هیچ وقت آشپز خوبی نخواهم شد...

غذا درست کردن کار خیلی سختیه. دشوار و طاقت فرسا. اولش باید مواد اولیه رو بخری که یه فرآیند زمان بر و هزینه بره. تازه باید کلی حواست باشه که جنس مرغوب بخری و ارزون بخری و تاریخ مصرفش نگذشته باشه و سرت کلاه نره. بعدم با هزار دردسر، اگه وسیله نداشته باشی، اونارو تا خونه بیاری و آمادشون کنی. جابجا کنی و اگه سبزیجات و گوشت و مرغ و ماهی و اینجور چیزا باشه باید تمیز کنی و بشوری و خرد و تکه کنی و بسته بندی کنی و جابجا کنی. بعدم آستینارو بزنی بالا و دست به کار پختن بشی که خودش داستانیه واسه خودش. اگه زرنگ باشی و چیزی رو یا دست و بالت رو نبری و نسوزونی بعد از یکی دو ساعت سرپا بودن و اینور اونور دویدن غذایی که پختی معلوم نیست خوب و جا افتاده بشه یا شفته و آب و دون جدا و تازه اونوقته که میبینی هم گاز چرب و چیلی و کثیف شده و هم بوی سرخ کردنی و اینا تو فضای خونه پیچیده و هم کلی ظرف کثیف رو دستت مونده که باید بشوری و خشک کنی و جابجا کنی. در نهایت هم خودت میمونی که بوی پیاز داغ میدی و خسته و کوفته انقدر بوی اون غذا رو استشمام کردی که دیگه کوچکترین تمایلی به خوردنش نداری. تیر خلاص زمانیه که همسر محترم بیاد و شروع کنه به ایراد گرفتن از مزه غذا و خیلی بی اشتها بعد از کلی بازی بازی کردن، غذا نخورده سفره رو ترک کنه و تورو با یه عالمه ظرف کثیف و یه سفره پهن و یه عالمه غذای مونده که باید تکلیفشو روشن کنی درحالیکه توو یخچالت جا نداری تنها بذاره. همه اینا مارو به یه نتیجه اخلاقی آموزنده و موثر میرسونه که: عزیز دلم فست فود رو عشق است...

 

 و البته مامان عزیزم رو که نمیدونم چطوری در حالیکه همیشه آشپزخونه اش تمیز و مرتبه و یخچال و فریزرش پر از مواد غذایی آماده است، همیشه غذای خوشمزه اش به موقع آماده است و همه با اشتها و اشتیاق فراوون تا تهش رو میخورن. زنده باد مامان مهربانم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
تگ ها: مطبخ