پائیز بارانی باش، ببار...

تابستون هم تموم شد و فردا اولین روز پائیزه. من این روزها حالم خوبه، سرم خیلی شلوغه، پر هستم از انگیزه و هدف و برنامه و البته چیزی که کم دارم مثل همیشه وقته. یه عالمه فیلم به دستم رسیده که در نوبت تماشا دارم و یه عالمه کار دارم واسه انجام دادن. هوای پائیز و حال و هوای این روزهارو دوست دارم. فقط امیدوارم و از خدا میخوام که امسال پاییز بارون بباره، لااقل بیشتر از سالهای گذشته. و یک خبر هم برای طرفداران برنامه ی رادیو هفت، امشب از ساعت 8 تا 1 ویژه برنامه جشن پائیز رادیو هفت رو میتونید ببینید و لذت ببرید. خیلی هم خوشحالم که امروز در سومین روز بازیهای آسیایی ما موفق به کسب مدال طلا و نقره اون هم توسط خانومها شدیم، انشالاه که روند مدال گیری ورزشکاران ما تداوم داشته باشد. این بود انشای من در آخرین روز تابستان سال 1393 بغل

 

(پائیز نوشته ی سال گذشته)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: انرژی مثبت

21 گرم...

به ندرت پیش میاد فیلمی رو دو بار ببینم اما دیشب "21 grams" رو با آقای همسر برای بار دوم تماشا کردم. خیلی این فیلم رو دوست دارم. بازی زیبای شان پن، داستان زیبا و غافلگیر کننده ی فیلم، درماندگی بازیگر زن فیلم بعد از اینکه همسر و دو تا دخترش در تصادف کشته میشن و فکر اینکه یک نفر در اون شرایط چه کاری ممکنه انجام بده، اینکه آیا بعد از عمل پیوند قلب احساسات و عواطف آدم تغییر میکنه یا نه، و نکاتی از این دست باعث میشه که همیشه این فیلم رو دوست داشته باشم. و از همه مهمتر داستان اسم فیلم، 21 گرم، که دقیقاً به مفهوم مرگ اشاره دارد زیرا طبق تحقیقات یک دانشمند اروپایی در قرن ۱۸ انسان وقتی می‌میرد ۲۱ گرم از وزنش کاسته می‌شود. وی وزن بیماری که در آستانهٔ مرگ قرار داشت را بوسیلهٔ ترازوی دقیقی اندازه گیری کرد و بلافاصله بعد از مرگ وی نیز وزن او را اندازه گرفت و متوجه شد بعد از مرگ دقیقاً ۲۱ گرم از وزن بیمار کم شده‌ است. پس از آن این موضوع به یک باور جمعی تبدیل شده بود که این ۲۱ گرم وزن روح انسان می‌باشد که پس از مرگ از جسم رها می‌شود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: فیلم

ز گهواره تا گـــــــــــــــــــــــــــــــــور زبان بیاموز...

پدر و مادرهای عزیز یول لطفا به فرزندان خود از همان کودکی علاوه بر شنا و تیراندازی! (اشاره به حدیث پیامبر)، زبان انگلیسی هم بیاموزید چون در آینده اش خیلی به درد میخورد و باعث پیشرفت بسیار میشود و بعداًها به دردسر نمی افتد و دعای خیرتان میکند و شما هم گرفتار پشیمانی و ندامت نمی شوید و خودتان را ملامت نمیکنید و زمان هم از دست نمی رود متفکر این یک توصیه ی جدی کاملا دوستانه بود ابرو از ما گفتن...

 

پی نوشت: آموزش تیراندازی را میتوانید حذف کنید. در این دور و زمانه خیلی به کار نمی آید نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

بچه ها مچکر نیستیم...

وقتی از همان روز اول در بوق و کرنا میکنند که هدف ما وارد شدن در جمع 6 تیم برتر دنیاست و هی میگویند و هی به بچه ها این هدف را القا میکنند تا جایی که ملکه ی ذهنشان می شود، نتیجه این میشود که دیشب والیبالیست های ما در زمین در مقابل آلمان که به جرأت ضعیفترین تیم در جمع این 6 تیم کذایی است نه تنها اصلا بازی نمیکنند بلکه فقط بی هدف و بی انگیزه و بی برنامه کاملا سراسیمه و سردرگم زیر توپ می زنند و بد میبازند، بد. کاش بازی همیشگی خودشان را میکردند، کاش هدف را بالاتر و والاتر میگذاشتند از همان روز اول...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: ورزشی

طبقه ی حساس...

دیشب فیلم "طبقه ی حساس" کمال تبریزی رو دیدم. رضا عطاران در نقش یک حاجی بازاری پولدار و ظاهرا معتقد و بسیار با غیرت که بعد از مرگ همسرش و مدتی بعد از مراسم کفن و دفن متوجه میشه طبقه ی بالای قبر رو که برای خودش خریده بوده به یه نفر دیگه فروختن و یه مرد غریبه رو روی زنش دفن کردن. جالب بود. سرگرم کننده و مفرح. صحنه های دور همی آقای کمالی با دوستانش و عکسهای سفر چین و حرفها و تیکه هایی که با هم رد و بدل میکردن خیلی خنده دار بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳

سالنامه در میانه ی سال...

من همه مدل تقویم و سالنامه و سررسید رو خیلی دوست دارم قلب معمولا انتها و ابتدای سال بازار رد و بدل کردن و یا خریدن سررسید و سالنامه خیلی داغه. دیروز یکی از همکارای عزیز این سالنامه رو به من داد و من باز کلی ذوق کردم با وجودیکه نیمی از سال گذشته و رفته. سالنامه ی نجومی راز، که برای متولدین هر روز سال یک طالع بینی مخصوص نوشته. دوسش دارم خیال باطل

 

این هم مدل جدید و گرافیکی از سمبل های ماه تولد: 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳

خط ویژه...

دیشب فیلم "خط ویژه" رو دیدم. خیلی بامزه بود. موضوعی که تابحال کمتر بهش پرداخته شده، با ریتمی تند همراه با طنز و بازیهایی خوب بازیگران. خلاصه داستان: کاوه نابغه علوم کامپیوتری که چند روزی از زندان به مرخصی آمده و خبر دار شده که نامزدش در غیاب او ازدواج کرده و رفته، به همراه خواهر و شوهرخواهرش حساب بانکی یک رانت خوار به نام محتشم را که با پارتی بازی ده میلیارد تومان وام بانکی گرفته هک می‌کنند‌ تا در لحظه ی واریز ده میلیارد از بانک به حساب محتشم پول را به حساب خودشان منتقل کنند اما اشتباها پول به حساب دو جوان ساده دل که جهت راه اندازی کسب و کار قصد دارند 5 میلیون تومان از بانک وام بگیرند اما با وامشان موافقت نشده واریز می شود. و ماجراهایی که در این میانه اتفاق می افتد بسیار جالب و دیدنی است. این فیلم رو خیلی دوست داشتم، و اینکه بعد از مدتها فیلمی با بازی میترا حجار میدیدم برام دوست داشتنی بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳

بوی ماه مهر...

لوازم التحریرهای زمان تحصیل ما کجا، اینها که بچه های الان دارند استفاده می کنند کجا؟ خیال باطل عشقی میکنند بچه های این دور و زمانه در دنیایی از عطر و رنگ و زیبایی لوازم التحریرها قلب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳

اگر مرد آذر باشد و زن فروردین...

عالی و شگفت انگیز خیال باطل کمترین اختلاف و هیاهو از مشخصات بارزشان است قلب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: just fun

tolstoy...

لوگوی بسیار زیبای امروز google رو به مناسبت سالروز تولد "لئو تولستوی" حتما ببینید. خیلی هنرمندانه و دوست داشتنی با اشاره به کتابهای معرف تولستوی طراحی شده...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳

مگنت ها در خانه ی ما...

این مگنت های پروانه ای زیبا و خوشرنگ مهمون جدید آشپزخونه ی ما هستن:

که در کنار قدیمی ها جا گرفتن:

خوب مگنت از مورد علاقه های خیلی دوست داشتنی منه. مگنت های خاص و متفاوت البته قلب

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳

دوردست...

در دوردست، امید هست، خورشید هست، رهایی هست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳

belle...

فیلم belle (دختر زیبا) رو دیدم. محصول 2013 انگلیس. داستان دختری دو رگه، حاصل رابطه ی نامشروع یک کاپیتان نیروی دریایی سلطنتی انگلیس با یک زن بدنام سیاهپوست که به درخواست پدرش که بخاطر شغلش مجبوره دائم در سفر باشه، و علی رغم مخالفت های فراوانی که وجود داره، نزد عموی بزرگ و با اصل و نسبش که رئیس دیوان عدالت اداری هستش زندگی میکنه. اما بخاطر رنگ پوستش نمیتونه جایگاه اجتماعی قابل قبولی داشته باشه و از خیلی امتیازاتی که حق مسلمشه محروم میمونه. تا اینکه عاشق پسر یک کشیش میشه که حقوق میخونه و به همراه اون فعالیت هایی رو بر علیه یک پرونده ی برده داری که رسیدگی بهش به عهده ی عموی دختر هست، شروع میکنن. سرگرم کننده بود، لوکیشن ها و لباسهایی که خانومها می پوشیدن فوق العاده دوست داشتنی و زیبا بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: فیلم

کاغذ کادو...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: عکاسی ، رنگ

از قدیمی ها: زندگی خصوصی آقا و خانم میم...

با کلی تأخیر فیلم "زندگی خصوصی آقا و خانم میم" رو دیدم. داستان مردی به نام محسن (حمید فرخ نژاد) که مدیر فروش یک شرکت بزرگ در شهر خودشونه اما ارتقاء سمت میگیره و برای حضور در جلسه با بزرگان شرکت به همراه همسرش آوا (مهتاب کرامتی) و پسر شیطونشون به تهران میان و چند روزی رو در یک هتل مستقر میشن. محسن که بابت شغل جدیدش هیجان زیادی داره نگران ظاهر و رفتار ساده و سنتی همسرش در مقابل رئیس روسای شرکت هستش و مدام بهش گوشزد میکنه و تذکر میده که امروزی تر رفتار کنه. آوا هم که به روابط خارج از عرف همسرش با زنهای دیگه مشکوک شده سعی میکنه تا به دلخواه اون رفتار کنه و لباس بپوشه. تا اینکه توجه یکی از مدیران شرکت (ابراهیم حاتمی کیا) بیش از  حد به آوا معطوف میشه و بهش پیشنهاد کاری میده و حتی به جلسه ی کاری بدون حضور محسن دعوتش میکنه. و داستان کشمکش های محسن با خودش که از یک طرف دغدغه ی مدرنیته و امروزی شدن و ادعای روشنفکری داره و از طرف دیگه یه مرد باغیرت و معتقد و متعصب ایرانی، شهرستانی، هستش با خودش، محوریت اصلی فیلم رو تشکیل میده. فضای فیلم تیره، موسیقی متن زیبا، لوکیشن ها محدود، و دوربین بسته بود از نظر من. و البته تغییرات ظاهر و رفتار آوا فقط طی چند روز دیگه خیلی زیاد بود که کمی دور از واقعیت می نمود. از دسته ی فیلمهایی که: دیدم که دیده باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳

گربه...

از گربه های چاق و چله ی پارک هنرمندان، خیابان ایرانشهر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳

قالب نو مبارررک...

قیافه ی من بعد از اینکه به روش آزمون و خطا و بعد از کلی بازی کردن با قالب وبلاگم بلاخره تونستم تغییرش بدم: هورا البته بازم کار داره.

و چقدر این تحول های ناگهانی حال آدم را خوب میکند...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳

من از چی میترسم...

من توسط بانو پاپیون عزیزم به چالش "از چی میترسی" دعوت شدم و بسیار شاد و شادانم. کلا این زنجیره های وبلاگی که راه میافته رو خیلی دوست دارم، حس خوبی بهم میده. جونم براتون بگه یه سری ترس های کلی هست مثل ترس از دست دادن عزیزان، تنها موندن، ترس از خدا و مرگ و عقوبت گناهان و یه همچین چیزایی که کمابیش هممون داریم و در همه مشترکه. بنده هم مستثنا نیستم و از همه ی اینا میترسم. بعلاوه ی اینکه از بی پولی و محتاج خلق الله شدن در زندگی هم به شدت وحشت دارم. اما یه ترسای دیگه ای هم هست که شخصی تره و برای هرکس متفاوته. در مورد ترسهای شخصی خودم باید بگم: من از ترکیدن زودپز موقع آشپزی میترسم (قبلا هم در این پست راجع بهش نوشته بودم)، از اینکه توو ایستگاه مترو همون سمتی که قطار به سرعت داره وارد ایستگاه میشه نزدیک لبه ی سکو بایستم میترسم، و از اینکه جلوی چشمم واسه کسی حادثه ای رخ بده و نیاز به کمک های اولیه داشته باشه میترسم چون در اینگونه مواقع مثل مات زده ها خشک میشم و مثل یه تیکه سنگ هیچ کاری از دستم برنمیاد.

و دلم میخواد از دوتا دوست عزیز، دوتا زهرای دوست داشتنی، مثل هیچکس، و یک فنجان چای در بعداز ظهر دعوت کنم که در این چالش شرکت کنن، از ترس هاشون بگن و این زنجیره رو ادامه بدن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: بازی

فرنی...

اولین تجربه ی پخت فرنی توسط اینجانب رو در تصویر مشاهده میکنید. آقای همسر شیر زیاد میخره. کلا هربار میره سوپر مارکت یه بطری شیر در سبد خرید روزانه ی خانوار قرار میده. جالبه که نه خودش و نه من اهل شیر خوردن نیستیم. حتی پیش اومده که شیر انقدر در یخچال ما مونده تا تاریخ مصرفش گذشته و مجبور شدم بریزمش دور. اما تصمیم گرفتم برای اینکه دیگه این مورد پیش نیاد از شیر استفاده ی بهینه کنم. رفتم آرد برنج خریدم و فرنی درست کردم. نصفش رو ساده برداشتم و به نصف دیگه پودر کاکائو اضافه کردم. نتیجه قابل قبول بود. البته یک مقدار شل شده بود. دفعه ی بعد باید آرد برنجش رو بیشتر بریزم. تازه میشه به فرنی زعفرون هم زد تا زرد بشه، یا حتی داخلش پودر نارگیل ریخت. اینارو البته از خودم نگفتم، در اینترنت خوندم نیشخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳

من و همسر و میخک مینیاتوری...

بازم همسر جان بنده رو با این گلای میخک مینیاتوری مشعوف کرد قلب همسری که فقط کافیه احساس کنه من غمگینم یا موضوعی ناراحتم کرده دل شکسته اونوقت تمام تلاشش رو برای خوشحال کردن من انجام میده هورا همسر نیست، فرشته ست فرشته گلا رو آورده بود پشت در گذاشته بود، بعد زنگ زد گفت بستنی خریده برم از پشت در بردارم و خودش رفته عابر بانکش رو که توو سوپر جلوی خونه جا گذاشته بگیره. منم درحالیکه داشتم غر میزدم که فریزر پر از بستنیه باز این مرد بستنی خرید عصبانیدرو باز کردم و با صحنه ی گلا روبرو شدم خجالت دیگه کلی شرمنده شدم ناراحت یه همچین همسر خلاقی دارم من در امر سورپرایز کردن مژه

دیشب به محض دیدن گلا این شعر حمید مصدق به ذهنم رسید:

قلب من و تو را، پیوند جاودانه ی مهریست در نهان،

پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد،

تا آخرین دم از نفس واپسین من، این عهد بسته باد...

البته پیوند مهر ما نهانی نیستا، آشکاره خیال باطل

 

پی نوشت: عکس بالا رو همون موقع که گلارو دیدم در حالت ذوق مرگی بسیار گرفتم. عکس پائین رو ساعت 1 شب که بیخوابی به سرم زده بود و مثل روح سرگردان توو خونه راه میرفتم گرفتم.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳

چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟؟؟

فنچ های خواهرزاده ی عزیزم:

پی نوشت: بعضی ها هم هستند که خیلی دلم میخواهد بزنم سر شانه یشان و بپرسم: ببخشید دوست عزیز، 24 ساعت شما چند ساعت است؟؟؟

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳

که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل...

یکی از خطرناکترین اندیشه ها هم این است، به نقطه ای برسی که حس کنی هیچ چیز این دنیا آنقدرها هم که میگویند جدی نیست. همه چیز زندگی را میتوان به شوخی گرفت، با همه چیز زندگی میتوان بازی کرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

با اینا تابستونو سر میکنم...

وارد شهریور شدیم و هوا بگونه ای کاملا محسوس خنک شده و حال و هوا عوض کرده. امروز صبح که رسما باد میومد. آبانه دوست جان قبول کن که به گرمی چند روز پیشا نیست دیگه، قبول کن نیشخند به پائیز دوست داشتنی نزدیک میشیم. تصویر هم شربت بهارنارنج زعفرانی نوشیدنی محبوب من و بستنی دبل دارک چاکلت محبوب همسر جان بستنی دوست هستش خوشمزه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳

چالش سطل یخ...

این داستان خالی کردن یک سطل آب یخ روی سر مثلا در راستای حمایت از بیماران مبتلا به بیماری عصبی ALS هم حکایت جالبی است که این روزها بدجوری در بین افراد مطرح و پولدار و هنرمند و ورزشکار و سیاسیون و علمیون و رجال و نسوان داخلی و خارجی مطرح شده. هرکس یک سطل آب یخ روی خودش خالی میکند و اسم سه نفر دیگر را میبرد و در واقع آنها را به شرکت در این چالش دعوت میکند. دعوت شدگان ظرف 24 ساعت میبایست همین کار را انجام دهند و فیلمش را در شبکه های اجتماعی منتشر کنند یا به جای آن 100 دلار برای کمک به بیماران ALS پرداخت کنند. در ایران البته جنبه ی فان این ماجرا پررنگ تر است و هدف اصلی کمک به بیماران در حاشیه قرار گرفته. افراد زیادی این کار را کرده اند و این زنجیره همچنان ادامه دارد. کافیست سری به شبکه های اجتماعی بزنید تا فیلمها و روش های بامزه ی ابتکاری که افراد مطرح برای ریختن آب روی سرشان استفاده میکنند ببینید...

 

پی نوشت: از ایرانیهای شرکت کننده در این چالش میتوان به همایون شجریان، مهناز افشار، ترانه علیدوستی، علی کریمی، شهرام محمودی، فرزاد فرزین، محسن یگانه، بهرام رادان، رامبد جوان، پیمان معادی، ابی، گوگوش و خیلیهای دیگر اشاره کرد.

راجع به بیماری ALS اینجا بخوانید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳

دورهمی زنان شکسپیر...

رفتیم نمایش "دورهمی زنان شکسپیر" رو دیدیم. در تماشاخانه ی ایرانشهر اجرا میشد. ساعت شروع 7 بود که البته با کلی بی نظمی و شلوغ پلوغی و شلختگی ساعت 7:25 شروع شد. سالن خیلی کوچیک بود و صندلی ها در شیب زیاد و بسیار نزدیک به صحنه قرار داشت. چند دقیقه به ساعت 7 افرادی رو که بلیت نیمکت (یعنی نشستن روی پله و راهروها روی یک بالشت کوچیک) رو خریده بودن فرستادن روی صندلی هایی که صاحبانشون دیر کرده بودن بنشینن. بعد صاحب صندلیها کم کم اومدن و وقتی دیدن افراد دیگه ای سرجاشون نشستن عصبانی شدن و بلبشویی برپا شد و نزدیک بود دعوا و درگیری صورت بگیره، خلاصه این بخش ماجرا خیلی بد بود. بازیگرانش بهاره رهنما، مهناز افشار، سحر دولتشاهی، کمند امیرسلیمانی، بهنوش بختیاری و نسیم ادبی بودند. صحنه و لباس و گریم بازیگرا بسیار خوش آب و رنگ و جذاب بود. دیالوگها با نویسندگی بهاره رهنما و نظارت پیمان قاسم خانی خیلی خوب و خنده دار و پر از کنایه از کار دراومده بود. شخصیت زن  6 تا از نمایشنامه های شکسپیر در یک دورهمی گرد هم جمع شده بودن و شبیه دورهمی های خاله زنکی محوریت تمام حرفاشون مردها و شوهرانشون بود. همه به جز ژولیت با همسرانشون مشکل داشتن یا در آستانه ی طلاق قرار داشتن یا خیانت دیده و در اندیشه ی خیانت بودن و سعی میکردن ژولیت عاشق و در آرزوی ازدواج با رومئو رو منصرف کنن و نظرش رو برگردونن. میراندای نمایش طوفان (بهاره رهنما)، ژولیت نمایش رومئو و ژولیت (مهناز افشار)، کاترین نمایش رام کردن زن سرکش (نسیم ادبی)، افلیا نمایش هملت (سحر دولتشاهی)، دزدمونا نمایش اتللو (کمند امیرسلیمانی) و کلئوپاترا نمایش (کلئوپاترا و آنتونی). نسیم ادبی بازیگر توانای تئاتر از همه بهتر بود هم در حرکات و هم در تن صدا و بعد از اون سحر دولتشاهی نقشش رو خیلی خوب بازی کرد. کاراکتر بهنوش بختیاری از همه بامزه تر بود. کمند امیرسلیمانی خسته کننده و مهناز افشار نا وارد بودن. بهاره رهنما هم دیالوگهاش رو خیلی تند تند و بدون تمرکز میگفت و حتی یک جا هم دیالوگش رو اشتباه گفت. البته اینا همه نظر شخصی من بود. این نمایش موافق و مخالف زیاد داشته. یکی از نقدهای مخالف رو اینجا بخونید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: تیاتر

سفید/ سیاه...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: عکاسی

سر به مهر...

آخر هفته رو خونه بودیم و فرصت شد که چندتا فیلم ببینم. یکیش "سر به مهر" هادی مقدم دوست بود. از اون فیلمهایی که در زمان اکران خیلی دوست داشتم برم سینما ببینمش اما اصلا اون چیزی نبود که من انتظار داشتم. یه دختر وبلاگ نویس خجالتی که تنها در تهران زندگی میکنه و وقتی برادر همخونه ش ازش خواستگاری میکنه تنها دغدغه اش میشه اینکه چجوری بهش بگه نماز میخونه! خوشم نیومد. افسوس، میتونست خیلی بهتر از اینها باشه. یکی از مسخره ترین سکانس ها قراری بود که دختر با دوستای وبلاگ نویسش گذاشته بود، یه مشت خانوم خاله زنک غالبا چاق که همینکه به هم رسیدن خوراکیهاشون رو وسط گذاشتن و قبل از اینکه حرفی به هم بزنن یا به هم معرفی بشن شروع کردن به خوردن، یکی آش آورده بود، یکی چیپس و پفک، یکی میوه و خلاصه بسیار مسخره و خنده دار و به دور از واقعیت بود. یعنی وبلاگ نویسا یه همچین آدمای سطحی و شکمو و چیپی هستن؟؟؟ و از دیگر نکات مسخره ی فیلم این بود که دختر واسه هر وعده نماز خوندن شماره 192 رو میگرفت تا به تقویم روز و اوقات شرعی گوش بده و زمان دقیق اذان رو دربیاره. آخه یه بار، دوبار، واسه هر وعده نماز که آدم 192 رو نمیگیره که، من درد دلم رو برم به کی بگم آخه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳