زندگی در شرق تهران جریان دارد...

شرق تهران رو خیلی دوست دارم. نارمک محله ی محبوب من برای زندگیه. محله ای که درش به دنیا اومدم، سالها زندگی کردم و تک تک کوچه پس کوچه هاشو خوب میشناسم، تا زمان ازدواج که بنا به دلایلی مجبور شدم بیام غرب تهران. دقیقا جایی که ازش بیزار بودم و حال و هواش رو اصلا دوست نداشتم. جایی که همیشه انگار یه غبار تو هواش هست، منظورم آلودگی نیست که آلودگی دیگه شرق و غرب و جنوب نمیشناسه و همه جا هست، منظورم یه جور تیرگی و کدورت خاصه که منو از این محله ها جدا میکنه انگار که هیچوقت به اینجا تعلق نداشتم و نخواهم داشت. آدمای شرق و غرب از جنس هم نیستن. نمیخوام بگم شرق بهتره یا غرب، چون مطمئنا خیلی ها برعکس من فکر میکنن و غرب رو برای زندگی ترجیح میدن و بهش تعلق خاطر دارن. میخوام بگم من، شرق تهران رو دوست دارم. اینروزها درگیر اسباب کشی هستم، بعد از دوسال و اندی تحمل، به شرق تهران برمیگردم، به محله ی محبوبم، به نارمک... هورا

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢

خوشا شیراز و وضع بی مثالش...

یه سفر ناگهانی و کوتاه به شیراز. خوش گذشت...

 

 

پ.ن 1: درج تصویر حافظیه در دو پست پشت سرهم کاملا تصادفی و از قضای روزگار می باشد.

پ.ن 2: چشمه نوشتنم خشکیده، لطفا راهنمایی و دوا و درمان ارائه بفرمایید. ناراحت نگران

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢

روز بزرگداشت حافظ...

20 مهر، روز بزرگداشت حافظ...

 

 

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد                  بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: مناسبتها

روز جهانی پست...

امروز صبح هوا خیلی عالی بود. تمیز و خنک و دلچسب، از اون هواهایی که خیلی دوست دارم. سوار اتوبوسBRT داشتم اتوبان چمران رو بالا میومدم و رادیوی اتوبوس هم آهنگ های شاد و امواج مثبت پخش میکرد و هر از گاهی هم گوینده محترم وضعیت ترافیک و هوا و مناسبتهای روز و اینها رو اعلام میکرد. ظاهرا امروز روز جهانی پست هستش و کلی در مورد اینکه چقدر نامه نگاری کم شده و اینترنت و ایمیل و تلفن همراه و sms و هزارتا چیز دیگه جای نامه رو گرفته صحبت میکرد. یاد خودم افتادم، یه دوره ای با یک دوست عزیز قدیمی که شهرستان بود خیلی نامه نگاری میکردیم. و واقعا که نامه نوشتن و نامه گرفتن حس و حال دیگه ای داشت. چقدر خوشحال میشدم وقتی از مدرسه میرسیدم خونه و میدیدم برام نامه اومده. یا زمانیکه با هزار شوق و ذوق نامه مینوشتم و میرفتم دفتر پست تا بفرستمش بره. قبلتر از اون هم با دوتا از بچه های همسایه که پنجره های خونمون از حیات خلوت رو به هم باز میشد یه سیستم ارسال و دریافت نامه راه انداخته بودیم، یه سبد رو بسته بودیم به یه طناب، واسه هم نامه مینوشتیم و میذاشتیم توو سبد و با چرخوندن طناب سبد رو میرسوندیم دم پنجره همدیگه. چه دورانی بود. اونروزا از صبح تا عصر باهم بودیم، یا خونه ی اونا، یا خونه ی ما، یا تو کوچه مشغول بازی، عصرم که از هم جدا میشدیم مینشستیم به نوشتن نامه. چقدر حرف باهم داشتیم خدا میدونه که هرشب سه چهارتا نامه واسه هم مینوشتیم. و جالبه امروز که کلی از هم دوریم و فقط اسممون توو لیست فرندای فیس بوک هم هست هیچ حرف مشترکی با هم نداریم و هیچ نقطه ی مشترکی. آدمیزاد هم موجود عجیب و غریبیه. و مناسبت امروز باعث شد من یاد کارتون پت پستچی بیافتم که بچگیامون میدیدم و خیلی قشنگ و شیرین بود. پت، پستچی مهربون و وظیفه شناس با اون صورت کشیده و کیف کجش به نظرم بهترین پستچی دنیا بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: مناسبتها

زندگی زیباست...

دیشب فیلم life is beautiful رو دیدم. محصول 1997 ایتالیا به کارگردانی و بازیگری روبرتو بنینی. خیلی قشنگ بود. کمدی، درام، تلخ. فیلم در واقع دو نیمه بود، نیمه اول کاملا کمدی، و نیمه دوم به شدت درام و تأثیرگذار که من نیمه دومش رو خیلی دوست داشتم. صحنه آخر فیلم هم شاهکار بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

ولخرجی ممنوع...

برای یک معتاد به ولخرجی که تصمیم به ترک گرفته، هر روزی که در آن پولی خرج نشود عید است یول من اینروزا دست و پای خودم رو به تخت بستم و در ایام عید به سر میبرم نیشخند

 

 

برداشتی آزاد از گفته ی حضرت علی (ع): هر روزی که در آن گناهی نشود عید است.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم...

15 مهر، زادروز سهراب سپهری...

 

 

هرکجا هستم باشم، آسمان مال من است، پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال من است.

چه اهمیت دارد، گاه اگر می رویند، قارچ های غربت؟؟؟

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: مناسبتها

حس خوبی که از تماشای یک عکس میگیرم...

یه بیماری جدید اومده به اسم مرض ذخیره کردن عکس! اینجوریه که وقتی داری وب گردی میکنی و توو سایتای مختلف میچرخی اگه عکس زیبایی ببینی نمیتونی ازش بگذری و ناخودآگاه کلیک راست و گزینه ی save image as... و بعدِ یه مدت میبینی یه عالمــــــــــــــــــــــه عکس داری که دقیقا معلوم نیست به چه دردت میخوره. درسته که بعضی عکسا خیلی زیبا هستن و دیدنشون حس خوبی به آدم میده، گاهی واسه اینکه چیزی یادت بمونه عکس رو ذخیره میکنی، اسم یه کتاب یا یه فیلم، مدل یه لباس، گاهی بخاطر ایده ای که پشت اون عکس هست و ممکنه خودش برای تو ایده ای باشه، اما وای از اون زمانی که این مرض حاد بشه و غیر قابل کنترل، اونوقته که کلی از وقت و انرژیت واسه این ماجرا صرف میشه، ذخیره کردن عکسی که شاید حتی فرصت نکنی یکبار دیگه نگاهش کنی. من الان گرفتار نوع حاد این بیماری هستم استرس

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: سرگرمی

ایکاش هایِ من...

دلم میخواست یه تصویرساز حرفه ای بودم. میتونستم جلد کتاب طراحی کنم، پوستر فیلم، کارت تبریک، کاغذ کادو، حتی کارت ویزیت و سربرگ و پاکتِ شرکت. کاش لااقل فتوشاپ رو کامل بلد بودم. یه دوره کلاس مقدماتیش رو رفتم اما باید در حین کار یادبگیری و حرفه ای بشی، بصورت تئوری و با چند جلسه کلاس کاری از پیش نمیره. جدیدا تصویر جلد کتابها خیلی جذبم میکنه، به نظرم تصویرسازی جلد کتاب نسبت به گذشته خیلی پیشرفت کرده. توو کتاب فروشیهای میدون انقلاب یا شهرکتاب که میرم از نگاه کردن به جلد کتابها خسته نمیشم مخصوصا در مواردی که به نام و محتوای کتاب هم مرتبط باشه. حتی گاهی طراحی زیبای جلد کتاب میتونه انگیزه خرید اون کتاب باشه. این هم خودش خوبه...

 

 

(تصویر این پست کاملا اتفاقی انتخاب شده)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢

همه رفتن کسی دور و برم نیست...

به لطف حضور در این شبکه های اجتماعی همه گیر و فراگیر، دورادور از حال و روز و شرایط خیلی از اقوام و دوستان و آشنایان دور و نزدیک باخبرم. و چقدر اینروزها همه درحال رفتنند. خیلی از دوستانم از ایران رفتند. این خیلی که میگویم یعنی خیلــــی ها. خیلی هم ناگهانی میروند مثلا امروز هستند و یک ماه بعد عکسهایشان را از آنسوی آبها میگذارند. مهاجرت. نوبت ما کی میشود، کسی چه میداند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

قارچ سوخاری در منزل...

اینم از قارچ سوخاری دستپخت بنده در منزل که در سرخ کن درست کردم خوشمزه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: مطبخ

انتظـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار...

زندگی من به انتظار میگذره. انتظار چی نمیدونم، فقط میدونم که یه حس انتظار همیشه در ضمیر ناخودآگاهم هست. انتظار اینکه اینجوری نمیمونه، تموم میشه، میگذره، موقتیه، بهتر میشه و ... از وقتی یادم میاد این احساس انتظار همیشه با من بوده. گاهی که به خودم میام و روی این حس دقیق میشم می بینم که نه، خبری نیست، اتفاقی قرار نیست بیافته... این انتظار ناخودآگاه خیلی وقتا بهم امید داده و صبر و تحملم رو زیاد کرده، یه جور انگیزه ی بی پایه و اساس، و گاهی خوب نیست و خسته م میکنه چون پوچ و واهیه و من رو از لحظه غافل میکنه. از اینکه از همین چیزی که هست راضی باشم و لذت ببرم. همین رو درست همینجوری که هست بپذیرم و انقدر منتظر نباشم، چشم انتظار چیزی که نیست، قرار نیست باشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
تگ ها:

پناهگاه امن...

فیلم safe haven رو دیدم. خیلـــــی قشنگ بود. دوست داشتنی و آرام. داستان دختری که به جرم قتل تحت تعقیبه، در حین فرار به شهر کوچیکی میرسه و اونجا با یه مرد بیوه آشنا میشه، رابطه عاطفی عمیقی بین اون با مرد و دوتا بچه ش ایجاد میشه و ... نیشخند انتظار نداشتین که بقیه شم تعریف کنم؟؟؟ چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

عشقِ لوازم التحریر...

چند روز پیش از طرف شرکت واسه خرید یک سری ملزومات با همکار عزیز رفتیم بازار بزرگ. بازار مثل همیشه شلوغ و پر ازدحام بود و جنب و جوش همیشگی برقرار که انگار قلب اقتصاد مملکت وسط بازار تهران میتپه. عمده خریدمون لوازم التحریر بود و پرسان پرسان راسته ی لوازم تحریر فروشها رو پیدا کردیم. کلی توو کوچه پس کوچه هاش گشتیم و خیلی برام جالب بود که همه چیز اونجا پیدا میشد، از شیر مرغ تا جوون آدمیزاد و خب همه چیز به نسبت بیرون مقداری ارزونتر بود. انواع و اقسام دفتر و مداد و خودکار و حتی مغازه های تخصصی که رنگ و قلم و بوم و اینها میفروختن و چندتا دانشجوی زبل هم که معلوم بود قیمت اجناس واسشون مهمه برای خرید اومده بودن. منم که عاشق لوازم تحریر قلب خیلی جلوی خودم رو گرفتم که چیزی نخرم و خیلی جاها هم همکار عزیز دستمو میگرفت و به زور از جلوی مغازه ها میکشیدم کنار سبز اما در نهایت نتونستم از وسوسه ی خرید این برچسب های ژله ای رنگی رنگی بگذرم و گرفتمشون هیپنوتیزم خیلی مدلهای متنوعی داشت که من فقط همین دو صفحه رو برداشتم و در جواب همکار عزیز که گفت تو کی میخوای بزرگ بشی فقط سکوت کردم نگران کره ای هستن و بسیار زیبا، میتونین همه مدلها رو اینجا در وبسایت شرکت سازنده ش ببینید و لذت ببرید...

 

اولیشم چسبوندم رو دکمه اینتر کیبورد لپ تاپم:

 

پ.ن: همه اجناسی رو که خانومهای محترم فروشنده داخل مترو میفروشن از بازار بزرگ تهیه میکنن، اندکی ارزونتر.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢

ساعتِ بیولوژیک/فیزیولوژیک درون...

من به معجزه ی ساعتِ درونم ایمان دارم. هیچوقت در این چند سال کارمندی یادم نمیاد واسه صبح بیدار شدن ساعت کوک کرده باشم و یاد هم ندارم هرگز خواب مونده باشم. مامانم همیشه کلی خوشش میومد از اینکه من نیاز ندارم صبحا کسی بیدارم کنه، برعکس برادرم که باید 50بار بالا سرش میرفتی و داد میزدی و فریاد میزدی و پتو رو از روش میکشیدی و آخر سرم همیشه دیر بیدار میشد و دیرش میشد. خیلی جالبه ها، دیشب بسیار خسته بودم و دیر هم خوابیدم اما امروز صبح خودم خنده ام گرفت وقتی درست رأس ساعت 6 چشمامو باز کردم و به ساعت نگاه کردم. آدمیزاد هم موجود عجیبیه ها...

 

 

پ.ن: در مورد این ساعت درون بدن بیولوژیک درسته یا فیزیولوژیک؟؟ سوال

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

تولد مادرشوهر عزیز...

دیروز تولد مادر شوهر عزیز بود و مارو برای شام رسما دعوت کرده بودن هورا منم که سرم خیلی شلوغ بود و اصلا فرصت نشده بود هدیه ای تهیه کنم، در راه برگشت از شرکت، به فکرم رسید براش یه گلدون بخرم. آخه گل و گلدون طبیعی خیلی دوست داره و البته بیشتر گلدونهایی هم که داره خودش قلمه زده یا داخل آب گذاشته تا ریشه بده و بعد بکاره در گلدون. من اینو براش خریدم، سینگونیوم مینیاتوری. گلدون و زیرگلدونیشم همونطور که میبینید خیلی خوشگله و خودم خیلی دوست داشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢

کلی با تأخیر نوشت: عقاید یک آکتور سینما...

قسمت اول عقاید یک آکتور سینما رو دیدم (خیلی وقته البته، فرصت نشده بود راجع بهش بنویسم). در این قسمت سیامک انصاری با رضا عطاران مصاحبه میکرد و امیر جعفری با هانیه توسلی. انتظار من خیلی بیشتر از این حرفها بود جوری که صبر نکردم سی دی به دستم برسه و همون روز اولی که اومد خودم خریدمش. ایده این کار خیلی خوبه ولی خوب از کار در نیومده بود و میتونست خیلی بهتر از این باشه. سیامک انصاری که کلا دو سه تا جمله بیشتر حرف نزد. سوالا هم جوری نبود که آدم رو جذب کنه. یه عالمه سوال جالب هست که بیننده دلش میخواد از این آدم معروفا بپرسه ولی متأسفانه توو این مجموعه نباید دنبال جوابشون بود. باز قسمت امیرجعفری و هانیه توسلی قابل تأمل تر بود. در کل به نظر من، طرف مصاحبه کننده نسبت به طرف مصاحبه شونده نقشش خیلی کمرنگ بود درحالیکه مصاحبه میتونست دو طرفه باشه یعنی دقیقا دو طرف از هم سوال بپرسن و جواب بدن. به هرحال من قسمت بعدی رو نمیخرم و منتظر میمونم تا از جایی به دستم برسه. بعله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: سرگرمی

روز جهانی سالمند...

امروز، روز جهانی سالمندانه با شعار "سالمندان چه میگویند". قشر سالمند همیشه من رو به شدت تحت تأثیر قرار میده. حس میکنم خیلی مظلوم واقع شدن. اینکه میگن آدم پیر میشه مثل بچه میشه کاملا درسته با این تفاوت که رفتاری که پدر و مادرها با بچه کوچولوهاشون دارن با رفتاری که بچه ها با پدر و مادرهای پیرشون دارن از زمین تا آسمون با هم فرق میکنه. گاهی فکر میکنم این ها جوونی خود ما هستن و یه روز مثل ما کار و زندگی و برنامه و هدف و انگیزه داشتن و حالا... گاهی خیلی بی انصاف باهاشون برخورد میکنیم. خیلی وقتا ندیده میگیریمشون، نمیبینیمشون، نمیشنویمشون، گاهی فراموش میکنیم که اینها آینده خود ما هستن. گاهی خیلی بی رحم میشیم و با رفتارمون حس سربار بودن رو بهشون القا میکنیم. اینجا رو بخونید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: مناسبتها

قرار من گذشته شاید...

اینروزها خیلی بی قرارم. خنده دار شدم یه جورایی. یه لحظه خوبم، یه لحظه بد. یه آن انگار در اوج آسمونم و یه لحظه بعد... علت این همه بی تابی و بی قراری رو نمیدونم چیه. انگار حجم وسیعی آب رو دارن میریزن تو یه لیوان کوچولو و آب از دهانه ی لیوان سرریز شده و روی زمین جاری شده. یه عالمه سوال برام مطرح میشه که غالبا بدون جواب میمونه. فکرم خسته ست و خودم باعث خستگیش هستم. گاهی انگار هیچ چیز اونجور که باید باشه نیست و گاهی همه چیز بی نهایت خوبه. جمع اضداد شدم. دلم زمان آزاد میخواد، خواب میخواد، سکوت میخواد. دلم آرامش میخواد. ثبات فکری، قطعیت در تصمیم گیری، اطمینان خاطر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

the last song...

فیلم the last song رو دیدم. just fun و دیگر هیچ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

اولین تجربه ی کار با ساندویچ ساز...

مادر شوهر عزیز در اولین سالگرد ازدواج من و نیما یه دستگاه ساندویچ ساز بهمون هدیه داد. من همیشه فکر میکردم کارکردن با ساندویچ ساز سخته، اینه که از همون موقع گذاشته بودمش بالای کمد و سراغش نرفته بودم تا دیروز که دلم هوس یه غذای متنوع و خوشمزه که نیما هم دوست داشته باشه کرده بود و یاد ساندویچ سازه افتادم. توو مسیر برگشت از شرکت یه سری وسیله هاشو که توو خونه نداشتیم خریدم و رفتم دست به کار شدم. کار سختی نبود و همینجور که میبینید ظاهر ساندویچا خیلی خوب شد اما مزه اش، وقتی مواد داخلش رو زیاد میذاشتم در ساندویچ ساز بسته نمیشد و مجبور شدم کم مواد بذارم که خوب نتیجتا خیلی خوشمزه نشد و به قول همسر عزیز انگار داشتیم نون سوخاری میخوردیم بازندهاما به هرحال، اینم واسه خودش تجربه ای بود... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: مطبخ ، خوشمزه ها

خوش شانس...

به لطف حضور همکاری جدید و عزیز و تبادل فیلم صورت گرفته فی مابین یول افتادم در ورطه ی تماشای یک سری فیلمهای خوش آب و رنگِ تین ایجری کمی تا قسمتی عشقولانه و البته مملو از انرژی مثبت. در همین راستا دیشب the lucky one رو دیدم. ماجرای یه سرباز آمریکایی که در جریان جنگ عراق بطور اتفاقی عکس دختری رو پیدا میکنه و به مدد همراه داشتن اون عکس بارها و بارها جونش از خطرات مختلف نجات پیدا میکنه تاجایی که به معجزه ی اون عکس ایمان میاره و تصمیم میگیره هرجور شده اون دختر رو پیدا کنه. قشنگ بود. اگه علاقمند شدین خودتون فیلمو گیر بیارین و بقیه ش رو ببنید نیشخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

الهام آری، تقلید هرگز...

دو سه روزه فکرم به شدت مشغول مقوله ی تقلید در حیطه ی وبلاگ نویسیه. وبلاگ چندتا از دوستان و نظرات مختلفی که خواننده ها راجع به تقلیدی و تکراری بودن اونا از وبلاگای دیگه گذاشته بودن باعث شد بطور جدی به این موضوع فکر کنم. راستش از نظر من وبلاگ نویسی مثل فیلمسازی، نقاشی، عکاسی، آهنگسازی یا خیلی هنرهای دیگه یه فنه. اصول و روشهاش تعریف شده و مشخصه. اما اینکه نتیجه کار چی از آب دربیاد و تا چه حد مورد قبول و پذیرش سایرین قرار بگیره برمیگرده به هنر صاحب وبلاگ. نباید انتظار داشت که به تعداد وبلاگ نویسای روی زمین سبک و سیاق وبلاگ نویسی وجود داشته باشه. همونطور که مثلا ما در مبحث فیلمسازی تعداد محدودی ژانر داریم و هزاران هزار کارگردان که هرکدوم ژانر مورد علاقشون رو انتخاب میکنن و اثر خودشون رو میسازن. توانایی افراد در اجرای متفاوت یک ایده، پیاده کردن متفاوت یک سبک و خلاقیت به خرج دادن درکاره که یه وبلاگ رو برجسته و محبوب میکنه و یکی دیگه رو نه. کارهای هنری، اختراع نیستن که اسم کسی روشون باشه و گواهی انحصاری ثبت اختراع براشون صادر بشه. کاری با کپی کردن یا عین مطلب رو منتقل کردن ندارم که متأسفانه بعضی ها انجام میدن و کار ناپسند و غیر حرفه ای و به شدت نکوهش شده ایه. اما الهام گرفتن از وبلاگهای خوب و ارائه ی اجرایی متفاوت چه اشکالی داره؟ انقدر به هم سخت نگیریم، انقدر به هم برچسب نزنیم، همدیگه رو قضاوت نکنیم و لااقل در این مجازی ترین دنیای ممکن همدیگه رو راحت بذاریم، و چه خوبه اگه بتونیم منبع الهام همدیگه باشیم...

 

چند روز بعد نوشت: پست برگزیده سایت وبلاگستان و درج شده در ستون پست روز این سایت در تاریخ 7 مهر 92

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

حس خوب کدبانویی، گاهی...

 قبلا هم گفته بودم که کارمندی و کدبانویی باهم جمع پذیر نیستن و هنوزم سر حرفم هستم یول اما یه وقتایی هست که از ته دل دوست دارم فقط یه کدبانوی تمام عیار باشم مژه مثل دیروز که ساعت 4 تعطیل شدم و خیلی زودتر از نیما رسیدم خونه و کلی زمان داشتم واسه کارای عقب افتاده. آشپزخونه رو جمع و جور کردم، یه شام خوشمزه درست کردم، خونه رو گردگیری کردم و جاروبرقی کشیدم، رختای کثیف رو ریختم داخل ماشین لباسشویی و بعد یه سورپرایز خوشمزه خوشمزه واسه همسر عزیز که عاشق بستنی و گردو و شکلاته درست کردم و تر و تمیز و مرتب منتظر نشستم تا بیاد خونه. عکس العملش وقتی درو باز کرد و بوی خوش غذا زد زیر دماغش و بعدم ظرف بستنی رو دادم دستش واقعا دیدنی بود تعجب و برای من کدبانویی، گاهی، خیلی حس خوشایندیه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

اول مهر یا زلزله ی هشت ریشتری؟؟؟

رسیدن پاییز امسال عجب بازتاب گسترده ای داشت! چقدر همه خوشحال شدن، چقدر به هم تبریک گفتن و SMS دادن و مطلب توو شبکه های اجتماعی گذاشتن. چراشو نمیدونم ولی امسال اومدن پاییز واقعا متفاوت بود. اون از شب اول مهر که ما رسما آب نداشتیم، انگار همه پدر مادرا بچه مدرسه ایهارو کرده بودن توو حمام و همزمانم داشتن مانتو و شلوار و لباس مدرسه شونو میشستن. اونم از صبح اول مهر که ترافیک و شلوغی خیابونا وحشتناک بود به معنای واقعی. دیروز شلوغ ترین روزی بود که توو عمرم دیده بودم بطوریکه وقتی مثل همیشه از ایستگاه متروی دانشگاه شریف اومدم بیرون یه لحظه احساس کردم اشتباه اومدم. صف طویل (هم از عرض و هم از طول تعجب) اتوبوس که انتهاش معلوم نبود و تاکسی که معمولا هیچوقت صفی براش تشکیل نمیشد و بعد از کلی انتظار که نوبت به من رسید و سوار تاکسی شدم ترافیک عجیب و غریب که حتی توو خیابونهای فرعی هم کشیده شده بود. و نکته جالب توجه تک سرنشین بودن اکثر ماشینها توو خیابون بود که من نفهمیدم تا روز قبلش کجا بودن و سرو کله شون یهو از کجا پیدا شد و کجا میرفتن که تا دیروزش نمیرفتن. اما اومدن پاییز واسه من یه نکته مثبت داشت اونم اینکه با عقب کشیدن ساعتها، ساعت کاری ما هم یک ساعت جابجا شد و دیگه 8 میریم تا 4 و این برای من یعنی یک ساعتِ مفید بیشتر دارم و میتونم ازش کلی استفاده کنم هورا

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

جان عزیز...

دیشب فیلم dear john رو دیدم. قشنگ بود هرچند که من آخرشم نفهمیدم ساوانا چرا و به چه دلیل حاضر شد با تیم ازدواج کنه؟؟؟ نکته قابل توجه فیلم هم اونجایی بود که سربازای آمریکایی در افغانستان پوشش زنان افغانی رو مسخره میکردن. یا اونجایی که سربازا زبون یه افغانی رو متوجه نمیشدن و یکیشون به مسخره گفت که حتی زبان فارسی رو هم میفهمه و میتونه حرف بزنه. و یه جای دیگه که پدر ساوانا گفت جنگ افغانستان تازه نقطه شروع طرح جنگهای آمریکا در منطقه ست...

 

پ.ن: اینکه من میگم فیلمی قشنگه منظورم این نیست که با همه جنبه های اون فیلم موافقم و مشکلی ندارم. امیدوارم سوء برداشتی نشه.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم