من اینروزا یه حال دیگه ای دارم...

 دلم یه جفت طوطی برزیلی زیبا و رنگارنگ میخواد ابرو یه مغازه ی روسری فروشی توو یکی از پاساژهای میدون هفت حوض هست که برای تزئین ویترینش یه جفت طوطی برزیلی تو یه قفس خوشگل گذاشته پشت شیشه. خیلی جوونورای شیطون و بامزه ای هستن و کلی هم ارزن پخش و پلا کردن و ریختن روی روسری ها. من همیشه کلی پشت ویترین می ایستم و بازی اون طوطی ها رو تماشا میکنم. این عکس رو البته در یه مغازه ی پرنده فروشی در خیابون آزادی گرفتم...

  


  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳

the american...

من فیلم بین حرفه ای نیستم. برای دل خودم بصورت تفریحی فیلم می بینم و لذت میبرم. این است که اگر نظری میدهم یا برداشتی دارم از فیلم و تعبیری و تفسیری می نویسم، کاملا شخصی است و میتواند درست نباشد. دیشب فیلم "the american" با بازی جورج کلونی را به پیشنهاد خواهر جان عزیز دیدم. برایم گنگ بود و خسته کننده. و از آنجا که خواهرم با سلایق من آشناست و خوب میداند چه جور فیلمهایی را دوست دارم، مطمئن بودم که بی دلیل تماشای این فیلم را به من توصیه نکرده. امروز کلی راجع به این فیلم سرچ کردم و مطلب خواندم و همین خواندنها نکات نهفته در دل فیلم و زوایای پیدا و پنهان آن را تاحدودی برایم آشکار کرد. که همه هم به نظرم درست آمد و متعجب از اینکه چرا خودم نفهمیدم و چقدر سطحی نگرم من! "آمریکایی" فیلم معتبر و با ارزشی است. با خواندن چند نقد درباره این فیلم حالا دوستش دارم. اگر روزی خواستید این فیلم را ببینید، اینجا را بخوانید... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها: فیلم

از دورویی ها...

محل کار من مسخره ترین جای دنیاست. از این نظر که یک روز دو نفر روبروی هم می ایستند و رکیک ترین فحش های عالم را به هم میدهند و نفرت و کینه در وجودشان موج میزند، و شروع میکنند به تخریب یکدیگر پیش بقیه، غیبت و تهمت و بدگویی و اسرار مگو را فاش کردن، بعد فردا صبح میایی می بینی خوش و خرم مشغول خوردن صبحانه ی کاری باهم هستند و برای هم لقمه میگیرند و نیششان تا بناگوش باز است و مهر و محبت میانشان بیداد میکند و قلب است که بینشان هوا میرود. من از این دورویی ها بیزارم. و چه بسیار شده اند آدم های دورو. شاید برای همین است که تنهایی خودم را عاشقانه دوست دارم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳

عکاسی در پارک هنرمندان تهران...

جمعه صبح به اتفاق آقای همسر رفتیم "پارک هنرمندان" در خیابان ایرانشهر. خانه هنرمندان ایران و تماشاخانه ی ایرانشهر در این پارک واقع شده، علاوه بر اینکه مجسمه ها و المان های بسیار زیبایی در سطح این پارک هست که من بسیار دوستشان میدارم. همیشه دلم میخواست سر فرصت و یک زمان خلوت برم اونجا و از تمام مجسمه های زیبای اونجا عکس بگیرم که خب بلاخره این امر محقق شد. در گالری های خانه هنرمندان نمایشگاه عکسهای سیاه و سفید و رنگی از بازار تهران برگزار بود که باید بگم عکسها واقعا زیبا و دیدنی بود، زوایای پیدا و پنهان و بافت های قدیمی بازار تهران رو به تصویر کشیده بودن که برای من خیلی جالب بود و ما حسابی لذت بردیم. در تماشاخانه ی ایرانشهر هم دو تئاتر به روی صحنه بود، یکی "پائیز" با بازی امیر جعفری و ستاره پسیانی، و یکی هم "یک صبح ناگهان" به کارگردانی حسین پاکدل و بازی مهدی پاکدل و عاطفه رضوی و مهدی سلطانی و رحیم نوروزی. چندتا از عکسهایی رو که گرفتم و خودم بیشتر دوست داشتم در ادامه می بینید:

 

پی نوشت: چهارمین عکس و البته مجسمه اش را از همه بیشتر دوست دارم.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳

پرنسس و سلحشور...

یک فیلم بسیار دوست داشتنی، "پرنسس و سلحشور"، فیلمی با تأکید بر جنبه های درونی انسان و ضمیر ناخودآگاه او. سی سی (پرنسس) در یک مرکز مراقبت از بیماران روانی به دنیا آمده و همانجا زندگی و کار میکند. بادو (سلحشور) جوانی خشن و ناسازگار است که خود را در حادثه ی مرگ همسرش مقصر میداند و زندانی عذاب وجدانش است. در جریان یک تصادف رانندگی بادو سی سی را از مرگ نجات میدهد و پس از آن زندگی و سرنوشت این دو به هم گره میخورد. گره خوردنی که در نهایت به رهایی شان از زندانی که در آن گرفتار هستند منجر می شود. یک نقد خوب بر فیلم را اینجا بخوانید و حتما خود فیلم را هم ببینید. حتما...

 

یک نکته: این فیلم رو از خواهر عزیزم گرفتم و به توصیه ی اون دیدم، اما از همون ابتدا صحنه های فیلم به نظرم آشنا بود. میدونستم چه اتفاقی قراره بیافته، من این فیلم رو قبلا دیده بودم اما هرچی فکر کردم کی و کجا و چگونه چیزی یادم نیامد. دارم به جنبه های درونی و ضمیر ناخودآگاهم ایمان میارم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها: فیلم

گربه...

داشتم فکر میکردم که من چقدر از عکس گرفتن از گربه ها خوشم میاد متفکر اینارو در پارک هنرمندان گرفتم مژه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها: حیوانات

پازل...

پروژه ی جدید 1500 تیکه ای منو در تصویر می بینید قلب بعد از سه سال مقاومت کردن بلاخره در مقابل این طرح جدید و زیبای educa نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و خریدمش. پازل درست کردن برای من یه عشقه، یه آرامش ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳

Your emotions are natural! You dont need to repress them

گریه نشانه ی ضعف است گریه حسرت مخرب است افسوس و خشم اشتباه است عصبانی اینجوری که معلوم است ما نباید هیچ حسی داشته باشیم خنثی ما در تمام زندگی در حال پنهان کردن احساساتمان هستیم عینک پنهان کردن احساساتی که واقعیند. بعد ما تعجب میکنیم که چرا استرس زیادی داریم استرس اضطراب و افسردگی داریم آخ چه اتفاقی می افتد اگر خودمان را رها کنیم؟ اگر در مقابل احساساتمان مقاومت نکنیم و هر احساسی را با آغوش باز بپذیریم بغل چرا تجربه ی احساساتی را که کاملا طبیعی هستند اشتباه میدانیم؟ پنج حس طبیعی وجود دارد: 

غم ناراحت این همان حسی است که به شما اجازه میدهد علی رغم میل باطنی بگویید خداحافظ و از یک رابطه ی آزار دهنده بیرون بروید. غم یک حس کاملا طبیعی است. اما هنگامیکه غم سرکوب شود تبدیل به افسردگی می شود. شما غم و اندوه را کنترل می کنید و افسردگی کنترل شما را به دست میگیرد.

خشم عصبانی این یک حس غریزی و محافظت کننده است و از ملزومات بقاست. خشم یک حس کاملا طبیعی است و به هیچ وجه مضر و خطرناک نیست. اما هنگامیکه خشم سرکوب شود تبدیل به عصبانیت و تندخویی می شود. شما خشم راکنترل می کنید و عصبانیت کنترل شما را به دست میگیرد. 

حسرت افسوس این حسی است که هنگامیکه موفقیت کسی را می بینیم به سراغ ما می آید. این حس همیشه باعث صعود و ترقی ما می شود. حسرت یک حس کاملا طبیعی است اما هنگامیکه حسرت سرکوب شود به حسادت تبدیل می شود. شما حسرت را کنترل می کنید و حسادت کنترل شما را به دست میگیرد.

ترس نگران تمامی این احساسات ریشه در ترس دارند که آنهم یک حس کاملا طبیعی است. ترسهای ما غرایز محافظت کننده ی ما هستند. نیاز است که با آنها مواجه شویم و آنها را ابراز کنیم. 

عشق قلب خود ترس بیانی از عشق است. و عشق بالاترین حس ما است.

راه حل مشکلات ما پایان بخشیدن به احساسات نیست، بلکه آغاز به بروز آزادانه ی آنها است بغل

از اینجا با یک دنیا عشق و قدرشناسی به دوست جان عزیزم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳

دو...

نویسنده و کارگردان که سهیلا گلستانی باشد و تهیه کننده پرویز پرستویی، فیلم "دو" از آب در می آید. دویی که اشاره به دو خط موازی دارد، همانها که هیچگاه به هم نمی رسند. اینکه رابطه ی خانم گلستانی و آقای پرستویی بعد از چهار بار همبازیگری در فیلم های "امروز"، "میهمان داریم"، "ضد نور" و "بیداری برای سه روز" به تهیه کنندگی و کارگردانی برسد هم در نوع خودش جالب توجه است. آقای پرستویی که گفته هرگز دغدغه ی تهیه کنندگی نداشته و نوع نگاه خانم گلستانی به موضوع، ترغیبش کرده برای تهیه کنندگی. فیلم "دو" اما بسیار شلوغ است. سرد و تیره و پر از باران. بارانی تند که از ابتدا تا انتهای فیلم یکریز می بارد. تم اصلی فیلم به گفته ی خانم کارگردان فقدان است و همزیستی ناگزیر و شعار فیلم، بهای هر لحظه وجد را با رنج درون باید پرداخت. من فیلم "دو" را دوست داشتم و بازی خانم مهتاب نصیرپور و پرویز پرستویی هم دوست داشتنی بود مثل همیشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳

کافی تایم...

و این بود اشتباه اساسی اینشتین در تعبیر فرمول کذایی  E=MC خوشمزهنیشخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها: just fun ، خوشمزه ها

عصر یخبندان...

اولین فیلمی که امسال در جشنواره فجر دیدم، از نظر خیلی ها بهترین فیلم جشنواره ست. "عصر یخبندان". منم خیلی دوستش داشتم، هیجان انگیز بود و پر از غافلگیری. تمام بدیها و سیاهی ها و پلیدیهای جامعه ی امروز در این فیلم جمع بود و بی پرده به تصویر کشیده شده بود. اونقدر که من به شخصه بعید می دونم اجازه بدن این فیلم به اکران عمومی دربیاد مگر با حذف و اضافات و تغییرات بسیار. و متأسف میشم وقتی فکر میکنم حتما این بدیها انقدر در جامعه زیاد و فراگیر شده که به همین راحتی فیلمش رو میسازن. بازیها هم خیلی خوب بود بویژه مهتاب کرامتی... 

 

 

همینجوری نوشت 1: چجوری میشه آدم هرچند وقت یکبار بره وبلاگهای مختلف دوستان و پستهای جدیدشون رو بخونه و گاهی نظری هم بذاره اونوقت بعدا یادش باشه که واسه کدوم پست از کدوم وبلاگ چه نظری گذاشته تا دوباره برگرده بره جواب احتمالی نویسنده ی وبلاگ رو بخونه؟! من هرکاری میکنم یادم نمیمونه متفکر

همینجوری نوشت 2: اصلا دلم نمیخواد پستی مشابه پست قبلی بذارم توو وبلاگم. زمان میگذره و حال من مثل همیشه خوب میشه و فقط اون پست مملو از انرژی منفی مثل لکه ی ننگی بر پیکره ی وبلاگ من نقش میبنده. چه میشه کرد، در اون لحظه نوشتن همون یکی دو خط کمی آرومم میکنه. شما ندیده و نخونده بگیرید قهر

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳

bad feel...

تنهایی، سکوت، آرامش، دوری و بی خبری. این روزها بیشتر از هرچیز به این 5 کلمه نیاز دارم. خیلـــــــــــــــــی خسته ام، خیلی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها: دل نوشته

من و اینهمه خوشبختی...

وقتی که از خزانه ی غیب کلی بلیت جشنواره به دستم می رسه هورا

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها: سی نما

سالاد جان...

من عاشــق سالادم، هر مدلی که باشه. درست کردنش و البته خوردنش برام بسیار لذتبخشه. پنجشنبه مهمونهای عزیزی داشتم، سالادی که براشون درست کردم رو در تصویر می بینید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳

کارتووووون...

اونایی که مثل من عاشق انیمیشن هستن میتونن بهترین انیمیشن های قدیمی و جدید و معروف و اسکار برده رو با کیفیت عالی و دوبله شده یا با زیرنویس های فارسی و انگلیسی از سایت خوب "مینی تونز" تهیه کنن. بسیار سایت کامل و جامعیه و من خیلی دوستش دارم. این پست تنها در راستای معرفی سایت مذکور نوشته شده و هیچگونه ارزش دیگری ندارد نیشخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳

تاکسی یا شخصی؟؟؟

میدون صنعت، ابتدای بلوار فرحزادی، یه سری تاکسی خطی داره به مقصد فرحزاد که مسیر شرکت منم هست و هر روز سوار میشم. ماشینها همه تاکسی هستن و مرتب و منظم همیشه حضور دارن. مسیریه که مسافرش زیاده و هیچوقت بیشتر از یکی دو دقیقه طول نمیکشه تا ماشین پر بشه و حرکت کنه. اما یه عده هستن که ترجیح میدن درست همونجا کنار ایستگاه تاکسی سوار ماشین شخصی های گذری بشن. شاید نگران این هستن که اگه بنشینن توو تاکسی ممکنه دیر پر بشه و وقتشون تلف بشه. طفلک راننده تاکسیا از این موضوع خیلی حرص میخورن و گاهی با مسافرایی که اینکارو میکنن یا شخصی هایی که اونجا مسافر سوار میکنن درگیر میشن. به نظر من حق با راننده تاکسیهاست. کار این مسافرای عجول درست نیست. کاش این نکات به ظاهر بی اهمیت اما در واقع مهم و تأثیر گذار رو رعایت کنیم. کاش اصول و آداب شهروندی رو خودمون درست به جا بیاریم...

 


  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳

معجزه ی نوشتن...

یه چند وقتیه که دارم مینویسم. یعنی کارای روزانه، مواردی که میخوام یادم نره، کارای ریز و درشتی که باید در آینده انجام بدم، هرنکته مهمی که به ذهنم میرسه، همه رو توو یه سررسید که همیشه هم روی میز جلوی دستمه مینویسم. تا قبل از این هیچ وقت استفاده ی درستی از سررسید نمیکردم. بیشتر به عنوان یه دفتر معمولی، توو دوران دانشجویی برای جزوه نوشتن، و معمولا بعد از منقضی شدن تاریخش ازش استفاده میکردم، سررسید هرسال رو در سال بعد. اما ایندفعه هر روز نوشتم، توو صفحه ی خودش و ایمان آوردم که نوشتن معجزه میکنه. تأثیر خیلی خوبی داره. با نوشتن سنگینی بار کار از شونه ی آدم برداشته میشه، آدم سبک میشه، فکرش منظم میشه، برنامه ریزی پیدا میکنه و به طرز باور نکردنی کارها سریع و آسون انجام میشه. برای من که خیلی خوب بوده، مثل قبل چیزی از یادم نمیره و خوشحال و خندون روی کاری که انجام شده رو خط میکشم. این نوشتن ها کلی انرژی مثبت بهم میده. شما هم امتحان کنید...

 

پی نوشت نامربوط: اشتباه میکنند بعضی ها که اشتباه نمیکنند. باید راه افتاد. رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳

امروز...

فیلم "امروز" رضا میرکریمی رو دیدم. به شدت معناگرا بود و پر از نماد و نشانه، کم بازیگر، کم دیالوگ، کم لوکیشن. بازیها اما خوب بود، پرویز پرستویی مثل همیشه عالی و سهیلا گلستانی هم دلنشین بازی میکرد. خانم گلستانی که به عنوان کارگردان فیلمی به نام "دو" رو در جشنواره فجر امسال داره. "امروز" در جشنواره سی و دوم فیلم فجر اکران شده و به عنوان نماینده ایران در هشتاد و هفتمین مراسم اسکار حضور داشته. یک دل نوشته ی خوب بر فیلم رو اینجا و یک نقد روشنگرانه ی خوب رو اینجا بخونید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳

شبهای مستند...

این شبا مستندهای فوق العاده زیبایی از تلویزیون پخش میشه. شبکه مستند و شبکه HD. یه جک و جونورایی نشون میدن که تاحالا ندیده بودم و حتی خبر نداشتم یه همچین موجوداتی هم وجود دارن. بسیار با کیفیت و آموزنده ست. من و همسر جان هم که عاشق حیوانات، این شبا راز بقا می بینیم و لذت وافر میبریم. با تشکر ویژه از مسئولین...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳