسمان و آن بالا در اوج ریز دیده میشدند. دو سه نفری نخ بادبادکشان لامپ های ریز داشت که وقتی هوا تاریک شد منظره خیلی جالبی بوجود آورده بود. من خیلی خوشم آمد و لذت بردم از تماشای بادبادک هوا کردن مردم. امیدوارم روزی بتوانم بادبادکی داشته باشم و هوایش کنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

مایش انفجار جمعیت مردم و ماشین...

من و همسر جان امروز خوشحال و خندون راه افتادیم بریم نمایشگاه گل و گیاه تهران که روز آخرشم بود. اما گل و گیاهی ندیدیم و تنها چیزی که دیدیم همشهریای گلمون بودن که از اقصا نقاط شهر و بلکه هم کشور خودشونو به هر وسیله ای شده و بعضا هم با پای پیاده به اونجا رسونده بودن و ازدحام وحشتناکی ایجاد شده بود توو محوطه ی نمایشگاه و گرما هم مزید بر علت بود که اصلا نشه راه بری و نشه وارد غرفه ها بشی و نتونی چیزی ببینی. از ترافیکش که دیگه نگم بهتره که اشکمون رو درآورد و از همون تونل توحید شروع شد و ورودی حکیم به نمایشگاه رو هم بسته بودن و همه رو هدایت میکردن توو کارگر و گیشا، و فرعی های منتهی به نمایشگاه در خیابون گیشا رو هم بسته بودن و خلاصه ملت رو به غلط کردم انداخته بودن. یکی دوتا نمایشگاه خوب و قابل دیدن هم که در طول سال در تهران برگزار میشه حکایتش همینه و واقعا باعث تأسفه این شرایط...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

کلافگی یک روز جمعه در ترافیک و گرما و شلوغی...

جمعیت تهران خیلی زیاد شده. تعداد ماشینها در تهران هم خیلی خیلی زیاد شده. زندگی در تهران خیلی سخت شده. جمعه ای را در نظر بگیرید که با نماز جمعه و ترافیک و محدودیتهای خاص خودش شروع شده، آخرین روز نمایشگاه کتاب هم باشد، آخرین روز نمایشگاه گل و گیاه تهران هم باشد، کنکور کارشناسی ارشد دانشگاه ها هم باشد... ترافیک امروز اتوبانهای حکیم و چمران و خیابانهای کارگر و گیشا را می توانید تصور کنید امروز؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

دلم شادی میخواهد، کمی...

نزدیک عیده. روزای آخر سال هستش و همه در جنب و جوش خرید و خونه تکونی و خلاصه آمادگی واسه تغییر و تحول شروع سال نو هستن. آدمای دستمال بدست آویزون از در و پنجره ها، فرشهای پهن شده روی دیوارها، تجمع خانوما دم در مغازه های کفش و لباس فروشی و البته قنادی ها، صدای وانتی هایی که خرت و پرت اسباب خونه جامونده از خونه تکونی رو میخرن (یا بهتر بگم لطف میکنن و میبرن!)، باغبونای دوره گردی که بیل به دست داد میزنن باغچه بیل میزنیم، کارگرای پارو بدستی که میگن فرش میشوریم، تشت های پر از ماهی قرمز و گلدونای کوچیک سنبل دم در گلفروشی ها و ..... همه و همه نشونه ی اومدن عید و فصل بهار هستن. و من چقدر این تب و تاب روزای آخر سال رو دوست دارم. هوا یه جور عجیبی دوست داشتنی میشه و من دلم میخواد راه برم، و راه برم، و نفسای عمیق بکشم و جنب و جوش مردم رو تماشا کنم. تماشای شادی دیگران شادم میکنه و حال و هوای خوب اینروزا حس خیلی خوبی بهم میده. حتی با وجودیکه از دوماه پیش حقوق نگرفته باشم و خریدی واسه این ایام نکرده باشم و زیر فشار قسط و قرض و وام زیادی باشم. و بخندم به جمله دوست عزیزی که می گفت: نرم نرمک میرسد اینک بهار، خوش بحال مایه دار...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠