دلم شادی میخواهد، کمی...

نزدیک عیده. روزای آخر سال هستش و همه در جنب و جوش خرید و خونه تکونی و خلاصه آمادگی واسه تغییر و تحول شروع سال نو هستن. آدمای دستمال بدست آویزون از در و پنجره ها، فرشهای پهن شده روی دیوارها، تجمع خانوما دم در مغازه های کفش و لباس فروشی و البته قنادی ها، صدای وانتی هایی که خرت و پرت اسباب خونه جامونده از خونه تکونی رو میخرن (یا بهتر بگم لطف میکنن و میبرن!)، باغبونای دوره گردی که بیل به دست داد میزنن باغچه بیل میزنیم، کارگرای پارو بدستی که میگن فرش میشوریم، تشت های پر از ماهی قرمز و گلدونای کوچیک سنبل دم در گلفروشی ها و ..... همه و همه نشونه ی اومدن عید و فصل بهار هستن. و من چقدر این تب و تاب روزای آخر سال رو دوست دارم. هوا یه جور عجیبی دوست داشتنی میشه و من دلم میخواد راه برم، و راه برم، و نفسای عمیق بکشم و جنب و جوش مردم رو تماشا کنم. تماشای شادی دیگران شادم میکنه و حال و هوای خوب اینروزا حس خیلی خوبی بهم میده. حتی با وجودیکه از دوماه پیش حقوق نگرفته باشم و خریدی واسه این ایام نکرده باشم و زیر فشار قسط و قرض و وام زیادی باشم. و بخندم به جمله دوست عزیزی که می گفت: نرم نرمک میرسد اینک بهار، خوش بحال مایه دار...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠