زورهای آخر زمستان در روزهای آخر...

هوا یه جور عجیبی شده این روزا. خیلی سرده و باد خیلی بدی هم میوزه. ولی سرماش به سرمای روزای سرد زمستونی شباهتی نداره. یه سرمای خشک و غریب که تا مغز استخون آدم نفوذ میکنه و بادی که مثل بادهای آخر هرسال، که میگفتن واسه بیدار کردن درختها از خواب زمستونی میوزه، دوست داشتنی و مطبوع نیست و سر تا پای آدم رو به لرزه درمیاره. کوچیکتر که بودم مادرم گاهی اوقات یه شعر میخوند راجع به زمستون، مربوط به دوران دبستانش میشد. دکلمه ای که من همیشه با شنیدنش غصه ام میگرفت. راجع به زنی بود که با یه بچه ی کوچیک تو برف و کولاک گیر میوفته و با لحن محزونی از زمستون میخواد که بره و اونو تنها بذاره. اینجوری شروع میشد:

زمستان دور شو از خانه ام آخر من انسانم...

و من اینروزها زیاد یاد این شعر میافتم.  

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته