گل برای گل...

توو میدون رسالت یه آقای مهربون گل فروش یه عالمه گل خوشگل توو سطل آب گذاشته کنار خیابون و من هر روز عصر که از سر کار به خونه برمیگردم می ایستم کلی گلاش رو تماشا میکنم. دیروز دلم خواست و این رزهای زیبا رو خریدم، برای خودم، گل برای گل. حالم خوبه، قراره بهتر هم بشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳

زندگی مشترک آقای محمودی و بانو...

"زندگی مشترک آقای محمودی و بانو" داستان ساناز (ترانه علیدوستی) و رامتین (پیمان قاسم خانی) است که برای تغییر دکوراسیون داخلی به خانه ی آقای محمودی (حمید فرخ نژاد) و همسرش محدثه (هنگامه قاضیانی) خاله ی ساناز, که نمادی از یک خانواده ی به شدت سنتی هستند وارد میشوند. من نوشتنم نمی آید، یک نقد و نظر خوب بر فیلم را اینجا بخوانید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳

نمایشگاه نامه...

یک روز در بیستمین نمایشگاه مطبوعات تهران به روایت تصویر:

پوستر اصلی نمایشگاه

غرفه ی نشریات محبوبم، همشهری 

روزنامه اطلاعات، غرفه آرائیشون رو خیلی دوست داشتم

آقایی از جنس روزنامه در حال خوندن روزنامه

پوسترهای فرعی نمایشگاه، قسمت کودکان خیلی جالب بود. نشریات مربوط به بچه هارو کاملا جدا کرده بودن و فضای قشنگی مناسب کودکان ایجاد کرده بودن

خانه ی کتاب

غرفه ی روزنامه ی شهروند

ماهنامه ی طنز و کارتون خط خطی

ماهنامه ی سینمایی فیلم

من صبح پنجشنبه نمایشگاه بودم و کلی آدم معروف هم اونجا بود. دکتر عارف، آقای جنتی وزیر ارشاد، سردار طلایی، علی نصیریان، دکتر میرزاده رئیس دانشگاه آزاد، پروفسور کردوانی، ناصر ابراهیمی و مناجاتی از مربیان فوتبال و خیلی های دیگه. و از همه مهمتر من نیکولای عزیزم رو در غرفه ی روزنامه ی شهروند ملاقات کردم و بسیار شاد و مشعوف شدم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳

منفی...

آدمها در غل و زنجیر همه چیزشان را از دست میدهند، حتی میل به رهایی از غل و زنجیر را...

حال خوبی ندارم این روزها ناراحت

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: انرژی منفی

یک مامان، عزیزتر از جان...

فقط یک مامان عزیزتر از جان می تواند یک روز که تو حال و حوصله غذا درست کردن نداری، از راه دور حس کند و ناگهانی و بی خبر یک همچین سورپرایزی برایت بفرستد دم خانه. مامان است، الکی که نیست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳

زندگی جای دیگری است...

فیلم "زندگی جای دیگری است" منوچهر هادی رو دیدم. داستان داوود (حامد بهداد) که بهیار بیمارستانه، تومور مغزی داره و متوجه شده یکی دو ماه بیشتر زنده نمیمونه. همسر سابقش (نیکی کریمی) دوتا بچه رو گذاشته و رفته با علی (پارسا پیروزفر) که بنا به دلایلی زندانی شده و به اعدام محکوم شده، ازدواج کرده و حالا از داوود برای نجات علی کمک میخواد. داوود پرستار بچه هاش (یکتا ناصر) رو صیغه کرده و ناامید و افسرده در حال سپری کردن این به اصطلاح روزهای آخر عمرشه. و در این بین ماجراهای جالبی اتفاق میافته. فیلم قشنگی بود و من خیلی دوستش داشتم. بازیها همه خوب بود بویژه یکتا ناصر. پارسا پیروزفر البته نقش خیلی کوتاهی داشت. این فیلم رو ببینید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳

عشق از نوع خاله خواهر زاده ای...

یک خواهرزاده ی خوشمزه ی نخودی عزیزتر از جان داشته باشی، یک شب در خانه ی تو شام بخورد، بعد که داری سفره را جمع میکنی ببینی گوشه ی سفره برایت نامه گذاشته با آن دست خط خوشگل بامزه. غش و ضعف میکنی خب برایش، نه؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: عزیزانم

CAMP X RAY...

دیشب فیلم "camp X-ray" رو دیدم و خیلی دوست داشتم. فیلم آمریکایی، محصول 2014 که پیمان معادی ما هم درش بازی کرده و خوب هم بازی کرده. داستان دختری به نام ایمی که به ارتش ملحق میشه تا از شهر کوچیکش بره و تجربیات جدیدی بدست بیاره. اما سر از زندان گوانتانامو در میاره و اونجا با علی، مسلمان آلمانی (با بازی پیمان معادی) که 8 سالی هست زندانیه آشنا میشه و ...

همیشه فیلمهایی که داستانش در زندان اتفاق میافته رو دوست داشتم. اینم از اون خوبها بود. بازی دوتا بازیگر اصلی فیلم خیلی دلنشین بود. البته اونجارو که محمود، سردسته ی زندانیها، فارسی صحبت میکرد دوست نداشتم. و اینکه فیلم سیاسی بود و به وقایع 11 سپتامبر مرتبط بود و اینها دلم نمیخواست پیمان معادی توش بازی کنه. کاش با بازی در ژانرهای دیگه شروع میکرد. البته خط قرمزهایی در فیلمهای خارجی هست که به هرحال بازی بازیگران ایرانی در اونها بدون حرف و حدیث و حاشیه نخواهد بود حالا هر ژانری که میخواد باشه. امیدوارم دردسری براش نداشته باشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: فیلم

تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد...

چه حقیرند کسانی که دیگران را ابله پنداشته و برای اثبات آنچه حقیقت ندارد و خلاف واقع است تمام تلاش خود را کرده و با تمام قوا نمایش احمقانه شان را ادامه میدهند. و چه حقیرترند آنها که حقیقت را در این میانه نمیفهمند و بازیچه ی منفعت رسان این جریان تهوع آور باقی می مانند...

 

پی نوشت: از دل نوشته های گهربار خودم در راستای موضوعی که مدتی است سخت آزارم میدهد. شما زیاد جدی نگیرید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته ، آدمها

چند فریم از این روزها...

 

نذری مادرم:

نذری همکارم:

نذری برادرم:

امیدوارم خداوند نذری همه را قبول و همه را حاجت روا سازد. آمین...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳

پنج ستاره...

فیلم "پنج ستاره" رو دیدم. یاد فیلم های یکی دو دهه قبل افتادم. داستانی که با شخصیت های سیاه و سفید، و نه خاکستری، سعی داره با احساسات تماشاگر بازی کنه. فلسفه ی حضور شهاب حسینی در این فیلم رو نفهمیدم. انتخاب هوشمندانه ی خانم کارگردان برای اینکه پوستر فیلم جذاب بشه و بفروشه. و یک شهاب حسینی بی انرژی که صداش به شدت گرفته، نمیتونه درست حرف بزنه و در طول فیلم فقط اینور و اونور میره و از شخصیت های خانوم فیلم میپرسه: چیه چی شده؟ موضوع از چه قراره؟ به کارتون برسید. داستان فیلم در یک هتل 5 ستاره اتفاق میافته و از قضا 5 تا خانوم که تصویرشون در پائین پوستر هم هست 5 ستاره ی اصلی فیلم هستن. و یک پایان سکته وار و نا امید کننده که اصلا مطابق انتظار نیست. فیلم مورد علاقه ی من نبود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳

چالش کتاب...

زردآلوی عزیزم از من دعوت کرده تا کتابی رو که خیلی دوست دارم معرفی کنم. خیلی هم عالی، به روی چشم. کتابی که این اواخر خوندم و از خوندنش لذت بردم و بسیار دوستش داشتم "عطر سنبل، عطر کاج" هستش که قبلا در این پست راجع بهش نوشتم. اما میخوام از فرصت استفاده کنم و کتابی رو که الان در حال خوندنش هستم معرفی کنم. "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" نوشته ی رضا قاسمی. این کتاب اول در آمریکا منتشر شده و بعدها با تغییراتی در ایران اجازه ی انتشار پیدا کرده و در سال 80 به عنوان بهترین رمان جایزه ی هوشنگ گلشیری و همچنین بهترین رمان منتقدین مطبوعات انتخاب شده. داستانی پیچیده و پر از شخصیت که موقع خوندنش باید تمام حواس آدم جمع باشه، یک لحظه غفلت باعث میشه رشته ی کار از دست آدم در بره و میون اون همه کاراکتر و زمان های مختلف روایت ماجرا گیج و گم بشه. راوی شخصی تبعید شده ست که در اتاقی در طبقه ی ششم یک پانسیون اجاره ای زندگی میکنه و داستان رو در سه زمان مختلف روایت میکنه. یکی زمان حال و ماجراهایی که با همسایگان عجیب و غریب تر از خودش داره، یکی زمان بعد از مرگش که بابت اعمالی که در این دنیا ازش سرزده بازخواست میشه و توضیح میده، و یکی هم زمانی که به عقوبت گناهانی که مرتکب شده در قالب یک سگ به حیات مادی برگردونده میشه. برای من این کتاب تنها جالبه و نه دوست داشتنی. بخشهایی از این کتاب:

... اینطور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگتر که مبادا بهش بر بخورد، از کوچک تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید...

... برای درک حقیقت من به خیال خودم بیشتر اعتماد میکنم تا به آنچه در واقع رخ میدهد. رفتار و گفتار آدم ها چیزی نیست جز پوششی برای پنهان کردن آنچه در خیالشان می گذرد...

...منظره ی ویرانی آدمها غم انگیزترین منظره ی دنیاست. ببینی کسی مثل طاوس میرفته، حالا مرغ نحیفی است، پرش ریخته. ببینی کسی خود را ملکه ای می پنداشته و تو را بنده ای زرخرید، حالا منتظر گوشه ی چشمی است به او بکنی...

...حس شهادت طلبی و مظلومیت که مشخصه ای کاملا ایرانی است، هیچ گاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل می شود به موقع رفع و رجوع کنیم. گذاشته ایم تا وقتی که با کشت و کشتار هم حل نمی شود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳

بدون شرح...

ما میتوانیم قلب یک انسان را از رفتارش با حیوانات داوری کنیم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳

ساکن طبقه ی وسط یا شرح پریشانی های شهاب حسینی...

شهاب حسینی را همیشه دوست داشتم. بازیگر مورد علاقه ی من است، به نظرم شخصیت متفاوتی دارد. برای همین اولین تجربه ی کارگردانی اش "ساکن طبقه ی وسط" را همان روزهای ابتدای اکران در سینما تماشا کردم. فیلمی که داستانی و عامه پسند نیست و از همان سالن سینما هم اکثریت تماشاچی ها ناراضی و غرولند کنان بیرون آمدند. الحق هم که عنوان فیلم "ساکن طبقه ی وسط" پتانسیل این را دارد که یک فیلم بفروش توپ تماشاگر پسند با موضوعی داغ و جذاب باشد اما. به نظرم شهاب حسینی خود واقعی اش را در قالب این فیلم ساخته و درونیاتش را بیرون ریخته. جوانی آشفته و پریشان که به دنبال جاودانگی است. عقیم است، همسرش جدا شده و قصد دارد فیلمنامه ای بنویسد ماندگار. سکانس ابتدای فیلم بسیار هوشمندانه بحث و گفتگویش با تهیه کننده ای را نشان میدهد (با بازی خوب فرهاد اصلانی) که معتقد است این چیزها نمیفروشد و سعی میکند او را توجیه کند که از فکر جاودانگی بیرون بیاد و عشقی و نفسانی و مادی و اینها بنویسد که خوب میفروشد. و در واقع شهاب حسینی از همان سکانس اول یک جورهایی تکلیف خودش و فیلمش را با تماشاچی روشن کرده. از نکات جالب این فیلم یکی اینکه شهاب حسینی با گریم های متفاوت در چندین و چند نقش ظاهر شده. همسر و پسرش محمدامین هم نقش های کوتاهی در این فیلم ایفا کرده اند. همچنین بازیگران سرشناس زیادی از جمله طناز طباطبایی، حسین یاری، کامبیز دیرباز، بابک حمیدیان، هنگامه قاضیانی، ساره بیات، فرهاد اصلانی، بهنوش بختیاری، بهناز جعفری، حسین محب اهری و ... صحنه هایی کوتاه در این فیلم بازی کرده اند. من این فیلم را دوست داشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳