در طبیعت آشغال نریزیم...

جمعه صبح با آقای همسر و خانواده جان رفتیم گشت و گذار سمت اوشان و فشم و میگون و شمشک و دیزین و نهایتا هم از جاده چالوس برگشتیم. البته بعد از اینکه آبانه دوست جانمان این مسیر خوش آب و هوا را رفته بود و کلی تعریف کرده بود و عکس گرفته بود و ما دیدیم و دلمان خواست تصمیم گرفتیم برویم آنجا و الحق که خیلی هم خوش گذشت و خیلی باصفا بود جای همه ی دوستان خالی. این هم تصاویری از طول مسیر به روایت دوربین اینجانب...

این عکس رو از داخل ماشین در حین حرکت گرفتم، کندوهای عسل و چادر مرد کندو دار:

اینم درب ورودی یکی از کندوها. یعنی بنده بخاطر گرفتن عکس تا این حد به خونه این زنبورها نزدیک شدم، یه همچین آدم نترسی هستم من:

این عکس از بالاترین نقطه ی مسیر در پیست دیزین گرفته شده و راه پر پیچ و خمی که رفتیم پائین تا به رودخونه برسیم:

رودخونه ی زیبا و تمیز و با کلی مناظر دل انگیز در راه جاده چالوس:

این هم امتداد همون رودخونه در کنار جاده چالوس که متأسفانه دیگه اطرافش پر از آشغال بود قهر

و در نهایت سدکرج که می بینید سطح آبش خیلی پائینه و این نشون میده بحران آب شهر تهران بسیار جدیه:

در کل سفر یکروزه خوبی بود. کلی ویلای خوشگل دیدیم، کلی مناظر ناب و البته ناراحت کننده ترین بخش سفر آشغالهایی بود که پخش بود در طبیعت و همه جا پر از نایلون و بطری آب و پاکت چیپس و پفک و پوست هندونه و قس علی هذا بود. بعضی ها هم زحمت کشیده بودن آشغالهاشون رو یکجا کیسه کرده بودن و همون کیسه رو یه گوشه رها کرده بودن. ظاهرا با خودشون فکر کردن ساعت 9 شب ماشین شهرداری میاد و جمعش میکنه! در مسیر بین پیست دیزین تا گچسر در جاده ی چالوس روستای کوچکی بود به اسم ولایترود که ما ایستادیم تا نون بخریم، مردم با صفا و صمیمی داشت، یه خانوم مسن و محترم به ما گفت برین تهران به مسئولین بگین ما اینجا گازکشی نداریم و هوا هم خیلی سرد میشه و زمستونا حسابی اذیت میشیم. حتما با خودش فکر کرده بود هرکس ساکن تهرانه دائم با مسئولین و سران مملکتی در ارتباطه و میتونه مشکلات رو منتقل کنه. به هر حال، امیدوارم به زودی مشکلاتشون حل بشه...

یک سوال: دوستان آیا همه ی عکسها رو میتونید ببینید؟ در کل آیا همه ی عکسهای وبلاگ من براتون باز میشه؟ مشکلی ندارین؟ متفکر

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳

امتیاز گرفتن، امتیاز دادن...

شرکتی که من درش کار میکنم جوریه که بحمداله باب سوء استفاده توش بدجوری بازه. آقای مدیرعامل محترم از اونجائیکه بسیار مهربان و بخشنده و البته ساده دل هستن اصولا به کسی نه نمیگن و دست رد به سینه ی کسی نمیزنن. اینه که هر روز با سیل عظیمی از درخواست ها و عریضه ها و التماس دعاها از سوی پرسنل و در و همسایه و دوست و آشنا و ارباب رجوع مواجه هستن که کوله بار مشکلاتشون رو میبرن پیشش و سفره ی دل زندگانیشون رو باز میکنن و چند دقیقه بعد با یک مشت امتیاز خوشحال و خندون با نیش تا بناگوش باز از اتاقش میان بیرون. اخبار و اطلاعات در شرکت به لطف حضور خانوم سرآشپز دوست داشتنی که مدام بین اتاقها و واحدها در رفت و آمد هستن و با همه سلام و علیک دارن و صمیمی هستن و به قول اون شاعر معروف که می گه "گر بر سر دیوار یکی پشه بجنبد، جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست" از تمام اخبار اطلاعات و زوایای پیدا و پنهان مسائل به روز و به لحظه خبردار هستن، به بهترین شکل ممکن و بدون کمترین تحریف جابجا میشه. من اما ساکت ترین و بی حاشیه ترین و در عین حال باسابقه ترین کارمند این شرکت هستم. سرم به شدت به کار خودمه و به هیچ وجه وارد این بازیها نمیشم. سعی میکنم همیشه شنونده باشم و به جز امور کاری حرف و سخنی با هیچ کس ندارم و همه هم به این موضوع اذعان دارند. اما دیگه این اواخر چیزهایی دیدم و شنیدم بسیار تعجب برانگیز و حیرت آور. که آخه آدما چقدر با هم فرق دارن، بعضیها چقدر پررو و بی عزت نفس هستن. چقدر طلبکار و سودجو و فرصت طلب هستن. واسه یه موقعیت یا یه امتیاز به هر قیمتی چه کارها که حاضر نیستن بکنن و چه بهایی که حاضر نیستن بپردازن. چقدر ماهرانه واقعیت ها رو وارونه جلوه میدن و از ضعف ها و مشکلات خودشون ظاهری موجه و قابل ترحم میسازن. امروز واقعا متعجبم از امتیازهایی که آروم و بی سر و صدا داره اینجا رد و بدل میشه، لیاقت ها و شایستگی هایی که نادیده گرفته میشه، ضد ارزش هایی که به ارزش تبدیل میشه و بی عدالتی هایی که در حق بعضی ها روا میشه. آدم ها گاهی میتونن خیلی با هم فرق داشته باشن. این خیلی که میگم یعنی خیلــــــی ها، و من تنها نظاره گر خاموش و متفکر و متأسف این ماجرا هستم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳

keep calm and show your talent...

خیلی خوبه که آدم بتونه از همه ی پتانسیل هاش استفاده کنه و استعدادهای بالقوه ش رو به بالفعل تبدیل کنه. از داشته هاش به بهترین شکل ممکن بهره ببره و توانائیهاش رو بطور کامل بروز و ظهور بده. البته این امر مستلزم آگاهی و اشراف کامل بر پتانسیلها و استعدادها، داشتن وقت کافی، آرامش خیال، زمینه ی بروز و ظهور، و البته تاحدودی هم امکانات هستش. این وسط اگه یه مشوقی هم باشه بی تأثیر نیست. چندتا مثال ساده میزنم: مثلا من از یه لباس خوشم میاد، میخرمش و آویزونش میکنم توو کمد. اما چون به یه لباس دیگه عادت کردم یا سرم شلوغه یا به دلیل تنبلی اصلا نمیرم سراغش. بعد وقتی شبیه همون لباس رو تن یکی دیگه می بینم کلی لذت میبرم که چقدر زیبا و برازنده ست و تازه یادم میافته که ای دل غافل خودم لنگه ش رو تو خونه دارم!!! یا مثلا دستپخت خوبی دارم و غذاهای خوشمزه ای درست میکنم اما یکسری از همون علل و عوامل قبلی باعث میشه سراغ آشپزی نرم. اونوقت تا یکی رو میبینم که غذاهای خوشمزه درست میکنه یادم میافته که خودم چقدر در امر آشپزی توانا هستم و دلم غنج میره واسه دستپخت خودم و آه می کشم!!! یا اینکه سلیقه خوبی در آرایش کردن و درست کردن موهام دارم اما همیشه دیر از خواب بیدار میشم و صورت شسته یه شال میندازم سرم و میپرم بیرون. بعد با دیدن تک تک خانومهایی که حسابی به خودشون رسیدن و چیتان پیتان کردن و موهاشونو سشوار کشیدن و غیره و ذلک هی خودمو ملامت میکنم!!! مثال هایی از این دست در زندگانی من زیاده. علتش البته بیشتر نداشتن وقت و سرشلوغی و کمی هم بی حوصلگی و تنبلی هستش. وقتی یه چیزی یا یه استعدادی رو دارم و ازش استفاده نمیکنم خیلی دپرس میشم. خیلی. کلا آدم خود درگیری هستم من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

سه گانه ی before...

بعد از مدتها فرصت تماشای فیلم پیدا کردم و سه گانه ی معروف و زیبای before sunset، befor sunrise و before midnight رو دیدم. این سه فیلم واقعیت عشق بین دو نفر و فراز و فرودهای اون رو در گذر زمان و در جریان مشکلات زندگی به بهترین و واقعی ترین شکل ممکن نشون میده. هر سه فیلم از ابتدا تا انتها دیالوگهاییه که بین زن و مرد داستان رد و بدل میشه. نه حادثه ای، نه اتفاقی، نه هیجانی. اما در جریان همین دیالوگ گویی های بی وقفه کلی از مسائل فلسفی زندگی مطرح میشه و از جلوی چشممون میگذره که هممون کمابیش باهاش روبرو شدیم و از این دست مسائل در زندگیمون داشتیم. دوست داشتنی بود و تأمل برانگیز...

 

1: از وقتی از خونه ی پدر و مادرمون خارج میشیم تا زمانی که بچه دار بشیم تنها بازه زمانیه که زندگی کاملا در اختیار خودمونه.

2: زنها در زندگی سعی میکنند با فداکاری به جاودانگی برسند.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: فیلم

رابین ویلیامز خدابیامرز...

چقدر حال آدم گرفته میشه وقتی صبح اول صبحی می فهمه رابین ویلیامز بازیگر دوست داشتنی فیلمهای قشنگی مثل ویلهانتینگ نابغه، انجمن شاعران مرده، فلابر، جومانجی و ... مرده و اینکه ظاهرا خودکشی کرده. حالا بماند که میگن معتاد به مواد مخدر و الکل هم بوده. مارو باش کلی خوشمون میومد که این بازیگر چقدر خوش اخلاق و خنده رو و انرژی مثبته. والاااا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها:

اینجا ایران، بازهم سانحه ی هوایی...

دیروز باز هواپیمایی سقوط کرد و عده ی زیادی از هموطنان بی گناه جان خودشون رو به سادگی از دست دادند، اما مهمترین خبر بخشهای مختلف خبری صدا و سیما و باقی رسانه های کشور این نبود بلکه مثل همیشه جنگ غزه و مقاومت مردم فلسطین در برابر اسرائیل غاصب جنایتکار و دخالت آمریکای خونخوار و نقش داعش در این میانه و حماس و لبنان و سوریه و این مزخرفات بود. گاهی گداری هم خبر سقوط هواپیما بصورت زیر نویس نصفه و نیمه از پائین صحنه های جنگ و قتل و غارت کشورهای دوست و همسایه در شبکه خبر رد میشد. جای بسی تأسف است، دل آدم به درد می آید. این حادثه هم خیلی زود فراموش می شود، به یک مشت عدد و رقم و آمار تبدیل می شود در دل تاریخ پر فراز و نشیب و سانحه خیز این مملکت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳

این آرایشگران محترم...

در نظر بگیرید موهایی بلند و یکدست دارید تا وسط پشتتان که فقط کمی نوکش زبر شده و نیاز به کوتاه شدن دارد. به آرایشگاه مراجعه میکنید و توضیح میدهید که نمیخواهید قد موهایتان خیلی کوتاه شود و فقط نوک گیری انجام شود و حتی الامکان از خرد کردن موهایتان بپرهیزد. آرایشگر هم تأیید میکند و قیچی و شانه به دست مشغول میشود و هی از اینطرفتان می رود آنطرفتان و برمیگردد و حرکات ژانگولر از خودش ارائه میدهد و بلاخره یک مبارکه میگوید که یعنی کار تمام شده است. و شما چیزی را که در آینه می بینید باور نمیکنید. آرایشگر محترم حسابی موهایتان را کوتاه کرده و لایه لایه تا بالا خرد کرده و با تیغ لابه لایش را پیتاژ کرده و حجم آن را کم کرده و نهایتا چتری هم برایتان زده در حد لالیگا! حالا هم کنارتان ایستاده و دست لای مختصر باقیمانده موهایتان که گذاشته روی سرتان بماند می اندازد و به به و چه چه و چقدر بهت میاد و دقیقا همون چیزی شد که میخواستی یک لحظه از دهانش نمی افتد تا جایی که خودتان هم باورتان می شود که خواسته ی شما اصلا همین بوده و نتیجه ی کار دقیقا همان چیزی شده که میخواستید. بلند می شوید و خیلی شیک و مجلسی دست در کیف خود کرده و مزد آرایشگر محترم را پرداخت کرده و تشکر میکنید و میزنید بیرون. و وقتی می رسید جلوی آینه ی خانه تازه به خود میایید و متوجه می شوید که چه کلاه گشادی سرتان رفت و چقدر باید صبر کنید و خون دل بخورید تا باز موهایتان بلند شود و یکدست شود و کوتاه ترین لایه موهایتان به بلندترینشان برسد و آنوقت است که باز نوکش زبر میشود و فکر کوتاه کردنش به سرتان میزند و باز روز از نو، روزی از نو. این داستان ادامه دارد و همانا این تنها یکی از هنرهای آرایشگران این سرزمین است...

 

پی نوشت: آرایشگر محترم لطفا همون کاری رو که ازت میخوام برام انجام بده، نه اون کاری رو که خودت صلاح میدونی...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

ترانه های محلی...

پنجشنبه شب با همسر جان رفتیم تئاتر شهر نمایش "ترانه های محلی" رو دیدیم. داستان آهنگسازی که سالها خارج از کشور زندگی کرده، اما برمیگرده تا روی موسیقی محلی نواحی مختلف ایران تحقیق کنه. با اشاره به 9 فیلم سینمایی تاریخ سینمای ایران مربوط به 9 خطه ی مختلف کشور داستانک های کوتاهی اجرا میشه و بعدش یه موسیقی محلی از اون خطه بصورت زنده اجرا میشه. کارگردان این نمایش محمد رحمانیان بود و از بازیگرای معروفش میشه به علی عمرانی، اشکان خطیبی، مهتاب نصیرپور، رامین ناصرنصیر، امیرکاوه آهنین جان، علی سرابی عزیز، ژاله صامتی و هومن برق نورد اشاره کرد. خواننده ی بعضی از قطعات موسیقی خانم بودند، هانا کامکار (از گروه معروف کامکارها) و الهام نامی که خودشون بازی هم میکردن و بهرخ شورورزی که فقط جزو گروه موسیقی بود و صداش بی نظیر بود. علی زند وکیلی هم جزو خواننده ها بود. مشاور کارگردان و آهنگساز فردین خلعتبری بود که خودش هم در سالن حضور داشت. همه چیز خوب و حرفه ای بود اما نمیدونم چرا از پیانو و ساکسیفون هم جزو سازها استفاده کرده بودن، سازهایی که هیچ مناسبتی با موسیقی محلی ایرانی ندارن. حتما دلیل خاصی داشته. بلیت این نمایش رو من حدود دوماه پیش بصورت اینترنتی خریده بودم و اونموقع ساعت اجرا 19:30 بود. یک هفته بعدش تماس گرفتن و گفتن خانوم اجرا شده ساعت 19، چهارشنبه شب هم باز تماس گرفتن و گفتن اجرا شده ساعت 18 که اینم از عجایب ماجرا بود. یه جا هم خانوم ژاله صامتی که به همراه هومن برق نورد اپیزود شیر سنگی رو بازی میکردن دیالگشون رو فراموش کردن که خوب برق نورد بلافاصله ماجرا رو جمع و جور کرد و خیلی کسی متوجه نشد. من اپیزودهای "بدوک" و "اتوبوس" رو خیلی دوست داشتم. علی سرابی در هردو بازی کرده بود و عالی هم بود. به نظر من علی سرابی نابغه ی تئاتره.

اینم اطلاعات بیشتر از ترانه های اجرا شده به ترتیب اپیزودها جهت علاقمندان:
ترانه ی مازندرانی: ت بوردر بوردر، مه هارش (تو میرودی، من نگاه میکنم)، فیلم "مادیان" علی ژکان
ترانه ی گیلکی: سیاه ابران (ابرهای سیاه)، فیلم "باشو غریبه ی کوچک" بهرام بضایی
ترانه ی خراسانی: جوونای قلعه ی پیر، فیلم "قطعه ی ناتمام" مازیار میری
ترانه ی آذری: آپاردی سللر سارانی (سیل سارا را برد)، فیلم "اتوبوس" یداله صمدی
ترانه ی بختیاری: مرجنگه؟ (مگر جنگ ست)، فیلم "شیر سنگی" مسعود جعفری جوزانی
ترانه ی ایلامی: قلاقیران (نام کوهستانی در ایلام)، فیلم "بمانی" داریوش مهرجویی
ترانه ی بلوچی: ای آسمان، فیلم "بدوک" مجید مجیدی
ترانه ی شیرازی: ناردونه، فیلم "داش آکل" مسعود کیمیایی
ترانه ی بندری: سرکنگی، فیلم "ناخدا خورشید" ناصر تقوایی

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: تیاتر

حرف حساب...

بنده قویا و عمیقا معتقدم که یک سری کارها رو هر چقدر کم سن و سال تر باشی یاد بگیری موفق تری. هرچی سن آدم کمتر باشه جرأت و جسارتش بیشتره، بی کله تره و کمتر به اثر و نتیجه و حواشی کاری که انجام میده فکر میکنه درنتیجه تمرکزش روی اصل خود اون کار بیشتره و درنهایت موفقیت بیشتری کسب میکنه. یه کارایی هست که واقعا دلم میخواست خیلی وقت پیشها یاد میگرفتم، اونوقتایی که وقت آزاد زیاد داشتم، حال و حوصله و انرژی هم داشتم. هرچند که مطابق جدول زیر، همیشه یک جای کار میلنگه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

خانمهای راننده ی سیگاری...

کسی میداند اینهمه علاقه ی اینروزهای خانمها به سیگار کشیدن هنگام رانندگی از کجا ناشی می شود که از صبح زود بزک کرده با یک من آرایش، سیگار لای انگشت می نشینند پشت فرمان در خیابانهای شهر؟؟؟ ژستی است که تازه مد شده یا واقعا حین رانندگی میچسبد؟؟؟ شاید هم انقدر وابسته شده اند که لحظه ای نمیتوانند سیگار را کنار بگذارند حتی در حین رانندگی!!! خدا داند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید...

یک همکار جدید دوست داشتنی دارم، دختری ظریف و آرام اهل کرمانشاه. بر خلاف همه کسانی که اینجا به وفور آمده اند و رفته اند، بعضا هم ماندگار شده اند، علائق مشترک زیادی داریم. اوایل که همصحبت شدیم متعجب و خوشحال شدم از اینکه دیدم مثل من فیلم می بیند، کتاب میخواند، پیگیر مسابقات ورزشی است و حتی وبلاگ می نویسد، در جریان اخبار و اتفاقات و مسائل روز دنیا هست و خلاصه هم کلامی با او برایم لذتبخش است. چند روز پیش داشت عکس و فیلم مهمانی ها و عروسی هایی را که اخیرا رفته بود در لپ تاپش نشانم میداد. مراسمی شاد همراه با رقص و موسیقی، آواز. همه شیک و خوشحال و خندان. یک لحظه فکر کردم آخرین باری که من به مهمانی رفتم کی بوده؟ آخرین بار کی کسی دور و برمان عروسی کرد و ماهم دعوت بودیم؟ اصلا آخرین بار کی موزیک شاد گوش دادم؟ کی در مجلس رقص و آواز حاضر شدم؟ خارج از محیط کاری کی با چند نفر دوست و آشنا و فامیل برای مدتی هرچند کوتاه زیر یک سقف حاضر شدم؟ خاطره ای هم اگر بود دور و مبهم بود. یاد کمد لباسهایم افتادم که پر شده از لباسهای زیبایی که خوشم آمده و خریدم به هوای پوشیدن در مجلسی، مهمانی ای، دورهمی ای، چیزی، اما تابحال یکبار هم نپوشیدمشان. دلم گرفت. روزگار این سبک زندگی را تحمیلمان کرد. نه فامیلی، نه دوستی، نه آشنایی. این روزها بیشتر از همیشه دلم مهمانی میخواهد، با آدمهایی صاف و صادق و بی ریا، نه دوست نماهایی پر از شیله پیله و بددل و بدخواه که در ظاهر دوستند و در باطن دشمن و با هرجمله حرفشان دل آدم را به درد میاورند...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

آدمها، باز هم...

آدمها را نمی توان تغییر داد، از آدمها فقط می توان برید...

 

پی نوشت: و چه خوب گفت شاعر، دل که رنجد از کسی خرسند کردن امکانپذیر نیست.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

مرگ چقدر نزدیک است گاهی...

و من چقدر از فوت ناگهانی حسین معدنی مربی جوان والیبال کشورمون متأثر شدم ناراحت بنده خدا تا همین چند وقت پیش کنار بچه ها توو زمین بود، در عرض چند روز مریض شد و بستری شد و تموم کرد. ظاهرا خیلی هم خوش اخلاق و مثبت و پرانرژی بوده و بچه های تیم خیلی دوستش داشتن. امروز از طرف فدراسیون والیبال مراسم درخور و شایانی برای تشیع جنازه ی ایشون برگزار شد. عکسهارو اینجا ببینید. روحشون شاد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳

گزارش یک سفر یک روزه...

تعطیلات هم گذشت، مثل همه ی چیزای خوب دیگه که زود میگذره. ظاهرا مردم خیلی سفر رفتن و راهها بسیار شلوغ و ترافیک سنگین بوده. ما پنجشنبه صبح از جاده فیروزکوه رفتیم دریاچه ی شورمست واقع در شهرستان سوادکوه، نرسیده به پل سفید و شب هم برگشتیم. صبح خیلی زود حرکت کردیم و اصلا به ترافیک برنخوردیم. هوا بسیار عالی و با ما یار بود، ابری و خنک. از زیبایی اونجا و مناظر دل انگیز و سرسبزی و خرمی راه هرچی بگم کم گفتم. من که رسما دیوونه ی سفرم بویژه سمت شمال با اون جاده های قشنگ و کوه های سبز و پر درخت. قبلا هم گفته بودم که کوه و جنگلهای شمال رو از دریا هم بیشتر دوست دارم.

تصاویری از دریاچه شورمست:

و طبیعت اطراف اون:

به این تنه ی درخت با دقت نگاه کنید، مشتی ست بر دهن ابرقدرتها و آمریکای جهانخوار و اسرائیل غاصب جنایتکار نیشخند

 

و این هم پل زیبای ورسک در مه:

برگشتنه در منطقه ی گدوک مه غلیظی بود و هوا هم سرد شده بود. ایستادیم و آش دوغ خوردیم و جای همه ی دوستان رو خالی کردیم خوشمزه چشمک

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: در سفر ، عکاسی

در موج سفر غرق نشیم صلوات...

خوب، چهار روز تعطیلیه و ملت همیشه حاضر در صحنه و پشت صحنه و کوه و کمر و جاده، رهسپار سفر میشن. چرا که نه، بلاخره کل سال رو کار میکنیم و زحمت میکشیم خسته میشیم یه مسافرتی هم بر بدن بزنیم ضرر نداره. ما هم قراره بریم ولی کجاش هنوز معلوم نیست یعنی قطعی نشده. بریم و برگردیم خدمتتون عرض خواهم کرد، انشالاه که خیره. از طرفی فردا مقارن با عید سعید فطر سومین سالگرد ازدواج من و همسر جان هم هست، یعنی ما 5 مرداد 89 عقد کردیم و 7 مرداد 90 عروسی. لذا با توجه به رهسپاری فردا صبح به مقصدی نامشخص که طلب میکنه امشب بار و بنه و چمدون و وسایل جمع کنیم و کلی کار داریم تصمیم دارم امشب یه جشن کوچولوی دونفره برگزار کنم و در همین راستا تهیه ی کیک و کادو و مخلفات هم به کارهای امشبم اضافه میشه. یعنی مدیونید اگه فکر کنید من وقت سر خاروندن داشته باشم. دوستای گلم عید فطر رو به همتون تبریک میگم و از خدا مثل همیشه براتون شادی و سلامتی و موفقیت میخوام. تعطیلات بهتون خوش بگذره، مواظب خودتون باشید...

 

پی نوشت: عنوان این پست از تیتر دیروز روزنامه ی همشهری می باشد.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳

تنگه واشی...

آخر هفته ای که گذشت همت کردیم و در اقدامی بی سابقه با آقای همسر صبح زود بیدار شدیم و زدیم به دل جاده و رفتیم تنگه ی واشی. خیلـــــی خوش گذشت و هرچقدر بگم از زیبایی و بکری و دل انگیزی اونجا کم گفتم. مخصوصا که ما خیلی زود رسیدیم و چون آخرین جمعه ی ماه رمضون و روز قدس هم بود خیلی خلوت و تمیز و آروم بود. همه میگفتن کم پیش میاد که جمعه باشه و انقدر خلوت. بسیار هم در حال و احوال و روحیاتمون تأثیر مثبت داشت این گشت و گذار. جای همه ی دوستان خالی...

 

پی نوشت: این عکسها از حواشی و مناظر دشت بین دو تنگه گرفته شده. عکسهای اصلی رو در ف.ب ببینید نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: یه جاهایی

عقدونه...

امروز 5 مرداد چهارمین سالگرد عقد من و همسر عزیزم هستش. چهارسال پیش در چنین روزی که مصادف بود با نیمه شعبان من و نیما رسما زن و شوهر شدیم و خوشبخت در کنار هم، برای همیشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: مناسبتها

این مردم نازنین یا شرح خودشیفتگی آقای بازیگر...

کتاب "این مردم نازنین" مجموعه ای بود از شرح برخوردهای روزانه ی رضاکیانیان با مردم کوچه و بازار. بیشتر روایتها خیلی عادی بود و هیچ نکته ی قابل توجهی نداشت و نمیدونم چرا از نظر آقای بازیگر جالب و قابل ذکر بوده. در اکثر روایتها مسئله ی اصلی آقای بازیگر با مردم این بود که آیا ایشون رو شناختن یا نشناختن! اونایی که شناختن چه برخوردی داشتن و اونایی که نشناختن چرا و به چه حقی نشناختن و حتی از نظر ایشون حتما شناختن ولی نشون ندادن و تظاهر کردن که نشناختن!!!!! مگه ممکنه کسی پیدا بشه آقای رضا کیانیان رو نشناسه؟؟!! بطور کلی بازیگرا خودشون رو از مردم عادی کاملا جدا میدونن و این مسئله در این کتاب هم بارها در موقعیت های تعریف شده ی مختلف مشهود بود. من این طرز فکر رو نمیپسندم و کتاب مورد علاقه ی من نبود. در یکی از روایتها آمده که یک نفر که ظاهر آقای کیانیان به نظرش آشنا اومده میره جلو و از ایشون میپرسه ببخشید اسم شما چی بود؟ و آقای کیانیان که مطمئن بوده اون آقا اسمش رو میدونه و بیخودی داره میپرسه در جواب میگه اسمم همونیه که بود، عوض نشده از خود راضی

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: کتابخونه

تغییر و دیگر هیچ...

تغییر گاهی خوبه، گاهی لازمه و الان در مورد وبلاگ من واجبه. یه جریاناتی پیش اومد که ناچار شدم اسم وبلاگ و اسم و عکس نویسنده و حتی آدرس رو تغییر بدم. دامنه ی تغییرات اونقدر بود که اگه سابقه ی دوسال و 7 ماهه ی وبلاگم و علاقه ای که بهش دارم نبود بطور کامل رهاش میکردم و یه جای دیگه از نو شروع میکردم. از خیلی وقت پیش پشیمون شده بودم که چرا به اسم واقعی خودم و با عکس واقعی خودم مینویسم اما به این شکل در معذورات قرار نگرفته بودم که بخوام عوضشون کنم. اوایل فکر میکردم که چرا آدم نباید با هویت واقعی خودش بنویسه و چرا بقیه اسم مستعار انتخاب میکنن و اصلا به کسی چه ربطی داره و این حرفا اما به تدریج دیدم و دریافتم و به این نتیجه رسیدم که بقیه کار درستی میکنن و کاش منم از اول همین کارو میکردم و مثل همیشه و خیلی موارد دیگه عین احمقا صبر نمیکردم تا به تجربه به خودم ثابت بشه. احتمالا در اونصورت الان خیلی موفق تر بودم. بعله. این وسط یه اتفاقات جالبی هم افتاد، اینکه وبلاگایی که من همیشه میخوندمشون و پیگیر بودم و فکر میکردم دوستیم اصلا متوجه نبودن و تغییر آدرس وبلاگ من نشدن و سراغی نگرفتن حتی با وجود اینکه ایمیل بازی هم کرده بودیم قبلا. اما لطف دوستانی که اصلا فکر نمیکردم خواننده وبلاگ من باشن هم بسیار شادم کرد که بلافاصله ایمیل زدن یا در فیس پوک پرسیدن یا در پست های وبلاگشون ازم سراغ گرفتن که بسیار از محبتشون ممنونم. بماند که پرشین بلاگ اونقدر احمقه که باوجودیکه چند روزه اسم نویسنده رو عوض کردم باز با سرچ اسم و فامیل قبلی پروفایل من با مشخصات جدید!!! میاد بالا که جای بسی تعجب و تأسف و تمسخر داره. به هرحال من هستم و همچنان می نویسم. بعله... 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته