رو دست، پشت دست...

چقدر بده که با یه نفر احساس صمیمیت و نزدیکی کنی، به یه نفر اعتماد کنی، فکر کنی اونم مثل خودته، و اونوقت خلاف این قضیه طی یک اقدام بی رحمانه، و دور از انصاف و انسانیت بهت ثابت بشه و زیرآبت بخوره اونم زمانی که اصلا انتظارشو نداشتی. چقدر بد شدن آدما. چقدر پست شدن حتی در مسائلی که سود و زیانش اصلا به اونا مربوط نمیشه و حاصلی متوجه اونا نیست. چقدر بده که تو به علت یکسری از مشکلات صبحها یه کم دیرتر بری محل کارت و بعد بفهمی مدیر عامل محترم از ناحیه یک دوست، البته به اصطلاح دوست، از این موضوع مطلع شده و، و، و، و...  

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱

حلوا...

اصلا فکر نمیکردم حلوا درست کردن انقدر کار سختی باشه. دیشب سالگرد پدر بزرگ خدا بیامرزم بود و من ناگهان تصمیم گرفتم یه کم حلوا درست کنم اونم برای اولین بار. دیده بودم که مامانم چیکار میکنه و مواد لازم و روند کار رو بصورت تئوری میدونستم. دست بکار شدم ولی نتیجه چیزی نبود که انتظارشو داشتم. یه حلوای کاملا متفاوت. البته مزه ش خوب بود و من یه ظرف برای مادر شوهر محترم فرستادم ولی خوب، رنگ و رو و ظاهرش با چیزی که فکر میکردم خیلی تفاوت داشت. و از نتایج این ماجرا این بود که فهمیدم عنصر تجربه هم در انجام یک سری از کارها بی تأثیر نیست و نقش کلیدی داره...

 

پی نوشت: مطمئن باشید و شک نکنید که عکس جبنه ی تزئینی دارد! 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: مطبخ ، خوشمزه ها

قلاب بافی...

علاقه ی عجیبی به قلاب بافی پیدا کردم. شاید تا چند وقت پیش خنده ام میگرفت از فکر اینکه ممکنه روزی از قلاب بافی کردن خوشم بیاد ولی اینروزها کلا خوش آمدهایم تغییرات فاحشی کرده. به این نتیجه رسیدم که خوبه آدم تا میتونه چیز یاد بگیره، کارای مختلف، هنرای مختلف و ضمنا هرچقدر هم در سنین پائینتر یاد بگیره بهتره چون حوصله ی بیشتری داره و سرعت یادگیریش هم بیشتره و ضمنا وقت آزاد بیشتر و دغدغه های کمتری داره. در مورد قلاب بافی تصمیمم جدیه، در حدی که احتمالا بگردم و کلاسش رو پیدا کنم. واقعا بافتن چیزی مثل این کفشای کوچولوی زیبا لذت بخش نیست به نظرتون؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱

تو مو میبینی و من وز وز مو...

مشکلات من که یکی دوتا نیست. اینم یکی از مشکلات مهم و چالش های عمیق زندگانی منه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: just fun

خیلی زود، خیلی نزدیک...

پائیز شده، روزا کوتاه شده، زود هوا تاریک میشه، زود شب میشه، زود باید بخوابی و عجیب حس میکنم به همین نسبت هم زود صبح میشه و زود باید برم سر کار و... حس اینروزهای من طولانی بودن و کش اومدن شدید صبح تا عصر در شرکت، و کوتاهی و زود گذری عصر تا صبح روز بعد در خونه هستش. هروقت از کارم خسته بودم و حوصله ی شرکت رو نداشتم این حس اومده سراغم. امیدوارم اینبار هم مثل دفعات قبل این بحران رو به خیر و سلامت بگذرونم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

تنبل نرو به سایه...

کاشف بعمل اومد که یه مجموعه ورزشی نزدیک خونمون افتتاح شده وابسته به آموزش و پروش. منم خوشحال از اینکه استخر هم داره و من که مدتهاست دنبال یه استخر خوب هستم اما چون نزدیکمون نیست سختم میاد برم حالا دیگه بهونه ای واسه تنبلی ندارم. شدم مصداق بارز این قضیه که میگه تنبل نرو به سایه، سایه خودش میایه. و ایکاش که تمام سایه ها در همه زمینه ها اینطوری به سمت من میومدن...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱

در بی ارزشی دنیا...

یه چیزایی هست که آدم رو بدجوری تحت تأثیر قرار میده. یه اتفاق، یه عکس، یه حرف... انگار یه شوک به آدم وارد میشه و در یه لحظه یک سری تصاویر گذشته از جلوی چشم آدم رد میشه و  یه عالمه فکر و یه عالمه تعجب. چند روز پیش جلوی دکه روزنامه فروشی دیدم که روی جلد یه مجله عکسی از ابوالفضل پورعرب انداختن، البته نوشته بود ابوالفضل پورعرب که شناختم واگرنه از روی عکسش که برام قابل تشخیص نبود. و من به این فکر کردم که آدمیزاد عجیب به مویی بنده در این دنیا و یاد این شعر از پدر بزرگ خدا بیامرزم افتادم که زیاد میخوندش و میگه:

الا ای عالم فانی، که این دنیا به یک ارزن نمی ارزد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

طراحان...

تقاطع خیابون های جمهوری و 12 فروردین، ضلع شمال غربی، فروشگاه بزرگی هست به اسم طراحان که لباسای زنونه میفروشه. بلوز و دامن و پیرهن و شلوار و مانتو و خلاصه هرچی که بخوای. من عاشق این فروشگاه هستم. جنسای تک ترکیه ای میاره و قیمتاش هم خیلی مناسبه و مدامم حراج میذاره. اگه وقت بذاری و بگردی حسابی، لباسای آسی میتونی تووش پیدا کنی. فروشگاه محبوب من...

 

 

عکس جنبه ی تزئینی دارد.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱

جناب مدیر عامل محترم...

محیط شرکت برام غیر قابل تحمل شده این روزها. بعد از بحثی که روز پنجشنبه با مدیرعامل محترم داشتیم و نهایتا به نتیجه ای هم نرسیدیم بنده تصمیم گرفتم که بیام از اینجا بیرون. موندنم دیگه فایده نداره وقتی می دونم آخرشم قراره همه ی کاسه کوزه ها سر من بشکنه. کار کردن با یه مدیر عامل غیر منطقی و وقت نشناس و پر حرف و زورگو و ... هزاران و دیگه، اعصابی میخواد که، بنده ندارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: انرژی منفی

هم دانشگاهی ها...

دیروز، خیلی اتفاقی چندتا از دوستای دوره ی دانشگاهم رو در فیس بوک پیدا کردم. یکی از خوبیای فیس بوک اینه که اگه دوستی رو توش پیدا کنی، دوستای مشترکتون هم پیدا میشن خود به خود. خیلی حس خوبی بهم دست داد. چقدر تغییر کرده بودن. بعضی ها ادامه تحصیل داده بودن و ارشدشون رو هم گرفته بودن. بعضی ها ازدواج کرده بودن، بعضی ها مشغول کار بودن و خلاصه یه جورایی از حال و اوضاع همشون باخبر شدم. و انگار همین دیروز بود که دانشجو بودیم و دانشگاه میرفتیم، و اصلا به نظر نمیاد که سالها از اون روزا میگذره. زمان، بدجوری داره زود میگذره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱

خستگی...

بسیار خسته ام این روزها. در راستای این قضیه که سخت میگیرد جهان بر مردمان سختگیر، و اینکه دیگه من خیلـــی به خودم سخت گرفتم ماجرا رو، تصمیم گرفتم یه مدت بزنم بر طبل بی عاری که اونهم عالمی داره. روزگار با من بد تا کرد. حقم این نبود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

127 hours...

این فیلمو دیشب دیدم. 127 ساعت. داستان یه جوون کوهنورد که میافته در شکاف یه صخره و دستش پشت یه تیکه سنگ گیر میکنه و چندروزی همونجا میمونه تا وقتی که از کمک دیگران قطع امید میکنه، خودش دستش رو قطع میکنه و خودش رو نجات میده. فیلم جالبی بود. اونهمه صبر و خونسردی قهرمان داستان برام تعجب آور بود. خودمو جای شخصیت اصلی داستان گذاشتم. چیکار میکردم تو اون شرایط؟؟؟ ضمنا، این فیلم بر مبنای واقعیت ساخته شده بود.

 

 

 پی نوشت: در پی موج گرانی های اخیر، متأسفانه باخبر شدم که فیلم هم گران شده. و از 1000 تومن به 1600 تومن افزایش قیمت پیدا کرده که خوب باید یه فکری بحالش کرد گریه

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

سکه...

کسی میدونه روند افزایش قیمتها تا کی و تا کجا قراره ادامه پیدا کنه؟؟؟ دلار، طلا، سکه و متعاقب اون همه چیز و همه چیز! قیمتها خنده دار شده این روزا. داشتم فکر میکردم اگه یه خانومی که بطور متوسط مهریه ش 500 تا سکه است در این شرایط تصمیم بگیره مهرش رو اجرا بذاره چه بلایی سر شوهرش میاد؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

کفش مورد علاقه ی من...

converse ساقدار کفش مورد علاقه و محبوب منه. مخصوصا در مواقعی که لازمه طولانی مدت کفش پام باشه مثلا دانشگاه یا سر کار. واقعا باهاش راحتم. چند جفتی تاحالا ازش داشتم و انقدر پوشیدم تا واقعا پاره و غیرقابل استفاده شده و بعد رفتم سراغ جفت بعدی. شکل و رنگ متنوعش رو هم خیلی دوست دارم. و اینکه چیزی نبود که بیاد و یه مدت باشه و بعدم از مد بیافته و جمع بشه. همیشه هست و همیشه هم جوونا دوسش دارن و دنبالش هستن. و این پست به افتخار یک عمر خدمت صادقانه برای این کفش راحت و محبوب...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱

آدم بدها...

یه برنامه ای رو کامپیوتر شرکت هست که هرروز بطور اتفاقی یه جمله ی زیبا رو دسکتاپ مینویسه. امروز نوشته بود: "بدترین آدمها کسی است که از ترس شرش مورد احترام قرار گیرد". و من به آدمهای بد، و ترس، و شر، و احترام هایی که رد و بدل میشود، فکر کردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

از بزرگ شدن ها...

من بزرگ نمیشم! البته از نظر خودم. همیشه اونایی که سنشون از من بیشتره بنظرم خیلی بزرگ میان ولی خودم که همسن اونا میشم اصلا احساس بزرگی نمیکنم. دبستان که بودم بچه های راهنمایی و دبیرستان به نظرم خیلی بزرگ و با ابهت میومدن ولی خودم در سن راهنمایی و دبیرستان حسی از بزرگی نداشتم و بجاش نگاهم به دانشجوها بود که چقدر بزرگ و با عظمت هستن. دانشجو هم شدم و دیدم خبری از احساس بزرگی در من نیست و بجاش فکر میکردم اونایی که ازدواج کردن دیگه حتما خیلی بزرگ هستن. و بعد از ازدواج وقتی حسی از بزرگ شدن در خودم ندیدم به این نتیجه رسیدم که این قصه ادامه دارد و چقدر خنده داره وقتی فکر میکنم که همه مثل من هستن و مثل من فکر میکنن و اون پدر و مادرا و پدربزرگ و مادربزرگا که الان بنظر من دیگه آخر بزرگی هستن خودشون اصلا اینجوری فکر نمیکنن و اون شیطنت ها و کودکی ها و وروجکی های خاص خودشون رو دارن همشون...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

the terminal...

امروز این فیلم رو دیدم. ترمینال. قدیمی بود ولی بازی تام هنکس رو دوست دارم. و چقدر برام جالب بود که ظاهرا این فیلم رو از روی سرگذشت یه پناهنده ی ایرانی ساختن. اینجا رو بخونید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

به کجا چنین شتابان؟؟؟

روزنامه همشهری 300 تومن شد. گرون شدن مطبوعات محبوبم  افسردم میکنه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

لوازم التحریر...

خوش بحال محصل های این دوره زمونه. چقدر لوازم التحریر تو دست و بالشون فراوون و متنوعه. من عاشق لوازم التحریرم و وای که چقدر دفتر و مداد و پاک کن و جامدادی و این چیزای قشنگی تو بازار هست این روزا. زمان ما از این خبرا نبود. دفترا همه شکل هم بود، مدادا ساده و معمولی و هیچ تنوع و رنگی توو نوشت افزار نبود. اوج تجمل، این مداد رنگیای جعبه فلزی بود که اونم هرکسی نداشت و اگه کسی احیانا 24 رنگش رو داشت دیگه فرمانروای زنگای نقاشی بود سر کلاس. ولی الان انقدر این چیزا زیاد شده دست بچه ها که براشون ارزشی هم نداره و اهمیت خودشو از دست داده. و هنوزم از لذت بخش ترین لحظات من رفتن به شهر کتاب یا این لوازم تحریر فروشیای بزرگ و قدم زدن بین اون همه رنگ و بو و حس و خاطره و آرزو هستش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱

شقایق دهقان، لادن طباطبایی، سحر زکریا...

این سه تارو دیدم. جالب و سرگرم کننده بود ولی خوب، شب بهاره رهنما یه چیز دیگه بود. کلا ایده جالبی بود ساخت این برنامه. حیف که ادامه پیدا نکرد...

 

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: سرگرمی

اول مهــــر...

هفته ی گذشته سرم خیلی شلوغ بود. اول هفته یه مسافرت ناگهانی و تا دوشنبه شمال بودم. روزای آخر هفته هم درگیر کار و جبران عقب افتادگی ناشی از مرخصی سفر و بعدشم خونه تکونی آخر تابستون. مسافرت خیلی خوش گذشت و چقدرم بهش احتیاج داشتم. اونم شمال که من عاشق آب و هوا و طبیعتش هستم. طبیعت شمال منو دیوونه میکنه. اونهمه سبزی و زیبایی و طراوت و زندگی و حرکت یکجا.

امروز هم که اولین روز پائیزه. اول مهر. و چه جالب که همه چیز خیلی آشکار و مشهود تغییر میکنه با تغییر فصل ها و خلق و خوی و روحیات منم تغییر میکنه به شدت.

امروز اولین روز مدرسه ها بود. خواهر زاده ی خوشگل من ستایش جونم هم جزو کلاس اولیا بود امسال و رسماً وارد وادی تحصیل شد و درگیریش با مقوله ی درس و مدرسه و مشق و امتحان و اینها شروع شد دیگه که امیدوارم همیشه موفق باشه و جزو بهترین ها باشه و همیشه شاگرد اول باشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱