نفوذ ناپذیران...

بعضی ها هم هستند که هیچ راهی برای نفوذ به قلبشان وجود ندارد. سفت هستند یک جورهایی، هرچقدر هم که تلاش کنی کمتر نتیجه میگیری. تمام حرفها و حرکات تو را سوء تعبیر میکنند، جبهه میگیرند و عکس العمل نشان می دهند. این شکلی هستند دیگر، کاریش نمیشه کرد. مزاحم خلوت اینجور آدمها نباید شد. خوش باشند با خودشان. وقت ما هم با ارزش تر از این داستانهاست. بعله...

 

(مخاطب خاص دارد)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
تگ ها: آدمها

تهران برف و باران ندارد...

در سرزمینی که ابرها میگذرند بی آنکه ببارند بی شک ظلم عظیمی صورت گرفته است...

 

پی نوشت: خدا با ما قهر کرده ناراحت

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
تگ ها: طهرون

خانوم کارمندی که من باشم...

نزدیک خونمون یه آرایشگاه زنونه هست، قدیمیه و سرشون همیشه شلوغه و کسب و کارشون پر رونق. خانوم آرایشگر منزلش دقیقا طبقه ی بالای آرایشگاهه. چند بار ایشون رو دیدم که از آرایشگاه بیرون اومده و شاد و شادان از درب کناری رفته خونه ش یا بالعکس. صبح از جلوی آرایشگاه رد میشم، با خودم فکر میکنم اینکه خونه ی آدم به محل کارش نزدیک باشه واقعا نعمتیه. و به خودم فکر میکنم که هر روز صبح حدود یک ساعت و نیم و عصر ها دو ساعت در شلوغترین و پر ترافیک ترین ساعات اتوبانهای تهران و در وحشتناکترین اتوبانهای تهران در راه هستم که از خونمون در شرق شهر برم به محل کارم در شمال غرب شهر. و این ساعت ها و دقیقه ها رو جمع میزنم که در روز چقدر میشه و در هفته چقدر میشه و در ماه و در سال و  در عمر من. منی که به شدت دغدغه ی وقت دارم و استرس زمان. درگیر این محاسبات هستم و اندیشه میکنم که دقیقا چیکار دارم میکنم و چی از دست میدم و در ازاش چی به دست میارم. مثل همیشه به اینجا که میرسم مغزم هنگ میکنه. خودم رو خوب میشناسم که آدم بیکار بودن و توو خونه نشستن نیستم. من عاشق کارم هستم، محیط کارم رو عاشقانه دوست دارم. و تنها مشکلم این مسافتهای دور، این در راه بودن های طولانیه و نه حتی ساعات کاری که در شرکت میگذرونم و انقدر غرق در کار هستم که متوجه گذر اون 8 ساعت نمیشم اصلا. برعکس زمانهایی که در راه هستم و هر ثانیه ش به اندازه ی یک سال برام کش میاد. این افکار تمومی نداره، اتوبوس با سرعت از کنارم رد میشه و من چند متر باقیمونده تا ایستگاه رو میدوم و میپرم توو اتوبوس و باز مثل هر روز فکر و خیال ها رو به دست باد میسپرم. باید ساعت 9 توو شرکت باشم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳

حرف حساب...

... ضعف اصلی من در شیوه ی ارائه ی توانائیهایم به دیگران است. دیگران یک دهم توانایی من را به زیبایی ارائه می کنند...

از: همنوایی شبانه ارکستر چوبها - رضا قاسمی

 

پی نوشت: گاهی یه جمله می خوانی، انگار از روی تو نوشتند، برای تو نوشتندش.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
تگ ها: سبک زندگی

از رنجی که می بریم...

چشمتون روز بد نبینه من نمیدونم آدرس ایمیلم کی کجا چجوری لو رفته هر روز صبح که بازش میکنم می بینم 50 تا ایمیل تبلیغاتی هرزنامه اومده برام اعصاب و روانم رو به هم میریزه. اونم چه تبلیغاتی، لامپ رقص نور، کمربند چربی سوز، کیف پول جادویی، داروهای گیاهی افزایش مهر و محبت، روغن معجزه آسا، آچار چند منظوره ی همه کاره، چراغ قوه، دستکش، خرد کن، چاق کننده، لاغر کننده، افزاینده و کاهنده ی طول و عرض و ارتفاع و حجم و محیط و مساحت و خلاصه هرچی که فکرش رو بکنید. فرستنده هاشون هم هرکدوم اسم یه دختره، آیناز، ساناز، گلناز و مهناز و نیناز و ... یعنی من این شکلی ام الان کلافه عصبانی گریه 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳

من بودم و مامانم اینا...

یک فیلم خوبِ حال خوب کن اگر میخواهید این روزها، "آذر، شهدخت، پرویز و دیگران" را تماشا کنید. بازیها خیلی خوب بود، سبک و سیاق فیلم هم متفاوت بود، گوینده ی مستندهای راز بقا راوی فیلم بود و بسیار جالب و دوست داشتنی روایت میکرد. شخصیت "بهرام کیانی" با بازی رامبد جوان خیلی خوب بود به نظرم. من از تماشای این فیلم لذت بردم...

 

پی نوشت: اولین بار که در روزهای جشنواره ی سال گذشته نام این فیلم را شنیدم ناخودآگاه به ذهنم رسید که اسم فیلم می توانست "من بودم و مامانم اینا" باشد نیشخند

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

آقای رئیس جمهور سابق...

بله، بنده پنجشنبه بعد از ظهر بعد از اینکه رفتم میلاد نور پاساژ گردی، خوشحال و خندون و خرامان داشتم برمیگشتم خونه، رسیدم میدون هفت حوض که ناگهان آقای رئیس جمهور سابق و هیئت سه نفره ی همراهشون از مقابلم رد شدن، از مسجد النبی اومدن بیرون و در چند قدمی من سوار یک پژو 405 شدن، دستی تکون دادن و رفتن. البته میدونستم که ایشون ساکن نارمک و هم محله ای ما هستن، حتی چند بار از جلوی خونشون هم رد شده بودم اما اینکه درست از کنار هم رد بشیم، بسی هیجان انگیز بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳

پنجشنبه ی عزیز...

در راستای حراج زمستانه ی "میلاد نور" بنده امروز که پنجشنبه ست و نیمه وقت هستیم بعد از ساعت کاری قصد دارم برم سری به این مرکز خرید بزرگ بزنم ببینم چی به چیه و کی به کیه و اوضاع و احوال قیمتها در این حراج چه جوریاست، میشه چیزی خرید یا نه. فردا هم که جمعه ست و تعطیله احتمالا با آقای همسر جان عزیز یک سمت و سویی بریم گشت و گذار  و سرصفا. آخر هفته ی دوست داشتنی رو برای همه تون آرزو میکنم...

 

و اینم در نظر داشته باشید که:

نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند نیشخند 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳

همینجوری یهویی...

کسی که با دستش کار میکند کارگر است، 

کسی که با دست و عقلش کار میکند پیشه ور است، 

و کسی که با دست و عقل و احساسش کار میکند هنرمند است...

 

پی نوشت 1: نمیدونم اینو کی گفته ولی خیلی خوب گفته و من بسیار دوست داشتم.

پی نوشت 2: خوب که دقت میکنم می بینم که من همیشه با دست و عقل و احساسم توامان کار میکنم. بعله چشمک

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳

یک روز در موزه ی آبگینه و سفالینه ی تهران...

جمعه صبح با آقای همسر رفتیم "موزه ی آبگینه و سفالینه" که موزه ی تخصصی سفال و شیشه هستش واقع در خیابان سی تیر. خیلی خلوت بود و به قولی استقبال نشده بود، شاید بخاطر سرد شدن هوا. من ساختمان این موزه رو خیلی دوست دارم. بخشی از این گشت و گذار رو در تصاویر زیر می بینید:

این ساختمان تا سال 1330 خانه و محل کار قوام السلطنه (سیاستمدار اواخر دوران قاجار و دوران پهلوی) بوده، بعد مدتی سفارت مصر، سفارت افغانستان و در اختیار بانک بازرگانی بوده تا سال 55 که مهندسان ایرانی و اتریشی اون رو به شکل امروزی تغییر کاربری دادن:

طراح ویترین های متفاوت و خاص این موزه یک مهندس اتریشی هستش:

و قسمت فروشگاهی این موزه که کتابهای ایران شناسی و آبگینه و سفالینه های معاصر ساز! داشت برای فروش به علاقمندان:

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳

آفریقا...

 این روزها که "سیزده" هومن سیدی اکران شده من تازه "آفریقا"یش را تماشا کردم. اولین فیلم بلند او که در سال 89 ساخته شده و هیچوقت اکران نشد. تنها در سال 91 در شبکه نمایش خانگی توزیع شد و در بخش آثار ویدیویی بیست و نهمین جشنواره فیلم فجر سیمرغ بهترین کارگردانی و دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول زن را از آن خود کرد. بیشتر زمان فیلم در یک ویلای مجلل در لواسان و در کوچه ای به نام آفریقا می گذرد. داستان سه جوان خرده فروش مواد مخدر، شهاب (شهاب حسینی)، شهرام (جواد عزتی) و کسری (امیر جدیدی-بازیگر نقش اولی!) که ناخواسته وارد یک ماجرای گروگانگیری می شوند. شهاب مرموزترین شخصیت فیلم است که از اول تا آخر دو خط دیالوگ بیشتر ندارد. کسری شخصیت عاصی و طغیانگر فیلم است. نمونه ی بارز یک جوان ناهنجار بی منطق بلند پرواز. و شهرام شخصیت خنگ و دوست داشتنی و پرحرف که تنها تکه ها و مزه پرانی ها و کل کل های او با کسری باعث میشود حوصله ی تماشاچی سر نرود و قید تماشای فیلم را نزند! هم او که در نهایت گند میزند و با چاقویی که به زحمت از کسری گرفته تا با آن به اصطلاح پز بدهد، شیرین (آزاده صمدی- همسر هومن سیدی) دختر گروگان را میکشد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳

گره خوردن شبکه های اجتماعی در هم...

این تنوع و تعدد شبکه های اجتماعی هم داستانیه واسه خودش. بعضی هاشون دوست داشتنی تر هستن، هرکس در تعدادی از اونها عضوه (بعضی ها هم در همه شون!) البته آنلاین بودن و حضور فعال داشتن در این شبکه ها وقت و انرژی زیادی هم میطلبه. من به شخصه فیسبوک رو خیلی دوست دارم. و البته اینستاگرام رو. وایبر هم که خب جزو ضروریاته و اصلا نمیشه که نباشه و ما رو به دوستان دور و نزدیک متصل میکنه. اما از همه مهمتر برام همین وبلاگ جان عزیز هستش که یه جور دیگه ای دوستش دارم و دلبستگی خاصی بهش دارم و صفا و صمیمیت و خلوص دیگه ای رو درش می بینم. گاهی مثلا عکسی هست که دلم میخواد همه ی دوستانم ببینن، اونوقت اگه در وبلاگ و اینستا و ف.ب همزمان منتشرش کنم برای بعضی از بچه ها که مخاطب هر سه تای اینا هستن تکراری میشه و اینو اصلا دوست ندارم. خلاصه که دنیای مجازی هم حسابی مارو سر کار گذاشته و با این شبکه های در هم تنیده حسابی مشغولمون کرده. باشد که رستگار شویم و به راه راست هدایت شویم. آمین چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳

سریعترین موتور ایندین دنیا...

یه فیلم دیدم به نام "world's fastest indian". این فیلم محصول سال 2005 کشور نیوزیلند هستش و براساس داستان زندگی یک موتور سوار عاشق سرعت ساخته شده که نقشش رو "آنتونی هاپکینز" بازی میکنه. "بارت مونرو" پیرمرد خوش قلبی که یه موتور قدیمی مدل "ایندین" داره و در جوونی بارها با همین موتور قهرمان مسابقات مختلف شده و کلی رکورد داره. و در گذر زمان خودش قطعات مختلف موتورش رو تعمیر و تعویض کرده و ارتقاء داده. و حالا تنها آرزوش اینه که در هفته ای موسوم به هفته ی سرعت به منطقه ای به نام "بونویل" در آمریکا بره که یک دریاچه ی نمک هستش که به شکل پیست بدون محدودیت سرعت درش آوردن و مسابقات سرعت برای وسایل نقلیه ی مختلف اونجا برگزار میشه. در نهایت با تلاش زیاد هزینه ی این سفر رویایی رو فراهم میکنه و میره و با وجود تمام مشکلات و سنگهای پیش رو، با موتور قدیمی خودش در این مسابقه شرکت میکنه و اتفاقا موفق به رکورد شکنی میشه. فیلم بسیار آروم و دلنشین بود و پیام اصلی اون که دنبال کردن آمال و آرزوها و نترسیدن از شکست ها و مخالفت ها بود بسیار خوب بیان شده بود. و به واقع هم که اصل زندگی همین پشتکار در راه برآورده کردن آرزوهاست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها: فیلم

merry christmas با تأخیر...

بنده خلاقیت به خرج دادم، میوه ی کاج رو رنگ کردم و همونطور که در تصویر می بینید به شکل درخت کاج درآوردم، یک ستاره ی درخشان اکلیلی هم گذاشتم سرش. خیلی خوشگل شد و خیلی دوستش دارم. اینم بگم که ایده ش مال من نیست، از اینترنت جستم. البته دلم میخواست این عکس رو چند روز پیش در ایام کریسمس اکران عمومی میکردم اما چه کنم که سرم شلوغ بود و فرصت نشد. شما به بزرگواری خودتون ببخشید. اون گوزن دوست داشتنی فینگیلی با نمک رو هم خودم واسه خودم هدیه خریدم، شکمش رو فشار میدی آهنگ "merry christmas" میخونه بسیار هم عالی، شاد و شادان و سرخوش... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳

کارمندانه...

این دو سه روز گذشته سرم خیلــــــــــی شلوغ بود، به هیچ کاری نرسیدم از جمله به روز کردن وبلاگ عزیز. سه شنبه شب از طرف شرکت به یک همایش کاری دعوت بودیم، همایش سالانه اتحادیه صادرکنندگان فرآورده های نفتی در سالن همایش های صدا و سیما به صرف شام. یک بخش نمایشگاهی کوچیک هم داشت که ما هم غرفه داشتیم. دوشنبه مشغول تدارکات حضور و چهارشنبه هم مشغول جمع آوری و ساماندهی وسیله ها بودیم. بماند که چقدر اذیت شدیم و روز چهارشنبه برای خروج وسایل از سازمان مخوف صدا و سیما!!! چه آزارها کشیدیم و چه چیزها دیدیم و شنیدیم که از تعجب چهارشاخ روی کله ی مبارکمون سبز شد، بماند. اما حقیقتا سه شنبه شب خیلی خوش گذشت و از اون مراسمهای به یاد موندنی شد. آقای "اسماعیل آذر" مجری برنامه های مشاعره ی تلویزیون مجری مراسم بود و از یکسری صادرکنندهای نمونه ی فرآورده های نفتی هم تقدیر و جایزه بهشون تقدیم شد. متاسفانه نتونستم گزارش تصویری قابل ارائه ای از مراسم تهیه کنم چشمک انشالا فرصت های بعدی...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳

شهر آجیلی...

همکار عزیز یک سری لاک بامزه خریده که من تاحالا شبیهش رو ندیده بودم. قدیما یه کارتونی نشون میداد به اسم "شهر آجیلی" این لاکا منو یاد شخصیت های کارتون شهر آجیلی انداخت. لاکهای آجیلی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳

چند فریم از پارک اندیشه...

پارک اندیشه در خیابان شریعتی نرسیده به پل سیدخندان واقع شده. از بوستان های زیبای تهران که فرهنگسرای دوست داشتنی اندیشه هم در اون هستش:

 

این هم مجسمه ی "رضا عباسی" نقاش دوره ی صفوی که موزه ای به نام ایشون هم در خیابان شریعتی هست:

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳

پنجاه قدم آخر...

فیلم "50 قدم آخر" رو دیدم. کیومرث پوراحمد بعد از مدتها با یک فیلم جنگی برگشته، البته این کجا و "اتوبوس شب" کجا. نسخه ای که اکران شده با نسخه ی جشنواره خیلی فرق داشته ظاهرا و کلی هم حذفیات داشته. نقش طناز طباطبایی خیلی کوتاه و بی سر و ته شده بود. بابک حمیدیان اما واقعا خوب بازی میکند در این فیلم بویژه در سکانسی که خسته و مجروح و تقریبا درب و داغان نوار کاستی در ضبط همراهش میگذارد و در آب رودخانه شروع میکند به رقصیدن، حالا نرقص و کی برقص. این فیلم بر مبنای واقعیت ساخته شده اما من آخر نفهمیدم شخصیت هرمز واقعی بوده یا اکبر کاظمی یا شاید هم هردو. این فیلم خیلی جدی شروع شد اما در نهایت اتفاقات فانتزی و غیرضرور در آن افتاد و خیلی هم یکهویی تمام شد. انتظار من از آقای پوراحمد بیشتر از این چیزها بود. فیلم مورد علاقه ی من نبود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳٩۳

شرح در تصویر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ دی ۱۳٩۳

یک روز در بوستان های زیبای تهران...

 دیروز دم ظهر هوا خیلی خوب بود، سرد نبود و من به اتفاق آقای همسر به قصد تماشا و عبور از پل تازه افتتاح شده ی طبیعت زدیم بیرون. پلی روی اتوبان مدرس که پارک طالقانی رو به پارک آب و آتش وصل میکنه. خیلی خوش گذشت، بسیار زیبا و دیدنی بود، کلی پیاده راه رفتیم و به تمام دوستان توصیه میکنم در اسرع وقت برن اونجا و لذت ببرن. دست آقا قالیبافمون درد نکنه، گاهی یه حرکتایی میزنه اینچنینی که آدم احساس میکنه تهران هم زیباست و میتونه دوست داشتنی باشه و اون دود و دم و ترافیک های وحشتناک رو، برای مدتی کوتاه البته،‌ از یاد میبره. اینم چند فریم حاصل گشت و گذار دیروز ما.

مجسمه ی اسب و سوار، ورودی پارک آب و آتش، اتوبان حقانی:

دورنمای پل طبیعت:

اسب چوبی:

از جذابترین قسمتهای مسیر برای من، یه عالمه اردک/مرغابی؟ (فرقشون رو نمیدونم) چاق و تمیز و بامزه: 

اینم تمثال حضرت ابراهیم در پارک آب و آتش: 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳

بنفش...

علاقه ای به عکاسی چیدمان ندارم، اینکه یک سری وسیله را کنار هم بگذاری و عکس بگیری ژانر مورد علاقه ی من نیست. فضای مجازی هم از این عکسها اشباع شده، یکجوری تب شده میان عکاسهای حرفه ای و آماتور، یکجور مد در کل دنیا البته. شبکه های اجتماعی پر شده از این عکسها. خیلی هایشان هم تکراری است. من ایده ی تو را اجرا میکنم، یکی دیگه ایده ی من را و اینجوری میشود که سوژه ها همه مثل هم است و عکسها همه یکجور، و برای من که یک تازه واردم به دنیای شگفت انگیز "اینستاگرام" خیلی جالب بود وقتی دیدم عکسهایی را که فکر میکردم ایده هایش خلاقانه و منحصر به عکاس خاصی باشد و خیلی هم دوستشان داشتم و برایم هیجان انگیز بود، شبیه اش، و کاملا شبیه اش، پر است در صفحات خیلی ها. عکس باید حرفی برای گفتن داشته باشد، عکس باید معرف عکاسش باشد، سوژه باید نو باشد و خلاق. هر چیزی ارزش ثبت و انتشار به نام عکس را ندارد. البته نظر شخصی من این است. این یکی را هم همینجوری دلی و البته خیلی وقت پیش گرفتم. بگذاریدش به حساب ارادتم به رنگ بنفش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳