شادی و لاغیر...

این روزها بیشتر از هر چیز به این فکر میکنم که هر لحظه از عمر را به خوشی و لذت نگذرانیم به واقع حرام شده است. عمر کوتاه است، زندگی گذراست، هیچ چیز آنقدرها با اهمیت نیست که ما فکر میکنیم، مهمترین دغدغه ی این لحظه ی ما فردا خاطره ای بیش نیست. دیر نیست که به استرس ها و نگرانی های امروزمان لبخند بزنیم. تنها لحظه های شاد و زیبا با ارزش و ماندگار است. باشد که سازنده ی زیباترین و شادترین لحظه ها و لذتبخش ترین تجربه ها در زندگی خود باشیم...

 

چه فارغ بال میگشتم در این عالم        اگر میشد غم امروز چون اندیشه ی فردا فراموشم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

رفتن، یا نرفتن؟ مسئله این است...

چند شب پیش عروسی یکی از آقایون محترم همکار بود. به همه پرسنل کارت داده بود و همه رو دعوت کرده بود. روز قبلش بچه ها هی میریم نمیریم و بریم نریم میکردن و هرکس نظری داشت و دلیلی میاورد. من خودم که خیلی دلم میخواست برم اما بنا به دلایلی آقای همسر مخالفت کرد و نشد که شرکت کنیم. فردای عروسی اومدیم و دیدیم که هیچ کس نرفته و از حدود بیست، سی نفری که دعوت بودن فقط دو سه تا آقا اونم از مدیران شرکت در مراسم حضور پیدا کرده بودن. امروز آقای داماد اومدن شرکت و دلخوری و ناراحتی ناشی از عدم حضور همکاران در مراسم عروسی کاملا در چهره و رفتارشون پیداست. من بهش حق میدم و خیلی هم ناراحت شدم از دیدن این وضعیت. یاد عروسی خودم افتادم که چقدر دلم میخواست و برام مهم بود همه کسانی که دعوت کردیم بیان و از دیدن هرکدومشون در سالن چقدر خوشحال میشدم. واقعیت اینه که وقتی آدم رو برای حضور در مراسمی دعوت میکنن و چه بسا کارت هم میدن، برای آدم ارزش قائل میشن و احترام میذارن و انتظار دارن و روی حضورش حساب میکنن، و درستش اینه که آدم به هرقیمتی شده ولو برای مدتی کوتاه بره و در مراسم حاضر بشه، یه جورایی وظیفه و احترام متقابل هستش. و اگر مشکلی باشه و واقعا نشه رفت به اون مراسم باید قبلش اطلاع رسانی و تشکر و عذرخواهی بشه. الان دچار عذاب وجدان هستم من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٤

دو کلام حرف حساب...

بعضی کارا رو اصلا نباید پشت گوش انداخت. باید سریع انجام داد و به قولی قورباغه رو قورت داد. مثلا اگه کتاب یا مجله ای در دست خوندن داریم، یا فیلمی داریم که قراره ببینیم، بهتره سریعا و در اسرع وقت انجام بدیم تموم شه بره پی کارش. زمان میگذره و فیلمهای جدید میاد، کتابهای جدید چاپ میشه یا بهمون معرفی میشه و به دستمون میرسه، بعد هی اینا رو هم جمع میشه، سنگین میشه، و دیگه نمیرسیم بریم سراغشون. بعله. اینجور کارها به وقت خودش باید انجام بشه، تمام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها: حرف حساب

خنده هات سبزه ی عیدن...

اینم از اون حرفهاست که امسال مد شده. اینکه سبزه سبز کردن باعث حروم شدن گندم و عدس و سایر دانه های با ارزش و استراتژیک مملکت میشه و حیف و حروم میشه و به اقتصاد مملکت ضربه میخوره و ممکنه زمین بخوریم و این داستانها! صبح خانوم راننده ی شاد و شادان رادیو میگفت بیاین بجای سبزه سبز کردن یک شاخه گل یا یه گلدون سبزیجات بذاریم سر سفره ی هفت سین! نه عزیز دلم مشکل این چیزا نیست و با سبزه سبز نکردن هم چیزی تغییر نمیکنه. هفت سین بدون سبزه، هفت سین نمیشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳

تحولات جهان بینی...

چند لحظه تامل متفکر متفکر متفکر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳

گره خوردن شبکه های اجتماعی در هم...

این تنوع و تعدد شبکه های اجتماعی هم داستانیه واسه خودش. بعضی هاشون دوست داشتنی تر هستن، هرکس در تعدادی از اونها عضوه (بعضی ها هم در همه شون!) البته آنلاین بودن و حضور فعال داشتن در این شبکه ها وقت و انرژی زیادی هم میطلبه. من به شخصه فیسبوک رو خیلی دوست دارم. و البته اینستاگرام رو. وایبر هم که خب جزو ضروریاته و اصلا نمیشه که نباشه و ما رو به دوستان دور و نزدیک متصل میکنه. اما از همه مهمتر برام همین وبلاگ جان عزیز هستش که یه جور دیگه ای دوستش دارم و دلبستگی خاصی بهش دارم و صفا و صمیمیت و خلوص دیگه ای رو درش می بینم. گاهی مثلا عکسی هست که دلم میخواد همه ی دوستانم ببینن، اونوقت اگه در وبلاگ و اینستا و ف.ب همزمان منتشرش کنم برای بعضی از بچه ها که مخاطب هر سه تای اینا هستن تکراری میشه و اینو اصلا دوست ندارم. خلاصه که دنیای مجازی هم حسابی مارو سر کار گذاشته و با این شبکه های در هم تنیده حسابی مشغولمون کرده. باشد که رستگار شویم و به راه راست هدایت شویم. آمین چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود...

همین، تمام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

مصنوعی نباش، لطفا...

دیشب برای اولین بار برنامه ی "بعضی ها" از شبکه سه رو بطور کامل تماشا کردم. مهمون برنامه احسان حدادی بود، قهرمان پرتاب دیسک ایران. آدم پر انرژی ایه و همونجور که خودش همیشه میگه خدای اعتماد به نفس. یه نکته ای تو صحبتهاش برام جالب بود، اینکه مدال طلاش رو در بازیهای آسیایی به آقای روحانی رئیس جمهور تقدیم کرده، علتش این بوده که ایشون با روی کار اومدنشون مردم رو خوشحال کردن و مردم دارن تغییر و تحولاتی که دولت تدبیر و امید ایجاد کرده رو به چشم می بینن. که خوب من دقیقا نمیدونم کدوم تغییر و تحولات رو منظورش بود و چرا من نمیتونم ببینم متفکر کلا از این حرکتای چیپ خوشم نمیاد و همین یک نکته کافی بود که نظرم راجع به آقای حدادی تغییر کنه چیزی در مایه های 180 درجه. و اما مجری محترم برنامه، خیلی مصنوعی رفتار میکنه با اون مکث های گاه و بیگاه وسط حرف زدن و بالا و پائین بردن تن صدا و حرکات تیک وار بدن، خیره نگاه کردن های ساختگی و تصنعی. متفاوت بودن و محبوب و ماندگار شدن خوبه اما به هر روشی به دست نمیاد، باید از دل بربیاد تا بر دل بنشینه. اینجوری جواب نمیده برادر من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳

اعتصاب نامه...

پرشین بلاگ ... است قهر تا زمانی که مشکل آپلود عکس در پرشین بلاگ حل نشود این وبلاگ تعطیل است بامن حرف نزن اگر هم زیاد طول بکشد نقل مکان میکنیم به یک سرویس دهنده ی دیگر اوه کم حرص نخوردیم از دست این پرشین بلاگ کلافه اعصابمان را از سر راه که نیاورده ایم زبان والاااا...

بعدا نوشت: ظاهرا مشکل حل شد و من فعلا از گناه پرشین بلاگ گذشتم. فعلا البته نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳

ز گهواره تا گـــــــــــــــــــــــــــــــــور زبان بیاموز...

پدر و مادرهای عزیز یول لطفا به فرزندان خود از همان کودکی علاوه بر شنا و تیراندازی! (اشاره به حدیث پیامبر)، زبان انگلیسی هم بیاموزید چون در آینده اش خیلی به درد میخورد و باعث پیشرفت بسیار میشود و بعداًها به دردسر نمی افتد و دعای خیرتان میکند و شما هم گرفتار پشیمانی و ندامت نمی شوید و خودتان را ملامت نمیکنید و زمان هم از دست نمی رود متفکر این یک توصیه ی جدی کاملا دوستانه بود ابرو از ما گفتن...

 

پی نوشت: آموزش تیراندازی را میتوانید حذف کنید. در این دور و زمانه خیلی به کار نمی آید نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

keep calm and show your talent...

خیلی خوبه که آدم بتونه از همه ی پتانسیل هاش استفاده کنه و استعدادهای بالقوه ش رو به بالفعل تبدیل کنه. از داشته هاش به بهترین شکل ممکن بهره ببره و توانائیهاش رو بطور کامل بروز و ظهور بده. البته این امر مستلزم آگاهی و اشراف کامل بر پتانسیلها و استعدادها، داشتن وقت کافی، آرامش خیال، زمینه ی بروز و ظهور، و البته تاحدودی هم امکانات هستش. این وسط اگه یه مشوقی هم باشه بی تأثیر نیست. چندتا مثال ساده میزنم: مثلا من از یه لباس خوشم میاد، میخرمش و آویزونش میکنم توو کمد. اما چون به یه لباس دیگه عادت کردم یا سرم شلوغه یا به دلیل تنبلی اصلا نمیرم سراغش. بعد وقتی شبیه همون لباس رو تن یکی دیگه می بینم کلی لذت میبرم که چقدر زیبا و برازنده ست و تازه یادم میافته که ای دل غافل خودم لنگه ش رو تو خونه دارم!!! یا مثلا دستپخت خوبی دارم و غذاهای خوشمزه ای درست میکنم اما یکسری از همون علل و عوامل قبلی باعث میشه سراغ آشپزی نرم. اونوقت تا یکی رو میبینم که غذاهای خوشمزه درست میکنه یادم میافته که خودم چقدر در امر آشپزی توانا هستم و دلم غنج میره واسه دستپخت خودم و آه می کشم!!! یا اینکه سلیقه خوبی در آرایش کردن و درست کردن موهام دارم اما همیشه دیر از خواب بیدار میشم و صورت شسته یه شال میندازم سرم و میپرم بیرون. بعد با دیدن تک تک خانومهایی که حسابی به خودشون رسیدن و چیتان پیتان کردن و موهاشونو سشوار کشیدن و غیره و ذلک هی خودمو ملامت میکنم!!! مثال هایی از این دست در زندگانی من زیاده. علتش البته بیشتر نداشتن وقت و سرشلوغی و کمی هم بی حوصلگی و تنبلی هستش. وقتی یه چیزی یا یه استعدادی رو دارم و ازش استفاده نمیکنم خیلی دپرس میشم. خیلی. کلا آدم خود درگیری هستم من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

این آرایشگران محترم...

در نظر بگیرید موهایی بلند و یکدست دارید تا وسط پشتتان که فقط کمی نوکش زبر شده و نیاز به کوتاه شدن دارد. به آرایشگاه مراجعه میکنید و توضیح میدهید که نمیخواهید قد موهایتان خیلی کوتاه شود و فقط نوک گیری انجام شود و حتی الامکان از خرد کردن موهایتان بپرهیزد. آرایشگر هم تأیید میکند و قیچی و شانه به دست مشغول میشود و هی از اینطرفتان می رود آنطرفتان و برمیگردد و حرکات ژانگولر از خودش ارائه میدهد و بلاخره یک مبارکه میگوید که یعنی کار تمام شده است. و شما چیزی را که در آینه می بینید باور نمیکنید. آرایشگر محترم حسابی موهایتان را کوتاه کرده و لایه لایه تا بالا خرد کرده و با تیغ لابه لایش را پیتاژ کرده و حجم آن را کم کرده و نهایتا چتری هم برایتان زده در حد لالیگا! حالا هم کنارتان ایستاده و دست لای مختصر باقیمانده موهایتان که گذاشته روی سرتان بماند می اندازد و به به و چه چه و چقدر بهت میاد و دقیقا همون چیزی شد که میخواستی یک لحظه از دهانش نمی افتد تا جایی که خودتان هم باورتان می شود که خواسته ی شما اصلا همین بوده و نتیجه ی کار دقیقا همان چیزی شده که میخواستید. بلند می شوید و خیلی شیک و مجلسی دست در کیف خود کرده و مزد آرایشگر محترم را پرداخت کرده و تشکر میکنید و میزنید بیرون. و وقتی می رسید جلوی آینه ی خانه تازه به خود میایید و متوجه می شوید که چه کلاه گشادی سرتان رفت و چقدر باید صبر کنید و خون دل بخورید تا باز موهایتان بلند شود و یکدست شود و کوتاه ترین لایه موهایتان به بلندترینشان برسد و آنوقت است که باز نوکش زبر میشود و فکر کوتاه کردنش به سرتان میزند و باز روز از نو، روزی از نو. این داستان ادامه دارد و همانا این تنها یکی از هنرهای آرایشگران این سرزمین است...

 

پی نوشت: آرایشگر محترم لطفا همون کاری رو که ازت میخوام برام انجام بده، نه اون کاری رو که خودت صلاح میدونی...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

حرف حساب...

بنده قویا و عمیقا معتقدم که یک سری کارها رو هر چقدر کم سن و سال تر باشی یاد بگیری موفق تری. هرچی سن آدم کمتر باشه جرأت و جسارتش بیشتره، بی کله تره و کمتر به اثر و نتیجه و حواشی کاری که انجام میده فکر میکنه درنتیجه تمرکزش روی اصل خود اون کار بیشتره و درنهایت موفقیت بیشتری کسب میکنه. یه کارایی هست که واقعا دلم میخواست خیلی وقت پیشها یاد میگرفتم، اونوقتایی که وقت آزاد زیاد داشتم، حال و حوصله و انرژی هم داشتم. هرچند که مطابق جدول زیر، همیشه یک جای کار میلنگه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

کد امنیتی محترم...

یکی بیاد به من بگه این کد امنیتی که در قسمت نظرات وبلاگ هست کاربردش چیه سوال اینکه من عاقل بالغ با میل و اختیار خودم یه وبلاگی رو باز میکنم و یه پستی رو میخونم و تصمیم میگیرم براش نظر بنویسم کجاش نیاز به کد امنیتی داره؟ کار بانکی که نمیخوام انجام بدم بار مالی داشته باشه و این حرفا عینک تازه اگه صلاح بدونم نظر رو بصورت خصوصی ارسال میکنم. نویسنده محترم وبلاگ که اتفاقا اونم عاقل و بالغه با میل و اختیار خودش میتونه تصمیم بگیره نظرات وبلاگش رو نیازمند تأیید کنه و اول خودش ببینه و اگه صلاح دید بذاره بقیه هم ببینن ابرو حالا پرشین بلاگ مشکلی نداره کدامنیتی رو سریع قبول میکنه ولی وای به حال بلاگفا و بلاگاسکی و سایتهای دیگه. خدا نکنه من بخوام واسه یه وبلاگ تحت این سایتها نظر بذارم. هرچی کد امنیتی رو وارد میکنم میگه اشتباهه عصبانی دوباره، سه باره. یعنی عین اون عدد رو هم میزنم باز میگه اشتباهه کلافه چندبارم پیش اومده که اصلا کد امنیتی رو نشون نداده و من دقیقا نمیدونستم چه عددی رو باید وارد کنم و اصلا قید گذاشتن اون نظر رو زدم. والااااا. با این حرکتاشون قهر

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

رضایت از خود، رضایت از زندگی، گور بابای سایرین...

چند لحظه تأمل:

اگر انسان به داشته های خود توجه کند و از آنها لذت ببرد راحت تر میتواند نداشته ها را تحمل کند.

افراط در آرزوها یکی از عوامل نارضایتی از زندگی است.

الگوی غلط فکری افراد ناراضی از زندگی: آنچه دارم ناچیز است و خوشبختی در چیزهای بالاتری است که ندارم.

کسی که آرزوهای طولانی دارد همواره لذت را در چیزهایی می داند که ندارد و به همین جهت از آنچه که دارد بهره مند نمیگردد.

 

 

یک نکته بسیار مهم و ظریف: اگر خیلی دلمان خواست با کسی ارتباط برقرار کنیم و تمام تلاشمان را هم در این زمینه کردیم ولی طرف نخواست و نگذاشت و نشد دلیل بر این نیست که ما ضعف یا ایرادی داشتیم. شاید طرف ضعف و ایرادی دارد و اعتماد به نفس برقراری ارتباط با مایی که اتفاقا از نظرش بسیار هم پرفکت و ایده آل هستیم را ندارد و خودش را بطور کامل از این رابطه کنار میکشد.

و در پایان همان جمله ی کلیشه ای مهم و دوست داشتنی و پندآموز: ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودمان مقایسه نکنیم.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

حناق که نیست، هست؟؟؟

تاحالا به این موضوع دقت کردین که تمام راننده تاکسی ها تا 6 ماه پیش تاجر بودن و یکهویی ورشکست شدن؟ تمام منشی ها در محل کار قبلیشون مدیر فروش بودن اما چون خسته شدن و نیاز به استراحت داشتن تصمیم گرفتن یک مدتی منشیگری کنن؟ تمام همکارای جدیدی که ماشین ندارن همین هفته ی پیش ماشینشون رو بنا به دلایلی فروختن؟ و قس علی هذا. دور و بر شما هم از این ماجراها هست؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

تــــــــــــــــــــــــــــا...

سخت ترین مسیر دنیا فاصله ی بین حرف است تا عمل، تصمیم است تا عملی کردن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

نه همین دماغ زیباست نشان آدمیت*...

با شروع سال جدید یه همکار جدید برام اومد که ظاهرا تازه 20 روز بود بینیش رو عمل کرده بود. دختر ریزنقش و ظریف و رنگ پریده ای که مشخص بود سر عمل بینی خیلی اذیت شده و از همون ابتدا با کلی چسب و پانسمان روی بینیش اومد سر کار. هفته پیش متوجه شدم که از دوشنبه تا آخر هفته رو مرخصی گرفته. امروز صبح که اومد دیدم باز دوباره بینیش رو گچ گرفته نگو که عمل بار اول مطابق میلش نبوده و از اونجایی که آدم عجول و کم طاقتی بوده دکترش رو مجبور کرده که با گذشت کمتر از دوماه از عمل اول، عمل دوم رو  روی دماغش انجام بده. ظاهرش امروز خیلی درب و داغون بود. دوتا چشم قرمز با یه عالمه کبودی از وسط یه عالمه گچ روی صورتش زده بود بیرون. بخیه پره های بینیش کاملا پیدا بود، دل آدم ریش میشد. نا نداشت راه بره و حرف بزنه و خوب از اونجایی که کارش براش خیلی مهم بوده و تازه در روزهای آغازین کار بیشتر از این هم بهش مرخصی نمیدادن به هر ضرب و زوری که بود خودش رو رسونده بود شرکت. هرچند که آقای مدیرعامل محترم دلش به حالش سوخت و نزدیک ظهر براش آژانس گرفتن تا بره استراحت کنه. اینجور آدما رو درک نمیکنم. به نظر من کار خیلی خطرناکی کرده بود که به همین زودی رفته بود زیر عمل دوم. آخه زیبایی به چه قیمتی. این عمل بینی هم دیگه شورش در اومده. تازه یه جوری شده هرکی دماغش رو عمل میکنه سرشو بالا میگیره با کلی غرور و افتخار. منکر این نمیشم که واسه بعضی از خانوما که بینیشون واقعا مشکل داره لازمه و باید انجام بشه، ولی الان دیگه رو چشم و هم چشمی خوب و بد همه میرن عمل میکنن. یه بنده خدایی بود که از یک سال قبل از عمل هر بار میدیدیش و باهاش مینشستی شروع میکرد که آره قصد عمل دارم و کار فلان دکترهارو دیدم و این مدلی خوبه و این مدلی بده و خلاصه ساعتها در باب دماغ محترمش داد سخن میداد. بلاخره عمل کرد و حالا بعد از عمل هربار که می بینیش باز ساعتها مانیفست میده که خوب شد و راضیم و اینجاش خوبه و اینجاش یه کم بده و وااااای. یکی نیست بهش بگه آخه دوست عزیز مسائل مهمتری از دماغ جنابعالی هم در جامعه بشریت وجود داره و من اصلا کوچکترین علاقه ای ندارم راجع به دماغ مبارک چیزی بشنوم و جان عزیزت بی خیال شو. من موافق نیستم. خدارو شکر که بینیم هم نیازی به عمل نداره و معتقدم زیبایی به این چیزا نیست. به قول اون شاعر گرانمایه که با اندکی تغییر می فرمایند: در سر عقل باید، دماغ عمل نکردن عار نیست...

 

 

*پی نوشت: عنوان خلاقانه ی این پست از وبلاگ دوست عزیزم "یک فنجان چای در بعدازظهر" می باشد.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

فقط خوردن...

با حلوا حلوا گفتن و حلوا دیدن و خیلی فعل های دیگه با حلوا، دهن شیرین نمیشه. فقط با حلوا خوردنه که دهن شیرین میشه. همین والسلام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

بایدها...

یه کارایی هست که آدم دلش نمیخواد انجام بده ولی مجبوره. هیچ چاره ای نیست، اون کار باید انجام بشه اونم فقط توسط خود آدم. یعنی میشه انجام نشه ها ولی عواقب و پیامدهای ناگواری داره که در نهایت به ضرر خود آدم تموم میشه، حساب دو دوتا چهارتاست. این جور کارا هرچقدر هم به ظاهر کوچیک و ساده باشن تا زمانی که انجامشون ندی مثل یه کوه پشت آدم سنگینی میکنن و فکر و خیال و استرس و دلشوره شون یه لحظه هم آدم رو راحت نمیذاره. اینجور کارا رو باید انجام داد. بدون فکر. فقط در یک لحظه باید خودت رو هل بدی وسط اون کار و انجامش بدی. حالا کار انجام شده و آدم میتونه یه نفس راحت بکشه. خلاص...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

بیشعوری شاخ و دم دارد آیا؟؟؟

تاحالا با آدمی برخورد داشتین که هروقت اومده خونتون شاد و خندون بوده و آرایش کرده و خوش تیپ بوده و نیشش تا بناگوش باز بوده و تا مغز سرش اشتها واسه خوردن داشته و کلی حرف واسه زدن داشته و کلی حوصله واسه شنیدن، بعد همون آدم هروقت شما رفتین خونشون افسرده و داغون بوده و کل چراغای خونش خاموش بوده و معمولا مشغول نماز و دعا و مناجات بوده و کلهم رژیم خورد و خوراک داشته و روزه ی سکوت گرفته بوده و به شدت در حال پیگیری سریالهای مزخرف فارسی1 و جم و این خزعبلات بوده بطوریکه یک لحظه هم چشم از تلویزیون برنمیداشته و در همین حین فقط گاهی تلفنی با خاله و خانباجی هم صحبتی میکرده و انگار که شما هویجی بیش نیستید که گوشه ای کاملا معذب و متفکر نشستید؟!؟ تا حالا عمیقا به این موضوع فکر کردین که آدم به روی باز کسی خونه ش میره یعنی چی؟ تا حالا به این نتیجه رسیدین که بیشعوری شاخ و دم نداره؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

یک آدمهایی...

یک آدمهایی هم هستند که هربار میخواهی دو کلام حرف باهاشون بزنی، ماجرایی رو تعریف کنی، از کاری که کرده ای بگویی، از اتفاقی که برایت افتاده، بدون اینکه اجازه بدهند حرفت تمام شود می پرند وسط حرف تو که ما هم کردیم و ما هم رفتیم و برای ما هم اتفاق افتاد... و حرف تو توی دهانت می ماسد. این آدمها اصلا اصل منظور تو را نمیگیرند، متوجه مطلب تو نمی شوند که میخواهی چه بگویی. شروع کننده ی حرف نیستند، حرفی برای گفتن ندارند، اما خووب تمام میکنند حرف تو را در مورد خودشان. اینها فقط میخواهند از قافله عقب نمانند. فکر میکنند رقابت ست و میدان مسابقه ست و به هر قیمتی که شده نباید جابمانند در این کارزار خیالی که ساخته و پرداخته ی ذهن سخیفشان است. خنده دارند این آدمها برایم. هم صحبتی با ایشان خسته کننده است و ملال آور...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

باهوشی هم خوب است، به موقــــــــــع...

در راستای هوشمند شدن همه چیز و باهوش و فهمیده شدن همه چیز اومدن چراغای راه پله آپارتمان شرکت رو هم هوشمند کردن. و من نمیدونم چرا این چراغای هوشمند همیشه تأخیر دارن یعنی مجبوری توو تاریکی کامل پله ها رو بالا بری و دقیقا پشت سر تو هوش چراغها با کلی طمأنینه به کار میافته و یکی یکی روشن میشن که خوب دیگه به درد فک و فامیل محترمشون میخوره. دقیقا هرجا من با این سیستم خودکار روشنایی راه پله برخورد داشتم ماجرا به همین شکل بوده و من ترسان و لرزان دست به دیوار گرفتم و در ظلمات کامل درحالیکه شرایط جلوی پام رو حدس میزدم پله ها رو بالا رفتم و پشت سرم چراغ تقّی صدا کرده و روشن شده واسه خودش و من هربار به اعتقادات شخصی که این سیستم رو کار گذاشته کلی می اندیشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳٩٢

گردونه رو بچرخــــــون...

خدارو صد هزار مرتبه شکر که همه چی خوبه و همه چی آرومه و کارخونه دارها و تولید کننده ها انقدر وضعشون خوب شده و پولدار شدن که هی قرعه کشی بذارن و جایزه بدن. هر هفته چندتا ماشین آخرین مدل و چندین تا سکه و هر روز کلی پول و سفر جام جهانی به برزیل و خیلی چیزای دیگه. دقت کردین هر کانالی میزنی یه شرکت معتبر و معروف داره گردونه رو میچرخونه تا یه برنده خوشبخت از داخلش در بیاره و کلی بهش جایزه های خوب خوب بده. برنج و چای و ماکارونی و پودرای شوینده و سس و شارژ تلفن همراه و خلاصه هرچی بخری کلی جایزه ی نفیس میبری. اینه که شما هم گوشیاتونو دستتون بگیرین و هی اس ام اس بزنید تا از قافله تقسیم جوایز عقب نمونید. هیچ بعید نیست که مثلا یه بسته دستمال کاغذی جیبی بخریم و یه BMW X6 جایزه بگیریم، به همین سادگی. از ما گفتن بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢

خط چشم، خر است...

خط چشم چیست؟ خط چشم خطی است غالبا باریک و مشکی که خانومها جهت زیبایی هرچه بیشتر بالای پلکهای خود میکشند. البته تمیز و قرینه درآوردن آن کار حضرت فیل است. علی الخصوص زمانهایی که عجله داشته باشی و مثلا صبح باشد و خوابالود باشی یا شرایطی باشد که استرس داشته باشی یا جشن و مراسمی که برایت خیلی مهم باشد که زیبا باشی یا مثلا بخواهی منزل قوم شوهر بروی چشمک و قس علی هذا. در این مواقع است که خط چشم تا به تا میشود و چپ و چول میشود و به هیچ صراطی مستقیم نمی شود و هرکدام راه خودش را می رود و هرچه بیشتر تلاش کنی کمتر نتیجه میگیری و از تو اصرار و از خط چشم مقاومت و انکار. و از نظر من سخت ترین بخش آرایش خانومها همین خط چشم کذایی است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢

پستی پر از علامت سوال...

شما توو زندگیتون چند نفر رو واقعا دوست دارین، از ته دل؟ چند نفر هستن که حال و روزشون برای شما مهمه؟ واسه چند نفر حاضرین از خود گذشتگی کنین و خودتون رو به زحمت و دردسر بندازین؟ این روزها به حقیقت و صداقت محبت بین آدمها زیاد فکر میکنم. رابطه با پدر و مادر، فرزند، همسر، خواهر و برادر، خاله و عمو و عمه و دایی، فامیل های دور، دوست، همسایه، همکار، تا یه آدم کاملا غریبه. از صبح تا شب قربون صدقه ی چند نفر میرین؟ چند نفر رو بنا به یک سری مصلحت ها و یک سری رودربایستی ها دوست دارین؟ چند نفر رو به واسطه یک سری روابط کاری یا قوم و خویشی یا نیازی که بهشون دارین دوست دارین؟ به چند نفر به حرمت حضور بزرگترها یا افراد محترم و مهم زندگیتون محبت می کنید؟ به چندتا از دور و بری هاتون درست موقعی که دارین در ظاهر محبت میکنید و روی خوش نشون میدین در باطن فحش میدین و براشون خط و نشون میکشین؟ توی رابطه های به ظاهر دوستانه تون با چند نفر تیکه رد و بدل میکنین و پشت نقاب مهربونی که روو صورتتونه میخواین سر به تنشون نباشه؟ چند تا دوست واقعی دارین؟؟؟ از مهربونی های ظاهری و مصلحتی بیزارم. خودم رو از این رابطه های پوچ و توو خالی میکشم کنار. هرچی سنمون کمتر بود صاف و صادق تر بودیم، دوست داشتن های بینمون راستکی تر بود. خودمون رو گوول نزنیم. محبت های واقعی خیلی کم شده. سنگدل شدیم هممون...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

در سفر باید شناخت...

ممکنه با یه نفر مدتها دوست و آشنا باشید، حتی خیلی صمیمی، باهم رفت و آمد کنید، گردش و تفریح برید، کنار هم شام و ناهار بخورید، ممکنه اونو تو خلوت خودتون راه بدید و کاملا بهش اعتماد داشته باشید، اما مطمئن باشید تا باهم مسافرت نرید و کنار هم زیر یک سقف چند روزی رو نگذرونید به شناخت کاملی از اون آدم دست نخواهید یافت. سفر زوایای پیدا و پنهان آدمها رو میریزه روی دایره. در سفر چیزی از خلق و خوی آدمها پنهان نمیمونه و قدیمیها مثل همیشه چه خوب گفتن که آدمها رو در سفر باید شناخت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢

ملت رو چی فرض کردین؟؟؟

عادل خان فردوسی پور از خیلی روز پیش وعده داده بود که مراسم قرعه کشی جام جهانی 2014 برزیل بطور مستقیم از شبکه 3 پخش میشه. مای خوش خیال هم دیروز عصر نشستیم پای تی وی تا به خیال خودمون مراسم رو بصورت زنده تماشا کنیم هورا چه تماشا کردنی، اصلا چیزی از اونجا نشون ندادن، ظاهرا یه خانومی با پوشش نامناسب هی اون وسط اینور و اونور میرفته و مراسم با شئونات اسلامی ما همخونی نداشته و قابل نشون دادن نبوده. عادل و مهموناش هم که انگار داشتن یه برنامه طنز اجرا میکردن، اصلا قضیه رو جدی نگرفته بودن، همش میخندیدن و مسخره بازی درمی آوردن. یه سری مصاحبه ترتیب داده بودن که از افراد مختلف میپرسیدن دلشون میخواد ایران با کیا هم گروه بشه. همین بس که افشین پیروانی گفت خوبه ایران با تیمای آفریقایی مثل نیجریه و شیلی!!! هم گروه بشه، خدایی من تا دیشب نمیدونستم شیلی کشور آفریقائیه تعجب این البته داستان جدیدی نیست. ولی مشخص بود که خودشون میدونستن مراسم قابل نشون دادن نیست و سوال من اینه که چرا اسم پخش مستقیم مراسم روش میذارن؟؟؟ به هرحال هم گروه های ما مشخص شدن: آرژانتین و نیجریه و بوسنی. یه طنازی هم توو فیس بوک نوشته بود: من اگه جای کارلوس کی روش بودم شب قبل از بازی با آرژانتین چراغارو خاموش میکردم میگفتم هرکی میخواد بره، بره خندهقهقهه و من چقد خندیدم...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢

نتیجه ی انتخاب سرمربی خوب برای تیمهای ورزشی...

اینروزها تأثیر هزینه کردن و انتخاب سرمربی خوب برای تیمهای ورزشی رو داریم به چشم می بینیم. اون از تیم والیبال که با مربیگری ولاسکو و البته دوری کردن از حاشیه ها کلی مقام آورده و افتخار آفرینی کرده، اینم از تیم بی نام و نشان فوتبال ساحلی که آروم و بی صدا جلو اومده و تیمهای قدر ایتالیا و برزیل و روسیه رو برده و به قهرمانی جام بین قاره ای رسیده که افتخار کمی نیست. و چقدر برام جالب بود که دیشب موقع تماشای بازی میدیدم مارکو اکتاویو مربی برزیلی دوست داشتنی تیم فوتبال ساحلی چقدر هیجان داره و چقدر حرص میخوره و کنار زمین بالا و پائین میپره و واسه برد بچه های ایران از جوون و دل مایه میذاره. اینا بهترین مربیای دنیا هستن. نتیجه ی انتخابشون رو داریم به چشم می بینیم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

اوون روی بدجنس من...

به نظر من توو شلوغترین و بدترین وضعیت مترو و اتوبوس هم میشه جوری ایستاد که مزاحم کسی نباشی و وزنت رو روی دیگران نندازی. هرکس اگه سفت و محکم سر جای خودش بایسته البته جاش رو هم طوری انتخاب کنه که از کل فضا استفاده بهینه بشه و فضایی خالی نمونه، مشکلی پیش نمیاد. برای من خیلی پیش اومده، اینکه افراد بی ملاحظه و راحت طلب با کل وزن هیکلشون تکیه میدن بهم و عین خیالشون هم نیست. آخه تن آسانی و بی خیالی هم حد و اندازه ای داره. آآآی دلم میخواد یه بار که یکی اینطوری وزنشو انداخته روم و بهم تکیه داده یه جاخالیِ کوچیک بدم عینکنیشخندشیطان من که مسئول نگه داشتن کسی نیستم که، هستم؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

آنها که هرزه گی را با روابط عمومی بالا اشتباه میگیرند...

یه بنده خدایی بود که خیلی ادعای روابط عمومی ش میشد، فکر میکرد خدای ارتباط برقرار کردن با دیگرانه، با هرکس که بخواد میتونه ارتباط بگیره حالا به هرقیمتی که شده. حتی خودش تعریف میکرد که خیلی جاها واسه اینکه کاری راه بیافته یا مشکلی حل بشه از جنسیتش مایه میذاره و صد درصد هم نتیجه میگیره!!! البته پای حرف و سخنش که مینشستی میدیدی هیچی بارش نیست، کاملا در سطح و ظاهر، نه معلومات عمومی داشت، نه در جریان اخبار و اتفاقات روز بود، نه کتابی میخوند نه فیلم و برنامه ای میدید، از اینترنت هم تنها مسنجر و فیس بوکش رو میشناخت که البته اونم وسیله ای بود در راستای برقراری ارتباطات عمومی گسترده و پیچیده ش!!! من اما اسم این ماجرا رو روابط عمومی بالا نمیذارم. از نظر من تنهایی و انزوا سگش شرف داره به اینجور روابط عمومی بالا! داشتن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

آدمهـــا...

در نظر بگیرید یک همکارِ هم اتاقی جدید برایتان آمده، از این دخترهای بزک کرده هفتاد قلم آرایش کرده ی چیتان پیتانِ با طمأنینه و سرِ صبر که از همان روز اول سلانه سلانه که می رسد پشت میز اول یک لیوان چای بزرگ برای خودش میریزد و بعد آینه ی بزرگ تقریبا قدی اش را با کیف لوازم آرایش روی میز میگذارد و همزمان گوشی تلفن را زیر گوش گذاشته و به دوست و خواهر و خاله و خانباجی زنگ میزند و از هر دری میگوید و تازه برای کار شخصی و بی خبر از شرکت بیرون هم میرود و به تنها چیزی که فکر نمیکند کارش است. و تو اینطرف تر لا به لای کاغذها گره خوردی و از هرسو سفارش و فرمایشی حواله ات میکنند و کلی کار عقب افتاده سرت ریخته که اکثرا هم مربوط به همکار جدید است. اعصاب نمی ماند برای آدم از دست این آدمهـــا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

رئیس یا رهبر؟؟؟

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

الهام آری، تقلید هرگز...

دو سه روزه فکرم به شدت مشغول مقوله ی تقلید در حیطه ی وبلاگ نویسیه. وبلاگ چندتا از دوستان و نظرات مختلفی که خواننده ها راجع به تقلیدی و تکراری بودن اونا از وبلاگای دیگه گذاشته بودن باعث شد بطور جدی به این موضوع فکر کنم. راستش از نظر من وبلاگ نویسی مثل فیلمسازی، نقاشی، عکاسی، آهنگسازی یا خیلی هنرهای دیگه یه فنه. اصول و روشهاش تعریف شده و مشخصه. اما اینکه نتیجه کار چی از آب دربیاد و تا چه حد مورد قبول و پذیرش سایرین قرار بگیره برمیگرده به هنر صاحب وبلاگ. نباید انتظار داشت که به تعداد وبلاگ نویسای روی زمین سبک و سیاق وبلاگ نویسی وجود داشته باشه. همونطور که مثلا ما در مبحث فیلمسازی تعداد محدودی ژانر داریم و هزاران هزار کارگردان که هرکدوم ژانر مورد علاقشون رو انتخاب میکنن و اثر خودشون رو میسازن. توانایی افراد در اجرای متفاوت یک ایده، پیاده کردن متفاوت یک سبک و خلاقیت به خرج دادن درکاره که یه وبلاگ رو برجسته و محبوب میکنه و یکی دیگه رو نه. کارهای هنری، اختراع نیستن که اسم کسی روشون باشه و گواهی انحصاری ثبت اختراع براشون صادر بشه. کاری با کپی کردن یا عین مطلب رو منتقل کردن ندارم که متأسفانه بعضی ها انجام میدن و کار ناپسند و غیر حرفه ای و به شدت نکوهش شده ایه. اما الهام گرفتن از وبلاگهای خوب و ارائه ی اجرایی متفاوت چه اشکالی داره؟ انقدر به هم سخت نگیریم، انقدر به هم برچسب نزنیم، همدیگه رو قضاوت نکنیم و لااقل در این مجازی ترین دنیای ممکن همدیگه رو راحت بذاریم، و چه خوبه اگه بتونیم منبع الهام همدیگه باشیم...

 

چند روز بعد نوشت: پست برگزیده سایت وبلاگستان و درج شده در ستون پست روز این سایت در تاریخ 7 مهر 92

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

هرچیزی متناسبش خوبه...

چرا بعضی از دخترا فکر میکنن هرچی مهریه شون بیشتر باشه بهتره؟! روی این واژه ی "هرچی" تأکید دارما، یعنی مراسم تعیین مهریه رو کارزاری می بینن که باید خودشون و خانوادشون تمام سعی و تلاششون رو بکنن و به ضرب چوب و چماق و دگنک هم که شده مهریه رو "هرچی" می تونن بیشتر ببُرن. اصلا هم به این توجه نمی کنن که آخه چه مابه ازایی دارن در مقابل این مهریه سنگین و آیا این تعداد سکه مهریه اصلا سنخیتی با اونا داره یا نه؟ یه بنده خدایی رو میشناختم، دختر سخت کوشی بود از یه خانواده سطح پایین، درسش که تموم شده بود از شهرستانشون اومده بودن تهران به کار کردن و خیلی سخت زندگی میکرد و تنها عشقش این بود که اومده تهران. بعد از چند سال یکی از آقایون همکار که اتفاقا اونم از شهرشون کنده بود و اینجا تنها زندگی و کار میکرد از دختر خواستگاری کرد و کارشون به ازدواج کشید. از اون به بعد هرچند وقت یکبار و به بهانه های مختلف دختر دهنش رو پر میکرد و بادی به غبغب میانداخت و از مهریه ش که 1362تا سکه به تعداد سال تولدش بود حرف به میون میاورد. راستش من بار اول که شنیدم خیلی تعجب کردم. سرتاپای دختر رو که قد و بالا و تیپ و قیافه چندانی هم نداشت نگاه کردم و این سوال به ذهنم رسید که سکه ی چی منظورشه؟؟؟ دفعات بعد فقط یه لبخند از اون پرمعناهاش تحویلش میدادم که هرچند بعید میدونم متوجهش شده باشه. واسه اون آدم فقط همین که موفق شده بود از اون پسر بینوای کارمند ساده که میدونم هیچ سرمایه و پس اندازی هم نداشت تعهد 1362تا سکه مهریه رو به نفع خودش بگیره و با غرور و افتخار واسه بقیه تعریف کنه بزرگترین موفقیت محسوب میشد. حالا باز این بنده خدا یه لیسانس نمیدونم چی چی شناسی دانشگاه آزاد داشت و کارمند هم بود، بعضی های دیگه که درسم نخوندن و کار هم نمیکنن و انتظار مهریه های آنچنانی دارن دیگه شاهکارن واقعا. اینجور آدمارو درک نمیکنم. شاید خودشون فکر میکنن این کارشون از اعتماد به نفس بالا ناشی میشه و اسمش زرنگیه ولی من به شخصه اسمشو یه چیزای دیگه ای میذارم.

کاش عاقلانه تر رفتار کنیم، کاش یه نگاه به سرتاپا و داشته ها و نداشته ها و بار علمی و خیلی چیزای دیگه ی خودمون و خانوادمون بندازیم و بعد واسه مهریه مون رقم بدیم. کاش بفهمیم که این فشارهای واهی و خواسته های نابجا روی همسر آینده و خانواده ش فقط دلهارو از هم دور میکنه و محبت هارو کم. کاش بیشتر فکر کنیم و خودمون از خودمون واسه دیگران سوژه ی خنده نسازیم. کاش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

باکلاسا کفش پاشنه بلند میپوشن...

توو شرکت ما همه تیپ آدمی پیدا میشه. یعنی فرم پوشش خاصی واسه پرسنل قرار ندادن و اصلا هم سخت گیری نمی کنن. اینه که از خانوم منشی عزیز که ساپورت میپوشه با کفش پاشنه ده سانتی و یه مانتوی جلو باز و موهای افشونش هم از دوروبر شالش پریشونه و هفتاد قلم آرایش کرده بگیر تا من و یکی دو نفر دیگه که مانتوی اداری میپوشیم با مقنعه و کفش راحتی کتونی و converse در صلح و صفا درکنار هم مشغول کار هستیم و دموکراسی کامل برقراره. این بود تا دیروز که سر یه بحثی منشی عزیز برگشت گفت: باکلاسا کفش پاشنه بلند میپوشن مژه و اینجا بود که انقلابی توو شرکت برپا شد و موج مخالفین و موافقین به راه افتاد. یه عده معتقد بودن با این حرف به شعور و شخصیتشون توهین شده عصبانی یه عده دیگه سلیقه شون به چالش کشیده شده بود سوال یه عده افسردگی گرفته بودن افسوس یه عده دیگه هم داشتن برنامه ریزی میکردن دراسرع وقت برن کفش پاشنه بلند تهیه کنن هورا. من اما معتقدم آدم باید راحت باشه. یعنی سر کار چیزی بپوشه که اذیت نشه و ده ساعتی که بیرون از خونه ست لااقل لباسش راحت و آزاد باشه. و معتقدم که هر محلی لباس و پوشش خودش رو میطلبه و باید فرق باشه بین لباسی که مهمونی میری میپوشی یا خرید میری میپوشی یا سرکار میپوشی. هرچیز به جای خویش نیکوست. بعله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

آنهایی که شادند، آنهایی که همــــــــه را دوست دارند...

یه بنده خدایی رو میشناختم که خیلی شاد بود. و البته خیلی شیطون. از همون دوره دبیرستان شروع کرد به دوست پسر گرفتن. منم که اونوقتا هویج و هاج و واج فقط شنونده داستانهای عاشقانه اون بنده خدا بودم. خوب یادمه اولین بار با یکی دوست شد و خیلی زود، مثلا بعد از یک هفته میگفت که ما عاشق و دلباخته همیم و همچین با آب و تاب از عشق و علاقه بینشون تعریف میکرد که فکر میکردی این دوتا رو خدا از اول واسه هم ساخته و از آسمون فرستاده رو زمین و امکان نداره از هم جداشدنی باشن. درست یادم نیست به چه دلیل رابطشون بعد از یه مدت بهم خورد و هنوز یکی دوهفته نگذشته بود که گفت با یکی دیگه دوست شده. این یکی همه چیزش درست برعکس نفر اول بود. سن و سالش، کارش، علایق و سلایقش و بعد از چند روز این بنده خدا بود که از عشق بی حد و حصر بینشون و اینکه چقدر همه چی خوبه و چقدر خوشبختن و اینها صحبت میکرد و من همچنان شنونده ساده و متعجب این ماجرا بودم. این دوستی هم موندگار نبود. بهم خورد و باز، چند روز نشده یه نفر دیگه و باز تعریف و تمجیدها و عشق و محبت ها بود که از رابطشون میبارید و من ناظر بر ماجرا بودم. و باز... چندین و چند بار این دوست شدن ها و بهم خوردن ها تکرار شد. مدت دوستی ها هم کم نبود، هرکدوم حداقل یکی دوسالی طول میکشید. و جالب اینکه طرفهای دوستی هیچ شباهتی به هم نداشتند و هرکدوم یه جور متفاوتی بودن که این جای تعجب داشت، این آشنای بنده خدای من بلخره چه تیپ آدمی رو دوست داشت؟ ملاک و معیارش برای انتخاب چی بود که انتخاب هاش انقدر از هم فاصله داشتن؟ نکته جالب دیگه اینکه در تمام طول مدت این روابط اینا هیچوقت باهم دعوا نمیکردن یا امکان نداشت بشنوی بنده خدای قصه ما از موضوعی ناراحته یا قهرن باهم یا مشکلی دارن. همیشه شاد بود و میخندید و عاشق و دلباخته و امیدوار بود. گذشت و گذشت و گذشت، دوست بنده خدامون با یه بنده خدای متفاوت دیگه ای ازدواج کرد بلخره. و بیا و ببین که چقدر شاده و چقدر از عشق و علاقه و محبت بینشون و رابطه لیلی و مجنونیشون تعریف میکنه و چقدر...

اینجور آدما برام قابل درک نیستن. شما اگه درک میکنین واسه منم بگین شاید بتونم درک کنم...

 

 پ.ن: اینم از طولانی ترین پست تاریخ این وبلاگ تا به امروز

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

چه میکنه این تیم ملی والیبال ایران...

تیم والیبال ایران داره خوب بازی میکنه. حریفای قدرو میبره و با افتخار میره جلو. صربستان، ایتالیا، کوبا، بعدشم حتما نوبت آلمانه. این بردا اتفاقی نیست. وقتی به ورزش بها داده بشه، مربی خوب، امکانات خوب، برنامه ریزی دراز مدت، و از همه مهمتر توجه و اهمیت، نتیجه همین میشه. و وااای که چه کیفی داره وقتی میبینی ورزش کشورت افتخار آفرینه و توو دنیا حرفی واسه گفتن داره و کشورای دیگه ازش حساب میبرن و واسه مقابله باهاش برنامه ریزی میکنن. اصلا جزو چندتا کشور اول دنیا بودن توو هر زمینه ای حس و حال خیلی خوبی داره. امیدوارم مسئولین اونطور که شایسته ست قدردان زحمات بازیکنان و دست اندرکاران تیم ملی والیبال باشن، امیدوارم این حس و حال خوب ادامه داشته باشه... 

 

  

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

آدمهای بزرگ، آدمهای کوچک...

آدمهای بزرگ از خودشان انتظار دارند، آدمهای کوچک از دیگران...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

گفته هایی در بابت اعتماد به نفس و حرمت نفس...

اعتماد به نفس را همه دارند. بعضی ها از نوع مثبتش: همان ها که میگویند می دانم و می توانم، بعضی ها از نوع منفی اش: که میگویند می دانم و نمی توانم، یا نمی دانم و نمی توانم.

اما حرمت نفس. دو جنبه دارد. 1- چقدر خودمان را خوب و توانا می دانیم، 2- چقدر خودمان را محبوب و دوست داشتنی می دانیم. (جنبه دوم در ارتباط با دیگران است)

آفات حرمت نفس: 1- شرم و خجالت و خود کم بینی، 2-ترس و نگرانی از قضاوت و نظر دیگران

مشکلات اعتماد به نفس و حرمت نفس در انسان آسیب دوران کودکی است که عمیق و سنگین در وجودمان نشسته.

گاهی تمام انرژی مان را صرف میکنیم تا دیگران را ارزیابی کنیم و بفهمیم در مقابل ما چه نظری دارند و حرف و رفتار ما را چگونه برداشت و تعبیر میکنند. نتیجتا دیگر انرژی جهت راحت حرف زدن و عمل کردن برایمان نمیماند.

از آنجا که شدیدا مهرطلب هستیم گاهی رل بی حرمت نفس ها را بازی میکنیم تا از حمله و قضاوت دیگران در امان بمانیم و مبادا که موافقت و همراهی آنها را از دست بدهیم.

انسان یک موجود ناقص است یعنی اشتباه میکند. قرار نیست همه کار را درست انجام دهیم. ما تمام تلاشمان را میکنیم تا کار را در حد ممکن درست انجام بدهیم اما اگر هم نشد مهم نیست.

ما در بمباران جامعه ای هستیم که از طریق تحقیر و کوچک شمردنمان از ما استفاده و سوء استفاده می کند. حتی اگر خوب حرف بزنیم و درست عمل کنیم باز مخالف خواهیم داشت. مهم این است که این موضوع هیچ اهمیتی ندارد.

قرار نیست همه ما را بخواهند یا از ما خوششان بیاید. در زندگی مشترک تنها اگر یک نفر ما را بخواهد کافی است...

منبع: دکتر فرهنگ هلاکویی

 

 

این گفتار به من کمک کرد بفهمم در کدوم قسمت مشکل دارم و در جهت رفع اون بکوشم.

(ضمن تشکر ویژه از زردآلوی عزیزم)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

اسکول کردن ستارگان و صد البته بینندگان...

به نظر من دوربین مخفی باید در یک لحظه اتفاق بیافته، حداکثر در چند ثانیه یه کاری انجام میشه و واکنش لحظه ای سوژه دوربین مخفی، برای بیننده جالب و دیدنی خواهد بود. اما در ایران،،، سی دی شوخی با ستارگان رو دیدین؟ این آقای قهرایی که مثلا استاد دوربین مخفی ساختن در ایرانه و رو دستش نیومده بازیگرارو سر کار میذاره و یه ماجرای مسخره درست میکنه و بازیگر بینوارو کلی دست میندازه و به هر قیمتی شده میخواد خنده ملتو دربیاره. از اول تا آخر داستان هم بیست دقیقه تا نیم ساعت الی بیشتر طول میکشه. تو سی دی دوم که نزدیک بود رضا توکلی از ترس قلبش بگیره، سکته کنه بیافته بمیره.یا مثلا شوخی مزخرفی که با رامسین کبریتی کردن خیلی تأسف آور و بی ادبانه بود. دلم براش خیلی سوخت. آخه این چه کاریه برادر من این چه رفتاریه؟؟؟ چه اصراریه شماها دوربین مخفی بسازین آخه؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

در آستانه ی انتخابات...

ملت فراموشکاری داریم. و به شدت جوگیر البته. و بسیار مظلوم و سازگار. در جستار تصاویر واژه ی انتخابات به عکس زیر برخوردم که لطفا یکی به من بگه اینا دقیقا چیکار کردن؟ انگشتشونو تا کجا داخل ظرف جوهر فرو کردن؟؟؟ و این یعنی اینکه عمیقا و از ته قلب رای دادن و به رایشون معتقد بودن؟؟؟؟ چی رو میخوان ثابت کنن اینا؟؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

من از iso متنفــــــــــــــــــــــــــــــــرم...

از فرآیند iso گرفتن سازمان بیزارم. آخه چیه این همه کاغذ و کاغذ بازی الکی، یه مشاور از خود راضی میاد با یه بغل دستورالعمل و روش اجرایی و یه عالمـــــه فرم که به اصطلاح خودشون باید در سازمان جاری بشه و تازه سوابقش هم موجود باشه. یعنی باید بشینی واسه هر اتفاقی که توو 5، 6 ماه گذشته افتاده از خودت فرم پرکنی و اصطلاحا سابقه سازی کنی و بایگانی کنی، حالا این وسط سر کیو میخوای کلاه بذاری خدا میدونه، خودتو، مشاورو، ممیزو، نمیدونم والا. من بینوا هم که از قضای روزگار توو هر شرکتی پا میذارم مناسبترین گزینه واسه نماینده مدیریت در امر ایزو شناسایی میشم و دیگه واویلا. چند روزیه که با آخرین سرعت و توان مشغول جمع آوری یا بهتر بگم ایجاد مستندات هستم. هرچند که در نهایت بعد از روز ممیزی و گرفتن iso، خیالمون که راحت شد، همه چی به باد فراموشی سپرده میشه تا سال آینده چند روز مونده به ممیزی که باز به صرافت مستند سازی و بایگانی و کاغذ بازی و این مصیبت ها بیافتیم. والا...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

چند تایی ها...

اینایی هستن که دو سه تا سیم کارت فعال دارن، همونایی که چندتا آی دی مسنجر دارن، چندتا پیج توو فیس بوک دارن، همیشه از اسم مستعار استفاده میکنن و خلاصه از همه چیزایی که باید یه دونه داشته باشن چندتا دارن، اینا آدمای خطرناکی هستن. باید ازشون ترسید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

بی اعتماد به نفسها...

به نظر من قابل ترحم ترین آدمها اونایی هستن که به ارزش وجودی خودشون واقف نیستن و دیگران بیش از خودشون قدرشون رو میدونن. قابل ترحم ترین آدمها، بی اعتماد به نفسها هستن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

حسابداری...

یه ضرب المثل قدیمی احتمالا چینی هست که میگه: به تعداد حسابدارای روی زمین شیوه و روش حسابداری وجود داره. پس هیچوقت سعی نکنید بین دوتا حسابدار به اتفاق نظر برسین. هیچ حسابداری کار حسابدار دیگه رو نه میفهمه و نه قبول نداره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

گرانمایه، ما گوش دراز نیستیما...

از آدمایی که صاف و صادق نیستن بدم میاد. اینایی که شیله پیله دارن. اینایی که روابط پشت پرده دارن. اینایی که حرف و عملشون باهم نمیخونه. همینایی که به هرقیمتی شده به مقاصد خودشون دست پیدا میکنن و عین خیالشونم نیست. یکی نیست بگه بابا، آخه با ما دیگه چرا؟ چی فرض کردی مارو؟ دستت پیش ما روئه عزیز دلم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

من از خونه تکونی متنفرم...

گریه من از خونه تکونی متنفرممممممممممممممممممممممممممم گریه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

کلاف سردرگم...

تمام امکانات عالم رو هم که دور خودم جمع کنم و داشته باشم، اگه ازشون استفاه نکنم،اگه ایده هارو عملی نکنم، اگه شروع نکنم، فایده ای نداره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

حذف کشتی از المپیک 2020...

این مسئولین برگزاری المپیک هم آدمای نامرد مزخرف و بیخودی هستنا کلافه از بیکاری نشستن واسه خودشون تصمیم گرفتن که چون مسابقات کشتی المپیک بیننده تلویزیونی زیادی نداره بیان از سال 2020 کشتی رو از المپیک حذف کنن قهر آخه چه کاریه، پس ما ایرانیا دیگه به چه امیدی انتظار المپیک رو بکشیم و با چه دلخوشی مسابقاتش رو دنبال کنیم؟ سبز آخه یکی نیست بگه برادر من، پدرت خوب، مادرت خوب، مسابقات هزار و یک تا رشته با ربط و بی ربط داره تو المپیک برگزار میشه. رشته هایی که شاید حتی اسمشم به گوش خیلیا نخورده باشه، حالا شما اومدی پیله کردی به کشتی؟ حالا مثلا رشته هایی مثل سه گانه و پنج گانه و 60 مدل قایقرانی و 60 مدل دوچرخه سواری و اینا کلی بیننده دارن و فقط کشی این وسط اضافه است؟ احتمالا در محاسبه تعداد بیننده های تلویزیونی کشتی المپیک هم ایران رو تحریم کردن و ماهارو به حساب نیاوردن. آخه این انصافه با این قدمتی که کشتی توو المپیک داره انقد راحت تصمیم بگیرن بذارنش کنار؟ من که میگم این قضیه بوو داره. به نظرم که یه دستایی با یه دستایی همدسته، بلاخره دست به دسته عینک و الان بر همه ایرانیای عزیز واجب کفائیه که در صحنه مجازی اینترنت حضور خودشون رو مثل همیشه نشون بدن و هجوم های مختص خودشونو به سایت های مربوطه آغاز کنن تا مسئولین دستشون بیاد کشتی، ورزش محبوب ما ایرانیا، چقدر هوادار و هواخواه و البته بیننده تلویزیونی داره گاوچران

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

سنگ بزرگ...

سنگ بزرگ، علامت نزدنه. برداشتنش، و حتی فکر کردن به برداشتنش، فقط آدمو خستــــــه میکنه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

ایرانی، کالای ایرانی مصرف کن!

و از دیگر عجایب کشور ماست که کیفیت هرچیز با افزایش قیمت اون به شدت پائین میاد و به بیان دیگه ما اینجا افزایش قیمت رو همراه با افت کیفیت توامان داریم. دقت کرده بودین؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

چند میگیری بی خیال من بشی؟؟؟

یه سبک و سیاق تبلیغاتی جدید راه افتاده در وبلاگها. تبلیغ کننده ها از یه شیوه ی کثیف استفاده میکنن به این شکل که نظر میذارن: خیلی ممنون که به من سرزدی! امثال من هم که معمولا کم پیش میاد در وبلاگ دیگران نظر بذاریم متعجب از اینکه این کی بود و من کی براش نظر گذاشته بودم سایتشو باز میکنیم و اونجاست که می فهمیم فریب خوردیم و ای دل غافل. مردم چه کارا بلدن. البته این روش هم لو میره و فقط بار اول جواب میده. نمیدونم چرا یکی از این تبلیغ کننده ها به اسم پریسا دست از سر من بر نمیداره و زوم کرده رو وبلاگ من و واسه هر پستم یه نظر تبلیغاتی میذاره. میخوام از همینجا ازش خواهش کنم که عزیز دلم، دست از سر من بردار، من بی اعصابو بی خیال شو، پاتو از وبلاگ من بکش بیروووووووووون. از من آبی برای شما گرم نمیشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

خیلی دور، خیلی درگیر...

واقعا چرا انقــــــــــــــــــــــدر طول کشید تا مسئولین محترم متوجه بشن موثرترین راه دور کردن مردم از ماهواره ها و کم علاقه کردنشون به این جعبه ی شیطانی! {#emotions_dlg.e4} اینه که مقابله به مثل کنن و خودشون یه سری شبکه راه بندازن و کل سریالای قدیمی و جدیدو از آرشیو صدا و سیما بکشن بیرون و بریزن روی پرده؟؟؟ مردم ما انقدر احساساتی و خاطره بازن که عاشق سریالای خودشون هستن و عمرا تماشای اونارو با سریالای مزخرف کره ای و ترکی فارسی وانی عوض نمیکنن. خیلی پیچیده نبودا. یکیش خود من. اینروزا جنگجویان کوهستان و روزی روزگاری و از سرزمین شمالی و چه و چه و چه میبینم و خوشحالم و خیلی وقته که ماهوارمونو روشنم نکردم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

بهره وری...

خیلی بده که تکنولوژی های جدید در سطح وسیع در اختیار مردم قرار گرفته ولی سوادش نه. سواد استفاده و کاربری و تعمیر و نگهداری و اینهارو عرض میکنم. مثلا همین گوشیای موبایل، یا کامپیوتر و لپ تاپ و دوربینای عکاسی و فیلمبرداری و تبلت ها و نوت بوک ها و mp3 و mp4 و چه و چه و چه و خیلـــــــــی چیزای دیگه. تو هر خونه و خونواده و دست هر بچه و جوون و بزرگسال و کهنسالی الان این وسایل به وفور یافت میشه ولی واقعا فکر کردین که ما از چند درصد امکانات این وسایل، و به درستی استفاده میکنیم؟ خیلی قابلیت های این دستگاه های پیشرفته اصلا برای کاربر ناشناخته ست و هرگز هم سراغش نمیره چه برسه که بخواد ازش بهره ببره. و از اون بدتر هم زمانیه که این دستگاها احتیاج به تعمیر پیدا کنن. تعمیر کارا اصلا سواد و دانش تعمیر این دستگاه های پیشرفته رو ندارن و کارشون مصداق بارز عبارت آزمون و خطاست. یعنی یا علی مدد از اولین گزینه ای که به ذهنشون خطور میکنه شروع میکنن به امتحان کردن و پیاده کردن روش های مختلف به این امید که بلاخره یکیشون جواب بده و مشکل دستگاه بصورت کاملا شانسی و اله بختکی حل بشه و چه بسا که در مجموع معادل پول دستگاه زبون بسته رو از صاحبش دریافت کنن. در نهایت اگرم حل نشه که میگن مشکل اساسی بوده و دستگاهتون نیم سوز! شده و فلان قطعه ی حساسش از بین رفته و امکان تعمیرش وجود نداره. نکته ی جالب دیگه اینکه در این بین اگر احیانا دستگاهتون رو نشون دوتا متخصص! بدین میبینید که تشخیص ها کاملا متفاوت و تجویزها از زمین تا آسمون باهم فرق میکنه و آدم رو حسابی سردرگم و مستأصل میکنه. این بلا زیاد سر من اومده و الانم در پی ضربه ای که به گوشیم وارد شد و آسیب دید، گرفتار این پروسه ی دردناک و خسته کننده هستم. خدا نیاره براتون...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

تعلق، یا تملک؟ مسئله این است...

مدتیه این سوال ذهن من رو به خودش مشغول کرده. اینکه چقدر فرق هست بین احساس تعلق، با احساس تملک. دوستی میگفت حس آدم قبل از ازدواج نسبت به کسی که دوستش داره بصورت تعلق هست ولی متأسفانه بعد از ازدواج به شکل تملک درمیاد. که این تغییر احساس تغییرات جانبی زیادی رو با خودش بهمراه داره. راجع به این موضوع زیاد فکر کردم و بنظرم کاملا درست اومد. و به این موضوع فکر کردم که چرا ما آدمها همینکه از چیزی مطمئن بشیم دیگه برامون ارزش و اهمیت خودشو از دست میده. چرا همیشه باید نامطمئن باشیم و نگران؟ چرا همینکه خیالمون از بابت موضوعی راحت شد افسار پاره میکنیم؟ چرا همیشه باید در یه حالت بلاتکلیفی همراه با ترس و شک معلق باشیم تا آدم خوبه ی ماجرا باشیم؟ چرا؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

از تفاوتها...

شانس، تقدیر، بخت و اقبال، سرنوشت، عرضه و لیاقت، قسمت، شایستگی، خواست خدا، توانایی، ... تفاوت میان آدمها را بیشتر به کدام یک از این واژگان میتوان نسبت داد؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

علامت تعجب...

آدمیزاد موجود جالبیه. و عجیب، البته. چطور یک نفر میتونه دقیقا از همون ناحیه ای که در زندگی ضربه خورده و یه جورایی زندگیش خراب و دگرگون شده، در کمال خونسردی، تیشه به ریشه ی زندگی یک نفر دیگه بزنه؟؟؟ و البته هزار و یک جور علت و دلیل برای خودش ردیف کنه که نه، این قضیه با اون قضیه کاملا فرق داره و اون اینجوری نبود و من اون نیستم و خیلی "و" های دیگه. و من در این میونه تنها ناظرم و مات و مبهوت و متعجب...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

سکه...

کسی میدونه روند افزایش قیمتها تا کی و تا کجا قراره ادامه پیدا کنه؟؟؟ دلار، طلا، سکه و متعاقب اون همه چیز و همه چیز! قیمتها خنده دار شده این روزا. داشتم فکر میکردم اگه یه خانومی که بطور متوسط مهریه ش 500 تا سکه است در این شرایط تصمیم بگیره مهرش رو اجرا بذاره چه بلایی سر شوهرش میاد؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

زندگی کارمندی...

مملکتیه که با زندگی کارمندی به هیچ کجا، و دقیقاً هیچ کجا، نمیشه رسید. بیشترین تایم کاری، بیشترین فشار کاری، بیشترین خستگی، بیشترین حرف شنیدن و، البته کمترین حقوق. فقط میشه خورد و نمرد. خوش بحال اونایی که واسه خودشون کار کردن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

بقیه پول رنگارنگ من...

چند روز پیش بسته ای رو برای ارسال به شهرستان، با پیک موتوری به فرودگاه فرستادم و پول هم به پیک دادم تا هزینه پسکرایه ی بسته رو حساب کنه. پیکیه برگشت و رسید تحویل رو به همراه یه شکلات رامتین برام آورد و در کمال تعجب گفت که متصدی بار فرودگاه رامتین رو داده بجای بقیه ی پول!!! این اتفاق خیلی زیاد برام میافته که جای باقی پول بهم جنس میدن ولی توو فرودگاه، دیگه فکرشو نمیکردم که این ماجرا برقرار باشه.

عجیبه انگار که فروشنده ها باقی پول زیر پونصد تومن رو زورشون میاد بدن و دلشون میخواد ببخشی و بیای بیرون یا حداقل یه شکلاتی چیزی بجاش بگیری. دلم میخواد یه بار سرمو بگیرم بالا و بگم فروشنده محترم، من بقیه ی پولمو میخوام نه چسب زخم، نه آدامس شیک، نه شکلات رامتین، و نه این روزها ویفر رنگارنگ مینو...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱

لیالی قدر، تبریک یا تسلیت؟؟؟

خیلیا هستن که هنوز نمیدونن شبای قدر باید شاد باشن یا ناراحت. تلاقی شبای قدر با شب ضربت خوردن، شهادت و سوم حضرت علی متأسفانه باعث شده که خیلیا مفهوم واقعی شب قدر رو درک نکنن و تشخیص ندن که این شبارو باید تبریک گفت یا تسلیت. این دوتا موضوع از هم جداس و هرکدوم جای خودشو داره و نباید باهم قاطیشون کرد. جالب اینکه خیلی از مجریای تلویزیون هم به اشتباه لیالی قدر رو تسلیت میگن و اظهار تأسف میکنن و فقط اشکشون درنمیاد! شب قدر شب نازل شدن قرآن خدا بر مردم هستش. شب قدر از هزار ماه برتر و بهتره و بنظر من بزرگترین جشن و شادی مسلمونا باید باشه. بهترین شبا، بهترین شادیا و بهترین مناجاتا و عبادتای بنده های مسلمون با خدای خودشون...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

کشتی، وزنه برداری، تکواندو...

خدا این سه تا رشته ی ورزشی رو از ما ایرانیا نگیره. واقعا نمیدونم اگه این سه تا رشته نبود ما با چه انگیزه و امید و رویی ورزشکار میفرستادیم المپیک؟ انگار بقیه نخودی هستن و یه جورایی خودشونم اینو میدونن. چی بگم والا، حکایت ناکامی ما تو مسابقات بین المللی و بعدشم بررسی علل و عوامل توسط کارشناسای محترم و دست اندرکارای دلسوز، و ارائه راهکار واسه دور بعدی مسابقات دیگه خیلی تکراری شده ولی آدم دلش میسوزه وقتی میبینه کشورایی مثل قزاقستان، آذربایجان، ازبکستان، مولداوی، قطر، و و و مدال گرفتن و ما همچنان با غرور و افتخاری کاذب و امیدی واهی منتظر شروع مسابقات کشتی، وزنه برداری و تکواندو هستیم...

 

بعدا نوشت: عکس این پست مربوط به بعد از مسابقات و از مدال آوران است نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها: ورزشی ، حرف حساب

قیمت علاقه...

به نظر شما کدوم بهتره؟ اینکه با کسی که دوست داری وارد یه زندگی سخت بشی، یا اینکه چشمتو به روی کسی که دوست داری ببندی و وارد یه زندگی آسون بشی؟؟؟...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

چه میکنه این فیلترینگ در ایران...

اومدم یه تشکر ویژه از بروبچه های فیلترینگ بکنم و برم. واقعا زحمت میکشن. دستشون درد نکنه که خوب و بد، باربط و بیربط، خلاصه کاملا درهم و بی توجه، هرچیزی که تونستن و روشون شده رو فیلتر کردن. خدا قوت واقعا برادرای فیلترچی..

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

داشته ها و خواسته ها...

از مصادیق بارز خوشبختی اینه که قدر داشته هات رو بدونی و برای رسیدن به خواسته هات تلاش کنی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

نقص...

همیشه یکجای کار میلنگد، و من دیگر ایمان آورده ام به این جمله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

تقویم تاریخ...

قدیمترها، پدیده ای مرسوم بود به اسم مهمانی. فامیل به بهانه های مختلف و خیلی وقتا هم بدون بهانه دور هم جمع میشدند. روزهای تعطیل هر بار منزل یکی از اقوام مهمانی بود. قدیمترها خاله و عمو و دایی و عمه تنها یک اسم نبود. وجود خارجی داشتند این اسمها. محبتها واقعی بود، دلشان برای هم تنگ میشد و مهمانی میرفتند منزل هم. در این مهمانی که گفتم از هردری سخن میگفتند و میخندیدند و خوش بودند. صاحبخانه هم پذیرایی میکرد و سفره شام یا ناهاری میانداخت با عشق و همه باهم شاد بودند. یادش بخیر آن قدیمترها. خاطره شده است دیگر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

فرزند ناخلف...

زن آبستن در هنگام زایمان اگر که مار زاید، از آن به که فرزند ناهنجار زاید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

مسئولیت عشق...

تا زنده ای، در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کرده ای مسئولی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

حریم شخصی من...

زندگی میتواند فوق العاده باشد اگر دیگران ما را به حال خودمان بگذارند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

پذیرفتن آنچه هست...

صبور بودن در تحمل اشتباهات دیگران زمانی ارزشمند است که از سر نادانی و ناتوانی نباشد....

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها ، حرف حساب

اولویت...

اگر کسی اینجا هست که بدونه اول مرغ بوده یا تخم مرغ، لطفا به من بگه ما کار میکنیم تا زندگی کنیم یا زندگی میکنیم تا کار کنیم متفکر سوال

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

مدیریت در کشورهای پیشرفته و پسرفته...

در کشورهای پیشرفته یک کارمند ساده ممکن است بعد از سه سال مدیر شود. در کشورهای پسرفته یک کارمند ساده سه سال بعد همان کارمند ساده است در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

اطلب العلم...

یادگرفتن را هرزمان متوقف کنی در سراشیبی سقوط افتاده ای. تمام میشوی. به همین سادگی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

زندگی، سادگی، بزرگی...

در زندگی ساده باش، بزرگی هرکس به اندازه ی سادگی اوست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

و لا تبدیل لخلق الله...

وقتی درحال تلاش برای تغییر دادن یک فرد احمق هستی، همزمان در اثبات حماقت خودت تلاش میکنی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

؟؟؟

هر وقت سرم حسابی خلوته و با خیال راحت میشینم پای فیسپوک و کلی برنامه واسش دارم و میخوام لذتشو ببرم، سرعت لاک پشتیه و هی هنگ میشه و هیچ پیجی رو هم باز نمیکنه و من دست از پا درازتر میام بیرون. ولی وقتی یه عالمه کار دارم و زود میخوام برم و فقط سرپا میخوام یه چک کوچولو کنم ببینم چه خبره، سرعت عالیه و تا دو هفته قبل و بعد همه پیجا باز میشن و عکسا با سرعت نور لوود میشن ولی من مجبورم که بیام بیرون. آخه چرااااااا؟؟؟؟؟ بابا همچین نکنین با دل جوونا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

be on time please...

چقدر بده که تو آدم وقت شناسی باشی و همیشه سر وقت، سر قرارها حاضر باشی، اونوقت سر و کارت به آدمی بیافته که اصلا نمیدونه معنی قول و قرار و حرف چیه و اطلاع دقیقی از معنا و مفهوم ساعت و کاربرد اون نداشته باشه. زمان، مقوله ی با ارزشیه. عمر آدمه که میره. کسی حق نداره به خودش اجازه بده که وقت دیگران رو تلف کنه و در حقیقت عمرشون رو ضایع کنه. و از اون بدتر اینکه تعیین یه سری تکلیف های اساسی زندگی آدم دست یه همچین آدم وقت نشناسی بیافته و توام هیچ کاری نتونی بکنی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

گیرم که آب رفته به جوی آید...

برای بازگرداندن چیزی که رفته، بازگشتن به رابطه ای که متلاشی شده، تلاش نکن. خسته و سرخورده برجای خواهی ماند. بازگشتی در کار نیست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

تمام می شود...

انگیزه را که از تو بگیرند، دیگر چیزی برای از دست دادن نداری...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

نکنید، جان عزیزتان نکنید...

یه روز ایمیل ها باز نمیشه و یه روز sms ها قطع میشه. ورود به فیسپوک کار حضرت فیل شده این روزها. بیشتر صفحات اینترنت فیلتر شده و فقط چندتارو باز گذاشتن. کلافه شدیم به خدا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

توانایی خانومها رو دست کم نگیرید...

شرایطی شده که خانومها در توانایی و کارایی و مدیریت نه تنها کم از مردها نیستن، بلکه خیلی وقتا بهتر هستن و عملکرد مناسبتری هم دارن. زندگیای زیادی رو سراغ دارم که توسط یه زن اداره میشه و کل بار مسئولیتش به عهده زن خانواده ست که به بهترین نحو ممکن هم از عهده اش بر میاد البته. حتی اگه سایه یه مرد، که فقط اسمش مرده، بالای سر اون خانواده باشه. باید دست از تعصبات کورکورانه و عقاید خرافی گذشته راجع به برتری مرد به زن و ناتوانی زن و اینها برداشت دیگه. و چه خوب گفته ان که:

مرد ضعیف بود که زن شد ضعیفه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

قدر لحظه ها را بدان...

هر کاری که میکنیم در واقع وقتمان را میفروشیم.

کاش وقتمان را ارزان نفروشیم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

نه، خواهش میکنم نه...

خوب نیستم. چند روزی هست که خوب نیستم. چیزی شنیدم که باور کردنش برام خیلی مشکله. اصلا امکان داره آیا؟؟ شنیدم که از گوشت گربه واسه درست کردن سوسیس و  کالباس و این همبرگرای آماده استفاده میکنن. آخه مگه ممکنه؟؟ از وقتی اینو شنیدم دائم حالت تهوع میگیرم و دلم میخواد کل سوسیس کالباسایی که خوردم از اول زندگیم تا حالا رو برگردونم. واقعا اگه درست باشه چی؟؟

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

بازارگرمی التماسی در وبلاگ دیگران!!!

چقدر بدم میاد از این آدمایی که میرن توو وبلاگ دیگران تبلیغ پیج خودشونو میکنن. حالم بهم میخوره وقتی لینک نظرات رو باز می کنم و با این جمله ها مواجه میشم: توروخدا به صفحه من سربزن، تورو جان عزیزت بیا سایت منو ببین، من بمیرم  رو این لینک کلیک کن .......

واااای. کاش پرشین بلاگ یه فکری واسه این التماس دعا کننده ها می کرد تا اعصابمون لااقل توو این فضای مجازی آروم بمونه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب