تأملانه...

اندکی تأمل...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٤

اطلاعات عمومی...

من دغدغه ی "دانستن" دارم. یعنی آدمی هستم که دلم میخواد زیاد بخونم و زیاد ببینم و زیاد بدونم. حالا نه اینکه خیلی ریز و تخصصی و درباره ی همه ی مسائل باربط و بی ربط که این اصلا امکان نداره و آرزوئه، ولی دلم میخواد همون چیزی که دقیقا بهش میگن "اطلاعات عمومی" رو داشته باشم و علاوه بر اون به روز باشم یعنی بدونم در دنیا چه خبره و در کشورم چی میگذره، چی به چیه و کی به کیه و جریان از چه قراره. در این زمینه در حد وقت و توانی که دارم تمام تلاش خودم رو میکنم. خیلی هم حرص میخورم وقتی می بینم انقدر اطلاعات عمومی عامه ی مردم پائین اومده. این مسابقه های مسخره و تهوع آور تلویزیون رو که میبینم، مثلا "مسابقه ی ثانیه ها" که از شبکه دوم پخش میشه، و می بینم که مردم در جواب ساده ترین سوالها درمیمونن یا جوابهای خنده دار میدن خیلی غمگین میشم. بچه که بودیم "مسابقه ی هفته" با اجرای مرحوم نوذری پخش میشد و یادمه اون موقع سطح سوالات خیلی بالا و تخصصی بود و مردم اطلاعاتشون خیلی بیشتر بود و جواب میدادن، مای تماشاچی هم هربار یه چیزایی یاد میگرفتیم و مسابقه خیلی جذاب بود. نمیدونم چی شد که پسرفت کردیم و حالا از "مسابقه ی هفته" به "مسابقه ی ثانیه ها" رسیدیم. درمورد خودم دلم میخواد وقتی در جمعی راجع به موضوعی صحبتی میشه منم حرفی برای گفتن داشته باشم و به قولی از مرحله پرت نباشم. اما اتفاقی که میافته اینه که انگار حافظه م ضعیفه، یعنی دقیقا جایی که باید از معلوماتم استفاده کنم و اصطلاحا خرجشون کنم چیزی یادم نمیاد. میدونم که راجع به اون موضع قبلا خوندم و اطلاعات دارم، ولی حالا که باید یادم بیاد فراموش میکنم. خیلی این موضوع برام پیش اومده و نمیدونم راه حلش چیه. اینو میدونم که گاهی هیجان زیاد و ضعف های ریز شخصیتی که دارم، و خوشبختانه به وجودشون واقف هستم، استرسی به من میده که نتیجه اش فراموشی و ناتوانی در اظهار نظر در جمع هستش، و اینم میدونم که هدف از مطالعه و بالابردن اطلاعات عمومی به هر وسیله ای باید فقط دانستن باشه و کسب اطلاعات، نه با فکر اینکه قراره یکروزی یکجایی این اطلاعات رو ارائه بدی. که در این حالت مثل درس خوندن دوران تحصیل که با هدف امتحانات پایان ترم انجام میشد و بعد به فراموشی سپرده میشد موضوع در خاطرمون نمیمونه و به زودی از یادمون میره. نیازمند یاری سبزتان هستم، راهنمایی و دوا و درمان؟؟؟ 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٤
تگ ها: سبک زندگی

تمشک...

فیلم "تمشک" سامان سالور رو دیدم. داستانی که در شمال کشور اتفاق می افتد، حمید(مهدی پاکدل) و هما(نیکی کریمی) زوج نابارور و متمولی که برای بچه دار شدن به دنبال رحم اجاره ای هستند. مواردی که پیدا می شود یا پول زیادی طلب میکنند یا به دل حمید و هما نمی نشیند. تا اینکه با رضوان(سمیرا حسن پور) مواجه میشوند که از هرنظر مناسب است و می پذیرد که میزبان جنین این زوج باشد. همسر رضوان(مهران احمدی) از کار افتاده بوده و به تازگی فوت کرده.  در جریان یک تصادف ماشین هما کشته شده و حمید دچار فراموشی می شود و رضوان می ماند با یک جنین چهار، پنج ماهه در شکمش و برادر شوهر خلافکار و شکاکی که به تازگی نزد رضوان آمده(بازهم مهران احمدی) و نگاه های پرسشگر در و همسایه ی بیکار و پیگیر. رضوان سعی میکند تا ماجرا را به یاد حمید بیاورد، حمیدی که در نهایت از رضوان میخواهد بچه را از بین ببرد و معتقد است که این بچه را بدون هما نمیخواهد. اما مهر بچه به دل رضوان افتاده و حاضر به سقط جنین نمی شود. برادر شوهر رضوان به رفت و آمدهای رضوان به منزل حمید مشکوک شده و با حمید درگیر شده و به زندان می افتد. در جریان این درگیری حمید میمرد و صحنه ی آخر فیلم رضوان است که بچه را با عشق در آغوش گرفته... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٤

شرکت واحد دقت کن 2...

تازگیا در اتوبوس های شرکت واحد به مناسبت های مختلف پیام های اخلاقی اجتماعی نصب میکنن یا همایش ها و گردهمایی هارو اطلاع رسانی میکنن. خیلی کار خوب و پسندیده ایه، جو اتوبوس ها فرهنگیانه میشه و احساس خوشایندی به مسافرا دست میده. اما کاش با دقت و توجه بیشتری این کار رو انجام بدن، نه مثل این عکس که من امروز گرفتم و می بینید، به مناسبت هفته ی سالمند نوشتن: "بسیاری از مشکلات و بیماریهای سالخوردگی با اطلاح!!! شیوه زندگی قابل پیشگیری است". اصلاح درسته برادر من، اصلاح کنید لطفا...

 

پی نوشت: شرکت واحد دقت کن 1 رو اینجا ببینید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٤
تگ ها: سوتی ، در شهر

بیمار نشی صلوات...

درباره ی ریشه ی کلمه ی "بیمار" روایات مختلفی هست. یک روایت میگه که بیمار در واقع بیم+آر بوده، آر به معنای آور و بیمار یعنی بیم آور. یعنی کسی که باید ازش ترسید و دوری کرد سبز روایت دیگه میگه که بیمار، بی+مار بوده، ماری که از "میر" به معنای مردن میاد، یعنی کسی که مریض شده ولی قرار نیست بمیره و این یکجورایی به فال نیک گرفتن ماجرا و دلخوش کردن فرد مریض هم هست یول و روایت دیگه ای که در برنامه ی صدبرگ شنیدم و برام خیلی جالب بود اینکه بیمار یعنی بی+مار، مار همون جانور خزنده ی خوش خط و خال، و ریشه در این داره که مار در افسانه های قدیم نماد سلامت و صحت بوده. مثلا بیماری طاعون که در گذشته ها خیلی رواج داشته و باعث مرگ و میر خیلی ها میشده عامل انتقالش جوندگانی مثل موش بودن و مار دشمن موش بوده و موشها رو از بین میبرده و به همین دلیل مار رو گرامی میداشتن. مار بوده که شهر رم رو از طاعون نجات داده و به همین دلیل سر راهش جام شراب گذاشتن تا بنوشه و از اون به بعد مار نماد بهداشت و داروخانه ها شده. علامت جامی که مار دورش پیچیده رو میشه روی تابلوی داروخانه ها یا جعبه کمک های اولیه هم دید. و بیمار یعنی مار نبوده و مریضی اومده. امیدوارم هیچوقت بیمار نشین...   

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٤
تگ ها: بدانیم

زمان، فضا، همت، هزینه...

 

 

این جمله رو باید با طلا نوشت و آویزون کرد جایی که همیشه جلوی چشم باشه. در مورد من بروز و ظهور استعدادها نیاز به زمان و فضا داره. و البته کمی هم هزینه. و بیشتر از همه ی اینها همت. زمان و فضا ندارم. و تازگیها به این نتیجه رسیدم که آدم تنبل و بی همت و سختگیری هستم. شاید با کمی همت میتونستم برای خودم زمان و فضا ایجاد کنم. ذهن درگیری دارم این روزها...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤
تگ ها: دل نوشته

زبان دانستن یا ندانستن، مسئله این است...

نسل من نسلی است که زبانش خوب نیست. زبان انگلیسی را عرض میکنم. زمان ما انقدر مد نبود که بچه ها حتما از همان بچگی و بعضا از سنین پیش از دبستان کلاس زبان بروند. و الفبای انگلیسی را حتی پیش از الفبای زبان مادری یاد بگیرند. زمان ما فانتزی و لوکس بود که بچه کلاس زبان برود و از نظر بزرگترها کلاس زبان خرج اضافه بود. برای بزرگترهایی که زبان نمیدانستند در اجتماع و محل کار و دانشگاه مشکلی ایجاد نمیشد و همین بود که بر نیاز و وجوب زبان یادگرفتن بچه ها واقف نبودند. آن وقت ها مردم انقدر سفر خارجه هم نمیرفتند و نیازی به زبان دانستن نداشتند. الان اما اوضاع فرق کرده. الان مایی که زبانمان خوب نیست در اجتماع و محل کار و دانشگاه اذیت میشویم. خیلی پست ها و شغل ها را اصلا به مایی که زبانمان خوب نیست نمیدهند. موقع کار با رایانه و گوشی های تلفن همراه و در اینترنت و شبکه های اجتماعی مجازی اذیت میشویم. فیلم زبان اصلی را حتما باید با زیرنویس ببینیم. سفر خارجه رفتن برایمان سخت است چون زبان نمیدانیم و اذیت میشویم. این است که خیلی هم سن و سالهای من الان کلاس زبان میروند، یا تصمیم دارند بروند و جزو برنامه هایشان است که زبان یاد بگیرند و در ادامه ی زندگی زبان بدانند. همه اما میدانیم که یادگرفتن در سنین کودکی چقدر آسان تر است. و مغز آدم در بچگی چقدر برای آموختن چیزی مثل یک زبان بیگانه آماده تر است. الان آن درصد اندکی از هم نسلان من که پدر و مادرشان لوکس و فانتزی برخورد کردند و آنها را از بچگی کلاس زبان گذاشتند و الان زبان میدانند، خیلی راحت تر زندگی میکنند و در اجتماع و محل کار و دانشگاه فعالیت میکنند و خیلی نقطه ضعف ها و بی استعدادی هایشان را با همان زبانی که میدانند پوشش میدهند و خوشحالند. نسل من در این مورد هم اذیت میشود، مثل خیلی از موارد دیگر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤
تگ ها: حرف حساب

جسارت پرداختن به رویاهایمان را داشته باشیم...

گاهی همچین دودستی به شرایط موجود که چندان هم دوست داشتنی و خوشایند نیست میچسبیم، انقدر در اوضاع و احوالی که برامون رقم خورده و الان درونش گیرافتادیم فرو میریم و غرق میشیم که دوست داشتنی هامون برامون میشه آرزو، میشه حسرت، میشه دور و دست نیافتنی. از اینکه شرایط سر سوزنی تغییر کنه میترسیم، جسارت ریسک کردن و تجربه ی شرایط جدید رو نداریم، قدرت تغییر رو در خودمون نمی بینیم مبادا که از این چیزی که الان هست بدتر بشه، داشته های حال حاضرمون رو هم از دست بدیم و به چیزی که آرزومونه هم نرسیم. ممکنه کم کم فراموش کنیم که چه آرزوهایی داشتیم، یا به جایی برسیم که هرازگاهی فقط یادی از رویاهامون بکنیم و مروری بر اونها و آهی بکشیم و به فکر فرو بریم. شایدم هنوز کورسویی از امید ته دلمون باشه و امیدوار باشیم که در آینده ای که معلوم نیست کی میرسه به رویاهامون خواهیم پرداخت و بلاخره یه روزی یه وقتی یه جایی به علائقمون میرسیم و حواله ی دلمون رو به فرداها بدیم که این حالت آخر با یه انتظار خسته کننده و خفه کننده همراهه و به نظر من مخربترین حالت ممکنه. مطمئنم که این درست نیست، این راهش نیست، نمیشه و نباید که اینجوری باشه. زمان در گذره، عمر مثل برق و باد میگذره و میره، جوانیمون و انرژیمون و حوصلمون آروم آروم تحلیل میره. زندگی خیلی زیباست، فردایی در کار نیست، زندگی همین امروزه، دقیقا همین لحظه که درش هستیم. ما با ارزشترین موجود روی زمین هستیم، رویاهای ما مهمترین و زیباترین داشته های ما هستن. باید بهشون بپردازیم، دقیقا همین امروز، همین الان. ما باید اولویت اول خودمون باشیم و دوست داشتنی های ما مهمترین اولویت زندگیمون باشن. آدم های موفق در لحظه زندگی میکنن، از لحظه ها بهترین استفاده رو برای رسیدن به اهداف و آرزوهاشون میبرن. منتظر فردا نمیمونن. زندگی میکنن، زنده گی میکنن، لذت میبرن و پیش میرن. فقط باید تصمیم گرفت، باید تغییر کرد، استارت زد و اونوقته که می بینیم اونقدرها هم سخت نبوده که ما فکرش رو میکردیم. اگر با نگرانی ها و ترس هامون مواجه نشیم نمیتونیم بر اونها غلبه کنیم. باید آسون بگیریم تا آسون بگذره. باید برای خودمون و برای چیزی که دوست داریم وقت بذاریم. باید شروع کنیم، باید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٤

سرمون گرمه...

این روزا سریال "دندون طلا"ی داوود میرباقری رو می بینم و خیلی هم دوست دارم. امیدوارم این یکی حکایت "شاهگوش" نشه که اونم خیلی عالی شروع شد و متوسط ادامه پیدا کرد و درنهایت انقدر بد شد که نه فقط من بلکه خیلی های دیگه هم آخراش رو اصلا ندیدن. دندون طلا اما تا اینجا که هفت قسمتش رو دیدم فوق العاده بوده. بازیها و داستان و گوشه و کنایه ها و خط قرمزهایی که تا دلتون بخواد شکسته شده در این سریال، اونقدر که حسابی متعجبتون میکنه.

 

 

اما سریال "شهرزاد"، عاشقانه ای ایرانی که فردا قسمت اولش به بازار میاد و سخت مشتاق دیدنش هستم. همین که حسن فتحی کارگردان کار باشه و شهاب حسینی و ترانه علیدوستی ستاره های داستان، برای من کافیه که بی صبرانه منتظر تماشای این سریال باشم. دیگه آهنگ های زیبای محسن چاوشی و کلیپ هیجان انگیز این سریال بماند که می تونید از اینجا دانلودشون کنید.

 

 

و مجله ی تصویری "صدبرگ"، برنامه ی جدید منصور ضابطیان و تیم خوب رادیو هفت که نیازی به تعریف نداره. سبک و سیاق خاص و دوست داشتنی آقای ضابطیان که این شبها ساعت 9 از شبکه 4 مشتاقانه تماشا میکنم و دیدنش رو به همه توصیه میکنم. 

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٤

پسر عمه های عزیز...

حالا ما هی سال تا سال و ماه تا ماه میشینیم که یکی عروسی کنه بریم عروسی خوش بگذرونیم و بگیم و بخندیم و برقصیم و قس علی هذا، اما خبری نیست که نیست و جوونها خیال ازدواج ندارن و قصد ادامه تحصیل دارن و آمار ازدواج سقوط میکنه و این داستانها. اونوقت یهو دو شب پشت سر هم دوتا از جوونهای گل فامیل، پسر عمه ی من و پسر عمه ی آقای همسر، جشن عروسیشونه و ما بصورت فشرده و ام پی تری اما در عین حال شاد و شادان امشب و فردا شب در این دو مراسم حضور به هم میرسونیم و به جشن و پایکوبی میپردازیم و وظیفه فامیلیگری خودمون رو بجا میاریم و  معتقدیم فامیل حتی اگه گوشت هم رو بخورن استخون هم رو دور نمیاندازن و همین محبت هاست که میمونه. والا. البته با توجه به نزدیک شدن به ایام محرم و صفر و محدودیت های برگزاری جشن و مراسم این اتفاقها هم دور از انتظار نیست...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٤

لطفا لبخند بزنید...

روز جمعه رفتیم نمایشگاه کاریکاتور و عکس "کامبیز درم بخش" در گالری راه ابریشم واقع در بلوار کشاورز. ایشون از کاریکاتوریست های معروف ایرانی هستن که کارهاشون در روزنامه ها و مجله های معتبر چاپ میشه. آقای درم بخش به تازگی تصمیم به عکاسی گرفتن و این اولین نمایشگاه عکسهای ایشونه. تکنیک عکسها "چیدمان" بود و با یک سری وسیله ی ساده روی یک میز نور سوژه ی عکسها رو ایجاد کرده بودن که خب مورد علاقه ی من نبود. اما از کاریکاتورها نگم که عاشقانه هرکدوم رو با دقت نگاه کردم و لذت بردم. اسم این نمایشگاه "لطفا لبخند بزنید" بود که پوسترش رو در زیر می بینید. نمونه ی عکسها و کاریکاتورها رو هم می بینید که البته کاریکاتورهای ایشون با اون آدمک خاص خودشون معرف حضور همه هست. دوست داشتم به آقای درم بخش بگم: عکاسی رو بیخیال، کاریکاتورهای شما رو عشق است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٤

سیزده...

فیلم "سیزده" هومن سیدی را دیدم. داستان "بمانی" پسر سیزده ساله ای که در حساس ترین شرایط بلوغ، با دعوا و درگیری شدید پدر و مادرش (امیر جعفری و ریما رامین فر) مواجه است. تا جایی که مادرش خانه را به قهر ترک میکند. پدر هم که شغلی دولتی و حساس دارد تمام وقت مشغول کار است و گاهی شب ها هم به خانه نمی آید و نسبت به شرایط پسرش بی تفاوت است. همین تنهایی بمانی را به سمت دوستی و همراهی با یک اکیپ از جوانان خلاف کار و خطرناک که با مواد مخدر سر و کار دارند به سردستگی دختری به نام "سامی" (با بازی آزاده صمدی) میکشاند. بمانی به سامی علاقمند میشود و ماجراها و مشکلاتی که این علاقه و همراهی برای او و خانواده اش به دنبال دارد.

 لوکیشین این فیلم شهرک اکباتان است که با احترام به ساکنین محترم این شهرک، من اصلا دوستش ندارم. فضای تیره و کدر و دلگیر و نچسبی دارد به نظر من. همچنین با اینکه داستان فیلم خیلی هم دور از واقعیت نیست و از این مدل اکیپ های جوانانه ی وحشتناک و خطرناک کم نداریم و خطر در کمین نوجوانان و جوانان همه ما هست این روزها اما فیلم مورد علاقه ی من نبود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤

برج آزادی...

رفتیم بازدید برج آزادی در میدان آزادی. خیلی چیز خاص و هیجان انگیزی نبود. فقط در طبقه ی همکف یکسری سنگ های تزئینی و تابلو و مجسمه با مضامین مذهبی و فرهنگی و جاذبه های گردشگری ایران به نمایش گذاشته بودن و با آسانسور میتونستی تا طبقه ی بالای برج بری که اون هم در مقایسه با بالای برج میلاد اصلا جذابیتی نداشت. کل بازدید ما نیم ساعت هم طول نکشید و در کل حوصله سربر بود. توصیه نمیشود دوستان...

 

این عکس خیابون آزادی هستش که از بالاترین طبقه ی برج گرفتم:

پی نوشت: برای آشنایی بیشتر با برج آزادی اینجا را بخوانید.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳٩٤
تگ ها: یه جاهایی

غمگین طوری...

به تو ایمان دارم اما، 

در شگفتم که چرا

هرچه این دایره از خانه ی تو دورتر است

آدمیت به تو نزدیکتر است؟!

 

پی نوشت: شاعر را نمیدانم کیست.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳٩٤

باغ گیاهشناسی تهران...

روز جمعه به اتفاق آقای همسر رفتیم به باغ گیاهشناسی تهران. باغ گیاهشناسی یک فضای علمی تحقیقاتی هستش که زیر نظر موسسه تحقیقات جنگلها و مراتع کشور اداره میشه. مجموعه ای از انواع گیاهان اقلیم های مختلف ایران و پوشش گیاهی کشورهای دیگه دنیا رو اونجا به طرز هنرمندانه و شگفت آوری گردآوری کردن. بطوریکه یک لحظه می بینی وسط جنگلهای سرسبز و شرجی شمال هستی و یک لحظه ی دیگه وارد باغ های چینی و ژاپنی میشی و خیلی قسمتهای جالب و دیدنی دیگه. همچنین دریاچه ها و آبشارهای مصنوعی مختلفی درست کردن که حقیقتا ارزش دیدن داره. بازدید از اونجا همیشه امکان پذیر نیست و فقط مواقع خاصی از سال بازدید عمومی داره. بلیت ورودی باغ گیاهشناسی برای هر نفر 15000 تومان هستش که من از سایت نت برگ بلیت رو نصف قیمت تهیه کردم. برای آشنایی بیشتر با باغ گیاهشناسی تهران اینجا رو بخونید... 

 

 

در این تصویر سایه ی من عکاس رو روی گلها می بینید.

پی نوشت: این عکسها فقط گوشه ی کوچکی از زیبایی های باغ گیاهشناسی رو نشون میده. چون در قشنگترین قسمتهای اونجا عکسهایی گرفتیم که خودمون هم در قاب عکس حضور داشتیم و نمیشد اینجا ازشون استفاده کنم. باغ گیاهشناسی رو حتما باید رفت و دید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳٩٤