بعضی ها هیچوقت نمی فهمن...

عموی مدیرعامل عزیز فوت شده و امروز کل آقایون شرکت رفتن تشییع جنازه. ماهم از صبح سرمون حسابی خلوته و بیکار هم که زمان نمیگذره. منم کتاب بعضی ها هیچوقت نمی فهمن رو که چند وقت پیش دانلود کرده بودم خوندم. ااااای. نوشته ی برف پانخورده وجود نداره رو دوست داشتم.

اینم یه جمله ناب از این کتاب: جماعت کارمند به حقوق ناچیزش بنده و بر اعتقاد خلل ناپذیرش به این که بدون اون همه کارا میخوابه یول ...

 

پی نوشت: زردآلوی عزیز در وبلاگش این کتاب رو معرفی کرده بود.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٢

پذیرایی ساده...

فیلم پذیرایی ساده مانی حقیقی رو دیدم. بازیها خوب و حرفه ای بود ولی داستان فیلم رو اصلا دوست نداشتم. داستان واقعیت هایی تأسف و شرم برانگیز و البته غیر واقعیت های تعجب و سوال برانگیز. فیلم مورد علاقه ی من نبود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢

اونجا؟؟؟

اینم از سوژه ی امروز ما. یکی به من بگه آخه این گیاه چجوری اونجا دراومده؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: عکاسی

یه روز خوب میاد؟؟؟

نه. واقعیت اینه که زندگی دقیقا همین چیزیه که امروز هست، و دیروز بود، و روزهای قبل تر. فردا هم همین خواهد بود و فرداهای دگر هم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

امید به زندگی...

صبح در مسیر شرکت صحنه زیر توجهم رو به خودش جلب کرد. نگاه کنید چجوری از کنج سنگفرش پیاده رو و پله بیرون اومده و شاداب و امیدوار دور میله پیچیده و بالا رفته. به تلاش و پشتکار و شور زندگی این گیاه حسودیم شد...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: عکاسی

آنهایی که شادند، آنهایی که همــــــــه را دوست دارند...

یه بنده خدایی رو میشناختم که خیلی شاد بود. و البته خیلی شیطون. از همون دوره دبیرستان شروع کرد به دوست پسر گرفتن. منم که اونوقتا هویج و هاج و واج فقط شنونده داستانهای عاشقانه اون بنده خدا بودم. خوب یادمه اولین بار با یکی دوست شد و خیلی زود، مثلا بعد از یک هفته میگفت که ما عاشق و دلباخته همیم و همچین با آب و تاب از عشق و علاقه بینشون تعریف میکرد که فکر میکردی این دوتا رو خدا از اول واسه هم ساخته و از آسمون فرستاده رو زمین و امکان نداره از هم جداشدنی باشن. درست یادم نیست به چه دلیل رابطشون بعد از یه مدت بهم خورد و هنوز یکی دوهفته نگذشته بود که گفت با یکی دیگه دوست شده. این یکی همه چیزش درست برعکس نفر اول بود. سن و سالش، کارش، علایق و سلایقش و بعد از چند روز این بنده خدا بود که از عشق بی حد و حصر بینشون و اینکه چقدر همه چی خوبه و چقدر خوشبختن و اینها صحبت میکرد و من همچنان شنونده ساده و متعجب این ماجرا بودم. این دوستی هم موندگار نبود. بهم خورد و باز، چند روز نشده یه نفر دیگه و باز تعریف و تمجیدها و عشق و محبت ها بود که از رابطشون میبارید و من ناظر بر ماجرا بودم. و باز... چندین و چند بار این دوست شدن ها و بهم خوردن ها تکرار شد. مدت دوستی ها هم کم نبود، هرکدوم حداقل یکی دوسالی طول میکشید. و جالب اینکه طرفهای دوستی هیچ شباهتی به هم نداشتند و هرکدوم یه جور متفاوتی بودن که این جای تعجب داشت، این آشنای بنده خدای من بلخره چه تیپ آدمی رو دوست داشت؟ ملاک و معیارش برای انتخاب چی بود که انتخاب هاش انقدر از هم فاصله داشتن؟ نکته جالب دیگه اینکه در تمام طول مدت این روابط اینا هیچوقت باهم دعوا نمیکردن یا امکان نداشت بشنوی بنده خدای قصه ما از موضوعی ناراحته یا قهرن باهم یا مشکلی دارن. همیشه شاد بود و میخندید و عاشق و دلباخته و امیدوار بود. گذشت و گذشت و گذشت، دوست بنده خدامون با یه بنده خدای متفاوت دیگه ای ازدواج کرد بلخره. و بیا و ببین که چقدر شاده و چقدر از عشق و علاقه و محبت بینشون و رابطه لیلی و مجنونیشون تعریف میکنه و چقدر...

اینجور آدما برام قابل درک نیستن. شما اگه درک میکنین واسه منم بگین شاید بتونم درک کنم...

 

 پ.ن: اینم از طولانی ترین پست تاریخ این وبلاگ تا به امروز

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

استثنایی...

آلبوم استثنایی با صدای حامد محضرنیا رو گوش دادم و بسیار لذت بردم. این آلبوم رو یه دوست عزیزی به من داد و منم بعد از مدتها که به این شکل کارشناسانه و نقادانه آهنگی گوش نداده بودم با عشق و علاقه گوش دادم. همه آهنگاش قشنگ بود مخصوصا 1 و 2 و 4. اونایی که سبک و سیاق آهنگای محسن یگانه رو می پسندن مطمئنا آهنگای حامد محضرنیارو دوست خواهند داشت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: موسیقی

کجا حال خوب میفروشند؟؟؟

حالم خوش نیست. دلم اندکی حال خوب میخواهد. خواب نیمروز، چند روز تعطیلی پشت سرهم،شیطنت، خنده، خنده، خنده، دوست، دورهمی، سفــر، اجتماع بیش از دو نفر...

کجا حال خوب میفروشند؟؟؟

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

تکنولوژی دود در خوراکیها...

عاشق خوردنیای دودی ام. برنج دودی، بادمجون دودی، کوکتل دودی، ... ماست و بادمجون کاله که طعم دود میده فوق العاده ست. و کنسرو ماهی تون دودی شیلتون که تازگیا کشف کردم و عاشقش شدم. حالا فکر کن کته برنج دودی با این ماهی تون دودی با ماست و بادمجون دودی بزنی بر بدن. واااااااااااای چه شود... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: خوشمزه ها

بگو آآآآ...

کتاب بگو آآآ: روایت یک شغل رو خوندم. خیلـــی وقت بود انقدر با عشق و علاقه و سریع کتاب نخونده بودم. علتهای زیادی داشت. اول اینکه من ارادت خاصی به گروه مجلات همشهری علی الخصوص کتاب داستان همشهری دارم و این کتاب هم در واقع مجموعه خاطرات یک شغل چاپ شده در کتاب داستان در مدت دو سال هستش که بصورت یکجا و خیلی با سلیقه جمع آوری شده. دیگه اینکه کتابایی که بصورت مجموعه نوشته های کوتاه باشن رو خیلی دوست دارم که اینم از کم حوصلگی من در خوندن متون طولانی ناشی میشه. مورد دیگه رنگ جلد کتاب و منی که عــــاشق رنگ هستم. به جلد این کتاب نگاه کنین، خودش داره میگه بیا منو بخون. بعضی قسمتاشو بیشتر دوست داشتم، مثلا پزشک زنان یا نگهبان کارگاه ساختمانی بنظرم خیلی خوب بود، ولی مهندس برق قدرت رو زیاد دوست نداشتم.

ضمنا عکس این پست کار خودمه. الهام گرفته از وبلاگ امروز لی لی چی میخونه  و با تشکر از لی لی عزیزم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢

وبلاگ های برگزیده...

در راستای شرکت در جشن تولد پرشین بلاگ و آشنا شدن با نویسنده های وبلاگ های برتر از دید کاربران و داوران، بنده شدیدا کنجکاو شدم که برم این وبلاگهای برگزیده رو ببینم و ببینم که چه ویژگی باعث انتخابشون شده. در مورد 10 تای برگزیده از دید کاربران که البته یکی دوتاشون رو هرکاری کردم باز نشد، همگی روزنوشت هایی طولانی و از دید من خسته کننده و کاملا شخصی بود که مطلب شاخصی نداشت و شبیه دفتر خاطرات بود، پر از اسمها و اتفاقها و ارجاعاتی که برای خواننده معنای خاصی نداشت مگر اینکه دوست یا آشنا یا فامیل نویسنده باشی و در جریان کامل ماوقع زندگانیش باشی که نوشته ها برات جالب باشه. خلاصه اینکه از دید من به عنوان یک کاربر هیچکدوم از این وبلاگها منتخب نبودند و شاید انتخابشون حاصل یک اطلاع رسانی دقیق و حساب شده و هماهنگی جهت اخذ رای و به مدد دوستان و آشنایان صورت گرفته. اما در مورد سه وبلاگ برگزیده داوران، به جز دور برگردون که متأسفانه باز نشد، خاطرات یک عاقد و امروز لی لی چی میخونه از نظر من عالی و کاملا شایسته انتخاب بودن، دوسشون داشتم و مطالبشون رو دنبال خواهم کرد.

در آخر باید اضافه کنم که این نظر شخصی من بود. شاید خوشایند یا موافق نظر خیلی ها نباشه اما خوب، نظر من دقیقا همینه که نوشتم یول ...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢

زندگی خصوصی...

فیلم زندگی خصوصی رو دیدم. ظاهرا از اون فیلمای جنجالی و خط شکن و اینها بوده در زمان خودش که زودم از اکران برش داشتن و مخالف زیاد داشته. من خیلی خوشم اومد. بازی فرهاد اصلانی عـــالی بود. هانیه توسلی هم که جزو بازیگرای مورد علاقه منه. داستان هم به جز قسمت آخرش و اون طرز کشتن پریسا به دست کیانی خیلی خیلی به واقعیت ها نزدیک بود. دوست داشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢

چه میکنه این تیم ملی والیبال ایران...

تیم والیبال ایران داره خوب بازی میکنه. حریفای قدرو میبره و با افتخار میره جلو. صربستان، ایتالیا، کوبا، بعدشم حتما نوبت آلمانه. این بردا اتفاقی نیست. وقتی به ورزش بها داده بشه، مربی خوب، امکانات خوب، برنامه ریزی دراز مدت، و از همه مهمتر توجه و اهمیت، نتیجه همین میشه. و وااای که چه کیفی داره وقتی میبینی ورزش کشورت افتخار آفرینه و توو دنیا حرفی واسه گفتن داره و کشورای دیگه ازش حساب میبرن و واسه مقابله باهاش برنامه ریزی میکنن. اصلا جزو چندتا کشور اول دنیا بودن توو هر زمینه ای حس و حال خیلی خوبی داره. امیدوارم مسئولین اونطور که شایسته ست قدردان زحمات بازیکنان و دست اندرکاران تیم ملی والیبال باشن، امیدوارم این حس و حال خوب ادامه داشته باشه... 

 

  

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

جشن تولد، از نوع پرشین بلاگی...

پنجشنبه عصر جشن تولد دوازده سالگی پرشین بلاگ بود. لینک تبلیغش رو از چند روز قبل در صفحه مدیریت گذاشته بودن، دلم میخواست برم ولی نیاز به یه انگیزه قوی داشتم که اونم به لطف هماهنگی با زردآلوی عزیزم جور شد و قرار گذاشتیم باهم بریم. شور و شوق دیدن دوست عزیز اینترنتی از یکطرف و لذت دورهم جمع شدن با یه عالمه جوون شاد و پرانرژی که یه وجه مشترک با همشون داری و احساس نزدیکی که این وجه مشترک در همه ایجاد میکرد از طرف دیگه کلی خوشحال و سرحالم کرده بود و واقعا که مراسم خوب و شادی بود. حضور بهاره رهنمای عزیز و زانیار خسروی دوست داشتنی و از نزدیک دیدنشون برای من بهترین بخش مراسم بود. و اینکه با چندتا وبلاگ خوب و درست و درمون آشنا شدم، کلیپ آهنگی که اشکان خطیبی خونده بود رو دیدم، بی صبرانه منتظر اومدن سی دی عقاید یک آکتور سینما می مونم، موسیقی گروه رستاک و کلیپ های تصویریشون رو پیگیری خواهم کرد و خیلی نتایج مثبت دیگه که حضور در این مراسم برای من در پی داشت و مهمتر از همه اینکه وبلاگم رو دوست تر! خواهم داشت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی مثبت

برای زردآلوی عزیزم...

آخرین باری که با کسی دوست شدم رو به خاطر ندارم. راستش در انتخاب دوست آدم سختگیری هستم و به جز دوستان دوران کودکی (زیر دبستان حتی)  و یکی دو نفر همکار دوست دیگه ای ندارم. هیچوقت فکر نمیکردم اینترنت و فضای مجازی و علی الخصوص وبلاگم باعث بشه دوست جدیدی پیدا کنم. دوست خوبی که به لحاظ فکری به من خیلی نزدیکه و خیلی خوب درک میکنه و خیلی وقتها امید و انگیزه میده و خیلی بهم کمک میکنه و همیشه ازش انرژی مثبت میگیرم و خیلی خیلی های دیگه. از این بابت خیلی خوشحالم. و این پست رو میذارم به افتخار دوست خوبم، زردآلوی عزیزم و میخوام ازش تشکر کنم بخاطر اینکه هست... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی مثبت

هوا را از من بگیر، گوجه فرنگی را نه...

عاشق گوجه فرنگی ام. اصلا بدون گوجه فرنگی نمیشه زندگی کرد. مخصوصا اون گوجه های درشت و قرمز و سفت و گوشتی که گل به سرم هستن و وااااای. سالاده و گوجه فرنگیش... 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: خوشمزه ها

آدمهای بزرگ، آدمهای کوچک...

آدمهای بزرگ از خودشان انتظار دارند، آدمهای کوچک از دیگران...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

حس مبهم...

تو به این معصومی، تشنه لب آرومی، غرق عطر گلبرگ، تو چقدر خانومی،کودکانه غمگین، بی بهانه شادی، از سکوتت پیداست، که پر از فریادی، همه هر روز اینجا، از گلات رد میشن، آدمای خوبم، این روزا بد میشن، توی این دنیایی، که برات زندونه، جای تو اینجا نیست، جات توی گلدونه،،،

عجیب، همیشه یه آهنگ هست که با حال و روز لحظه های تو همخونی داشته باشه، آهنگی که گوش میدی، و باز میزنی از اول گوش میدی، و باز میزنی از اول، و ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

چرا ما؟؟؟

بعضی اتفاقا اصلا قابل باور نیست. انقدر سریع و غافلگیر کننده اتفاق میافته که هاج و واج میمونی و فقط متعجب میشی از بازی روزگار و دست تقدیر. اینکه ماشین برادرت رو بدزدن و تو خیلی ناراحت بشی و غصه بخوری و با خودت فکر کنی اگه مال مارو دزدیده بودن چـــــی میشد، خودت و همسرت رو جای برادرت بذاری و فکر کنی که نابود میشدین و خدارو شکر کنی، ماشینش یه هفته بعد پیدا بشه بدون اینکه آسیبی بهش رسیده باشه، و ظرف کمتر از یک ماه ماشین شوهرتو بدزدن، چند روز بعد پیدا بشه، اوراق و اسقاط، درحالیکه فقط اسکلتش باقی مونده اونم تصادف کرده و درب و داغون... دلم واسه نیما خیلی میسوزه. ماشینشو خیلی دوست داشت، چقدرم بعد از عید خرج ماشین کرده بود و زحمتشو کشیده بود. دزدا آدمای بی وجدانی هستن. البته اگه اصلا بشه بهشون بگی آدم. خدایا، بگو دقیقا داری با زندگی ما چیکار میکنی؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢

ترولینگ...

این شخصیتای گرافیکی بامزه ی بین المللی هستن که اسمشون ترول و باهاشون کاریکاتور درست میکنن و مشکلات و ناهنجاری های اجتماعی و ... رو از زبان اونا مطرح میکنن، خیلی دوسشون دارم. بعضیاشون واقعا خنده دارن. به بعضی از این کاریکاتورها کلی میخندم. جدیدانا فقط این ترول ها میتونن منو بخندونن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: just fun

جزایر سه گانه ایران...

طراح این کاریکاتور هم آدم خوش فکری بوده ها...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: just fun

جوانی...

صبح سوار تاکسی رهسپار محل کار، رادیو آهنگ دل را ببین علیرضا افتخاری رو پخش میکنه، آخرش خانوم گوینده بیت زیر رو دکلمه میکنه، من در فکر، کوچه ی شرکت رو رد میکنم و ... 

بهار عمر جوانـی ست مغتنم دارش

که این بهار ز پی محنت خزان دارد

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

چیزایی که بلدم، چیزایی که بلد نیستم...

چقدر چیزایی که بلدم در مقابل چیزایی که بلد نیستم اندک و ناچیزن. چقدر چیزایی هستن که من بلد نیستم و آرزوم بود که بلد باشم. چقدر چیزارو میشد الان بلد باشم ولی متأسفانه بلد نیستم. چقدر افسوس زمان هایی رو میخورم که هدر دادم و نرفتم یه چیزایی رو بلد بشم. چقدر به اهمیت بلد بودن یه سری چیزا پی میبرم الان و چقدر دیره. اندازه هرکس به اندازه چیزائیه که بلده. کاش بیشتر بلد بودم... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

حجم اندوه...

آسانسور محل کارم موزیک غمگینی دارد. موزیکی عمیق و سنگین و پر از غم. هر روز صبح پا که درون آسانسور میگذارم حجم بزرگی از غم با پخش این موزیک در فضای آسانسور در دلم لبریز میشود. زمین و زمان به حال و روز غمگین من دامن میزنند این روزها...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

کازابلانکا...

عصر جمعه کسل و بی حوصله،درحالیکه همسر عزیز تخت خوابیده بود و خیال بیدار شدن هم نداشت، جلوی تلویزیون کنترل در درست از این کانال به اون کانال میرفتم و می گشتم و از برنامه های مزخرف و تکراری شبکه ها در عجب بودم که بطور اتفاقی در یک شبکه جدید، AAA family، دیدم قراره فیلم کازابلانکا شروع بشه. منم که خیلی وقت بود دنبال فرصت مناسب برای تماشای این فیلم میگشتم، از خدا خواسته نشستم و این فیلم رو با کیفیت خوب و دوبله نگاه کردم و لذت بردم. اصلا اهل تماشای فیلم های قدیمی نیستم ولی یقینا باب امر با دیدن کازابلانکا باز شد. خیلی برام جالب بود فیلمی که حدود 40 سال قبل از به دنیا اومدن من ساخته شده بود، اینقدر حرفه ای و زیبا و در اوج باشه و انقدر هنرمندانه روابط بین آدمها رو به هم وابسته و تأثیر گذار کرده باشه. لذت بردم به معنای واقعی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

مگه توو قرمه سبزی هم زردچوبه میریزن؟؟؟

شب سوم شام ایرانی، نوبت حمید عسگری بود. پیش غذاش ککتل میگو بود. میگوی آب پز با کاهو و سس مخصوص. غذای اصلیش قورمه سبزی بود، جالب بود که پیازش رو مثل فسنجون رنده کرد و کلی هم زردچوبه داخلش ریخت و لوبیاش هم چیتی بود. دسرش هم اسمش عجیب بود ولی موز درسته رو در کره و شکر سرخ کرده بود با بستنی وانیلی و توت فرنگی و خامه. و وای از این مهران غفوریان که تا دهنشو باز میکنه همه ریسه میرن از خنده. جالب بود... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: سرگرمی

گفته هایی در بابت اعتماد به نفس و حرمت نفس...

اعتماد به نفس را همه دارند. بعضی ها از نوع مثبتش: همان ها که میگویند می دانم و می توانم، بعضی ها از نوع منفی اش: که میگویند می دانم و نمی توانم، یا نمی دانم و نمی توانم.

اما حرمت نفس. دو جنبه دارد. 1- چقدر خودمان را خوب و توانا می دانیم، 2- چقدر خودمان را محبوب و دوست داشتنی می دانیم. (جنبه دوم در ارتباط با دیگران است)

آفات حرمت نفس: 1- شرم و خجالت و خود کم بینی، 2-ترس و نگرانی از قضاوت و نظر دیگران

مشکلات اعتماد به نفس و حرمت نفس در انسان آسیب دوران کودکی است که عمیق و سنگین در وجودمان نشسته.

گاهی تمام انرژی مان را صرف میکنیم تا دیگران را ارزیابی کنیم و بفهمیم در مقابل ما چه نظری دارند و حرف و رفتار ما را چگونه برداشت و تعبیر میکنند. نتیجتا دیگر انرژی جهت راحت حرف زدن و عمل کردن برایمان نمیماند.

از آنجا که شدیدا مهرطلب هستیم گاهی رل بی حرمت نفس ها را بازی میکنیم تا از حمله و قضاوت دیگران در امان بمانیم و مبادا که موافقت و همراهی آنها را از دست بدهیم.

انسان یک موجود ناقص است یعنی اشتباه میکند. قرار نیست همه کار را درست انجام دهیم. ما تمام تلاشمان را میکنیم تا کار را در حد ممکن درست انجام بدهیم اما اگر هم نشد مهم نیست.

ما در بمباران جامعه ای هستیم که از طریق تحقیر و کوچک شمردنمان از ما استفاده و سوء استفاده می کند. حتی اگر خوب حرف بزنیم و درست عمل کنیم باز مخالف خواهیم داشت. مهم این است که این موضوع هیچ اهمیتی ندارد.

قرار نیست همه ما را بخواهند یا از ما خوششان بیاید. در زندگی مشترک تنها اگر یک نفر ما را بخواهد کافی است...

منبع: دکتر فرهنگ هلاکویی

 

 

این گفتار به من کمک کرد بفهمم در کدوم قسمت مشکل دارم و در جهت رفع اون بکوشم.

(ضمن تشکر ویژه از زردآلوی عزیزم)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

midnight in paris...

فیلم نیمه شب در پاریس رو دیدم. محصول 2011 به کارگردانی وودی آلن با بازی راشل مک آدامز عزیز. متأسفانه کیفیت تصویر نسخه ای که من داشتم خیلی خوب نبود. ولی فیلم کمدی دوست داشتنی ای بود. اینجا رو بخونید:

: فیلم در انتها می‌خواهد ما را قانع کند که آدم زمانه خود باشیم و با پیدا کردن جلوه‌هایی از خوشی‌های گذشته، بیش از حد با نوستالژی عرصه را بر خود تنگ نکنیم. نوستالژی چیزی نیست که منحصر به آدم‌های دوره ما باشد، برای پاریس دهه بیست دلتنگی می‌کنید؟ جالب است بدانید که پاریسی‌های آن دوره باشکوه هم برای پاریس دوره طلایی دلتنگ بودند و آدم‌ها پاریس دوره طلایی هم سودای بودن در پاریس دوره رنسانس را در دل می‌پرواندند!

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

سلب آزادی از خود...

بیست سال بعد بابت کارهایی که نکرده ای بیشتر افسوس میخوری تا کارهایی که کرده ای. بنابر این روحیه تسلیم پذیری را کنار بگذار، از حاشیه امنیت بیرون بیا، جستجو کن، بگرد، آرزو کن و کشف کن...

من به این گفته ها عمیقا اعتقاد دارم. بدون شک به نقطه ای میرسم که بابت کارهای نکرده پشیمان و نادم خواهم شد. بخاطر سخت هایی که بر خودم گرفتم، قید و بندهایی که خودم ساختم، فشارهای بی موردی که بر خودم وارد کردم، اذیت شدم و اذیت کردم، آزادی هایی که بی خود و بی جهت از خودم گرفتم و لذت هایی که ناجوانمردانه بر خودم حرام کردم.

میدانم که هرگز خودم را نخواهم بخشید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

rabbit hole...

دالان خرگوش. داستان در مورد زن و شوهریه که پسر کوچولوشونو در جریان یک تصادف از دست دادن و تأثیری که این حادثه روی زندگیشون گذاشته. و طی ماجراهایی زن با جوونی که قاتل پسرش بوده ارتباط برقرار میکنه. فیلم برای من کاملا معمولی بود. موضوع خیلی ناراحت کننده بود ولی بازی ها اونقدر تأثیرگذار نبود. می تونست بهتر از این باشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم