کاریکاتور...

مهاجرت فرزندان...

 

 

از آقای "احسان گنجی"

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٥

نشانه ها...

دیروز، تایم آزاد در محل کارم، داشتم در "ف ی س ب و ک" میچرخیدم، به عکس زیر رسیدم که اشکان خطیبی در صفحه اش بدون هیچ شرح و توضیحی منتشر کرده بود:

 

 

برام هیجان انگیز بود، جمله ی "بلا روزگاریه... عاشقیت" توو ذهنم نقش بست. حدس زدم که باز چه خبره؟ احتمالا تئاتر جدیدی از این گروه دوست داشتنی در راهه، مثل "سینماهای من" یا "ترانه های محلی" محمد رحمانیان. باید منتظر بود و دید.

عصر که به خونه برگشتم، با حال زار و نزار و سرما خورده، نشستم جلوی تلویزیون به تماشای فیلم "در دنیای تو ساعت چند است؟" با کلی تأخیر البته. وسطای فیلم یهو فرهاد به گلی گفت: بلا روزگاریه... عاشقیت!

یکی دو روزه در آستانه ی روز تولدم، فردا، یه دلگیری خاصی احساس میکنم. هوای ابری و آسمون بارونی و بدون آفتاب این روزها هم به حال و دل گرفته ی من دامن میزنه. به این فکر میکنم که لازمه آرزوهام رو با خودم مرور کنم، برای خودم روشن و مشخص کنم که چی میخوام، چه هدفی دارم و دقیقا قراره چیکار کنم؟ با بی حالی جلوی تلویزیون لم دادم، توو همین فکرام و برنامه ی "مردم چی میگن" از شبکه ی 3 داره پخش میشه. یهو زیرنویس متفاوت و درشتی از پائین صفحه ی تلویزیون رد میشه که "پنجشنبه، 26 فروردین لیلة الرغائب است"، شب آرزوها!

این نشانه ها رو دوست دارم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٥
تگ ها: دل نوشته