موسیقی غذای روح است و نیازِ جان...

اینروزا سرم خیلی شلوغه اوه کارم زیاده و واقعا خسته میشم، اینه که وقتی میرسم خونه دیگه به هیچ چیزی نمیرسم آخ فقط انقدر که یه غذای ساده درست کنم شام بخوریم و بعد جلوی تلویزیون بی هوش بشم خواب نه فیلمی نه کتابی نه حتی موسیقی، وقتی برای انجام هیچ کدوم از کارهای مورد علاقم ندارم ناراحت دیروز دقت کردم دیدم درحالیکه با عجله دارم کارامو انجام میدم، تو مسیر، تو شرکت ناخودآگاه زیرلب با خودم آهنگایی که دوست دارم رو زمزمه میکنم و اگه توو اتوبوس یا تاکسی موزیکی در حال پخش باشه دلم نمیخواد پیاده بشم هورا موسیقی به واقع غذای روح آدماست و ما نیاز داریم هر از چندی موسیقی گوش بدیم. موسیقی خوب. اما آلبوم "شخصی" فرزاد فرزین که به تازگی به بازار اومده آهنگاش خیلی قشنگه. این آلبوم رو خواهرزاده ی عزیزم آرش خریده بود و منزل اونا گوش دادم و لذت بردم. 14 تا آهنگ داره که بیشترشون قشنگ و دلنشینن. آهنگ خیلی شاد هم داره چشمک شما هم گوش بدین...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: موسیقی

حاتمی کیا، عطاران...

یکشنبه شب مراسمی تحت عنوان اختتامیه جشنواره فیلم فجر در مشهد برگزار شده، اخبار داشت گوشه هایی از این مراسم و البته حرفهای آقای حاتمی کیا رو نشون میداد که گفتن: "من ادب سربازی را دارم که در میدان مین حرکت می کند اما دوران دورانی است که باید بر فرش قرمز حرکت کرد" و من ناخود آگاه یاد رضا عطاران و فیلمش ردکارپت و حرفهایی که در نشست خبری فیلم طبقه ی حساس داشته افتادم که حاضر است برای خندان مردم چه کارها که بکند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: سی نما

خط چشم، خر است...

خط چشم چیست؟ خط چشم خطی است غالبا باریک و مشکی که خانومها جهت زیبایی هرچه بیشتر بالای پلکهای خود میکشند. البته تمیز و قرینه درآوردن آن کار حضرت فیل است. علی الخصوص زمانهایی که عجله داشته باشی و مثلا صبح باشد و خوابالود باشی یا شرایطی باشد که استرس داشته باشی یا جشن و مراسمی که برایت خیلی مهم باشد که زیبا باشی یا مثلا بخواهی منزل قوم شوهر بروی چشمک و قس علی هذا. در این مواقع است که خط چشم تا به تا میشود و چپ و چول میشود و به هیچ صراطی مستقیم نمی شود و هرکدام راه خودش را می رود و هرچه بیشتر تلاش کنی کمتر نتیجه میگیری و از تو اصرار و از خط چشم مقاومت و انکار. و از نظر من سخت ترین بخش آرایش خانومها همین خط چشم کذایی است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢

اسفند دوست داشتنی من...

داریم وارد اسفند ماه میشیم. ماه شلوغی و ترافیک و دوندگی و خونه تکونی و خرید. اما حال و هوای عجیبی داره این ماه اسفند. من دوستش دارم و حالم خوبه در این ماه. حتی اگه ترافیک چند برابر بشه و مجبور باشم صبحها زودتر از خونه بزنم بیرون و عصرها دیرتر برگردم، حتی اگه توو اتوبوس و مترو فشار چندین برابر بشه و مجبور باشم چندتا اتوبوس و قطار رو صبر کنم تا بلاخره توو یکی جا بشم، حتی اگه مغازه ها شلوغ باشن و نتونم راحت خرید کنم و از شلوغی جمعیت نشه توو پیاده روها راه برم، حتی اگه بدونم خونه رو باید بتکونم و کلی کار ریخته باشه رو سرم، حتی اگه نگاه کردن به قیمت پسته و بادوم آجیل شب عید چشمام رو گرد کنه و حتی اگه... اسفند رو دوست دارم چون هواش مطلوب و دل انگیزه، واسه دیدن اولین شکوفه ها رو شاخه های درختا هیجان دارم، شادم واسه درست کردن شیرینی عید، واسه سبز کردن سبزه ی سفره ی هفت سین و رنگ کردن تخم مرغ، واسه ایستادن جلوی ویترین مغازه هایی که گل و سبزه و ماهی و ملزومات سفره ی هفت سین میفروشن، واسه نو نوار کردن رخت و لباس خودم و آقای همسر، واسه باز گذاشتن در و پنجره ها و آفتابی که گرمتر و پرانرژی تر به داخل میتابه، واسه چاپ شدن ویژه نامه های نوروزی نشریات محبوبم، واسه دیدن شادی و هیجان تو چهره آدمهای دور و برم که با عجله و معمولا با کیسه های خرید در درست از کنارم رد میشن، واسه بنفشه و سنبل و شب بو و ماهی قرمز. واسه تمام این اتفاق های به ظاهر ساده که هرکدوم برای من کلی ارزش دارن، من اسفند رو دوست دارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی مثبت

به صبح شنبه ی زیبا و دل انگیزم گند میزنند، به چه سادگی...

بابت خریدی که شرکت ما از شرکت نفت داشت قرار بود خانم کارمند محترم شرکت نفت برایمان فاکتور آماده کند. از روز چهارشنبه من پیگیر گرفتن این فاکتور بودم که آماده کردنش به جرأت ده دقیقه بیشتر وقت نمیگیرد. مدام زنگ و پیگیری و خواهش و هزار جور دلیل و برهان که ما به این فاکتور نیاز داریم و جواب سر بالا و وعده و وعید و ادا و منت از خانم کارمند محترم شرکت نفت. چهارشنبه گذشت و پنجشنبه که ما نیمه وقت هستیم و عجیب هم هیجان داریم که یک دقیقه اضافه تر نمانیم و عیش پنجشنبه هامان طیش نشود خانم کارمند محترم فرمودند که چون فاکتور ساعت 4 و 5 آماده میشود صبح شنبه ساعت 9 بیا و بگیر. گذشت و من شنبه راس ساعت 9 صبح در محل حضور داشتم غافل از اینکه خانم کارمند محترم هنوز تشریف نیاوردند. ناگفته نماند که بخش بین الملل شرکت نفت با تقویم میلادی کار میکند و قاعدتا شنبه ها را تعطیل هستند اما این خانم کارمند محترم از آنجا که ظاهرا زیاد مرخصی رفته اند و کار عقب افتاده زیاد دارند قرار بود شنبه بیایند و باشند و فاکتور ما را هم بدهند. خلاصه من از ساعت 9 تا ساعت 11/5 یک لنگه پا در لابی ساختمان جدید شرکت نفت منتظر بودم و خیره به ساعت حرص میخوردم و متعجب و حیران از اینکه چه راحت فریب خوردم و بازیچه ی دست خانم کارمند محترم شرکت نفت قرار گرفتم. از شما چه پنهان آنجا خیلی هم سرد بود و باد بر سر و کله ی من میخورد و نیمه گوش و گلو دردی هم گرفتم و ساعت 11/5 در نهایت عصبانیت و ناامیدی تصمیم به ترک محل گرفتم و با آژانس رهسپار شرکت شدم. سر کوچه شرکت بود که تلفنم زنگ خورد و خانم کارمند محترم خوشحال و خندان که ای خانم قاسمی جان کجایی پس بیا فاکتورها آماده ست کلافهکلافهکلافه و کارد بر من میزدی خونم در نمی آمد. جالب اینجاست که تا خانم کارمند محترم حس کرد من بابت بدقولی ایشان ناراحت و عصبی هستم سریع صدایش را بالا برد و از موضع قدرت صحبت کرد که من اصلا امروز تعطیل بودم و فقط به خاطر کار شما آمدم و خسته ام کردید و ذله ام کردید و این داستانها! و اجازه نمی داد من حرف بزنم که زن حسابی تو خودت قرار ساعت 9 صبح گذاشتی و خودت گفتی من بیایم و ... بماند. و من بابت مراودات آینده با این خانم کارمند محترم که کار شرکتمان به دستش گیر است تنها نگاه عاقل اندر سفیهی به ایشان انداختم و گفتم شما درست میگوئید و ساعت 1 فاکتور به دستم رسید و خسته و کوفته و داغان و افسرده به این فکر میکردم که آیا این خانم کارمند محترم عمه هم دارد و آیا به روح اعتقاد دارد و آیا اصلا چیزی به اسم وجدان دارد یا نه. و می اندیشم که تا زمانی که ما خودمان به هم رحم نکنیم و دلمان به حال هم نسوزد و کار هم را راه نیاندازیم وضع همین است که بود و هست و خواهد بود، متأسفانه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

پستی پر از علامت سوال...

شما توو زندگیتون چند نفر رو واقعا دوست دارین، از ته دل؟ چند نفر هستن که حال و روزشون برای شما مهمه؟ واسه چند نفر حاضرین از خود گذشتگی کنین و خودتون رو به زحمت و دردسر بندازین؟ این روزها به حقیقت و صداقت محبت بین آدمها زیاد فکر میکنم. رابطه با پدر و مادر، فرزند، همسر، خواهر و برادر، خاله و عمو و عمه و دایی، فامیل های دور، دوست، همسایه، همکار، تا یه آدم کاملا غریبه. از صبح تا شب قربون صدقه ی چند نفر میرین؟ چند نفر رو بنا به یک سری مصلحت ها و یک سری رودربایستی ها دوست دارین؟ چند نفر رو به واسطه یک سری روابط کاری یا قوم و خویشی یا نیازی که بهشون دارین دوست دارین؟ به چند نفر به حرمت حضور بزرگترها یا افراد محترم و مهم زندگیتون محبت می کنید؟ به چندتا از دور و بری هاتون درست موقعی که دارین در ظاهر محبت میکنید و روی خوش نشون میدین در باطن فحش میدین و براشون خط و نشون میکشین؟ توی رابطه های به ظاهر دوستانه تون با چند نفر تیکه رد و بدل میکنین و پشت نقاب مهربونی که روو صورتتونه میخواین سر به تنشون نباشه؟ چند تا دوست واقعی دارین؟؟؟ از مهربونی های ظاهری و مصلحتی بیزارم. خودم رو از این رابطه های پوچ و توو خالی میکشم کنار. هرچی سنمون کمتر بود صاف و صادق تر بودیم، دوست داشتن های بینمون راستکی تر بود. خودمون رو گوول نزنیم. محبت های واقعی خیلی کم شده. سنگدل شدیم هممون...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: حرف حساب

مارک دو پلو...

دومین مجموعه از سفرنامه ها و عکسهای منصور ضابطیان به نام "مارک دو پلو" هم قراره به زودی منتشر بشه. گزارش سفر به کشورهای کنیا، یونان، پرتقال، بلژیک، هلند، آلمان، عراق و برزیل. اینطور که ایشون در صفحه ی فیس بوکشون نوشتن قراره ناشر شرایط سفارش و خرید اینترنتی کتاب امضاء شده رو هم برای علاقمندان یول فراهم کنه. ما که خوشحالیم و اینکه شاعر میگه: ما منتظر دومیش هستیم، هیچ جا نمیریم همین جا هستیم، الان در مورد ما صدق میکنه. این آقای ضابطیان هم آدم جالبیه ها...

 

 

پی نوشت: ممنون از سمیه عزیز ماچ بخاطر اطلاع رسانی در مورد چاپ قریب الوقوع این کتاب که شادی بنده و نوشتن این پست رو در پی داشت...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢

مارک و پلو...

خوندن کتاب جالب و مفرح "مارک و پلو" نوشته ی منصور ضابطیان رو تموم کردم. مجموعه ای از سفرنامه ها و عکسهایی که البته سیاه و سفید و بی کیفیت بودند. به نظر من ضابطیان نویسنده ی حرفه ای نیست و همین نوشته هاش رو برای مخاطب عام دلنشین تر و صمیمی تر میکنه. کتاب، شرح سفرهای ایشون به کشورهای فرانسه، اسپانیا، لبنان، هندوستان، ایتالیا، اتریش، ارمنستان، کره جنوبی و آمریکاست و در هر بخش نکات جالب توجه و هیجان انگیزی راجع به اون کشور نوشته که شاید تابحال نمیدونستیم. برای من این کتاب دوست داشتنی بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢

انیمیشن خمیری mary and max...

"ماری و مکس" رو خیلی وقت پیش دانلود کرده بودم و دیشب دیدمش. خیلی دوست داشتم، بسیار دیدنی بود. انیمیشنی که منحصرا برای بزرگترها ساخته شده و به زیبایی هرچه تمامتر پیچیده ترین مسائل روانشناسی و ارتباطی بین آدمها رو به چالش کشیده. شخصیت پردازی این انیمیشن انقدر حرفه ای و هنرمندانه بود که حس همذات پنداری با شخصیت های اصلی در بیننده ایجاد میکرد. فقط میتونم بگم که خیلـــــــــــــــــــی خوب بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

آرزوهایت...

گاهی می نشینی از صبح در دنیای مجازی آرزوهایت را سرچ میکنی، آرزوهایت را ورق میزنی و آرزوهایت را تنها خیالپردازی میکنی تا شب. و باز صبح فردا، گاهی زندگی راه دیگری برایت نمیگذارد. گاهی مسلم ترین حق تو آرزو میشود برایت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: دل نوشته

پدر شوهر عزیز...

خیلی حس خوبیه وقتی اسم یک کتاب رو سرچ میکنم تا راجع بهش اطلاعات کسب کنم و جزو اولین نتایج جستجو نوشته ی پدر شوهر عزیز راجع به اون کتاب میاد بالا. مقاله ها و گزارشات ادبی ایشون سه شنبه هرهفته در صفحه ی دوم ضمیمه ادب و هنر روزنامه اطلاعات چاپ میشه. یه همچین پدر شوهر فرهیخته ای دارم من، بسیار خوشحالم و به ایشون افتخار میکنم. اینجا رو ببینید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢

فصل فراموشی فریبا...

برای دیشب بلیت جشنواره داشتیم. فیلم "فصل فراموشی فریبا" رو دیدیم. کارگردانش بهمن رافعی بود و امین زندگانی و ساره بیات هم نقشهای اصلی رو داشتن. (داستان لو میرود!) داستان زنی با گذشته ای منفی که شوهرش به شدت حساس و غیرتیه تا حدی که درو روش قفل میکنه. اما با تصادف شوهر، زن مجبور میشه روی وانت درب و داغونشون کار کنه تا پول اجاره و قسط و دوا و درمون شوهرش رو دربیاره. اما در نهایت خانواده ی شوهر که از ابتدا با این ازدواج به شدت مخالف بودن پسرشون رو میبرن و زن با وجود تمام تلاشی که برای سرپا نگهداشتن زندگیش انجام میده شکست میخوره و به راه منفی گذشته برمیگرده.

فیلم یه جاهایی زیادی کشدار شده بود، مثلا صحنه های رانندگی فریبا توو خیابونا و مسافر زدن هاش، یا صحنه های دعوا و کتک کاریش با خواهر و مادر همسرش. به هرحال نسخه ی جشنواره ای بود و مسلما چیزی که نهایی بشه و توو سینماها اکران بشه شسته رفته تر از این خواهد بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢

هیــــــــــــــــس، دخترها...

فیلم "هیس، دخترها فریاد نمی زنند" رو دیدم. از همون ابتدا احساس خوبی نسبت به این فیلم نداشتم، برخلاف خیلی ها که طرفدار پروپاقرص این سبک و سیاق هستن من از فیلمایی که ظلم وارده بر جمعیت زنان و دختران رو میخواد نشون بده و به اصطلاح فیلمهای فمنیستی خوشم نمیاد. این بود که عجله ای برای تماشای هیس نداشتم تا اینکه بطور اتفاقی به دستم رسید و دیدمش. موضوعش جالب بود، تجاوز، موضوعی که لااقل در ایران کمتر بهش پرداخته شده. هر چند که بعضی جاها فیلم کاملا هندی میشد و سوتی های قابل توجهی هم درش دیده می شد. بازی طناز طباطبایی و بابک حمیدیان رو دوست داشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢

دختر یانکی...

دیشب با همسر عزیز رفتیم نمایش "دختر یانکی" رو تماشا کردیم. نمایشی که زردآلوی عزیزم دیده بود و پسندیده بود و دیدنش رو توصیه کرده بود. از اونجائیکه نیما عاشق بهنام تشکره تصمیم گرفتم بلیتش رو بگیرم و سورپرایزش کنم که همینطور هم شد. همه چیز این تئاتر عالی و بازیها حرفه ای بود. من از موزیک و صحنه و لباسا و دیالوگا و خلاصه همه چیزش لذت بردم. کلی هم خندیدیم. بهنام تشکر و برادرش بهرام تشکر خیلی هنرمند و دوست داشتنی بودن و کلیت کار عالی بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: تیاتر

اولین نشانه های بهار...

هوا خوب شده. حس و حال بهار رو از عمق نفس کشیدن هوای این روزها میشه احساس کرد. و دیدن اولین نشانه های فصل بهار که میتونه بساط گلفروش های حاشیه ی میدون صنعت باشه که گلدون های زیبای پامچال رو کنار خیابون حراج کردن...

 

پی نوشت: ردیف اول از بالا، گلدون دوم از سمت چپ، انتخاب من بود که به مامان عزیزم تقدیم کرد.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

تلخ...

آرامشی که اکنون دارم مدیون انتظاریست که دیگر از کسی ندارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: انرژی منفی

the pianist...

فیلمی که با احساسات آدم بازی میکنه. عاشق فیلمهایی هستم که برمبنای واقعیت ساخته شدن و "پیانیست" رومن پولانسکی، بر اساس داستان واقعی زندگی نوازنده پیانوی یهودی، ولادیسلاو اشپیلمن، در دوران جنگ جهانی دوم در لهستان و اشغال این کشور توسط آلمان، به قلم خودش ساخته شده. این فیلم در سال 2002 برنده سه جایزه اسکار بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش اول مرد هم شده. یکسالی میشد که این فیلم گوشه ی کشو در انتظار دیده شدن به سر میبرد تا اینکه دیشب بلاخره نوبت بهش رسید. بعد از "defiance" و "the debt" و حالا با دیدن این فیلم به نظر میرسه که من به جنگ جهانی دوم و حوادث و اتفاقات اون دوران علاقمند شدم. فیلم خوب حول و حوش این موضوعات سراغ ندارید؟؟؟

 

پی نوشت: در مورد "رومن پولانسکی" کارگردان مطرح این فیلم اینجا را هم بخوانید. جالب است!

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

بوسیدن روی ماه...

فیلم ساده و صمیمی "بوسیدن روی ماه" رو دیدم. وای که چقدر احترام سادات و خاله فروغ دوست داشتنی بودن، چقدر منو یاد مادربزرگ خدا بیامرزم انداختن. اصلا انگار نمونه کامل یه پیرزن همه چی تموم ایرانی بودن اینا. مهربون، نگران، به فکر، مجهز، آینده نگر، خودسر، شیطون، گاهی لووس و خیلی چیزای دیگه. خوبه که فیلمی بدون داشتن سوپر استار و بدون پرداختن به موضوعات کلیشه ای بتونه انقدر دلنشین باشه. و به ذهنم رسید که ممکنه اسم این فیلم رو از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور الهام گرفته باشن. دوست داشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢

نگارهای کوچولو...

طبق عادت هر روزه داشتم روزنامه همشهری رو ورق میزدم، این خبر در صفحه ی حوادث بدجوری منو به فکر فرو برد: دختر بچه ی 2.5 ساله ای به اسم نگار در ورامین در غیاب مادر و در اثر خشونت و ضرب و شتم پدر به علت شدت جراحات وارده دچار مرگ مغزی میشه. با گرفتن رضایت از پدر بزرگ و عمو و باقی بزرگترها! اعضای بدن این بچه به بیماران نیازمند اهدا میشه... در جریان این حادثه تأکید و توجه و برجسته نمایی روزنامه به این اهدای عضوِ صورت گرفته بود و حتی در لحن خبر حالت تشویقی، تبلیغی فرآیند اهدای عضو کاملا حس میشد. به اصل فاجعه یعنی علت این حادثه، جنون اون به اصطلاح پدر، مظلومیت اون کودک و خیلی چیزای دیگه کمتر پرداخته شده بود. باید قبول کنیم که شرایط زندگی خیلی سخت شده، از این دست اتفاقها هر روز داره در گوشه و کنار رخ میده و حتی میشه گفت به شنیدنش عادت کردیم. و نمیدونم چرا من مدام یاد اون پوستر تبلیغاتی "با یه گل بهار نمیشه" میافتم...

 

(جزئیات خبر)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

the debt...

فیلم "بدهی" رو دیدم. خیلی زیبا و جزو فیلم های دوست داشتنی من بود. نقد و بررسی و خلاصه ای از داستان فیلم رو اینجا بخونید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

تنها به فاصله ی چند روز...

یک: یوزپلنگ تنکابنی بر اثر اصابت گلوله شکارچیان غیر مجاز و قطع شدن مچ دست به علت گیر کردن در تله های سیمی ناگزیر تلف می شود.

دو: تعداد زیادی از پرندگان در باغ پرندگان شیراز به علت سرمای هوا و نبود امکانات و تجهیزات گرمایشی مناسب یخ زده و از بین میروند. 

سه: یک گوزن زرد در پارک پردیسان تهران! با شلیک گلوله ای که مسئولین محترم تشخیص دادند از حوالی اتوبان همت صورت گرفته از بین می رود.

و یک عالمه علامت سوال و یک عالمه علامت تعجب و یک دنیا تأسف و ...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

defiance...

از اونجایی که بنده آدم بیش فعالی هستم و یک جا بند نمیشم و به هیچ عنوان نمیتونم بیکار بشینم یا حتی توو رختخواب استراحت کنم نیشخند این چند روز بیماری و بستری در منزل با تماشای فیلم ها و سی دی های زیادی همراه بود که راجع بهشون خواهم نوشت.

یک فیلم فوق العاده زیبا که تماشا کردم و لذت بردم و اشک ریختم و به هیجان اومدم. "دعوت به جنگ". داستان واقعی از زندگی 4 تا برادر یهودی لهستانی که در زمان جنگ دوم جهانی از دست آلمانی ها فرار میکنن و در جنگل های بلاروس اردوگاهی درست میکن و سعی در نجات جان یهودیان باقیمانده از یهودی کشی آلمان ها دارن. این فیلم ظاهرا از تلویزیون خودمون هم پخش شده و مخالفان زیادی داشته که چون قهرمانان محبوب این فیلم همه یهودی و از حامیان اسرائیل هستن پخش این فیلم از رسانه ی ملی کار درستی نبوده. فارغ از این نظریه ها و دیدگاه های سیاسی، تلاش شخصیت های این فیلم برای زنده موندن و زنده نگهداشتن همنوع و از جان گذشتگی و نیاز آدم ها به پیروی از یک نفر تصمیم گیرنده در شرایط سخت برام خیلــی جالب بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: فیلم

بدشانسی یعنی...

اینکه یکشنبه تعطیل باشه و تو شنبه رو هم مرخصی گرفته باشی تا حسابی استراحت کنی و خوش بگذرونی و خستگی ت دربره اما از پنجشنبه شب علائم سرماخوردگی در تو نمایان بشه و کم کم شدید بشه و بیافتی تو رختخواب و هی حالت بدتر بشه و کارت به دوا و دکتر بکشه و یه عالمه قرص و یه عالمه آمپول و حتی دکتر دوشنبه رو هم برات استراحت تجویز کنه. یه همچین آدم خوش شانسی هستم من نگران

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢