بهار من گذشته شاید...

من کارم رو دوست داشتم. من کارم رو خیلی دوست داشتم. من عاشق کارم بودم. من پر از انگیزه بودم برای کارم. من پر از هدف و برنامه بودم در کارم. من محل کارم رو دوست داشتم. من با کارم زندگی میکردم. من از کارم خسته نمیشدم. من هر روز صبح با عشق به محل کارم می رفتم. من از کارم لذت میبردم. من مفید بودم در کارم. من غرق بودم در کارم. من در بطن کارم بودم. من در جریان کارم بودم. من موثر بودم در کار. من، من، من... هیچکدام از این داشتن ها و بودن ها را ندارم الان. بد کردند بامن، بد کردند. و من هر روز گریه خواهم کرد. رسم روزگار است. انگار این همه خوبی و رضایت نمی بایست و نمی توانست که باشد. اما...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: انرژی منفی