پادشاه فصل ها، پاییز...

پاییز پادشاه فصل هاست، یادآور تازه شدن دوستی هاست، در این دوران سرد بی مهری بازهم در افق پاییز، مهر زیباست. مهرتان افزون، پاییزتان خجسته...

 

تابستون هم تموم شد و پاییز رسید. پاییز فصل تغییر و تحوله و این تحول رو از الان میشه کاملا حس کرد، در تغییرات آب و هوا، کوتاه شدن روزها، عقب کشیدن ساعت، از سرما مچاله شدن زیر پتو نزدیکهای صبح، شلوغی متفاوت خیابونها، ازدحام بچه ها و پدر و مادرها دم مغازه های لوازم التحریری و خیلی چیزای دیگه. پائیز رو همیشه دوست داشتم، چه اون زمانی که محصل و دانشجو بودم و کلی سرم شلوغ میشد و چه حالا که باز با تغییرات پاییزی حال و روز و زندگی من هم متحول میشه و احوالم خوب. پائیز خوبه درست مثل بهار. نه گرمِ گرم، نه سردِ سرد. پائیز رو دوست دارم...

پ.ن: دو خط اول این پست متن پیامکی بود که دیشب از دوست عزیزی بهم رسید.

(پارسال نوشته)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی مثبت

دهلیز...

پنجشنبه شب رفتیم سینما سپیده و فیلم دهلیز رو دیدیم. من خیلی خیلی خوشم اومد. بازی محمدرضا شیرخانلو شاهکار بود و همه عاشقش شده بودن. رضا عطاران این نقش جدی و مغموم رو خیلی خوب بازی کرده بود و هانیه توسلی هم که خوب بود مثل همیشه. قابل تأمل تر از همه کارگردانی حرفه ای بهروز شعیبی جوان بود که امیدوارم و مطمئنم در آینده فیلمای خوبی ازش خواهیم دید. بعد از مدتها که پای فیلمی گریه نکرده بودم این فیلم در دو سه صحنه تونست اشک منو دربیاره علی الخصوص اونجایی که همه برای گرفتن رضایت به در خونه ی مقتول می رفتن اما این حس به ببیننده منتقل می شد که انگار برای مراسم اعدام به زندان میرن. و نیما معتقد بود خوبه هرکس نیاز به رضایت گرفتن داره بیاد این پسر بچه رو با خودش ببره، حتما جواب میگیره. راست میگفت به نظرم...

 

پ.ن: سینما سپیده واقع در خیابون انقلاب، تقاطع وصال با درجه کیفی ممتاز سینمای خوبیه که بلیتش همه روزه و نه فقط سه شنبه ها نیم بهاست.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢

دور زدن ممنوع...

سلامتی همه ی آنها که خیال میکنند، و فقط خیال میکنند، دورمان زده اند. و خوش باشند با این خیال که دورمان زده اند. غافل از اینکه ما جاده ای یکطرفه ایم که تا بینهایت امتداد داریم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

تعهد...

دیشب فیلم the vow رو دیدم. خیلی قشنگ بود. یه درام عاشقانه ی زیبا. واقعا لذت بردم بویژه از بازی rachel mcadams. اما آیا واقعا مردی مثل لئو روی این کره خاکی وجود داره؟ اونقدر صبور و مهربون و عاشق و خوب؟؟؟ بعید میدونم نیشخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

روز بزرگداشت استاد شهریار...

از تو بگذشتـم و بگذاشتمت با دگـران                    رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

ماگذشتیم وگذشت آنچه تو با ماکردی                   تو بمان با دگران وای به حال دگران...

27 شهریور ماه، روز شعر و ادبیات پارسی، بزرگداشت استاد سیدمحمدحسین شهریار عزیز...

 تصویر سازی از: خودم 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: مناسبتها

ایران- ژاپن، کسالت اقتصادی یا مجاهدت اقتصادی...

بدون شرح...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: just fun

علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد...

تاحالا براتون پیش اومده که اول یه کاری رو انجام بدین بعد تازه راجع به درست و غلط یا عواقب و نتایج اون کار فکر کنید؟؟؟

نخندین لطفا، واسه من زیاد پیش میاد ابرو امیدی به اصلاح من هست آیا سوال

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: سبک زندگی

یه عاشقانه ی خیلی ساده...

فیلم یه عاشقانه ساده، سامان مقدم، رو دیدم. خیلی ساده بود و خیلی عاشقانه. شاید اگر اسم فیلم هرچیزی غیر از این بود از دیدنش پشیمون میشدم اما این صداقت کارگردان در انتخاب اسم فیلم و اینکه از همون اول تکلیفش رو با ببیننده روشن میکنه و سطح انتظار از فیلم رو مشخص، بسیار قابل تقدیره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢

نشانه شناسی های استاد رائفی پور...

این آقای رائفی پور هم آدم خیلـــی جالبیه. آخه ریزبینی و نکته سنجی و دقت نظر تا چه حـــد؟؟؟ دیشب فایل صوتی نقد و بررسی ایشون بر فیلم جدایی نادر از سیمین رو گوش دادم. دیدگاهشون واقعا برام جالب توجه و تأمل برانگیز بود. چقدر من بیننده ی رو و سطحی نگری هستم که متوجه هیچکدوم از این اشارات و منظورها نشده بودم. چقدر آدم باید متفکر و دانا و دقیق باشه تا این مفاهیم و معانی رو از دل فیلمی که میبینه استخراج کنه. و کارگردانی مثل اصغر فرهادی، چقدر باهوش. ما فقط قصه ی فیلم رو میبینیم و وای که چه دنیایی در پس پرده ی این قصه نهان شده. قبلا فقط یکی از سخنرانی های ایشون (اونی که در مورد صهیونیسم و حادثه 11 سپتامبر بود) رو گوش داده بودم. شاید به درستی نشانه شناسی های ایشون اطمینان نداشتم ولی با نقدی که دیشب گوش دادم، ایمان آوردم...

 

 

پ.ن: فایل های صوتی خیلی خوبی میشه از اینترنت دانلود کرد و گوش داد. خیلی خوب

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢

دنیای رنگی نخ های کاموا، میدان حسن آباد تهران...

تاحالا گذارتون به میدون حسن آباد افتاده؟ اونجایی که راسته کاموا فروشهاست رو میگم. یه عالمه کلاف رنگ و وارنگ کاموا، مدل های مختلف، ضخامت های مختلف، پرز دار، اسپرت و ... خیلی خوشگل و دوست داشتنی هستن. هرسال نزدیکای فصل سرد که میشه خانومای هنرمند زیاد اونجا میرن واسه خرید کاموا، و منی که عاشق بافتنی و قلاب بافی هستم ولی حتی بلد نیستم میل دستم بگیرم نگران هم دیروز به هوای گشت زدن تو اون فضای رنگی رفتم حسن آباد و کلی حالم خوب شد. بعضیا خیلی حرفه ای داشتن خرید میکردن و به بقیه هم مشاوره میدادن که چه نخی واسه چه بافتی خوبه یا چه شماره میلی لازم داره و اینها و من فقط نگاه میکردم. فقط حیف که بعضی از فروشنده ها پیرمردای بازاری خشن و بداخلاقی بودن که اصلا حال و حوصله جواب دادن به سوال آدم یا راهنمایی کردن نداشتن و انقدر وحشتناک بودن که میترسیدی طرفشون بری. خوش به حال اونایی که بلدن ببافن. امیدوارم منم یه روزی بتونم...

 

 

پی نوشت: بافتنی و قلاب بافی رو از روی کتاب نمیشه یاد گرفت. لااقل کتابایی که اینجا هست کاملا نا مفهوم و گیج کننده هستن و اصلا به درد نمیخورن. چندین و چند مورد کتاب رو بررسی کردم که میگما...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢

کودکانی که در چرخه ی کارند...

چند روز پیش داشتم چهارراه ولیعصر رو به سمت خیابون جمهوری پائین می رفتم. حواسم به شلوغی مغازه ها و ازدحام جمعیت و دستفروش ها در پیاده رو بود که یهو حس کردم یه چیزی محکم به پام چسبید. یه دختر کوچولوی ناز بود، با لحن معصوم کودکانه ای گفت: خاله یه دستمال ازم بخر... اصلا عادت ندارم از این بچه ها یا حتی بزرگترهای اصطلاحا به زور بفروش چیزی بخرم یا پولی بهشون بدم. به اینجور کمک کردن ها اعتقادی ندارم. موقعیت عجیبی بود و من انگار نمیتونستم به چیزی فکر کنم یا تصمیمی بگیرم. فقط به صورت ناز و دوست داشتنی دختر بچه نگاه کردم و گفتم خاله شما خیلی خوشگلیا میدونستی؟ بعد یه هزار تومنی در ازای یه بسته دستمال جیبی که بهم داد، بهش دادم. میخواستم برم که گفت نه خاله یکی دیگه ام باید بگیری، 1000 تومن دوتا میشه. تشکر کردم و داشتم میرفتم که باز گفت خاله اون پائین تر دوستم داره دستمال میفروشه ازش نخریا، منم گفتم نه خاله خیالت راحت باشه من فقط از تو میخرم، لپش رو کشیدم و رفتم. قیافه ی اون دختر کوچولو همیشه توو خاطرم میمونه. خیلی خوشگل و معصوم بود دخترک...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

پرسه در مه...

همینکه شهاب حسینی و لیلا حاتمی بازیگرای اصلی یه فیلم باشن واسه بی درنگ تماشا کردنش کافیه. پرسه در مه رو قاطی فیلمای پدرشوهر عزیز (ایشون فیلم هم زیاد دارن) پیدا کردم و بدون هیچ پیش زمینه ذهنی نشستم به تماشا. کارگردانش بهرام توکلی کارگردان فیلم زیبای اینجا بدون من، بود. پرسه در مه هم قشنگ بود. از این فیلمایی که ماجرارو از انتها به ابتدا روایت میکنه و داستان در طول زمان پس و پیش میره و من مثل همیشه از بازی زیبای شهاب حسینی لذت بردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢

اینجا چیزی که ارزان است، جان انسان است...

تصادف های مرگبار اتوبان تهران-قم همچنان قربانی میگیرد و در آخری 44 نفر درجا کشته و 39 نفر هم مجروح شدند که بعضا حال مساعدی ندارند. اهمیت این موضوع چقدر است؟؟ تا فردا این حادثه به یاد چند نفر مانده؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

پل چوبی...

دیشب با نیما رفتیم سینما فیلم پل چوبی مهدی کرم پور رو دیدیم. خیلی قشنگ بود و من بسیار دوست داشتم هرچند که خیلی از فیلم بین های حرفه ای چندان نپسندیده بودن و نقد زیادی بهش شده بوده ظاهرا. پر از دیالوگ های قشنگ بود. یه جاهایی فیلم به خط قرمزها نزدیک شده بود و به نظرم دلیل اکران با تأخیرش هم همین بوده. داستان تکراری زن و شوهر به ظاهر خوشبختی که در یه برهه از زندگی مشترک (در این مورد بعد از ده سال) به حال و هوای عشق های قدیمشون میافتن و ماجراهایی خلق میکنن. در اینجا مقصر اصلی مرد داستان، امیر، بود. شاید کلیت فیلم جای انتقاد داشته باشه ولی من از تکه تکه یا به قولی سکانس به سکانسش لذت بردم. بازی هدیه تهرانی رو مثل همیشه دوست نداشتم، با اون طرز شال پیچیدن و اون کیف کج انداختن همیشگی. و  بهرام رادان و مهران مدیری و مهناز افشار و فرهاد اصلانی هم خوب بازی کرده بودن...

 

پی نوشت: عشق یعنی حالت خوب باشه، و من حالم خوبه...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢

باز هم ترول...

قهقهه مُردم از خنـــــده قهقهه البته این ماجرا شامل حال من نمیشه چراکه ما از بس توو شرکت بیکاریم و وقت آزاد داریم و البته اینترنت پر سرعت هم،چاره ای جز اینترنت بازی و وبگردی و ولگردی و اینها نداریم برای گذران وقت. بعله، یه همچین آدمایی هستیم ما نیشخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: just fun

اصل پذیرش...

بعضی وقتا هرچقدر هم که حق با تو باشه و خودت بدونی و همه هم بدونن، باز بازنده ی تمام لجبازیها و دلخوریها و قهر و کینه ها خود تو هستی. بعضی وقتا باید قبول کنی همینه که هست، کاریشم نمیشه کرد. بعضی وقتا مبارزه کردن بی نتیجه ست. بعضی وقتا باید کوتاه بیای وگرنه به ضرر خودت تموم میشه. بعضی وقتا باید سخت  نگیری، رها کنی، بپذیری. بعضی وقتا، واقعیت اینه که دیوار تو کوتاهترین دیوار دنیاست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

اولین تجربه ی پخت کیک در ماکروویو...

نتیجه عالی بود. فراتر از انتظار. همه میگفتن توو ماکروویو کیک سفت میشه و خوب درنمیاد ولی مال من خیلـــی خوب شد خوشمزه جای همتون خالی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: مطبخ ، خوشمزه ها

پایی که جا ماند...

دیشب شبکه سه بعد از اخبار ساعت ده برنامه ای نشون داد به اسم پایی که جا ماند. کنجکاو شدم چون کتاب قطوری به همین نام، مدتها بود رو صندلی عقب ماشین دوست جانم افتاده بود و یکبار که ازش پرسیدم ماجرای این کتاب چیه گفت مال مادرشه و گاهی میخوندش. برنامه هم بازخوانی همون کتاب بود توسط نویسنده ش و درواقع خاطرات دوران اسارت نویسنده. نکته جالب اینکه در پس زمینه کتابخونی آقای نویسنده تصاویر فوق العاده جالبی پخش میشد و یک نفر که فقط دستش پیدا بود داشت با انگشت روی خاک نقاشی میکرد، از اون سبک هایی که خاک روی شیشه میریزن و بعد با انگشت لابه لای خاکها نقش و نگار ترسیم میکنن. خیلی حرفه ای و زیبا طرح هایی از جنگ و جبهه و سربازا و توپ و تفنگ و این چیزا میکشید. باورم نمیشد که فقط با انگشت اونم روی خاک بشه همچین تصاویر زیبایی رو با رعایت کامل جزئیات کشید. خیلی خوشم اومد. مردم چه هنرا دارن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢

جسارت متفاوت بودن...

متفاوت بودن جسارت میخواد و من عاشق تفاوت ها هستم حتی اگه چندان جسور نباشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

سلامتی آنها که عاقلانه رفتار میکنند...

از درون دل آدمها خبر نداریم. بعضی ها چقــــدر مشکل دارند. بعضی ها، در همین نزدیکی، چقدر حسرت و عقده و کمبود را هر روز در دل این سو و آن سو میکشند. و چقدر اشتباه و احمقانه و خنده دار رفتار میکنند. چقدر های و هوی دارند بعضی ها، چقدر سبک مغزند و سبک رفتار. دقت که میکنی میبینی چقدر ناهنجاریهایشان را پس پرده خنده های احمقانه و حرفهای مضحک سعی میکنند پنهان کنند. چقدر فکر میکنند گفته هایشان جالب و خنده دار است و صد البته که چقدر حــــــــــــــــــرف میزنند و وراجند. چقدر اظهار صمیمیت می کنند با همه، چقدر دخالت میکنند در کار همه، چقدر تعارف و تعریف میکنند الکی، چقدر اظهار فضل میکنند پوچ و توخالی. چقدر خودشان را ضایع و سبک میکنند از سر ندانم کاری و چقدر متأسف میکنندم و افسرده...

 

 

(مخاطب خاص دارد)

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

یهویی ها خیلی خوبن...

ظاهرا دیروز روز دختر بوده، از این مناسبتهای جدیدالتأسیس! من که خبر نداشتم اما از صبح دیدم بچه ها ولوله و هیجان خاصی دارن و هی اینطرف اونطرف میرن و به هم تبریک میگن و شادن تا اینکه آقای مدیرعامل محترم اومد. بچه ها همچنان موج تبرکات و شادباش هارو به هر طرف حواله میکردن تا اینکه جناب مدیرعامل در یک حرکت کاملا یهویی! گفت که نفری 100تومن به حساب خانومای شرکت واریز بشه. منم که عاشق این اتفاقای یهویی هورا خلاصه کلی شاد و مشعوف گشتیم و مطمئنا دیگه همیشه یادم میمونه که اول ذی القعده، تولد حضرت معصومه و روز دختره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی مثبت

لطفا گوسفند نباشید...

این کتاب رو پشت ویترین کتابفروشی های میدون انقلاب دیده بودم و عکس روی جلدش به نظرم جالب اومده بود. چند روز پیش توو کتابخونه ی پدرشوهر عزیز (ایشون خیلـــی کتاب دارن) دیدمش و برش داشتم به خوندن. گردآوری بی سلیقه ی یک سری جملات قصار و پند و نصیحت و مطالبِ همه چی خوبه و همه چی آرومه و ... بود. فقط یه بخشش تستهای روانشناسی بود که اونو دوست داشتم. یه عالمه تست خود شناسی و روانشناسی سرگرم کننده...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢

پارک جنگلی لویزان، نگین شرق تهران...

یکی از قشنگترین پارک جنگلیهای تهران، لویزانه. نمیدونم تاحالا گذارتون اونجا افتاده یا نه، اما به معنای واقعی و بویژه در شب مثل یک نگین در شرق تهران میدرخشه. وقتی از اون بالا به منظره تهران در شب نگاه میکنی، به اون همه چراغ روشنِ خونه ها و نقطه های روشن متحرک، ماشینها، آرامش عجیبی به آدم دست میده. بعضی از قسمتهای این پارک زاویه دید 360 درجه داره و وااااای چه کیفی داره کشف یواشکی این قسمتها و اینکه فقط واسه خودت باشه. من عاشق این پارکم قلب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: یه جاهایی

Viva esteghlaaaaaaaal...

درسته که بازی دیروز استقلال و پیروزی بازهم مساوی شد و دربی هفتاد و هفتم هم جذابیتی نداشت و چنگی به دل نمیزد، اما این چیزی از عشق و ارادت ما به استقلال کم نمیکنه و همچنان و تا همیشه استقلال تیم محبوب ماست و اول بشه آخر بشه (که عمرا آخر نمیشه) دوسش داریم و موج مکزیکی میریم به افتخارش هورا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

مگنت های محبوب من...

من عاشق این مگنت های رو یخچالی ام مخصوصا اگه خاص و خوشگل و رنگی رنگی باشن. اون کوچولوهایی که مشخص کردم رو دیروز صبح توو مترو از یه خانوم مهربون خریدم و خیلی دوسشون دارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢

فرش...

ضلع شمالی پارک لاله توو خیابون فاطمی یه نمایشگاه موقت تابستونه از فرش و تابلو فرش و گلیم و گبه و اینجور چیزا برپا شده. من و نیما دیروز عصر رفتیم اونجا یه گشتی زدیم. خیلی دیدنی و جالب بود. علی الخصوص تابلو فرشها که خیلی زیبا بودن در طرحها و مدلهای مختلف. مثل سابق نبود که طرح اکثر تابلو ها نوشته و ادعیه و این چیزا باشه و طرح های منظره و مینیاتور و ... هم زیاد پیدا میشد. نکته جالب اینکه از یه طرح خیلی پیچیده و سخت، چند تا تابلو درست عین هم بود که آخرشم نفهمیدم دست باف بود یا ماشینی چون به نظرم امکان نداره دست باف باشه و انقدر شبیه هم از آب دربیاد. رومیزی های ترمه ی زری دار فوق العاده ای هم اونجا بود که من عاشقشون شدم. به هرحال خوش گذشت. نمایشگاه تا 15 شهریور برقراره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: یه جاهایی

هرچیزی متناسبش خوبه...

چرا بعضی از دخترا فکر میکنن هرچی مهریه شون بیشتر باشه بهتره؟! روی این واژه ی "هرچی" تأکید دارما، یعنی مراسم تعیین مهریه رو کارزاری می بینن که باید خودشون و خانوادشون تمام سعی و تلاششون رو بکنن و به ضرب چوب و چماق و دگنک هم که شده مهریه رو "هرچی" می تونن بیشتر ببُرن. اصلا هم به این توجه نمی کنن که آخه چه مابه ازایی دارن در مقابل این مهریه سنگین و آیا این تعداد سکه مهریه اصلا سنخیتی با اونا داره یا نه؟ یه بنده خدایی رو میشناختم، دختر سخت کوشی بود از یه خانواده سطح پایین، درسش که تموم شده بود از شهرستانشون اومده بودن تهران به کار کردن و خیلی سخت زندگی میکرد و تنها عشقش این بود که اومده تهران. بعد از چند سال یکی از آقایون همکار که اتفاقا اونم از شهرشون کنده بود و اینجا تنها زندگی و کار میکرد از دختر خواستگاری کرد و کارشون به ازدواج کشید. از اون به بعد هرچند وقت یکبار و به بهانه های مختلف دختر دهنش رو پر میکرد و بادی به غبغب میانداخت و از مهریه ش که 1362تا سکه به تعداد سال تولدش بود حرف به میون میاورد. راستش من بار اول که شنیدم خیلی تعجب کردم. سرتاپای دختر رو که قد و بالا و تیپ و قیافه چندانی هم نداشت نگاه کردم و این سوال به ذهنم رسید که سکه ی چی منظورشه؟؟؟ دفعات بعد فقط یه لبخند از اون پرمعناهاش تحویلش میدادم که هرچند بعید میدونم متوجهش شده باشه. واسه اون آدم فقط همین که موفق شده بود از اون پسر بینوای کارمند ساده که میدونم هیچ سرمایه و پس اندازی هم نداشت تعهد 1362تا سکه مهریه رو به نفع خودش بگیره و با غرور و افتخار واسه بقیه تعریف کنه بزرگترین موفقیت محسوب میشد. حالا باز این بنده خدا یه لیسانس نمیدونم چی چی شناسی دانشگاه آزاد داشت و کارمند هم بود، بعضی های دیگه که درسم نخوندن و کار هم نمیکنن و انتظار مهریه های آنچنانی دارن دیگه شاهکارن واقعا. اینجور آدمارو درک نمیکنم. شاید خودشون فکر میکنن این کارشون از اعتماد به نفس بالا ناشی میشه و اسمش زرنگیه ولی من به شخصه اسمشو یه چیزای دیگه ای میذارم.

کاش عاقلانه تر رفتار کنیم، کاش یه نگاه به سرتاپا و داشته ها و نداشته ها و بار علمی و خیلی چیزای دیگه ی خودمون و خانوادمون بندازیم و بعد واسه مهریه مون رقم بدیم. کاش بفهمیم که این فشارهای واهی و خواسته های نابجا روی همسر آینده و خانواده ش فقط دلهارو از هم دور میکنه و محبت هارو کم. کاش بیشتر فکر کنیم و خودمون از خودمون واسه دیگران سوژه ی خنده نسازیم. کاش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

شکار...

اینکه تند تند پست فیلم بینی میذاریم علتش اینه که اینروزا هژیر شدیم و تند تند فیلم می بینیم شما به بزرگواری خودتون ببخشید. این یکی ام خیلی قشنگ بود، the hunt محصول 2012 دانمارک. لینکی که گذاشتم ماجرای فیلم رو کامل توضیح داده. فقط اینکه من مطمئنم کار، کار برادر کلارا بود و کارگردان این موضوع رو در چند سکانس فیلم بصورت هنرمندانه و نامحسوس نشون میده. این فیلم منو یاد little children انداخت. موضوعشون یه جورایی شبیه هم بود و چقدر دلم به حال لوکاس سوخت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

سالهای دور از عروسی...

هورا هورا این قیافه منه درحالیکه از حالا تا آخر مهر 4 تا عروسی دعوت دارم هورا هورا مدت مدیدی بود که خبری از عروسی نبود و کسی دور و برمون خیال مزدوج شدن نداشت. تنبل شدن جوونا، شرایط ازدواج هم که بحمداله فراهمه مثل آب خوردن نیشخند اما به هر حال ما که خوشحالیم و کلهم خوشیم به خوشی جوونا. کفش و لباسم که فراوون موجوده و از اون بابت مشکلی نیست و بساط عیش و نوش و شادی و طرب فراهمه. جای همه خالی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

ترس روح را میخورد...

یه فیلم جالب دیدم به اسم fear eats the soul. محصول 1973 آلمان غربی. داستان فیلم درمورد تضادها و تعارض هاست. یه خانوم مسن و تنها که نظافتچیه ساختمونه در یه شب بارونی در یه بار، با یه کارگر مراکشی آشنا میشه اونم درست زمانی که افکار عمومی به شدت درگیر تبعیض نژادیه و تنهایی این دونفر رو به هم نزدیک میکنه تا جایی که تصمیم به ازدواج میگیرن. همین موضوع باعث میشه که از طرف در و همسایه و آشنا و فرزند طرد بشن و ماجراهای دیگه. خیلی ساده و دلنشین بود این فیلم هرچند که گاهی دلسوزی بیننده برای شخصیت های اصلی رو به همراه داشت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

سریال هم بود، سریالهای قدیم...

چقدر خوبه که تلویزیون سریالهای خیلی قدیمی رو بازپخش میکنه. این شبکه تماشا هم خوب چیزیه. بچه که بودیم سریالا خیلی قشنگتر و دلنشین تر از حالا بودن. واقعی تر و قابل باورتر بودن. اوایل دهه ی هفتاد یه سریالایی پخش میشد که من کوچولو عاشقشون بودم و به شدت دنبالشون میکردم. خاطره ی تماشای این سریالا تا آخر عمر از یادم نمیره. نه مثل سریالای این دور و زمونه که کشش و جذابیت دنبال کردن ندارن و خیلی زودم از خاطر آدم میرن. دیشب دیدم شبکه تماشا داره سریال قصه های جزیره رو نشون میده، وااااای من دیوونه ی این سریال بودم. منو برد به اون دوره و کلی خاطره ها برام زنده شد. فیلیسیتی رو خیلی دوست داشتم و نامزدش گاس پایک، شاید اولین پسری بود که من عاشقش بودم قلب و با دیدنش توو قاب تلویزیون قلبم تند تند میزد. یا سریال جویندگان طلا در آلاسکا که شبکه سه وقتی تازه افتتاح شده بود نشون میداد، یه دختر سرخ پوست توش بازی میکرد به اسم love is queen. سریال وکیل که مال شبکه تهران بود و اسم شخصیت اصلیش کیت چالمرز بود، خانواده رابینسون، امیلی بلانش، مرد رودخانه برفی، آن شرلی با موهای قرمز، دختر مهاراجه، در برابر باد،  و بعدترها پزشک جزیره.

 

 

یه سریال دیگه هم بود که راجع به دزدای دریایی بود، دوتا برادر دوقلو یکیشون سردسته ی دزدای دریایی بود و یکی دیگشون رئیس پلیسا. اسم اینو یادم نمیاد که اگه کسی یادشه و بگه ممنون میشم. و این سریالی هم که عکسشو این پائین گذاشتم خیلی دوست داشتم، یادم نیست اینجا به چه اسمی پخش میشد...

 

 

(معادل وطنی این پست، نوشته شده در 26 دی 90)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢

زنده بودن یا زندگی کردن...

همه ی ما زنده ایم، اما

همه ی ما زندگی نمیکنیم. شک نکنید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

دنیای کوچیکیه، خیلی کوچیک...

فکر کن یه دوست قدیمی، همدانشگاهی روزهای دانشجویی که کلی باهم خاطره دارین، بعدِ دانشگاه نمیشه همدیگه رو ببینید و ارتباطتون فقط محدود میشه به تماسهای تلفنی گاه و بیگاه که اونم بعد از یه مدت قطع میشه. بعد در فیس بوک پیداش میکنی و خبردار شدنتون از هم فقط میشه در حد چک کردن هر چند وقت یکبار اکانت فیس بوک همدیگه. و امروز صبح درحالیکه توو اتوبوس نشستی و سرتو به شیشه تکیه دادی، و اتوبوس هن و هن کنان و آروم آروم ترافیک صبحگاهی اتوبان یادگار امام رو بالا میره، تو درگیر مشغولیات ذهنی خودت هستی و بیرون رو نظاره میکنی که میبینی دوستت رو صندلی جلوی یه ون نشسته و با سرعت از کنار تو رد میشه و تو فقط میرسی یه اااااااااااااااااااااا فلانیِ! کشــــــــدار بگی و بعد به این فکر کنی که دنیای کوچیکیه. خیلی کوچیک...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢

دختری روی پل...

فیلم دختری روی پل، محصول 1999 فرانسه، سیاه و سفید. عــــــــالی، زیبا، دلنشین، هنرمندانه و هرآنچه واژه ی خوب در مورد یک فیلم خوب میتوان بکار برد. ببینید...

 

 

(اینجا را هم بخوانید،مطلبی در ارتباط با زیباترین سکانس فیلم)

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

ایران زیبای من...

من عــــاشق مسافرتم. اگر موقعیت الان رو نداشتم، یعنی در شرایطی که الان هستم نبودم، دلم میخواست ایرانگرد میشدم. چراکه معتقدم ایران خیلی قشنگه و خیلی جاذبه های گردشگری داره. انقدر مناظر زیبا و اقلیم های متفاوت و نقاط دیدنی برای سفر و سیاحت داره که اگه کسی بخواد با دقت و سر حوصله وقت بذاره و همه رو ببینه و سیر کنه سال ها طول میکشه. و من آرزوم بود که میتونستم همه جای ایران رو ببینم و عکاسی کنم و بعد یه دائره المعارف ایرانگردی کامل درست کنم. و چه خوب گفتن که آرزو بر جوانان عیب نیست. هست؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢

just like a woman...

فیلم درست مثل یک زن، با بازی گلشیفته فراهانی رو دیدم. بازی ایشون رو که کنار بذاریم! فیلم رو خیلی دوست داشتم. یه فیلم آروم و روون و کاملا زنونه. فیلمی که دیدنش میتونه خستگی رو بدر ببره و حال آدم رو خوب کنه و من تماشای این فیلم رو به همه ی خانوما توصیه میکنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

روز جهانی وبلاگ نویسی...

امروز، 31 آگوست، روز جهانی وبلاگ نویسیه. اینکه پدیده ی وبلاگ نویسی انقدر با اهمیته که یک روزو اونم در سطح جهانی بهش اختصاص دادن جای بسی تأمل داره. منم به نوبه خودم این روز رو به همه اونایی که وبلاگ مینویسن و وبلاگشونو دوست دارن تبریک میگم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: مناسبتها

تن پروران سوء استفاده چی...

تاحالا آدم تنبل تن پرور نادان بی اطلاعی رو دیدین که به سادگی آب خوردن از نتیجه زحمات دیگران به نفع خودش استفاده کنه و کار و تلاش دیگران رو به اسم خودش تموم کنه و کلی سود و منعفت کسب کنه از این راه؟ آدمی که سرشار از ادعا باشه و ظاهری موجه داشته باشه ولی باطنش پوچ باشه و توخالی؟ تا حالا خسته و دلشکسته شدین از اینکه این آدما از نتیجه زحمات و احساس مسئولیت و هوش و زکاوت شما به همه جا رسیده باشن و خودتون هیچ کجای این دنیا نباشین؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

ask the dust...

بعد از مدتها یه فیلم آروم و زیبا دیدم. ask the dust. ترجمه ش میشه یه چیزی در مایه های: از گرد و غبار بپرس! محصول 2006 آمریکا. نکته جالب اینکه نقد و تحلیل فارسی جامعی راجع به این فیلم توو اینترنت پیدا نکردم. توو تیتراژ ابتدایی فیلم دیدم آهنگساز رو زده رامین جوادی کلی متعجب شدم و خوشحال از دیدن نام یه هموطن جزو یه مشت اجنبی سازنده فیلم چشمک و تحقیق و بررسی کردم دیدم ایشون معرفتر و پرکارتر از این حرفاست و این منم که از مرحله پرتم و بی اطلاع. همچین بازیگر زن زیبای این فیلم که کلی ازش خوشم اومد و تازه امروز فهمیدم سلما هایک معروف بوده که نمیدونم چرا من تاحالا فیلمی ازش ندیده بودم و کلی شرمسارگین شدم از این موضوع قهر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

چو زن راه بازار گیرد بزن...

just for fun  مژه

 



  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: just fun

رسوایی...

فیلم رسوایی رو دیدم. خوشم نیومد. تنها نکته قابل توجه این فیلم بازی زیبا و مثل همیشه هنرمندانه ی اکبر عبدی عزیز بود. این آقای ده نمکی هم یه ایده هایی توو سرش داره و یه حرفایی میخواد بزنه ولی در سطحی ترین شکل ممکن و انگار داره برای مخاطب زیر دیپلم فیلم میسازه. به نظر شما شخصیت افسانه چقدر به واقعیت ها نزدیک بود؟ خود حاج یوسف چطور؟ به نظر شما بهتر نیست آقای ده نمکی بی خیال فیلم ساختن بشه و بره در زمینه ی تئاترعروسکی کودکان فعالیت کنه؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢

ترس از نتوانستن...

ترس و توهم ناتوانی گرفتم. خنده داره. یه سری کار ساده، که آدمای خیلی معمولی با سطح توانایی های خیلی پائینتر از من دارن به راحتی انجام میدن رو من میترسم انجام بدم و مدام این سوال مسخره در ذهنم تکرار میشه که نکنه نتونم، اگه نتونم چی؟ این شک و تردید و ترس و دودلی بد دردیه که به جوونم افتاده، بازده مفیدم رو به شدت پائین آورده و نمیدونم باید باهاش چیکار کنم. نیما معتقده که همش تلقینه و به من میخنده. شاید راست میگه، اما دوای درد این تلقین های منفی چیه؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی