شمارش معکوس تا آغاز جشنواره سی و دوم...

به روزهای هیجان انگیز جشنواره فیلم فجر نزدیک میشیم. فهرست فیلمها هم مشخص شده و من بی تاب و بی قرار تماشای تک تکشون هستم. اسامی کارگردانا و بازیگرا عالیه، امسال تمام خوبها هستن، هرسال فیلمهای بهتری می بینیم که این باعث خوشحالیه. پیش فروش اینترنتی بلیت بصورت بسته های یازده تایی از صبح روز دوشنبه 30 دی ماه آغاز میشه که اگه میشد و زمان داشتم حتما میخریدم. البته از اونجایی که پدر شوهر عزیز از اصحاب رسانه هستن و هرسال کلی سهمیه بلیت دارن یه تعدادی به ما میرسه تا دو سه تا از فیلمها رو بتونیم تماشا کنیم و لذت ببریم. این پست هم به افتخار فیلم، سرگرمی محبوب من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢

نقاشی با قیچی...

خلاقیت قیچیانه لبخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
تگ ها: just fun

عاشقانه ها...

آلبوم "عاشقانه ها"ی احسان خواجه امیری فوق العاده ست. زیبا، دلنشین، دوست داشتنی. این بشر اصلا همه کارهاش خوبه و یکی از یکی بهتره و این یکی از همه بهتره و لامصب تمام آهنگاش قشنگه. ده تا اهنگ زیبا از اونایی که دوست داری پشت سر هم گوش بدی و گوش بدی و گوش بدی. کمتر آلبومی رو سراغ دارم که تمام آهنگاش قشنگ باشه...

 

 

(گذشته نوشته ها از احسان خواجه امیری)

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
تگ ها: موسیقی

سی دی کپی نخرین!!!

ویترین فروشگاه سی دی و لوازم موبایل، ایستگاه متروی صادقیه، به همین واضحی، به همین سادگی، به همین تعجب برانگیزی تعجبقهر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

تهران برف ندارد :(

دیروز واسه یه مأموریت کاری با دوتا از همکارا رفته بودیم اراک. همین که پامون رو از تهران بیرون گذاشتیم مناظر زیبای برفی پدیدار شد و هرچه جلوتر میرفتیم مقدار برف روی زمین و کوههای اطراف بیشتر میشد تا به شهر اراک رسیدیم، شهری کاملا برفی و کوهستانی. من که تابحال اراک نرفته بودم و نمیدونم چرا فکر میکردم باید شهر گرم و خشکی باشه و احتمال نمیدادم که اونجا انقدر برف اومده باشه. کلی ذوق زده و مشعوف بودم و البته متعجب و متحیر که چرا همه جا برف میاد الا تهران. واقعا چرا تهران ما برف نداره؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

بوته ی حلزون!!!

چند روز پیش داشتم لابه لای فایلای عکس قدیمی میگشتم و یاد گذشته ها میکردم که به عکس زیر رسیدم از یکی از سفرهای قبلی به شمال. گیاهی که به هر شاخه ش یه عالمه حلزون چسبیده بود. برام خیلی جالب بود. اسمشو گذاشتم بوته ی حلزون. با دقت به عکس نگاه کنید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢
تگ ها: در سفر

اعصاب خوردی در مترو...

دیروز بعد از مدتها سوار مترو شده بودم. وضعیت دستفروشی در واگن های مترو دیگه خنده دار شده. تعداد فروشنده ها بعضاً از تعداد مسافرها هم بیشترِ. هرکس از هر قشر و با هر سر و وضع و شکل و شمایلی اومده توو مترو فروشندگی میکنه. آسایش مسافرارو در نظر نمیگیرن، با صدای بلند داد و فریاد میکنن و جنسشون رو تبلیغ میکنن، با همدیگه سلام احوالپرسی و چاق سلامتی و آرزوی بازار گرم میکنن، بی هوا راه میرن و ساک و کوله بار بساطشون رو به مسافرا میزنن و خلاصه همه جوره نظم و آرامش و کلاس کاری مترو رو به هم زدن. خوب میدونم که اوضاع جامعه و شرایط زندگی مردم خیلی بد شده و اینا شاید هیچ چاره ی دیگه ای نداشته باشن و از خیلی کارای دیگه بهتره و آبرو دارن و این حرفها اما، من میگم این راهش نیست. اینجا رو هم بخونید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

ده نمکی معراجی ها را به معراج فرستاد...

در حد یک خبر چند ثانیه ای:

صبح دیروز 5 نفر از عوامل سینمای ایران بر اثر انفجار سر صحنه فیلم برداری فیلم "معراجی ها" ی مسعود ده نمکی در شهرک سینمایی دفاع مقدس کشته شدند.

و خبر بعدی...

به همین سادگی! بنده به شخصه امیدوارم آقای ده نمکی چهار گوشه زمین شهرک سینمایی رو ببوسه و پرونده ی فیلم سازی رو دیگه ببنده بذاره کنار و به جوونی بازیگرا و عوامل سینمای این مملکت و به قلب ضعیف ما رحم کنه. والاااا، با این فیلماشون...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢
تگ ها: سی نما

در سفر باید شناخت...

ممکنه با یه نفر مدتها دوست و آشنا باشید، حتی خیلی صمیمی، باهم رفت و آمد کنید، گردش و تفریح برید، کنار هم شام و ناهار بخورید، ممکنه اونو تو خلوت خودتون راه بدید و کاملا بهش اعتماد داشته باشید، اما مطمئن باشید تا باهم مسافرت نرید و کنار هم زیر یک سقف چند روزی رو نگذرونید به شناخت کاملی از اون آدم دست نخواهید یافت. سفر زوایای پیدا و پنهان آدمها رو میریزه روی دایره. در سفر چیزی از خلق و خوی آدمها پنهان نمیمونه و قدیمیها مثل همیشه چه خوب گفتن که آدمها رو در سفر باید شناخت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢

از گلستان من ببر ورقی...

یه کتاب خوندم به اسم "از گلستان من ببر ورقی". مجموعه نوشته های طنز زنده یاد عمران صلاحی که قبلا در نشریات مختلف چاپ شده بوده. طنزهایی مملو از اشارات و کنایات سیاسی، اجتماعی که برای من چندان جالب و قابل درک نبود. فقط باب پنجم کتاب، در عشق و جوانی، یکی دوتا مطلب جالب داشت مثلا داستان "چی میخواستیم، چی شد" یا "چگونه یک آدم نجیب تبدیل به یک آدم عجیب می شود" رو دوست داشتم...

 

 

پی نوشت: عکس مساعدی از جلد کتاب یافت نشد.

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢

اندازه نگهدار که اندازه نکوست...

من انواع و اقسام ادویه رو خیلی دوست دارم. دلم میخواد همه نوع ادویه توو خونه باشه و آدم موقع آشپزی از هرکدوم که مناسبه به اندازه استفاده کنه. عطر و طعمی که ادویه به غذا میده واقعا لذت بخش و اشتها برانگیزه. آشپز محترم شرکت ما اما نظر دیگه ای داره. فکر میکنه همیشه واسه هر غذایی باید تمام ادویه های موجود رو بریزه و هرچقدرم بیشتر بریزه خوشمزه تر میشه. اینه که ما ناچارا هر روز غذاهای پر ادویه اونم باربط و بی ربط میخوریم و صدامون هم در نمیاد. البته دو سه باری بچه ها گفتن که آخه چه مناسبتی داره مثلا پودر سیر و موسیر و سه رنگ فلفل و پاپریکا و زنجبیل و زیره و آویشن و لیمو فلفلی و دارچین و ادویه مرغ و ماهی و کاری و گراماسالا و خیلی چیزای دیگه که الان یادم نیست رو میریزی توو قورمه سبزی!!! اما مرغ آشپز محترم یک پا داره و حرف حرف خودشونه. اینجوری مزه ی اصلی غذا گم میشه و مای بینوا هم هرروز معجونی از طعم ها و عطرهای مختلف رو میخوریم و کم کم دیگه داریم کهیر میزنیم. واقعا چه خوب گفتن که هرچیزی به اندازه ش خوبه، اندازه نگهدار که اندازه نکوست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢

سفر، عکاسی، عشق...

این چند روز تعطیلی یه مسافرت شمال برامون جور شد، جای شما خالی، خیلی هم خوش گذشت. آب و هوا برخلاف چیزی که انتظار داشتم بسیار عالی بود و در کمال تعجب خیلی هم شلوغ نبود.

دریای آروم و ساحل نسبتا تمیز:

درختای زیبا و جنگل دل انگیز (جنگل برای من خیلی جذاب تر از دریاست):

عکسایی که از داخل تله کابین در نمک آبرود گرفتم:

چاله ی زیبای دیو حمام با اون طبیعت زیبا بالای تله کابین نمک آبرود:

مناظر برفی و سرد جاده چالوس:

سگ نگهبان ویلا و اردک های چاق و تمیز اون حوالی:

اینم یه کاکتوس دوازده ساله توو حیاط ویلا که برام خیلی جالب بود. تابحال کاکتوس به این بزرگی ندیده بودم:

در کل سفر خوب و به یاد موندنی بود. امیدوارم تمام عکسا براتون باز بشه و در تمام این عکسها به خاطر داشته باشین که: photo by: nilo0o  چون من یادم رفت پای عکسها درج کنم چشمک

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
تگ ها: در سفر

از قدیمی ها: پایان دوم...

اگه دلتون واسه حال و هوای فیلم های هندی قدیم تنگ شده "پایان دوم" رو گیر بیارید و ببینید. من که از اول تا آخر تماشای این فیلم این شکلی بودم: ابرو خمیازه خواب

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢

شــاهــگــــــــــوش...

شاهگوش فوق العاده ست. مدتها بود که یه همچین سریال خوبی ندیده بودم. کارگردان خوب، بازیگرای خوب، عوامل خوب، داستان خوب. همین که اسم داود میرباقری به عنوان کارگردان روی کاری باشه تأییدیه بر خوب بودن کار. حالا وقتی فرهاد اصلانی و مرجانه گلچین و محسن تنابنده و هانیه توسلی و طناز طباطبایی همچنین سیروس گرجستانی و رسول نجفیان و اکبر عبدی (هرچند کوتاه) و احمد مهرانفر و خیلـــی خوبهای دیگه هم حضور داشته باشن که دیگه نور علی نوره.

نقاط قوت کار از نظر من:

  • موسیقی متن، کار فردین خلعتبری خیلی عالیه، اینکه کاملا هوشمندانه آهنگهای معروف و محبوب آقای صدا رو به سبک ایرانی و با سازهای سنتی ساختن خیلی جالبه
  • آهنگ تیتراژ پایانی، زهره با صدای علی زند وکیلی بی نظیره و انتخاب خیلی مناسبی بوده
  • تیتراژ اول و آخر کار خیلی خوب شده
  • گریم عالی محسن طنابنده کار عبداله اسکندری
  • حضور رسول نجفیان به عنوان مشاور هنری کارگردان
  • و از بازی بی نظیر و هنرمندانه ی مرجانه گلچین و حمیدرضا آذرنگ (سروان سرخی) هم نباید گذشت.

تماشای شاهگوش رو از دست ندین...

 

پی نوشت: با احترام به آقای صدا که خواننده ی محبوب منِ با اون آهنگ های زیبا و ماندگار و خاطره انگیزش...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢
تگ ها: سریال ها

هوا را از من گرفتی، خنده ات را نگیر لااقل...

هوای تهران وحشتناک آلوده ست. مشکل آلودگی هوا خیلی جدی تر از اونیه که فکرش رو بکنید و اصلا هم بهش پرداخته نمیشه. آلودگی هوا آمار مرگ و میر مردم رو بالا برده و صداش رو هم در نمیارن. مسئولین محترم دلخوشند به این چند روز تعطیلی و اینکه مردم از شهر برن بیرون و هوا اندکی تعدیل بشه و از شرایط اضطرار خارج بشه. مشکل آلودگی که تا چند سال پیش فقط مختص تهران بود و اونم هرچند سال یکبار برای چند روز بروز میکرد حالا هرسال در هر روزِ فصول سرد هست و به بقیه شهرهای بزرگ کشور هم سرایت کرده. خیلی پیچیده نیست، این همه ماشین تو خیابونا ریخته، سوخت مصرفی این ماشینها استاندارده آیا؟؟؟

 

 

پی نوشت: دیروز عصر در راه برگشت از شرکت به خونه در ترافیک وحشتناک اتوبان همت و میون دود و آلودگی هوا، اخبار رادیو رو گوش میدادم که میگفت کپنهاگ (پایتخت دانمارک) به عنوان پایتخت سبز اروپا انتخاب شده و بالاترین استانداردهای پاکیزگی و حفظ محیط زیست رو داره. استفاده از دوچرخه اونجا میون مردم کاملا جا افتاده تا جایی که 80% مردم واسه رفت و آمدهای روزانه از دوچرخه استفاده میکنن. یه لحظه چشمام رو بستم و آسمون آبی و زمین سبز اونجا رو تصور کردم و مردمانی که شاد و تمیز و سرحال سوار بر دوچرخه اینطرف و اونطرف میرن. چشمم رو باز کردم و...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢
تگ ها: در شهر

لذت های کوچک زندگی...

اوایل سال وقتی کار استاندارد سازی و پیاده کردن iso شرکت رو در بدترین وضعیت ممکن اونم تنها سه ماه مونده تا تاریخ ممیزی تحویل گرفتم، شرایط انقدر وخیم بود و نگرانی مدیران انقدر زیاد که کلی وعده و وعید دادن در صورت موفقیت آمیز بودن ممیزی و گذر از این خوان دشوار به سلامتی، تشویقمون میکنن و جایزه و پاداش و این صحبتا. گذشت و ما کارمون رو خوب انجام دادیم و فراتر از خوب و ممیز گرامی خوشحال و متعجب که دستتون درد نکنه چه شرکت خوبی و چه سیستم جاری ای و بقیه باید بیان از شما یاد بگیرن و قس علی هذا. و حالا مدیران عزیز به وعده خودشون عمل کردن و بنده رو با پاداشی مستفیظ کردن و خوشحال و شادان نمودن. منم پنجشنبه ای با همسر عزیز رفتم شهر کتاب مرکزی و از اون پاداش کلی واسه خودم خرید کردم و گشتم و لذت بردم. اون بالائیه یه مدل "تانگرام" چوبی فوق العاده ست (انتخاب همسر)، پائینی پازل گربه ravensburger (البته فقط 170 تیکه ست و همون شب اول کاملش کردم)، سمت چپی یه پکیج 4m که باهاش مگنت های خوشگلی میشه درست کرد و سمت راستی کتاب "مارک و پلو" منصور ضابطیان. و من سرخوش و مست از این لذت های کوچک زندگی هستم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳٩٢

بفرمائید سالاد الویه...

اینم الویه دست پزیده و تزئینیده اینجانب...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢
تگ ها: مطبخ

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد...

"دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" دومین کتابی بود که از کتابخونه گرفتم و خوندم و بسیار لذت بردم. از وبلاگ دوستان بود که با این کتاب آشنا شدم و بیشتر از همه اسمش و اینکه هرکی خونده بود خوشش اومده بود باعث شد برم سراغش. مجموعه ای از داستانهای کوتاه کاملا امروزی و واقعی که شاید قبلا کمتر سوژه ی نوشتن قرار گرفته بودن. داستانهای "سقط جنین"، "حقیقت روز"، "مرخصی" و "تیک تاک" به نظرم خیلی خوب بود. خوندن این کتاب رو به خواهرم ناهید و همچنین زردآلوی عزیز توصیه میکنم. و البته طرح روی جلد کتاب که میتونست خیلی بهتر از این باشه رو اصلا دوست نداشتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢

سرگرمی محبوب من...

عاشق پازل درست کردنم. اصلا این کار به من آرامش میده. حیف که دیوارای خونه دیگه جا نداره...

 

1000 تکه مارک ravensburger آلمان

500 تکه مارک educa اسپانیا

 

بازم هست. عکسشون رو خواهم گذاشت...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢
تگ ها: سرگرمی

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین...

از بین فیلمهای قدیمیِ ندیده، دیروز "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" ساخته ی سامان سالور، سال 84، رو دیدم. خیلی خوشم اومد. فیلم بامزه ای بود. سیاه و سفید بود و فضایی تلخ و تاریک و البته پر از تعلیق داشت. در خلاصه داستان فیلم اومده: صدری و یدی کارگران یک پمپ بنزین قدیمی اند که به علت عوض شدن مسیر جاده ی اصلی چندی ست متروک مانده، یدی که دل در گرو دختری در شهر مجاور دارد در قبال پرداخت مبلغی به پستچی منطقه نامه های عاشقانه اش را به عشق ندیده اش می رساند غافل از اینکه شاید خود پستچی عاشق دختر باشد.

با بازی زیبای محسن تنابنده ی عزیز و محسن نامجوی خدا بیامرز، من این فیلم رو خیلی دوست داشتم...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢

وقتی درخت پرتقال به بار می نشیند...

پدر بزرگِ خدا بیامرزم خیلی سال پیش از سفر گرگان یه نهال مرکبات کوچولو تو یه گلدون واسه ما آورده بود، نمیدونم چرا از همون اول همه فکر میکردن نارنجه، یه مقدار که بزرگ شد مامانم که علاقه زیادی به گل و گیاه و استعداد زیادی هم در این زمینه داره، از گلدون درآورد و انداختش توو باغچه. حیات خونه پدری من خاک خوبی داره و هرچی توو باغچه ش بکاری میگیره، حتی سابقه داره که با افتادنِ اتفاقی هسته سیب توو باغچه یه درخت سیب در اومده که حالا میوه هم میده، خلاصه اینکه اون نهال کوچولو بزرگ شد و بزرگ شد و گل داد و میوه داد و مشخص شد که پرتقاله، از اون خوشمزه هاش، و حالا هرسال کلی پرتقال میده و ما شبهای یلدا که معمولا دور هم جمع هستیم محصولش رو برداشت میکنیم و حاصل دسترنج خودمون رو میخوریم. جای شما خالی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢

خلاقیت زاده ی فشارها است ;)

بعد از ظهر یه روز تعطیل باشه، بیرون سرد و خونه گرم، همسر عزیز خوابالو در حال قیلوله بعد از ناهار، لحاف رو تا زیر گلو کشیده باشه و حالا حالاها خیال پاشدن نداشته باشه، من پر از انرژی باشم و خوابم هم نیاد و کلی هم حوصله ام سر رفته باشه، با یه بطری خالی ایستک و مقداری رنگ و کنف و یه تیکه گونی و یه دونه چوب پنبه، حاصل چیزی میشه که در تصویر میبینید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢
تگ ها: خلاقیت

هایکو کتاب شاعرانه ی من...

فتو بلاگ، بد هم نیست، گاهی که حس و حال نوشتنم نیست...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢

زمستان است...

و خیلی سرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢