واسه همه اونایی که عاشق نوشیدنی هستن...

در پی خوندن پست "چیزهای زیادی هستند که خوبند" وبلاگ یک فنجان چای در بعدازظهر زهرای عزیزم، و اینکه نمیدونستم نکتار گواوا چیه و حس فوضولیم حسابی گل کرده بود، مشغول کشف و شهود و وبگردی و جستجو بودم که به سایت ویکی درینک رسیدم و کلی خجسته شدم. خیلــــــــــــــی خوبه این سایت، واسه همه اونایی که عاشق نوشیدنی هستن، مثل خودم...

 

 

به نظرم این پست، پر لینک ترین پست وبلاگم باشه تا به امروز.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢

خبر رسانی رو باش...

صبح توو تاکسی به سمت شرکت، اخبار ساعت 8:30 رادیو، خانم گوینده: به گفته فلان مرکز (این فلان مرکز رو درست متوجه نشدم کجارو گفت) سرانه مطالعه مردم در کشور 75 دقیقه است... و خبر بعدی... و من به این فکر میکنم که این خبر مشکل داره، باید میگفت 75 دقیقه در روز یا هفته یا ماه یا  سال. مگه نه؟؟؟

 

 

اینجا رو ببینید. جالبه!

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

هم اکنون نیازمند نظر سبزتان هستیم...

لطفا نظرتون رو راجع به این تصویر بنویسید، منتظرم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

قیافه اش همه چیز را همینطور قایم میکرد...

جلد شماره آذر همشهری داستان رو دوست ندارم، غم و غصه تووشه ناراحت من البته چند ماهی هست که بنا به دلایلی همشهری داستان نمیخرمافسوس اما چیزی از ارادتم بهش کم نشده یول هرماه چند روز زودتر از اینکه مجله چاپ بشه و رو پیشخون بیاد تصویر روی جلدش برام ایمیل میشه. منم که عاشق و شیفته ی تصویرهای روی جلد خیال باطل میرم توو بحرش و کلی واسه خودم نقد و بررسیش میکنم. بعله یه همچین آدمیم من...

 

 پی نوشت: این پست من رو به حساب تب فراگیر همشهری داستانی اینروزهای فضای مجازی نذارین، که هر وبلاگی رو باز میکنی پستی راجع به همشهری داستان داره معمولا. چون از پرداختن به موضوعی که تب شده خوشم نمیاد. من از دیدگاه تصویر روی جلد شناسی! این پست رو نوشتم واگرنه که نظر و علاقه ام راجع به این کتاب محبوب رو حدود دوسال پیش نوشتم که میتونید اینجا بخونیدش...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢

پنجره هم این مدلیش خوبه...

عاشق این پنجره ها و بالکن های رو به خیابونم که با گل و گیاه و گلدون تزئین شدن. اگه هر خونه یه پنجره ی این شکلی داشت کلی حال و هوای خیابونا عوض میشد، روحیه آدما هم بهتر میشد. اینایی که از این پنجره ها و بالکن ها دارن آدمای باحالی هستنا، دمشون گرم واقعا...

 

 

پی نوشت: این عکس رو یواشکی از پشت پنجره ساختمون خودمون گرفتم، خونه قبلیمون عینک

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢

عشق کارتووووون...

تماشای این دوتا انیمیشن کوتاه و فوق العاده زیبای کمپانی پیکسار رو به همه ی علاقمندان کارتون قلب به شدت توصیه میکنم:

 

partly cloudy

 

for the birds

 

اولی با مفهومه و تأمل برانگیز، حرف و حدیث هم پشت سرش زیاد دراومد در ایران که گفتن ضد توحیدیه و انعکاسی از اعتقاد غرب بر خلقت انسانه و اینها، ما که فقط نگاه کردیم و لذت بردیم، دومی هم فوق العاده بامزه و دوست داشتنیه. و از زردآلوی عزیز ممنونم که دومی رو بهم داد...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: کارتون

گل و گلدون...

قبلا هم گفته بودم که استعدادی در نگهداری گل و گیاه داخل آپارتمان ندارم، اما علاقه تا دلت بخواد. چندین مورد تجربه ی ناموفق هم داشتم، اما حالا باز تصمیم گرفتم تلاش خودم رو بکنم و در خونه ی جدید که هم جای بیشتر دارم و هم پنجره و نور بیشتر شانس خودم رو امتحان کنم. در همین راستا دو نمونه ی زیر رو داخل آب گذاشتم، سمت چپی رو از حیاط شرکتمون آوردم و سمت راستی رو از یه گلدون توو حیاط خودمون. اسمشون رو هم نمیدونم اما امیدوارم خیلی زود ریشه بدن تا من بکارمشون داخل گلدون خیال باطل دعا بفرمائید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: گل و گیاه

اوون روی بدجنس من...

به نظر من توو شلوغترین و بدترین وضعیت مترو و اتوبوس هم میشه جوری ایستاد که مزاحم کسی نباشی و وزنت رو روی دیگران نندازی. هرکس اگه سفت و محکم سر جای خودش بایسته البته جاش رو هم طوری انتخاب کنه که از کل فضا استفاده بهینه بشه و فضایی خالی نمونه، مشکلی پیش نمیاد. برای من خیلی پیش اومده، اینکه افراد بی ملاحظه و راحت طلب با کل وزن هیکلشون تکیه میدن بهم و عین خیالشون هم نیست. آخه تن آسانی و بی خیالی هم حد و اندازه ای داره. آآآی دلم میخواد یه بار که یکی اینطوری وزنشو انداخته روم و بهم تکیه داده یه جاخالیِ کوچیک بدم عینکنیشخندشیطان من که مسئول نگه داشتن کسی نیستم که، هستم؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

آنها که هرزه گی را با روابط عمومی بالا اشتباه میگیرند...

یه بنده خدایی بود که خیلی ادعای روابط عمومی ش میشد، فکر میکرد خدای ارتباط برقرار کردن با دیگرانه، با هرکس که بخواد میتونه ارتباط بگیره حالا به هرقیمتی که شده. حتی خودش تعریف میکرد که خیلی جاها واسه اینکه کاری راه بیافته یا مشکلی حل بشه از جنسیتش مایه میذاره و صد درصد هم نتیجه میگیره!!! البته پای حرف و سخنش که مینشستی میدیدی هیچی بارش نیست، کاملا در سطح و ظاهر، نه معلومات عمومی داشت، نه در جریان اخبار و اتفاقات روز بود، نه کتابی میخوند نه فیلم و برنامه ای میدید، از اینترنت هم تنها مسنجر و فیس بوکش رو میشناخت که البته اونم وسیله ای بود در راستای برقراری ارتباطات عمومی گسترده و پیچیده ش!!! من اما اسم این ماجرا رو روابط عمومی بالا نمیذارم. از نظر من تنهایی و انزوا سگش شرف داره به اینجور روابط عمومی بالا! داشتن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

معرق کاشی...

من عــاشق معرق کاشی ام. خیلــــــی این هنر رو دوست دارم. جدیدا هم که شهرداری گذاشته پشتش و کل در و دیوار اتوبانها و خصوصا زیر پل ها رو معرق کاشی کار کرده و بسیار زیبا و چشم نواز شده. دست شهرداری درد نکنه. من که از نگاه کردن به این جلوه های زیبای شهری هرگز خسته نمیشم و البته امیدوارم یک روز بتونم برم این هنر زیبارو یاد بگیرم. اصولش رو که بلد باشی هزار تا ایده و طرح میشه داد و کلی هنر و زیبایی خلق کرد. امیدوارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

هزارتووهای میدان رسالت...

بچه که بودیم توو شهر بازی ها یه سرگرمی جدید اومده بود، اسمش یادم نیست، یه اتاقک شیشه ای بود و داخلش هم پر از راهروهای باریک شیشه ای که بعضیاشون به هم راه داشتند و ته بعضیای دیگه بسته بود. تو باید وارد میشدی و راه خودت رو از میون راهروها پیدا میکردی. خیلی هیجان انگیز بود، باید دستتو میگرفتی جلوت تا اگه سر از یه راهروی بن بست درآوردی ناغافل با صورت نخوری توو شیشه. یادش بخیر. اینروزها مسیرم به شرکت از میدون رسالت میگذره، تاکسی منو ضلع جنوب شرقی میدون پیاده میکنه و من باید برم ضلع شمال غربی تا به اتوبوسهای میدون صنعت برسم، همون هیجانی که موقع وارد شدن به اون اتاقک شیشه ای بهم دست میداد میاد سراغم. تازه اونجا راحت تر مسیرم رو پیدا میکردم و میتونستم ازش خارج بشم. جدیدا گذارتون به میدون رسالت افتاده؟؟؟

 

 

پ.ن: بزرگترین پل عابر پیاده خاورمیانه رو هم در میدون رسالت کار گذاشتن. دستشون درد نکنه. من که نتونستم بفهمم سرش کجاست، تهش کجاست، از کجا بری بالا کجا درمیای، والا، با این نوناشون قهر

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢

شام غریبان...

شام غریبان، میدان 17 نارمک...

 

 

و شام غریبان من در خانه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: مناسبتها

وقتی حتی خرید هم شادت نمیکند...

حال و هوام انقدر ابری و دلگیره که حتی خریدن یه جفت چکمه هم نمیتونه شادم کنه ناراحت

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

آدمهـــا...

در نظر بگیرید یک همکارِ هم اتاقی جدید برایتان آمده، از این دخترهای بزک کرده هفتاد قلم آرایش کرده ی چیتان پیتانِ با طمأنینه و سرِ صبر که از همان روز اول سلانه سلانه که می رسد پشت میز اول یک لیوان چای بزرگ برای خودش میریزد و بعد آینه ی بزرگ تقریبا قدی اش را با کیف لوازم آرایش روی میز میگذارد و همزمان گوشی تلفن را زیر گوش گذاشته و به دوست و خواهر و خاله و خانباجی زنگ میزند و از هر دری میگوید و تازه برای کار شخصی و بی خبر از شرکت بیرون هم میرود و به تنها چیزی که فکر نمیکند کارش است. و تو اینطرف تر لا به لای کاغذها گره خوردی و از هرسو سفارش و فرمایشی حواله ات میکنند و کلی کار عقب افتاده سرت ریخته که اکثرا هم مربوط به همکار جدید است. اعصاب نمی ماند برای آدم از دست این آدمهـــا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

دوستان آئینه ی یکدیگرند...

میگن آدما رو از روی دوستاشون میشه شناخت. اینه که در انتخاب دوست باید خیلــی دقت کرد. دوست آدم باید هم شأن و هم مسلک و هم عقیده ی خود آدم باشه، نه کسی که رفاقت باهاش باعث خجالت و بدنامی و بی اعتباری آدم بشه. یه تجربه ی تلخ در این زمینه رو پشت سر گذاشتم و چقدر نمک نشناسی و بی حیایی و بی لیاقتی یک نارفیق دل من رو به درد آورد، چقدر حرفهایی شنیدم که حقم نبود. هرچند که خودم مقصرم، که چقدر چشمم رو به روی رفتارها و حرکات زشت و ناپسندش بستم و به روی خودم نیاوردم، سعی کردم دستش رو بگیرم و بِکشمش بالا، چقدر خودم رو پائین آوردم تا احساس کمبود نکنه تاجایی که باورش شد هم سطح هستیم و چه بسا که اون بالاتر، چقدر با حرکتها و حرفهای نابجاش شرمنده شدم و در خودم فرو رفتم و متعجب از اینکه آدمها در حیا تاکجا با هم متفاوتند. امثال این نارفقا آبروی رفاقت رو میبرن و کاری میکنن که حال آدم از واژه ی رفیق بهم بخوره. آدمای پرمدعایی که ظاهر و باطنشون از زمین تا آسمون خدا باهم فرق میکنه. کم ظرفیت های سطحی نگر، پرحرف و پرحاشیه. بازم میگم، مقصر خود منم، و سعدی عزیز چه خوب می فرماید:

اصل بد نیکو نگردد زانکه بنیادش بد است           تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

همه نوع تعمیرات دماغ پذیرفته می شود...

اینکه توو اتوبوس و مترو کتاب یا مجله دستت بگیری و بخونی باعث میشه زمان برات سریعتر بگذره و مسیر کوتاهتر به نظر بیاد و ترافیک و شلوغی ماشینها و ازدحام جمعیت آدما و ایضا سروصدای فروشنده های داخل مترو کمتر اذیتت کنه و ضمنا استفاده بهینه از وقت هم صورت میگیره یول در همین راستا من این چند روز در مسیر شرکت تا خونه مجموعه داستان ایرانی همه نوع تعمیرات دماغ پذیرفته می شود نوشته نقی سلیمانی رو خوندم. انتخاب خودم نبود، کتاب مال خواهر شوهر عزیز بود که کنجکاو شدم بخونمش اما خوشم نیومد و سبک و سیاق مورد علاقه ی من نبود. توو بعضی از داستانهاش انگار نویسنده میخواست مفهوم خاصی رو برسونه اما موفق نبود، بعضی جاها زیادی از حد به جزئیات غیر ضروری توجه کرده بود و داستانها هیچ جذابیتی برای خواننده ای که من باشم نداشت. از اون کتابهایی که فقط خوندم که خونده باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٢

برف روی کاج ها...

برف روی کاج ها رو دیدم. خیلی به دلم نشست. نمی دونم یا شایدم فراموش کرده بودم که سیاه و سفیده که اگه یادم بود با حال و هوای ابری که این روزها دارم احتمالا نمیخریدمش، اما این موضوع هم به جذابیت فیلم برای من کمک کرد. خیلی فیلم راحت و روونی بود. موضوع خیانت رو خیلی ساده و باور پذیر و نزدیک نشون میداد. مهناز افشار که بعد از سالهــا بازیگری تازه تازه و در این چند فیلم آخر پخته و حرفه ای شده و بازیش دلنشین، صابر ابر هم که در هر فیلم سبک جدید و متفاوتی از بازیگری رو روو میکنه، زانیار عزیز که حضور هرچند کوتاهش در فیلم مغتنم بود و خونه ی زیبای زوج اصلی فیلم که دل من رو حسابی برد. به نظر من فیلم خوبی بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢

نیما...

بلوار فرحزادی، بین دادمان و دریا...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢

تأثیر ظرف بر مظروف...

آدم چایی خوری نیستم، همسر عزیز هم همینطور. اینه که ما هیچوقت توو خونه چای درست نمیکنیم. فقط صبحهای جمعه و روزای تعطیل واسه صبحونه خوردن در کنار هم و جالبه بدونید که در طی 2.5 سال زندگی مشترک فقط دوتا بسته چای خریدیم که دومی هم هنوز کلی ازش مونده. اون لیوان سفیده که توو عکس می بینید لیوان من توو شرکته که نهایتا روزی یه بار داخلش چای میخورم، اما چند روز پیش لیوان سمت چپی رو توو کابینت شرکت پیدا کردم و ازش خوشم اومد، از این لیوانایی که پائینش باریکه و دهانه ی بزرگی داره و سطح مقطعش در پائین و بالا بیضی و خلاف جهتِ هم هستش، داخلش چای خوردم و وااای که چقدر اون چای به من چسبید. واقعا علتش رو نمیدونم اما با این لیوان روزی سه چهارتا چای میخورم توو شرکت. لیوانه خیلی خوش دسته و حالا هم که هوا سردتر شده وقتی چای داغ داخلش میریزم و دستم میگیرم گرمای مطبوعی به وجودم میده و باور کنید چای داخل این لیوان خیلی خوشمزه تره، همکارای محترم متعجب از این تغییر ناگهانی عادت چای خوردن من شک کردن که مبادا معتاد شده باشم عینک اما نه، این نشون دهنده ی تأثیریه که ظرف بر مظروف میذاره. بعله یول ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

آخ جون سوغاتی...

هدیه دادن و هدیه گرفتن، هر دو رو به یه اندازه دوست دارم. خیلی خوبه آدم مناسبتهای عزیزانش رو به یاد داشته باشه و بتونه توو روزهای خوب زندگی و به بهونه های مختلف با هدیه ای حتی کوچیک اونارو شاد کنه. سوغاتی هم که دیگه جزو هیجان انگیزترین هدیه هاست و به نظرم رسم سوغاتی دادن خیلی رسم قشنگیه مخصوصا اگه غافلگیرانه باشه و انتظارش رو هم نداشته باشی. مثل دیروز صبح که مدیرعامل محترم از سفر چین برگشت و به محض ورود به همه ی خانومای شرکت یه بلوز به عنوان سوغاتی هدیه داد و کلی شادمون کرد. زنده باد مدیرعامل محترم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢

جعبه ی خاطرات خوب...

در جریان اسباب کشی از زوایای پیدا و پنهان خونه کلی وسیله در میاد بیرون که شاید گاهی در گذر زمان وجودشون رو فراموش کردیم یا خیلی وقت بوده که سراغشون نرفته بودیم. وسیله هایی که حتی برامون خیلی عزیز هستن و دوستشون داریم و یادآور خاطرات خوب هستن اما به علت نداشتن فضای کافی و کوچیک بودن خونه ناچاریم بسته بندیشون کنیم و بذاریمشون جایی دور از دسترس تا فقط خیالمون راحت باشه که سالم میمونن. همسر عزیز در دوران نامزدی و عقد هر از گاهی یه شاخه گل رز واسه من میخرید که منم با کلی دقت و حوصله بصورت عشقولانه خشکشون میکردم و میذاشتمشون داخل یه جعبه ی کفش. این جعبه رو بسته بندی کرده بودم و گذاشته بودم یه جا بالای کمد دیواری که آسیبی بهش نرسه و خوب خیلی وقت بود که پایین نیاورده بودمش. در حین اسباب کشی که رفتم سراغش نشستم و کلی یاد گذشته ها کردم. اسم این جعبه رو گذاشتم جعبه ی خاطرات خوب. این جعبه رو خیلی دوست دارم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢

دست روزگار...

این دستِ روزگار دستِ روزگار که میگن همینه ها، نه؟ چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: just fun

Be relax...

بی خیالِ دنیا، خودت رو عشق است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی مثبت

در بی ارزشی دنیا...

رخ دادن تحولات ناگهانی در حال و روز و زندگی آدمها رو شنیده بودم اما هیچ وقت برام ملموس نبود. اتفاقاتی که به آدم تلنگر میزنه و دیدگاه و طرز فکر آدم رو به زندگی بصورت اساسی تغییر میده، آدمایی که در یک چشم به هم زدن متحول و دگرگون میشن. فوت یکی از نزدیکان، شکست در پروژه ای، نرسیدن به هدفی، اتفاقی، ماجرایی... برای من اما این چند روز و سختی ها و مشکلاتش تلنگر بزرگی بود. ارزشها و باورهای من انگار درهم شکست، خرد شد، و دوباره از نو ساخته شد. این روزها به باور بی ارزش بودن دنیا رسیدم، متحول شدم، تغییر کردم. اهمیت خیلی چیزهای مهم برام از بین رفته، بی تفاوت شدم به خیلی چیزها، سخت نمیگیرم. این روزها، خیلی خسته ام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

یک سوال...

یه روز بلاخره خدارو از نزدیک میبینم، face to face، اون وقت ازش سوال میکنم پشت این همه سختی و مشکلاتی که در زندگی مردم هست چه حکمتی نهفته؟ چرا انقدر زندگی رو سخت گرفته برای بنده هاش؟ چرا این همه سختی، چرا راحت تر نه؟ اندکی ساده تر، از خدائیت خدا چی کم میشد؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

رنگین کمان...

شما آخرین باری رو که رنگین کمون در آسمون دیدین به خاطر دارین؟ من اما دیروز موقع برگشت از کارخونه در اتوبان ساوه رنگین کمون دیدم. کلی ذوق کرده بودم. چند روز پیش یکی از دوستانم که کانادا زندگی میکنه یه عکس از رنگین کمون که خودش گرفته بود گذاشته بود در فیس بوک و من بعد از مدتها یاد رنگین کمون افتادم و به این فکر کردم که چرا خیلی وقته ما دیگه رنگین کمون توو آسمون ندیدیم؟ دیروز با همکارای محترم کلی هیجان زده شده بودیم و کلی نگاهش کردیم تا کاملا از دیدمون خارج شد و البته هیچ کدوم جرأت نکردیم از مدیرعامل محترم بخوایم ماشین رو نگهداره تا بتونیم از این پدیده ی زیبا عکس بگیریم چون گفته بود عجله داره و زود باید برگردیم و این حرفا درحالیکه قبلترش کنار جاده واسه خریدن یه جعبه انار ساوه برای خانواده کلی توقف کرده بود. این اتوبان ساوه هم البته پدیده های طبیعی جالب زیاد داره. یکی دو بار هم قبلا درش گردبادهای کوچولو دیدم که خیلی بامزه و تماشایی دور خودشون پیچ میخوردن و وسط بیابون پیش میرفتن. اما رنگین کمون دیروز یه چیز دیگه بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢

اگر...

چه فارغ بال میگشتم در این عالم،

اگر میشد غم امروز چون اندیشه ی فردا فراموشم...

شاعر؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

روزهای سخت اسباب کشی...

خسته شدم اوه دلم یه خونه ی مرتب و منظم میخواد که هر چیزی سرِ جای خودش باشه، واسه همه چی جا به اندازه ی کافی داشته باشه، وسیله ی اضافی توش نباشه، ذرات گرد و غبار به داخلش راه نداشته باشه (عمراً) نگران این چند روزه فقط مشغول جمع کردن و کارتن کردن وسایل خونه هستم. قیافه ام شبیه یه کارتن بزرگ چسب خورده شده که واسه اطمینان بیشتر دورش طناب هم پیچیدن سبز از کار و زندگی افتادم و به هیچ کاری نمیرسم. دلم لک زده واسه فیلم دیدن، واسه سکوت و آرامش، واسه موسیقی گوش دادن، واسه جاری شدن انرژی مثبت در خونه ناراحت این روزا در گرد و خاک و کارتن و کیسه غوطه ورم، دلم دنیای بدون گرد و غبار میخواد و، یکجا نشینی تا همیشه خیال باطل...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

رضایت خاطر...

میگه واسه اینکه همیشه احساس رضایت داشته باشی و دچار استرس نشی کمتر از توانت قول بده و بیشتر از قولت عمل کن خیال باطل دقت کردم دیدم بخش عمده ای از فشارها و اضطراب و استرس های من ناشی از اینه که همیشه بیشتر از توانم قول میدم و بیشتر از قولم هم انجام میدم و در نهایت درب و داغون و خسته برجای میمونم نگران یه همچین آدمی هستم من اوه ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

قصه های من و خواهر شوهر عزیز...

چند روز پیش با خواهر شوهر عزیز صحبت تئاتر شد و اینکه من تابحال تئاتر نرفتم و چقدر دلم میخواد یه بار برم یه تئاتر خوب بینم و تجربه ی تماشای تئاتر رو داشته باشم. میدونستم اون سالهای دبیرستان زیاد تئاتر میرفته اما گفت که خیلی وقته نرفته و وقت نشده و قرار گذاشتیم در اولین فرصت باهم بریم. دیشب سرزده رفتیم اونجا، خواهر شوهر عزیز نبود و مادر شوهر عزیز گفت که رفته تئاتر ببینه، بدون اینکه حتی به من بگه!!!

من تعجب

شوهر عزیز خواب

مادر شوهر عزیز نیشخند

خواهر شوهر عزیز از خود راضی

و این داستان ادامه دارد...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: just fun

رئیس یا رهبر؟؟؟

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

روز آمار...

امروز روز ملی آمار و برنامه ریزیه. یادمه دانشجو که بودیم (بنده آمار خوندم) همکلاسی های گرام در این روز خیلی هیجان زده میشدن و سرشونو بالا میگرفتن و به هم تبریک میگفتن و حتی یادمه یکسال یکی شیرینی آورده بود!!! من اما هیچوقت این حس تعصب و تعلق خاطر رو به رشته ی تحصیلی م نداشتم و از کار همکلاسی ها خنده م میگرفت. شاید به این خاطر که آمار یا در ابعاد وسیعتر ریاضی خوندن برای من از همون ابتدا انتخاب درستی نبود. به هرحال قسمت ما هم این بود و حالا بعد از سالها دلم خواست این پست رو به افتخار روزهای دانشجویی به یاد رشته ی تحصیلیم و به مناسبت روز ملی آمار و برنامه ریزی بنویسم. باشد که ادای دینی کرده باشیم به علم آمار...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: مناسبتها

تولدت مبارک ستایش جوووونم...

 

هرکی خواهر نداره نصف عمرش بر فناست، حالا هرکی خواهر زاده نداره تمام عمرش بر فناست قلب دیروز تولد خواهر زاده خوشگل من ستایش جونم بود هورا درسته که اینروزا سرم خیلی شلوغه و درگیر سفر و خونه پیدا کردن و اسباب کشی و این حرفا بودم و هستم، اما کادوی تولد ستایش قند و عسلم رو از خیلی وقت پیش تهیه و با عشق کادو کردم و کنار گذاشتم تا در اولین فرصت بهش بدم آخه عاشقشم من قلب

تولدت مبارک ستایشِ من، خیلی دوست دارم خاله جونم ماچ بغل

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

من و این همه خوشبختی...

کاش یه قنادی پیدا میشد از این کاپ کیک های قرتی میفروخت خیال باطل اونوقت من میشدم مشتری دائمشون. به نظر خیلی خوشمزه میان نه؟؟؟ خوشمزه البته اگه آدم دلش بیاد اینارو بخوره. من شاید میذاشتمشون توو فریزر یخ بزنن بعد هرچندوقت یه بار میرفتم نگاهشون میکردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢

درونِ خونه یا بیرونِ خونه؟؟؟

فرض کنید که پول محدودی داریم و باید خونه اجاره کنیم. اگه قرار باشه توو یه محله ی خوب دنبال خونه بگردیم باید انتظارات خودمون رو از داخل خونه و امکاناتش پائین بیاریم، و اگه امکانات و نقشه ی داخل خونه برامون مهم باشه باید بریم در محله های پائینتر بگردیم. به نظر شما کدوم یکی مهمتره؟ داخل خونه یا محله ای که خونه در اون قرار گرفته؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی