زنگ انشاء...

گاهی وبلاگم رو خیلی دوست دارم، گاهی نه. گاهی پر از انگیزه و علاقه ام برای نوشتن و به روز کردن وبلاگم و گاهی نه. حتی گاهی به سرم میزنه بیام ببندمش، حذفش کنم، کلا بزنم منهدمش کنم. مخصوصا وقتی می بینم بیشتر دوستان قدیمی گذاشتن و رفتن. دیگه نمینویسن، آدم دلش میگیره. نمیدونم چرا انقدر حس دوگانه ای پیدا کردم به اینجا. البته با رواج شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام و تلگرام باید بپذیریم که دیگه دوره ی وبلاگ نویسی به سر اومده و خیلی پشت کار میخواد که آدم همچنان وبلاگش رو به روز نگهداره. من دوست ندارم خیلی برای فضای مجازی و این شبکه های اجتماعی وقت بگذارم، اما یه تایم های آزادی هم دارم در محل کارم که میتونم گاهی بیام اینجا و یه پست بذارم. به هرحال تکلیفم با خودم مشخص نیست فعلا. یه وقتم دیدین رفتم یه جای جدید بی نام ونشون شروع کردم به نوشتن، یک مقدار رهاتر، یک مقدار آزادانه تر، بگذریم.

یه مدته پروژه هام با شکست مواجه میشه. استارت یه کاری رو میزنم اما یا نصفه کاره رهاش میکنم یا اونجوری که فکر میکردم و انتظار داشتم پیش نمیره و نتیجه دلخواهم از کار درنمیاد. نمیدونم چرا اینجوری شده. قدیما محال بود اقدام به کاری بکنم و شسته رفته به سرانجام نرسونمش. مخصوصا در مورد کارای دستی و هنری و دلی. شاید حوصله ی قبل رو ندارم دیگه، دل و دماغ ندارم احیانا. اثرات بالا رفتن سنه شاید. ولی خیلی عصبی و دپرس میشم از این موضوع. کلی غصه میخورم وقتی می بینم برنامه هام به سرانجام نمیرسه. اینه که الان 5، 6 تا پروژه ی نیمه کاره ی بعضا شکست خورده دور و بر خودم ولوو کردم که از هرکدوم کلی انرژی منفی متصاعد میشه. یه فکری باید بکنم، یکی باید بیاد اینارو جمع و جور کنه. الانم یه موقعیتیه که شدیدا نیاز به بروز و ظهور استعدادهای نهفته و پنهان درونم دارم. امیدوارم خداوند نظر عنایتی بنماید به اینجانب.

و اینکه جناب همسر خان اینروزا درگیر امتحانات پایان ترم هستن و جو خونه به شدت امتحاناتی تحصیلاتی شده، نمیتونم ازش بخوام جایی بریم یا برنامه تفریحی داشته باشیم، عذاب وجدان میگیرم و باید درک کنم و رعایت بنمایم در این شرایط.    

  این بود انشای من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳٩٤

اینو بگم و برم...

تحمیل کردن و متحمل شدن هر دو به یک اندازه بده به نظر من. هیچوقت علایق و سلایق و اهمیت ها و اولویت های خودمون رو به کسی تحمیل نکنیم. و البته که قوی باشیم، توان نه گفتن داشته باشیم و اجازه ندیم کسی علیرغم میلمون چیزی رو به ما تحمیل کنه و حقمون یا وقتمون رو ضایع کنه. همین والسلام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤
تگ ها: حرف حساب

جدال نابرابر...

...من از یکجایی رها کردم و کنار نشستم. فکر میکردم که آخر خط است و باورم این بود که دیگر ادامه ای وجود ندارد. چقدر هم خوشحال و راضی بودم از آن آخر خط کذایی. انتظار داشتم که برای دیگران هم آخر خط باشد، دیگران هم رها کنند و سرجایشان بنشینند. دیگران اما رها نکرده بودند. با قدرت و انرژی ادامه میدادند، از کنار من عبور میکردند و چه تند هم میرفتند. من در کمال تعجب و حیرانی رفتنشان را نظاره میکردم. و برایم سوالها مطرح بود، به کجا میروند چنین شتابان! برای دیگران اما انگار انتهایی وجود نداشت، انقدر که با انگیزه میرفتند. و رفتن دیگران ناراحتم میکرد بجای اینکه خودم دوباره راه بیافتم. هنوز راه نیافتاده ام، مطمئن هم نیستم که راه خواهم افتاد یا نه. انرژی رفتن و رفتن و تا هنوز و همیشه ادامه دادن باید از یکجایی در گذشته های خیلی دور بیاید بنظرم، من این انرژی و انگیزه را نمیشناسم، اثری از آن در خودم سراغ ندارم. دیگران میروند و من ناراحتم. هر روز ناراحت تر از دیروزم. بازنده ی این بازی نابرابر منم...

 

 پی نوشت: متن از یک جایی است که نمیدانم، از یک کسی که نمیشناسم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤
تگ ها: دل نوشته