خوراک خبری...

خدا پدر لیلا حاتمی را بیامرزد که داور جشنواره کن شد و یک لباسی انتخاب کرد و پوشید رفت آنجا روی فرش قرمز و حالا این وسط یک مختصر دست و روبوسی هم با آقای رئیس جشنواره که خوب سن و سالی ازشان گذشته انجام داد و این چنین خوراک خبری داد دست ملت و دولت و مجلس و روزنامه ها و مجلات زرد و سفید و آبی و رسانه ها و سایت ها و دنیاهای مجازی و حقیقی. حوصله مان سر رفته بود، بحث یارانه و باب انصراف هم دیگر بی مزه شده بود، تا جام جهانی هم که هنوز زمان داریم، خدا پدرش را بیامرزد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

یک تجربه ی دلچسب، یک تجربه ی دلنچسب...

دلچسب: یه تابلو داشتم که قابش رنگ چوب بود و به بقیه وسایل و تابلوهای دیگه ی خونه نمیومد. قاب بقیه تابلوهای روی دیوارمون مشکیه. خیلی وقت بود دلم میخواست قابش رو عوض کنم تا اینکه تصمیم گرفتم خودم رنگش کنم. رفتم قسمت لوازم التحریر شهر کتاب و موضوع رو با خانوم فروشنده مطرح کردم تا راهنمائیم کنه و رنگ مناسب رو بهم بده. بنده خدا اصلا اطلاعات نداشت و کاربرد اون همه رنگی رو که اونجا برای فروش چیده بودن و فرقهاشون باهم رو نمیدونست. به فکرم رسید که رنگ ویترای مناسب باشه هرچند که تاحالا اصلا از این رنگ استفاده نکرده بودم. یه مشکیش رو خریدم و اومدم خونه و قابم رو رنگ کردم. نتیجه عالی بود خیلی بهتر از اون چیزی که انتظار داشتم. عاشق رنگ ویترای شدم و البته عاشق هنر نقاشی روی شیشه با این رنگ دوست داشتنی. یه رنگ غلیظ و براق که خیلی یکدست روی کار میشینه و خیلی زود هم خشک میشه و انقدر طبیعیه و جلوه داره که عاشقش میشی. من که شدم و یه هنر دیگه به لیست هنرهایی که دوست دارم یاد بگیرم و انجام بدم اضافه شد...

 

دلنچسب: بیلبورد تبلیغاتی بزرگ و بامزه ی ماگ کیک ر ش د رو توو اتوبان همت دیده بودم که پودر کیک رو میریزی توی ماگ و بعد از اضافه کردن روغن و شیر میذاریش توو ماکروفر و دو دقیقه بعد یه کیک خوشگل و خوشمزه داری. خیلی دلم میخواست امتحانش کنم. دیروز موقع برگشت به خونه پودرش رو خریدم و رفتم درست کردم. نتیجه اصلا اون چیزی نشد که دلم میخواست. ظاهرش که اصلا خوب نشد. تا موقعی که داخل ماکروفر بود خوب پف داشت اما همینکه درآوردمش کاملا پفش خوابید و بریده بریده شد. یه مقدار هم سفت شده بود و مزه جالبی نداشت. راستش من انتظار یه چیزی در مایه های عکسی که این پائین گذاشتم رو داشتم اما شما یه همچین انتظاری نداشته باشین چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

این دور باطل...

غم انگیزترین اتفاق ممکن این است که اطرافیان به بدحالی گاه و بیگاه تو و دلگیری و غصه ای که ازشان داری عادت کنند و تنها واکنششان این باشد که ای وای این باز خل شد و تنها کاری که می کنند این باشد که صبر و سکوت پیشه کنند تا تو خوب شوی و خودت خودت را خوب کنی که چاره ای هم بجز این نداری درحالیکه عامل ناراحتی تو نه از بین میرود و نه تغییری می کند و نه بهتر میشود و نه اطرافیان برای بهبودی تو کاری میکنند و نه تغییری می کنند و نه تغییری میدهند و این چرخه باز تکرار میشود و تکرار میشود و تکرار میشود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

فصل نخود و باقالی...

مثل دلار و سکه که قیمتشان به روز و حتی به لحظه تغییر میکند، میوه فروشی سر خیابان ما هم قیمت باقالی و نخودفرنگی پاک شده را به روز تغییر می دهد. این است که یکروز هرکیلو را ده هزار تومان میدهد و یکروز هشت هزار تومان و حتی قیمت تا هفت هزار تومان هم رسیده. چندتا پلاکارد آماده هم دارد که قیمتهای مختلف رویش نوشته شده و فقط پلاکاردها را عوض میکند. حتی فکر میکنم بصورت آنلاین با بقیه میوه فروشها در ارتباط است و قیمتها را هر لحظه چک میکند. فروشنده طماعی است تا حدی که حاضر است جنسش را نخرند و بماند خراب شود و زرد شود اما اندکی ارزانتر نفروشد. جنسهای زرد شده و بعضا بو گرفته را هم قیمت گذاری میکند و می فروشد. کار سختی است کاسبی کردن در این دور و زمانه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

آقا یوسف...

دیشب فیلم آقا یوسف رو دیدم. قشنگ بود. داستان کارمند بازنشسته ای که با دخترش رعنا زندگی میکنه و به شدت دخترش رو دوست داره و برای گذران زندگیشون و همچنین عروس و نوه ش (پسرش زن و بچه ش رو رها کرده و به کانادا مهاجرت کرده) پنهانی در خانه های مردم نظافت کاری انجام میده. تا اینکه... خودتون بقیه ش رو ببینید.

دو سه مورد غافلگیری در این فیلم بود که خیلی خوب از کار دراومده بود و تماشاچی واقعا چیزی رو که میدید باور میکرد. بازیها هم خوب بود، مهدی هاشمی و هانیه توسلی عالی بودن. پگاه آهنگرانی با اون تیپ خاصش جالب بود و اینکه نمیدونم چه اصراری بر سرتاپا قرمز پوش بودن لادن مستوفی بود که به نظرم لازم نبود و به دور از واقعیت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳

گلدون کوچولوهای دوست داشتنی من...

یه مدتیه که آروم و سر صبر دارم گیاه های مختلف رو جمع میکنم و میکارم توو گلدونای کوچولو. متأسفانه خونه ی ما اصلا نور مناسبی واسه پرورش گل و گیاه نداره.  منم ناچاراً گذاشتمشون توو راه پله ها که البته اونجا هم چندان پر نور نیست. اما واقعا نگهداری از گیاه طبیعی خیلی لذتبخشه و توو روحیه آدم به شدت تأثیر مثبت داره. امیدوارم موفق باشم در این کار و این گیاهای بینوای دوست داشتنی رو خشک نکنم، بتونم بیشترشون کنم و گونه های مختلفی رو دور هم جمع کنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: گل و گیاه

ضد گلوله...

خیلی وقت بود دلم میخواست فیلم "ضدگلوله" رو ببینم. بخاطر مهدی هاشمی عزیز. بلاخره دیشب قسمت شد. داستان سلیم مرد 50 ساله لات مسلکی که در اوج دوران جنگ ایران و عراق به کار تکثیر و توزیع نوار و فیلم های ویدیویی غیر مجاز مشغوله. تا اینکه در اثر حادثه ای متوجه میشه یه تومور توو سرش داره و دوماه دیگه بیشتر زنده نمیمونه. بعد تصمیم میگیره بره جنگ تا شهید بشه و واسه خانواده ش عابرو و اعتبار و حتی درآمدی به جا بذاره. اما از بخت بد هرکاری میکنه شهادت نصیبش نمیشه و در همین حین ماجراهای جالب و خنده داری خلق میکنه. خوب بود. دوست داشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳

نه همین دماغ زیباست نشان آدمیت*...

با شروع سال جدید یه همکار جدید برام اومد که ظاهرا تازه 20 روز بود بینیش رو عمل کرده بود. دختر ریزنقش و ظریف و رنگ پریده ای که مشخص بود سر عمل بینی خیلی اذیت شده و از همون ابتدا با کلی چسب و پانسمان روی بینیش اومد سر کار. هفته پیش متوجه شدم که از دوشنبه تا آخر هفته رو مرخصی گرفته. امروز صبح که اومد دیدم باز دوباره بینیش رو گچ گرفته نگو که عمل بار اول مطابق میلش نبوده و از اونجایی که آدم عجول و کم طاقتی بوده دکترش رو مجبور کرده که با گذشت کمتر از دوماه از عمل اول، عمل دوم رو  روی دماغش انجام بده. ظاهرش امروز خیلی درب و داغون بود. دوتا چشم قرمز با یه عالمه کبودی از وسط یه عالمه گچ روی صورتش زده بود بیرون. بخیه پره های بینیش کاملا پیدا بود، دل آدم ریش میشد. نا نداشت راه بره و حرف بزنه و خوب از اونجایی که کارش براش خیلی مهم بوده و تازه در روزهای آغازین کار بیشتر از این هم بهش مرخصی نمیدادن به هر ضرب و زوری که بود خودش رو رسونده بود شرکت. هرچند که آقای مدیرعامل محترم دلش به حالش سوخت و نزدیک ظهر براش آژانس گرفتن تا بره استراحت کنه. اینجور آدما رو درک نمیکنم. به نظر من کار خیلی خطرناکی کرده بود که به همین زودی رفته بود زیر عمل دوم. آخه زیبایی به چه قیمتی. این عمل بینی هم دیگه شورش در اومده. تازه یه جوری شده هرکی دماغش رو عمل میکنه سرشو بالا میگیره با کلی غرور و افتخار. منکر این نمیشم که واسه بعضی از خانوما که بینیشون واقعا مشکل داره لازمه و باید انجام بشه، ولی الان دیگه رو چشم و هم چشمی خوب و بد همه میرن عمل میکنن. یه بنده خدایی بود که از یک سال قبل از عمل هر بار میدیدیش و باهاش مینشستی شروع میکرد که آره قصد عمل دارم و کار فلان دکترهارو دیدم و این مدلی خوبه و این مدلی بده و خلاصه ساعتها در باب دماغ محترمش داد سخن میداد. بلاخره عمل کرد و حالا بعد از عمل هربار که می بینیش باز ساعتها مانیفست میده که خوب شد و راضیم و اینجاش خوبه و اینجاش یه کم بده و وااااای. یکی نیست بهش بگه آخه دوست عزیز مسائل مهمتری از دماغ جنابعالی هم در جامعه بشریت وجود داره و من اصلا کوچکترین علاقه ای ندارم راجع به دماغ مبارک چیزی بشنوم و جان عزیزت بی خیال شو. من موافق نیستم. خدارو شکر که بینیم هم نیازی به عمل نداره و معتقدم زیبایی به این چیزا نیست. به قول اون شاعر گرانمایه که با اندکی تغییر می فرمایند: در سر عقل باید، دماغ عمل نکردن عار نیست...

 

 

*پی نوشت: عنوان خلاقانه ی این پست از وبلاگ دوست عزیزم "یک فنجان چای در بعدازظهر" می باشد.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

Rust and Bone...

یه فیلم فرانسوی بسیار زیبا و دوست داشتنی و پر از احساس دیدم به نام "rust and bone". دلم نمیخواد چیزی راجع بهش بگم فقط حتما ببینید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: فیلم

گل عزیز است، غنیمت شمریدش صحبت...

توو حیاط خونه مامانم اینا دوتا بوته گل رز سفید هست که در فصل بهار پر از غنچه میشه و همه گلاش یهو باهم باز میشه و پر از گل میشه. گلاش بقدری زیاده که از دور بصورت یه توده بزرگ سفید رنگ دیده میشه، حتی میتونم بگم تعداد گلا از تعداد برگها هم بیشتر میشه. بسیار زیبا و دوست داشتنی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: گل و گیاه

عکاسی در کاخ گلستان تهران...

این عکسها حاصل یک روز گشت و گذار من و همسر عزیز در کاخ گلستان هستش:

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

گاهی چقدر سخت می شوند، انتخابها...

یه مدتیه که قدرت تصمیم گیری و انتخابم رو از دست دادم انگار. به شدت دچار شک و تردید میشم از اینکه انتخابم درست باشه. از ساده ترین موارد مثل انتخاب غذا از منوی یک رستوران گرفته تا مسائل بزرگتر و حیاتی تر. چنان اضطرابی سراغم میاد که در موارد کوچیک به انتخاب دیگران اعتماد میکنم و در موارد بزرگ کلا بی خیال انتخاب میشم و قضیه رو معطل و بلاتکلیف رها میکنم، تصمیم میگیرم اصلا بهش فکر نکنم، یه جور فرار از موقعیتی که داخلش گیر افتادم. قدرت ریسک کردن ندارم. تحمل شکست و پذیرش اینکه یه انتخاب ممکنه اشتباه باشه رو به هیچ عنوان ندارم و همین ترس ها سبب شده که نخوام هیچ تغییری رو بپذیرم و اجازه ندم هیچ تحولی دور و برم اتفاق بیافته. همین که هست رو پذیرفتم و روی یک خط راست و مستقیم حرکت میکنم مثل لاک پشت. خیلی بده. خیلــــــــــــــــــی بد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: انرژی منفی

با حیوانات مهربانتر باشید لطفا...

یک شیر در باغ وحش زابل حدود 4 ماه پیش بر اثر جراحتی دچار عفونت شدید چشم می شود. عفونت رفته رفته گسترش یافته و تمام چشم را درگیر میکند در پرس و جوی بعمل آمده از مسئولین باغ وحش و محیط زیست شهرستان اظهارات ضدونقیضی مبنی بر اینکه داروی آنتی بیوتیک هست ولی تفنگ ویژه تزریق دارو نداریم و باید از تهران بیاید و این حرفها عنوان می شود. با گرم شدن هوا وضعیت چشم حیوان زبان بسته بدتر و بدتر می شود و سرانجام بعد از تحمل رنج و زجر بسیار چشم را بطور کامل تخلیه میکنند... در کشوری که سخت ترین و پیچیده ترین عملهای جراحی پزشکی به سادگی انجام می شود و شکر خدا جواب می دهد، در مملکتی که بیماران از کشورهای مختلف جهت درمان توسط پزشکان حاذق به کشور ما مراجعه می کنند، با پیشرفت های چشمگیر علم پزشکی و داروسازی و چه و چه و ادعاهای آنچنانی، اینگونه اتفاق ها هیچگونه توجیه قابل قبولی ندارد الا کم لطفی و بی تفاوتی و بی مسئولیتی و مرگ انسانیت. هر چند که با وجود این همه گربه کور و شل و دم بریده و دم گره خورده در خیابان های شهر که هر روز از کنارشان رد میشویم این اتفاق ها کاملا عادی به نظر می رسد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

عطر سنبل، عطر کاج...

خواندن کتاب "عطر سنبل، عطر کاج" رو تموم کردم. کتاب مفرح و لذتبخشی که از هر سطرش لذت بردم. این کتاب ترجمه کتاب "Funny in Farsi" نوشته فیروزه جزایری دوما مجموعه ای از خاطرات نویسنده است که از هفت سالگی به خاطر شغل پدر از آبادان به آمریکا مهاجرت کرده و برای همیشه ساکن آمریکا می شود. سرتاسر کتاب ماجراهای جالبی را تعریف میکند که برای فیروزه و خانواده اش در آمریکا اتفاق افتاده و قلم نویسنده به آن رنگ و بوی طنز بخشیده است. ترجمه خوب محمد سلیمانی نیا باعث شده لذت طنز نهفته در هر سطر کتاب از بین نرود. طرح روی جلد کتاب کار یوریک کریم مسیحی هم فوق العاده زیباست. و وجه تسمیه عنوان انتخاب شده برای ترجمه فارسی این کتاب به عطر گل سنبل در سفره هفت سین نوروز ایرانی و بوی درخت کاج که برای سال نوی میلادی تزئین می شود اشاره دارد. این کتاب در دو سال اخیر یکی از پرفروش ترین کتاب های ایران و آمریکا بوده و توانسته خود را به عنوان یکی از برندگان جایزه تربر، معتبرترین جایزه کتاب های طنز آمریکا معرفی کند. بخوانید و لذت ببرید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳

فقط خوردن...

با حلوا حلوا گفتن و حلوا دیدن و خیلی فعل های دیگه با حلوا، دهن شیرین نمیشه. فقط با حلوا خوردنه که دهن شیرین میشه. همین والسلام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: حرف حساب

روز پدر...

روز پدر مبارک...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: مناسبتها

پارک ارم...

این آخریا من دلم خیلی هوس پارک ارم کرده بود و هی به آقای همسر میگفتم یه پارک ارم بریم چندتا وسیله سوار بشیم یه مقدار آدرنالین در خونمون ترشح بشه یه مقدار دچار هیجانات بشیم و خوش بگذرونیم و این حرفا. خوب شد نرفتیم، فکر نکنم دیگه بریم، اگر هم بریم مطمئنا چیزی سوار نخواهیم شد. جمعه شب یکی از کابین های ترن هوایی پارک ارم از ارتفاع 6 متری سقوط کرده و سه تا دختر جوان به شدت مصدوم شدن و حال و روز خوشی ندارن. اکثر تجهیزات پارک ارم فرسوده و تاریخ گذشته هستن. بقیه هم استاندارد نیستن و امنیت ندارن. در این مملکت هم که کلهم کسی پاسخگو نیست. حالا هی من بگم خودمون باید مواظب جون خودمون باشیم هی شما گوش نکنید. والاااااا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

خوبی، بدی...

خوب بودن به سبک و سیاق من ارزشی ندارد، بسان فرشته ای که اطاعت محض است و نافرمانی نمیداند، من خوبم، من بدی نمیتوانم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

نمایشگاه کتاب امسال...

این هم خریدهای امسال من از نمایشگاه کتاب. ردیف اول 4 جلد قصه های امیرعلی، ردیف دوم کتاب خاطرات رضا کیانیان به همراه سه جلد داستان کوتاه و یک جلد اشعار طنز ابوالفضل زرویی نصرآباد که از انتشارات همشهری خریدم و ردیف پایین هم 5 جلد آخر کتاب مترو از نشر شهر که من نداشتم برای تکمیل آرشیو کتابهای مترو...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳

ایام نمایشگاه...

امروز پرشین بلاگ از صبح مشکل داشت و رسما روی اعصاب من بود. پست هایی که نوشتم نمیدونم چرا گم و گور شدن و اثری ازشون نیست. باعث تأسفه. من یه 4، 5 روزی غیبت دارم البته از نوع موجه. نوزدهمین نمایشگاه بین المللی نفت و گاز و پتروشیمی تهران در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی، 16 تا 19 اردیبهشت از ساعت 9 صبح تا 4 بعداز ظهر باید در غرفه شرکتمون حضور داشته باشم. دوست داشتین تشریف بیارین چشمک

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: یه جاهایی

این یک هشدار کاملا جدی است...

اینروزا نمای ساختمون های نوساز خیلی ابتکاری و زیبا شده. طرح ها و مصالح مدرنی که بکار میبرن و نحوه نورپردازی باعث شده نماها حسابی دلبری کنن. خیلی پیش اومده که دیدم سنگ و آجر بکار رفته در نمای ساختمونهای نوساز کنده شده و افتاده کف پیاده رو. همین چند وقت پیش بود که کلی سنگ از روکار یکی از ساختمون های همسایه کنده شده بود و ریخته بود پائین. همین باعث شده که من همیشه یه ترس ناخودآگاهی همراهم باشه و سعی کنم تو پیاده رو با فاصله از خونه ها و متمایل به سمت باغچه حاشیه پیاده رو راه برم. دیشب مامانم تعریف میکرد چند روز پیش که باد و طوفان شدیدی بوده، یه خانومی که رفته بوده بچه ش رو از مدرسه بیاره در اثر برخورد سنگی که از روکار یه ساختمون جدا شده بوده با سرش در جا کشته شده. حالم دگرگون شد. اینکه کم فروشی میکنن و از سیمان و ماسه و چسب و این چیزا کم میذارن تو ساخت و سازهای کیلویی این دور و زمونه باعث ایجاد یه همچین حوادثی میشه. اما حالا مقصر کیه و کی پاسخگوئه و یقه ی کی رو باید گرفت، خدا داند. عقل سلیم حکم میکنه که ما کلاه خودمون رو دو دستی محکم بچسبیم و جوانب احتیاط رو در هر زمینه ای حسابی رعایت کنیم که در این مملکت هرکس مسئول جون خودشه ظاهرا. شما هم مراقب باشید. از ما گفتن بود...

 

 

پی نوشت: اگه خونه تون رو عوض کردین و به سلامتی منزل نو تشریف بردین حتما نحوه اتصال کابینت ها به دیوار رو هم چک کنید که حسابی پیچ و مهره شده و محکم باشه. چند وقت پیش یکی از کابینت های منزل مادر شوهر عزیز که پر از ظروف چینی و شکستنی هم بود کنده شد و افتاد پائین و تمام ظرف و ظروف شکست و از بین رفت. زحمت کشیده بودن و کابینت مذکور رو فقط با چسب!!! به دیوار نصب کرده بودن. حالا خدا رحم کرد که در لحظه حادثه کسی زیر کابینت نبود واگرنه معلوم نبود چه اتفاق ناگواری ممکنه بیافته...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳

این شرح بی نهایت...

و تو چه میدانی که بزرگترین و اساسی ترین و حیاتی ترین دغدغه ذهنی این روزها و ایضا شبهای ما چیست؟؟؟ کاسه ی چه کنم دست گرفته ایم و حیران اینکه چطور و چگونه در طی این ده روز نمایشگاه کتاب تهران با وجود آن ترافیک فوق سنگین و وحشتناک اتوبان حکیم که همانا مسیر اصلی تردد یومیه مان است خودمان را صبحها سر وقت به شرکت برسانیم و عصرها سر وقت که پیشکشمان، بتوانیم اصلا خودمان را زنده به خانه برسانیم سوال متفکر آخ اوه قهر  سبز کلافهاسترسعصبانیگریه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

تلفن همراه رئیس جمهور...

دیشب فیلم "تلفن همراه رئیس جمهور" رو دیدم. بخاطر مهدی هاشمی که بازیش رو خیلی دوست دارم. فیلم بامزه ای بود. لهجه شمالی خیلی غلیظی که صحبت میکردن بویژه بحثای مهدی هاشمی و بهناز جعفری با این لهجه خیلی خوب از کار دراومده بود. و نقش نیکی کریمی که به نظرم اگه یه فرد عادی و نه یه بازیگر به معروفیت نیکی کریمی بازی میکرد خیلی دلنشین تر و باورپذیر تر میشد. اکبر عبدی مثل همیشه عالی و خنده دار بود و علی دهکردی هم یه نقش خیلی کوتاه و خیلی خبیثانه داشت. البته ظاهرا این فیلم حذفیات و سانسوریات زیاد داشته و کاملا مشخص بود که جذابیت داستان از بین رفته...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

یارآنه...

شیب ملایم، باب انصراف، تورم کوچک (یه کوچولو یعنی)، حامل های انرژی، مقایسه نرخ بنزین در ایران با ترکیه و مالزی و گینه بیسائو و بورکینافاسو و چه و چه. اینروزها پیچ تلویزیون و رادیو و ماهپاره و خلاصه هرآنچه پیچ دارد را که میپیچانی این اصطلاحات را می شنوی. در تاکسی، در اتوبوس، در مترو، در منزل، همه جا و همه جا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

کاما،،، لطفا...

امروز توو اتوبان رسالت یه پوستر جدید بزرگ نصب کرده بودن که روش نوشته بود: "آب مروارید صدف هستی است". اولین چیزی که با دیدن این پوستر به ذهنم رسید بیماری آب مروارید چشم بود. نحوه نوشتن و فونتی که انتخاب کرده بودن هم باعث شده بود که کلمه مروارید به کلمه آب زیادی نزدیک بشه. بعد به خودم اومدم و دیدم پوستر شهرداریه که به مناسبت هفته زمین پاک نصب شده. کاش از یه کامای ناقابل دریغ نمیکردن. درست تر این بود که مینوشتن: "آب، مروارید صدف هستی است". بعله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

برای نهادن و نخواندن چه کتاب، چه یک گونی سیب زمینی...

خیلی تنبل شدم در امر مطالعه. در همین راستا مدتیه که کتابهای مورد علاقه ام رو فقط میخرم و مینهم و منتظر میمانم تا سر فرصت مناسب بخوانمشان. فرصتی که نمیدانم دقیقا کی قراره برسه و چه اتفاقی قراره بیافته تا برسه و اصلا یعنی چی این تقسیم بندی های زمانی مزخرفی که من برای خودم دارم و مثلا اسم یک کدامشان را مناسب میگذارم برای کتاب خواندن!!! و هی بر تعداد کتابهایی که من دوست دارم بخوانم و داشته باشم اضافه میشه و از تعداد کتابهایی که دوست داشتم و دارم و نخواندم کم نمیشه و یه جورایی تعادل در این میانه از بین رفته. اصلاح شو دخترم، ای بابا...

 

همینطوری نوشت: امروز از جلوی یک کتاب فروشی کوچک معمولی رد میشدم. روی یک کاغذ آ4 تایپ کرده بود که درگذشت گابریل گارسیا مارکز نویسنده نامدار و شهیر و فقید و این حرفها را تسلیت عرض میکنیم و کنارش هم یک نوار سیاه کشیده بود و زده بود پشت شیشه. برام جالب بود. فکر کردم که فکر کن زیرش اسامی خانواده های داغدار رو هم می نوشت، بد نبود...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳

به همین ساده مادگی...

سایت ساده ماده، قبل از عید فراخوانی داده بود تا علاقمندا از چیزای ساده ای که خودشون توو خونه می سازن عکس بگیرن و براشون بفرستن. در همین راستا بنده هم دو مورد از عکسهام رو براشون فرستادم که لطف کردن و اینجا در سایتشون قراردادن و بنده رو خوشحال و شادان فرمودن. دستشونم درد نکنه. به همین ساده مادگی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳

روز جهانی زمین پاک...

امروز 2 اردیبهشت، 22 آوریل، روز جهانی زمین پاک هستش. یک نکته خیلی ساده که می تونیم رعایت کنیم بویژه در مورد ما کارمندا یا خانواده هایی که بچه مدرسه ای دارن و اینها اینه که در مصرف کاغذ صرفه جویی کنیم. مراقب نحوه و مقدار استفادمون از کاغذ در طول روز باشیم که این در واقع به معنای کمتر بریده شدن درختانی هست که هر ساله هزاران هزارتا از اونا رو به خاطر تولید کاغذی قطع میکنن که ما با ضرورت یا بدون ضرورت داریم به وفور استفاده می کنیم. یادمون باشه که کاغذ زباله نیست. لطفا نگید که حالا اگه من کاغذ کمتری مصرف کنم مثلا چندتا درخت کمتر قطع میشه، اینجوری لااقل خودمون شرمنده درختا نمیشیم. همین، یه قدم ساده ست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: مناسبتها

وای به روزی که...

واقعیت مطلب اینه که تحصیل باید حداقل تا پایان دوره متوسطه کاملا رایگان باشه. در این راستا دولت می بایست به اندازه کافی مدارس رو تجهیز کنه و بهشون رسیدگی کنه و از نظر مالی هواشون رو داشته باشه تا بچه های مردم و در واقع آینده سازان این مملکت بتونن در آرامش و آسایش تحصیل کنن و خیال خانواده ها هم از بابت درس و مشق بچه هاشون راحت باشه. اخبار 20:30 دیشب رو میدیدم، ظاهرا آموزش و پرورش بخشنامه جدیدی رو به مدارس ابلاغ کرده مبنی بر اینکه تمامی مدارس دولتی و غیر دولتی موظفند 1% از میزان کمکهای مردمی رو که از والدین بچه ها دریافت میکنن به حساب آموزش و پرورش واریز کنن تا اونا این مبالغ رو به مدارس محروم تر کمک کنن. سر و صدای مدیران مدرسه ها که بدجوری دراومده بود. والدین و اولیاء بچه ها هم فکر نمیکنم با این طرح موافق باشن، در اصل حساب کردن روی کمک های مردمی برای اداره مدارس کار درستی نیست چه برسه که انتظار داشته باشیم والدین راضی باشن کمکی بکنن که توو مدرسه بچه خودشون هم خرج نشه. اینم از عجایب و برعکسیات روزگار ماست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: در شهر

ازدواج...

دوست داشتم، بخوانید:

از "نوستالژی های سال ها بعد" مهدیه لطیفی:

مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!...
و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و پستان و جُک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و سریال های ترکیه ای ماهواره و خرم خاتون حرف بزنند، خودم را آتش می زنم!!!
مادر ِ من، عزیز دلم، اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی نَری که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس "زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!... که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است، و ازدواج به جای اینکه سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد، سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و روزمرگیِ محض ست، احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید...
مرا ببخش....

 



  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

هدیه روز زن...

یه همچین شرکتی داریم ما...

 

پی نوشت: مبلغش که مهم نیست، هست؟ نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

عروسک تودرتوی روسی...

ماتروشکا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

سعدی...

اول اردیبهشت، روز بزرگداشت استاد سخن سعدی شیرازی...

تو شبی در انتظاری ننشسته ای چه دانی

که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها:

کاش همیشه اردیبهشت بود...

... و اینگونه تمام دنیا بهشت بود.

صبحای زود که بیدار میشم هوا عالیه. زمین نمناکه از بارونی که شب قبل باریده، پرنده ها مشغول خوندن هستن، درختا همه سبز، در مسیر شرکت حاشیه ی اتوبانها همه سرسبز، یه سبز دوست داشتنی، درختا پر از برگ، همه جا پر از گل، و من سرخوش و شاد و مسرور از اینکه اینهمه زیبایی رو می بینم و هوای خوب رو نفس میکشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها: انرژی مثبت