برای کتاب داستان همشهری...

نمی دونم با کتاب داستان همشهری آشنا هستین یا نه. ولی باید بگم که من عاشقش هستم. ناگفته نماند که من کلا علاقه و ارات خاصی به گروه مجلات همشهری دارم. جوان، داستان و آشپزی! رو البته بیشتر از بقیه دوست دارم. همشهری جوان مجله ای بود که منو به خوندن علاقه مند کرد. از شماره 13 بود که باهاش آشنا شدم و شروع کردم به آرشیو کردن و بماند که دردناکترین خاطره ام دور ریختن کل آرشیو همشهری جوانم (حدود 200 شماره) از درد نبود جا! هست که ترجیح میدم یادش نیفتم. و اینکه 1000 بار با شماره های دفتر مجله تماس گرفتم تا لااقل بیان آرشیوم رو ببرن که حیف نشه ولی متأسفانه هیچ کس جوابگو نبود.

اما همشهری داستان که دنیائیه واسه خودش. از شماره 1ش رو دارم. امیدوارم روزی نرسه که کمبود جا باعث انهدام این کتابهای کوچک دوست داشتنی ام بشه. و البته امیدوارم این روند گرون شدن گاه و بیگاه این کتاب ادامه نداشته باشه و مجبورم نکنه اونو از سبد خرید ماهانه ام حذف کنم. زندگی کارمندی شرایط و ضوابط و خط قرمزهای خودش رو داره آخه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠