من مادر هستم...

فیلم "من مادر هستم" فریدون جیرانی رو دیدم. داستان زندگی دختری به نام آوا (باران کوثری) در خانواده ای مرفه و از هم پاشیده. پدری  وکیل و پولدار به نام نادر (فرهاد اصلانی) که مشروب میخورد و مادری به نام ناهید (هنگامه قاضیانی) که وکالت را کنار گذاشته و به علاقه اش طراحی دکوراسیون روی آورده. در این شرایط  و در گیر و دار ارتباطات نادرست و کنترل نشده، دوست نادر به نام سعید (حبیب رضایی) که با خانواده ی او ارتباط بسیار نزدیک و صمیمی دارد به آوا دختر جوان دوستش علاقمند شده و او را معشوق یکسویه ی خود می پندارد و یک شب در شرایطی قرار می گیرد که به آوا تجاوز می کند و این آغاز دردناک ماجراست، ابتدا والدین آوا از این قضیه مطلع نمی شوند و آوا را در بیمارستان در حال خودکشی می یابند و گمان میکنند از عشق پسری به نام پدرام که دوستش داشته دست به اینکار زده. آوا که از نظر روحی به شدت ضربه خورده  پس از خروج از بیمارستان بدون برنامه ریزی قبلی در خانه سعید او را به قتل می رساند. ناهید سر میرسد، آوا را فراری داده و قتل را به گردن میگیرد اما آوا دلش راضی نشده و اعتراف میکند. ولی دم سعید، سیمین (پانته آ بهرام) همسرش است که به تازگی از خارج برگشته تا تکلیف زندگیش با سعید را روشن کند. در ادامه  مشخص می شود نادر که سال ها پیش سیمین را به سعید معرفی کرده و مسبب آشنایی و ازدواج سیمین و سعید بوده در دوران جوانی با او رابطه ی نامشروع داشته و او را مجبور به سقط جنین کرده و به همین دلیل سیمین هرگز نمی تواند باردار شود. سیمین در جایگاه ولی دم تلاش می کند انتقام گذشته و زندگی نابود شده ی خود را از نادر بگیرد پس رضایت نمی دهد و نهایتا آوای ۱۹ ساله را بالای دار می کِشد و خود دچار بیماری شدید روانی می شود. این فیلم هم حواشی و حرف و حدیث زیاد داشته. سکانسهایی از آن حذف شده و برخی ادعا کردند صحنه های منافی اخلاق و عفت عمومی دارد. برای من سرگرم کننده بود. دوست داشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳

شمال دوست داشتنی...

آخر هفته ی گذشته با خانواده رفتیم شمال و یکشنبه برگشتیم. خیلی خوش گذشت. هوا عالی بود، برعکس چیزی که فکر میکردیم گرم و آفتابی بود. نه یه قطره بارون دیدیم نه یه لکه ابر، دریا آرومه آروم و همسر جان و آقای برادر کلی شنا کردن و آفتاب گرفتن. من که سرما خورده بودم کلی لباس گرم برده بودم، پالتو و شال پشمی و چتر، و اونجا در اون هوا ضایعی بیش نبودم اوه در کل خیلی خوب بود و لحظاتی از این سفر به روایت تصویر:

اینجا بستنی دهاتی در کیلومتر 45 جاده چالوس هستش که بستنیای خوشمزه ای داره. جاتون خالی خوردیم و یاد همه ی دوستان کردیم خوشمزه

آشکده ی کوهستان قبل از تونل کندوان در جاده چالوس با آشهای فوق العاده. مخصوصا آش دوغ و آش جو که پر از سیر و بسیار خوشمزه ست خوشمزه

طبیعت پائیزی زرد و قرمز و نارنجی در طول مسیر:

دریای عزیز و استثنائاً چون نه عید بود و نه تابستون، تمیز:

نمایی از ویلاهایی که ما درش ساکن بودیم:

قارچ های سمی روی تنه ی درخت در پارک جنگلی سیسنگان:

یه چیز جالب اینکه توو آب دریا پر از بچه ماهی های کوچولو بود که دسته ای شنا میکردن و همراه با موج تا نزدیک ساحل میومدن. احتمالا فصل تخم ریزی ماهی هاست چون من تابحال همچین صحنه ای ندیده بودم. در عکس هم اون سیاه های کوچولو بچه ماهی هستن:

باز هم دریا:

اینم یه گل زیبا که در مسیر برگشت در پارک جنگلی کشپل نزدیک چمستان دیدم و نکته ی جالب اینکه فقط همین یکدونه بود و هیچ گل دیگه ای اون حوالی نبود:

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: در سفر ، عکاسی

اعتصاب نامه...

پرشین بلاگ ... است قهر تا زمانی که مشکل آپلود عکس در پرشین بلاگ حل نشود این وبلاگ تعطیل است بامن حرف نزن اگر هم زیاد طول بکشد نقل مکان میکنیم به یک سرویس دهنده ی دیگر اوه کم حرص نخوردیم از دست این پرشین بلاگ کلافه اعصابمان را از سر راه که نیاورده ایم زبان والاااا...

بعدا نوشت: ظاهرا مشکل حل شد و من فعلا از گناه پرشین بلاگ گذشتم. فعلا البته نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳

نوح...

فیلم "Noah" رو دیدم. برداشت آزاد کارگردان از داستان نوح پیامبر. این فیلم ظاهرا سر و صدای زیادی بین مذهبیون دنیا داشته و حتی اکرانش در بعضی از کشورها ممنوع شده و موافق و مخالف زیاد داشته. یه جاهائیش با چیزایی که ما شنیدیم مطابقت داشت و یه جاهایی هم خیلی فرق میکرد. کلا فضای فیلم تیره و تار بود، شخصیتی که از نوح به عنوان پیامبر خدا نشون میداد خیلی خشن و خودخواه بود. نوح داستان، هدفش انقراض نسل بشر بود و انگار از جانب خدا مأموریت داشت تا فقط حیوانات رو نجات بده و خودش و خانواده ش هم آخرین انسانهای روی زمین باشن اما بنظرم اینجوری بوده که آدمهای خوب هم اجازه داشتن سوار کشتی نوح بشن. من این فیلم رو دوست داشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: فیلم

و این منم، زنی سرما خورده در آستانه ی فصلی سرد...

این داستان هر سال منه، با تغییر فصل و فقط کمی خنک شدن هوا سرماخوردگی لعنتی به جوونم میافته و دمار از روزگارم درمیاره. هر سال ام تصمیم میگیرم برم واکسن آنفولانزا بزنم اما علائم سرماخوردگی خیلی زودتر از به بازار اومدن واکسن آنفولانزا سراغم میاد و اونموقع دیگه واکسن زدن هم فایده ای نداره. و باز منم و داستان همیشگی قرص و دوا و آمپول و لیمو شیرین و شلغم و اعصاب خوردی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

از سه پاس تـــــــــــــا سپاس...

سپاس یا سه پاس کلمه ای است صد در صد ایرانی و یادگار زرتشت پیامبر که همواره میگفت سه چیز را پاس بدارید: پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک. گذشتگان با گفتن مداوم کلمه ی سپاس در مقام تشکر و قدردانی به هم اهمیت این سه مورد را یادآور میشدند... 

  

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: بدانیم

هندلینگ نمودن یخچال منزل...

این سوپر مارکتیا هم شغل خیلی سختی دارن. من که توو خونه یه یخچال فسقلی دارم از پس مدیریت کردنش بر نمیام و تا غافل میشم مواد غذایی تاریخ مصرفشون میگذره و سبزیجات پلاسیده میشه و کلی دردسر و داستان دارم باهاش. البته در کل چون خیلی فرصت پخت و پز ندارم و خودم و آقای همسر خیلی شکمو نیستیم و خیلی هم کم توو خونه هستیم این مشکل بوجود میاد. مثلا همسر جان که اصلا شیر نمیخوره و منم معمولا یادم میره و تاریخ مصرف بطری جان شیر میگذره. در مورد پنیر و کره و ماست هم همینطور. از طرفی به شدت هم از دور ریختن و حیف کردن مواد خوراکی بدم میاد. اینه که در نهایت به این نتیجه میرسم که چیزی در یخچال نباشه و خالی باشه بهتره تا پر باشه و من هی نگران خراب شدن خوراکیهای داخلش باشم. حالا نمیدونم سوپر مارکتدارهای محترم چه جوری حواسشون به اونهمه مواد غذایی هست و کنترل و مدیریتشون میکنن. واقعا باید بهشون خدا قوت گفت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

سهراب سپهری...

 15 مهر، تولد سهراب سپهری...

 هرکه با مرغ هوا دوست شود، 

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳

رهایی از استرس...

ما مقصر اصلی استرس بیش از حد خودمان هستیم. خیلی با افتخار از استرس هایمان صحبت میکنیم، از اینکه سخت کار میکنیم و سرمان شلوغ است و وقت نداریم. انگار که در ذهن ما مشغولیت برابر با مهم بودن است. البته پیشرفت علم و تکنولوژی و وسایل ارتباط جمعی هم بر تشدید استرس ما دامن میزند. مدام دغدغه ی این را داریم که ببینم خبر جدیدی هست، موقعیت بهتری بوجود آمده، در دنیا اتفاق تازه ای افتاده و از این دست. نمیخواهیم از غافله عقب بمانیم. پول هم در چرخه ی درگیری ما با استرس نقش مهمی دارد. متأسفانه امروزه ارزش انسانها با میزان پولشان سنجیده می شود و همین باعث شده که ما مانند دیوانه ها بیش از حد کار کنیم و افسار گسیخته خودمان را با کار مشغول کنیم. کاری که شاید حتی دوستش نداشته باشیم. روانشناسان معتقدند که ما با این همه مشغله که برای خودمان ایجاد میکنیم در واقع از خود واقعی مان فرار میکنیم و نمیخواهیم به مسائل و مشکلات بزرگتر و عمیق ترمان در زندگی فکر کنیم و در جهت رفع آنها بکوشیم. ما در حال فرار از ناخشنودی ها و ناراحتی هایمان هستیم. می بایست در روش زندگی مان تغییر اساسی ایجاد کنیم و از شر این همه استرس خلاص شویم.

 

 

چند قدم که در این راه به ما کمک میکند عبارتند از:

قطع ارتباط با منبع ایجاد استرس. مثلا در هنگام غذا خوردن تلویزیون و تلفن همراه خود را خاموش کنیم. یا در روزهای تعطیل سراغ اینترنت نرویم.

ارتباطمان را با انسانهای منفی و دوستان مسموم قطع کنیم. اگر در ارتباطی خوشحال نیستیم و برایمان تعامل سازنده و مثبت ندارد از آن رابطه خارج شویم. بویژه دوستانی که حامی ما نیستند و به ما عذاب وجدان می دهند.

دست از نقد کردن و تخریب شخصیت خودمان برداریم و اجازه ندهیم این افکار مخرب و منفی کنترل ذهن ما را در دست گیرند. به جای اول شخص، به عنوان سوم شخص به مشکلاتمان فکر کنیم تا راحت تر قادر به حل آنها باشیم.

ورزش کنیم. ورزش کنیم. ورزش کنیم. (تأکید بر اهمیت موضوع)

ریلکس کنیم. کاری را که برایمان لذتبخش است در سکوت و آرامش انجام دهیم.

به خودمان بیشتر از هر کار یا چیز دیگری اهمیت بدهیم. برای خودمان وقت بگذاریم و به کاری که دوست داریم بپردازیم.

و در پایان: استرس هویت مارا میگیرد ولی انجام کاری که عاشقش هستیم کمک میکند تا آن را باز پس بگیریم.

از اینجا با اندکی دخل و تصرف و تلخیص، ممنون از گلبرگ عزیزم برای معرفی این مقاله...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: بدانیم

باشو غریبه کوچک...

بعد از تماشای "موسیقی- نمایش ترانه های محلی" که اینجا مفصل راجع بهش نوشتم، به این نتیجه رسیدم که من خیلی از فیلمهای سینمایی قدیمی ایرانی رو ندیدم و فقط جسته گریخته در موردشون شنیدم که بعضیهاشون خیلی قشنگ و دیدنی هستن و ارزش تماشا دارن و حیفه که نبینمشون. لذا تصمیم گرفتم چندتا از معروفها رو دانلود کنم، خدا این اینترنت پر سرعت شرکت رو از ما نگیره، و در اولین گام دیشب "باشو غریبه کوچک" رو دیدم. خیلی هم دوست داشتم، پر از احساس بود این فیلم. داستان یه پسربچه ی جنوبی که در دوران جنگ خانواده ش رو از دست میده و در بحبوحه بمباران از ترس میپره پشت یه کامیون به مقصدی نامعلوم و وقتی از خواب بیدار میشه در شمال کشور هستش. جایی که نه کسی رو میشناسه نه زبان کسی رو متوجه میشه. یک زن شمالی که دوتا بچه ی کوچیک داره و شوهرش برای کار رفته پسربچه رو میبینه و تصمیم میگیره ازش مراقبت کنه و ماجراهای عاطفی زیبایی در این بین رقم میخوره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳

ورزشکار هم نشدیم...

انقدر که من پیگیر بازیهای آسیایی و نتایج مسابقات هستم و حرص میخورم و بالا و پائین میپرم و ذوق میکنم، خود بازیکنان و مربیان و اهالی ورزش نباشند به نظرم. سایت بازیها که دائم جلوی رویم باز است و نتایج لحظه به لحظه را دنبال میکنم، از طریق live.irib پخش زنده ها را هم می بینم و هدفون به گوشم رادیو ورزش را هم از دست نمیدهم. یه همچین آدم پیگیری هستم من. گاهی فکر میکنم با این همه علاقه و استعداد من و آقای همسر به ورزش اگر بطور جدی یک رشته ی ورزشی را دنبال میکردیم و رسما ورزشکار میشدیم هیچ بعید نبود الان اینچئون در حال مسابقه دادن و چه بسا مدال گرفتن و افتخار آفرینی باشیم که هم فال بود و هم تماشا، کسی چه میداند، هم خیر دنیا و آخرتمان در آن بود و هم اجر معنوی و مادی فراوان به همراه داشت و هم رضایت و خوشحالی در پی. چه میشود کرد، در این زمینه هم کسی پیدا نشد ما را کشف کند و استعدادمان را در مسیر شکوفایی هدایت کند. این نیز بگذرد...

 

 

پی نوشت: سایت بازیها خیلی ضعیف است. چه سایت اصلی و چه سایت ایرانی. اصلا به لحظه نیست و عکس و تصویر هم ندارد. با سایت المپیک 2012 لندن که مقایسه کردم غصه ام گرفت {#emotions_dlg.e10}

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: ورزشی

شاید امشب بروم...

امروز روز جهانی جهانگردیه یول آرامش بخش تر و مفرح تر از سفر چیزی وجود نداره هورا به نظر من بهترین ایام زندگی روزهاییه که در سفر سپری میشه. سفر به جاهای دیدنی و آشنا شدن با جاذبه های طبیعی و فرهنگی و گردشگری، فرقی نمیکنه هم داخل کشور، هم خارج از کشور قلب جاهای دیدنی رو باید دید خیال باطل تنها خاطرات سفر در زندگی برای آدم ماندگاره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳

آب...

من، یک شهروند ساکن شرق تهران استرس

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر ، طهرون

labor day...

ادل (کیت وینسلت) زن افسرده ای است که از همسرش جدا شده و با پسر سیزده ساله اش هنری زندگی میکند و به ندرت برای خرید از خانه خارج می شود. یک روز در فروشگاه به همراه هنری مردی را می بینند که زخمی شده و با تهدید از آنها میخواهد که او را به خانه شان ببرند. آنها مقاومت نمیکنند و با ترس فرانک را به خانه میبرند و قرار می گذارند که پس از اندکی استراحت و رفع خستگی از آنجا برود. در همین حین از تلویزیون می شنوند که او یک زندانی فراری است که در حین عمل آپاندیس از بیمارستان فرار کرده و تحت تعقیب است. اما رفتار فرانک و مهربانی و کمک های او ادل و هنری را به وی علاقمند می کند تا اینکه... نیشخند فیلم آروم و دلنشینی بود. خانواده ی داستان چه جای قشنگی زندگی میکردن، یعنی من عاشق اونجا شدم بهشت بود به نظرم خیال باطل هر چند که بعضی رفتارها و صحنه ها غیرقابل باور و غیر منطقی بود. یه فیلم دوست داشتنی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳
تگ ها: فیلم