از دورویی ها...

محل کار من مسخره ترین جای دنیاست. از این نظر که یک روز دو نفر روبروی هم می ایستند و رکیک ترین فحش های عالم را به هم میدهند و نفرت و کینه در وجودشان موج میزند، و شروع میکنند به تخریب یکدیگر پیش بقیه، غیبت و تهمت و بدگویی و اسرار مگو را فاش کردن، بعد فردا صبح میایی می بینی خوش و خرم مشغول خوردن صبحانه ی کاری باهم هستند و برای هم لقمه میگیرند و نیششان تا بناگوش باز است و مهر و محبت میانشان بیداد میکند و قلب است که بینشان هوا میرود. من از این دورویی ها بیزارم. و چه بسیار شده اند آدم های دورو. شاید برای همین است که تنهایی خودم را عاشقانه دوست دارم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳

نفوذ ناپذیران...

بعضی ها هم هستند که هیچ راهی برای نفوذ به قلبشان وجود ندارد. سفت هستند یک جورهایی، هرچقدر هم که تلاش کنی کمتر نتیجه میگیری. تمام حرفها و حرکات تو را سوء تعبیر میکنند، جبهه میگیرند و عکس العمل نشان می دهند. این شکلی هستند دیگر، کاریش نمیشه کرد. مزاحم خلوت اینجور آدمها نباید شد. خوش باشند با خودشان. وقت ما هم با ارزش تر از این داستانهاست. بعله...

 

(مخاطب خاص دارد)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
تگ ها: آدمها

مثبت باشیم...

بعضی از آدما خیلی خوش قلب هستن. با یکی دوبار مراوده و صحبت باهاشون میشه فهمید که چه قلب مهربونی دارن. بدخواه کسی نیستن، انرژی وجودیشون مثبته. همکلامی باهاشون حالت رو خوب میکنه. ظاهر و باطنشون یکیه. نمایش بازی نمیکنن، همون چیزی هستن که نشون میدن و میتونی ببینی. دلمشغولی های خودشون رو دارن، سرشون به کار خودشونه، منطقی رفتار میکنن و همیشه رفتارشون درسته. همه جذب مهربونی و صداقتشون میشن. نیمه ی پر لیوان رو می بینین. خوشم میاد از اینجور آدما. اینا از زندگیشون بیشتر لذت میبرن. ما یکیشون رو اینجا توو شرکتمون داریم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳

انسان به روح، انسان است...

امروز روز جهانی معلولان هستش. دیشب اخبار یه گزارش خیلی جالب نشون داد از کارخونه ی محصولات بهداشتی فیروز در قزوین. رئیس این کارخونه یه فرد معلوله به اسم آقای مهندس موسوی که ریاست یک کانون معلولان به نام توانا رو هم به عهده داره. ایشون در کارخونه از افراد معلول در پست ها و سمت های مختلف استفاده میکنه و درواقع کارخونه ی ایشون توسط معلولان اداره میشه. درود بر بزرگمنشی این آدم. به قولی اینجا بهشت معلولان است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳

صبحآنه...

اینایی رو که صبحها توو وسایل حمل و نقل عمومی چرت میزنن دوست ندارم. انرژی منفی از خودشون متصاعد میکنن. مثل هم اتاقی ناگزیرم که هرروز صبح دیرتر از ساعت مقرر با چشمای پف کرده میاد سر کار و اولین جمله اش اینه که: خستــــــــــــــــــــــــــــه ام، خوااااااااااااااااااااااااااابم میاد و از سر صبح تا آخر وقت کاری کنار گوش من خمیازه میکشه قهر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳

مصنوعی نباش، لطفا...

دیشب برای اولین بار برنامه ی "بعضی ها" از شبکه سه رو بطور کامل تماشا کردم. مهمون برنامه احسان حدادی بود، قهرمان پرتاب دیسک ایران. آدم پر انرژی ایه و همونجور که خودش همیشه میگه خدای اعتماد به نفس. یه نکته ای تو صحبتهاش برام جالب بود، اینکه مدال طلاش رو در بازیهای آسیایی به آقای روحانی رئیس جمهور تقدیم کرده، علتش این بوده که ایشون با روی کار اومدنشون مردم رو خوشحال کردن و مردم دارن تغییر و تحولاتی که دولت تدبیر و امید ایجاد کرده رو به چشم می بینن. که خوب من دقیقا نمیدونم کدوم تغییر و تحولات رو منظورش بود و چرا من نمیتونم ببینم متفکر کلا از این حرکتای چیپ خوشم نمیاد و همین یک نکته کافی بود که نظرم راجع به آقای حدادی تغییر کنه چیزی در مایه های 180 درجه. و اما مجری محترم برنامه، خیلی مصنوعی رفتار میکنه با اون مکث های گاه و بیگاه وسط حرف زدن و بالا و پائین بردن تن صدا و حرکات تیک وار بدن، خیره نگاه کردن های ساختگی و تصنعی. متفاوت بودن و محبوب و ماندگار شدن خوبه اما به هر روشی به دست نمیاد، باید از دل بربیاد تا بر دل بنشینه. اینجوری جواب نمیده برادر من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳

تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد...

چه حقیرند کسانی که دیگران را ابله پنداشته و برای اثبات آنچه حقیقت ندارد و خلاف واقع است تمام تلاش خود را کرده و با تمام قوا نمایش احمقانه شان را ادامه میدهند. و چه حقیرترند آنها که حقیقت را در این میانه نمیفهمند و بازیچه ی منفعت رسان این جریان تهوع آور باقی می مانند...

 

پی نوشت: از دل نوشته های گهربار خودم در راستای موضوعی که مدتی است سخت آزارم میدهد. شما زیاد جدی نگیرید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته ، آدمها

از دوست بپرسید چرا میشکند؟؟؟

هیچ چیز به اندازه ی قدرنشناسی در زندگی قلب من رو به درد نمیاره. وای از اون زمانی که این قدرنشناسی از جانب عزیزی باشه. قلب درد بدی دارم این روزها...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان...

اینروزا شدیدا درگیر درآوردن سنگی هستم که یه نادون از خدا بیخبر توو چاه انداخته و خودشو کشیده کنار. من نمیدونم چه گناهی کردم که نود درصد انرژی و وقتم توو محیط کار باید صرف ماله کشیدن گند کاریهای دیگران بشه. از همه بدتر اینکه مدیرعامل جوری ازم انتظار داره همه چی رو راست و ریست کنم که انگار خرابکاری کار من بوده و باعث و بانیش من بودم از اول! اصلا اونقد که از من توقع دارن و به من سخت میگیرن به خرابکار اصلی کاری ندارن و ولش میکنن به حال خودش و منم که حرص میخورم. خیال دارم یه آگهی توو روزنامه بدم که کلیه امور اصلاحی و رفع اشتباهات در تمام موارد بصورت کنترات با پذیرش مسئولیت و تعهد جبران پذیرفته می شود. بلکه ام درآمد خوبی داشته باشه برام لااقل. والا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

فقط نگاه میکنم...

همیشه همه چیز قابل باور نیست. همیشه همه چیز قابل درک نیست. گاهی وقتا یه اتفاقایی میافته، گاهی وقتا کسی که اصلا انتظارشو نداری کاری میکنه و رفتاری از خودش نشون میده، گاهی وقتا کنار گوش ت و خیلی نزدیک به تو حادثه ای رخ میده که هاج و واج میمونی. فقط نظاره میکنی و متعجب میشی از رفتار آدمها. گاهی وقتا می بینی که داستان ها هم میتونن واقعیت داشته باشن و حوادث مات و مبهوت کننده خیلی هم دور نیستند از تو. گاهی وقتا، فقط نگاه میکنم گاهی وقتا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

دنیای این روزای من...

این روزها زیاد یاد قشر ضعیف جامعه میکنم. مردم فقیر و تهیدستی که تعدادشان کم هم نیست. آنها که به تعبیری زیر خط فقر هستند و همیشه فشار تغییر و تحولات و طرحها و آزمایشها و برنامه های گردانندگان مملکت بر گردنشان است. مرغ و گوشت و نان و میوه و لبنیات و خلاصه همه چیز و همه چیز عجیب گران شده است این روزها. بماند قیمت زمین و مسکن و کرایه خانه و ماشین و بنزین و آب و برق و گاز و تلفن و چه و چه و چه. یادم میافتد که زندگی سران مملکت باید در حد پائینترین و ضعیفترین قشر جامعه باشد و اینکه این سخن از بزرگان دینمان است گویا. و این روزها من زیاد فکر میکنم به این موضوع...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر ، آدمها

آنان که غنی ترند محتاج ترند...

لذت دوستی با پابرهنگان در این است که اطمینان داری ریگی به کفششان نیست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

از دوست داشتن ها...

همیشه با دیگران جوری رفتار میکنم که دلم میخواهد با خودم رفتار شود. ولی هیچکس با من جوری رفتار نمیکند که دوست داشته باشد با خودش رفتار شود و من دوست داشته باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

پذیرفتن آنچه هست...

صبور بودن در تحمل اشتباهات دیگران زمانی ارزشمند است که از سر نادانی و ناتوانی نباشد....

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها ، حرف حساب

صبور باید بود...

هم صحبتی با بعضیها چقدر کسل کننده است. کسانی که هربار می بینیشان صحبت می کنند از pershian cat و چاقی و لاغری و بلاد فرنگ و ماشین فلانی و خانه بزرگ بهمانی و چه و چه و چه که خودشان هم هیچ کدام را ندارند. کوته فکرند چقدر بعضیها که عمل بینی این و رنگ موی آن و قد و بالای آن دیگری و مارک کیف و کفش و لباس غیره و ذالک تنها دغدغه شان است. حوصله ام را چقدر سر میبرند این بعضیها. چقدر تفاوت هست میان من و این بعضیها... 

 

پی نوشت: به مارک R&D روی کیف دختر دقت کنید کلافه

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

اشتباه...

اشتباه من این بود،

هرجا رنجیدم لبخند زدم

خیال کردند درد ندارد

محکم تر زدند، ضربه ها را...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

بزرگ، کوچک...

کوچک که بودم فکر میکردم آدمها چقدر بزرگ اند و ترس برم میداشت. امروز بزرگ شده ام و می بینم چقدر بعضی آدمها کوچک اند و باز می ترسم. تنها معیار بزرگی و کوچکی ام تغییر کرده است، گویا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

others...

بعضیها هستند که یکجوری میشوم از دیدنشان، بعضی ها هستند که در ذهنم ایجاد سوال می کنند، بعضی ها تحت تأثیر قرارم میدهند، بعضی ها مرا به فکر وامیدارند، بعضی ها درگیرم میکنند، بعضی ها را که میبینم از خدا میپرسم اگر آنها زندگی میکنند پس من چکار میکنم و اگر من زندگی میکنم اسم کاری که آنها میکنند را چه میشود گذاشت؟؟؟ بعضیها تفاوت را برایم معنا میکنند. اذیتم میکنند این بعضی ها...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها ، دل نوشته

be on time please...

چقدر بده که تو آدم وقت شناسی باشی و همیشه سر وقت، سر قرارها حاضر باشی، اونوقت سر و کارت به آدمی بیافته که اصلا نمیدونه معنی قول و قرار و حرف چیه و اطلاع دقیقی از معنا و مفهوم ساعت و کاربرد اون نداشته باشه. زمان، مقوله ی با ارزشیه. عمر آدمه که میره. کسی حق نداره به خودش اجازه بده که وقت دیگران رو تلف کنه و در حقیقت عمرشون رو ضایع کنه. و از اون بدتر اینکه تعیین یه سری تکلیف های اساسی زندگی آدم دست یه همچین آدم وقت نشناسی بیافته و توام هیچ کاری نتونی بکنی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

پس میدهیم...

تو خوبی و تاوان عقده های دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان حقارت دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان کمبودهای دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان حسادت دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان ندانم کاری دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان زیراب زنی دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان خوبی ات را تا آخر عمر، پس میدهی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

دنبال جواب میگردم...

عدالت چیست؟ حق کدام است؟ خوبی چه ارزشی دارد؟ شایسته سالاری به چه معناست؟ صداقت و پاکی جایگاهش کجاست؟ ظلم چرا پایدار است؟ ارزشها کجا رفتند؟ انسانیت چه شد؟ و من هر روز این سوالات را از خودم میپرسم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

استراتژی مدیران به ظاهر موفق...

مهم، فقط انجام کار است. چگونه، توسط چه کسی، و به چه قیمتی اهمیت ندارد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

خسته ام از حجم قفس...

وقتی توان دفاع کردن از حق خودم را ندارم، وقتی در حقم ظلم میکنند و من هیچ کاری از دستم برنمی آید، وقتی مجازات میشوم درحالیکه حتی جرم خود را نمیدانم، وقتی که روحم خراش برمیدارد از این همه بی عدالتی، فرار خواهم کرد، دور خواهم شد، از پستی و پلیدی و تمام انرژی های منفی دوروبرم فاصله خواهم گرفت. آنها که قدردان بودن من نیستند، نبودنم را احساس نخواهند کرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

چیزهایی هست که نمیدانی...

غرور کاذب، تازه به دوران رسیدگی، حسادت، مقایسه ی نابجا، کمبود، عقده های دوران کودکی، بی ادبی، ادعاهای پوچ و تو خالی، وارونه جلوه دادن حقیقت، زودباوری، خود فریبی، از خود متشکری، نادانی، ضعف اطلاعات عمومی، خاله زنکی، بی ملاحظگی، پررویی، دو رویی، دل شکستن، دخالت کاری، ندید بدیدی، رضایت بیش از حد از خود، تظاهر، تک بعدی زندگی کردن، بی عاطفگی، بویی از انسانیت نبردن، منفعت طلبی، آدم فروشی، دو بهم زنی، لاف، دروغ و ... هرکدام از این صفات به تنهایی کافی است برای اینکه از شخصی منزجر بشوم. حال اگر تمام این صفات در یک نفر به کمال جمع باشد چکار باید کرد؟؟؟ من:

خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا

از سر رشک و حسد کمتر بیازارد مرا

(مخاطب خاص دارد)

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

دو پادشاه در اقلیمی نگنجند...

من دقیقا از همین ناحیه بود که ضربه خوردم. و مشکل اینجاست که رقیب خیال میکرد پادشاه است...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

خدایا صبرم عطا کن...

دلم میسوزه واسه اونایی که با خیال خودشون سرخوشن. یه موضوعی رو به غلط واسه خودشون درست جلوه میدن و باورشون میشه که حقیقت همونه. و تازه سعی میکنن به دیگران هم بقبولونن که حرفشون درسته. و با این فکر در اوج خوش خیالی و لذت سرشون رو بالا میگیرن و روی ابرها زندگی میکنن در حالیکه واقعیت چیز دیگه ایه. دلم میسوزه واسه اونایی که نمیدونن، و نمیدونن که نمیدونن، و اجازه نمیدن بهشون بگی تا بلکه بدونن، و با این ندونستن خودشون خوشحالن. دلم میسوزه واسه اونایی که حقیقت رو وارونه جلوه میدن تا خودشونو توجیه کنن. دلم میخواد زل بزنم تو چشمشون و فقط نگاه کنم ببینم کِی میخوان خجالت بکشن و بس کنن دیگه. البته بیشتر دلم برای خودم میسوزه که ناچارم میون اینجور آدما زندگی کنم و تحمل کنم و دم نزنم. خیلی خووب گفتن که هرچی کمتر بدونی، راحت تر زندگی می کنی و هرچی کمتر بفهمی دیرتر پیر میشی و کمتر عذاب میکشی.

مخاطب خاص دارد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

بدون شرح...

زمانه ای ست که در آن آدمها به دست هم پیر می شوند، نه به پای هم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

تخم مرغ صفتی...

یه صفت جدید در مورد آدما کشف کردم. تخم مرغ صفتی. میدونید یعنی چی؟ دیدین تخم مرغو وقتی میذاری آب پز بشه، هرچه بیشتر بمونه و زمان بیشتری بگذره سفت تر میشه؟ آدمای تخم مرغ صفت هم توو یه رابطه، هرچقدر هم که طولانی و صمیمی و بادوام باشه، هرچه بیشتر بجوشن، سفت تر و سفت تر میشن. و جدائی و اتمام رابطه واسه اینجور آدما خیلی ساده ست. اصلا انگار نه انگار که از اول رابطه ای وجود داشته...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

حماقت شاخ و دم نداره، باور کنین...

کسی میدونه وقتی خدا داشت سیاست رو بین بنده هاش تقسیم میکرد من کجا بودم؟؟؟؟ بی سیاست تر از من توو دنیا آدمی وجود نداره شک نکنین. دائم به ضرر خودم کار میکنم و حرف میزنم. توان نه گفتن ندارم و این ریشه ی بیشتر مشکلاتم توو زندگیه. این روزاام که همه گرگ شدن ماشالا تا میفهمن آدم ساده ای هستی و توان دفاع از خودت رو نداری و در مقابل زرنگی های بی حد و حصر دیگران خلع سلاحی شروع میکنن به سواری گرفتن. بد دوره و زمونه ای شده...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

روزگار غریبی ست نازنین...

یه جایی خوندم که هر آدم مثل یه کتاب نخونده ست. و با خودم فکر کردم که این روزا چقدر سرانه ی مطالعه ی مردم پائین اومده و در حق کتابا!!! چقدر کم لطفی میشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

تنهایی، یا بودن با تن هایی؟ مسئله این است...

یاد من باشد تنهــا هستم،

ماه بالای سر تنهائیست...

نه، من تنها نیستم. تن های دیگری هم دور و بر من هستند که اجازه نمی دهند تنها باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها