قیاس مع الفارق...

بعضی مقایسه کردن ها اصلا درست نیستن. بعضی چیزا اصلا ربطی به هم ندارن که بخوای باهم مقایسه شون کنی. دوتا موضوع کاملا متفاوت، دوتا موجود کاملا مختلف، دوتا شرایط کاملا سوا از هم، آخه اینارو چه به مقایسه کردن؟ اینجور مقایسه کردن های بی نتیجه فقط آدمو اذیت میکنه. قرار نیست تمام خوبی ها و نعمت ها و شانس های دیگران رو منم داشته باشم و حالا که ندارم بشینم خودمو آزار بدم و حرص بخورم. کاش قدر خودم رو بیشتر میدونستم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

به کدوومین گناه؟؟؟

همین الان یه اتفاق بدی برام افتاد. کلی لباس تیره شامل مانتو و مقنعه ی خودم و یه سری از لباسای آقای شوهر رو ریختم توو ماشین لباسشویی خوشحال و خندون که اینبار گزینش شده و از فیلتر رد شده ریختم، چرخید و خاموش شد و وقتی خواستم پهنشون کنم دیدم یه دستمال کاغذی بی شخصیت معلوم نیست از کجا تو جیب کدوم یکی از لباسا پیداش شده و شسته شده و له شده و پخش شده و به همه چی پرز داده و چسبیده و واااااااااااااااااااااااااااااااای...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱

اخلاق بد من...

من دوتا اخلاق بد دارم. (البته خیلی بیشتر از دوتا! ولی الان میخوام راجع به این دوتا صحبت کنم) یکی اینکه مراقب وسایلم نیستم و اصلا برام مهم نیست که خراب بشن و از بین برن. انگار فقط برام مهمه که یه چیزی رو بخرم و داشته باشم ولی نگهداری ازش و اصطلاحا حفظ و حراستش برام مهم نیست که این خیلـــــــــــــی بده. دوم اینکه حواسم نیست که خونه زندگی بهم نریزه و شلوغ و شلخته پلخته نشه. هروقت خونه رو تمیز میکنم کلی زحمت میکشم و همه جارو مثل دسته گل تمیز و مرتب میکنم اما دقیقا بعد از اینکه کارم تموم شد خودم شروع میکنم به ریختن و پاشیدن و وسایل رو سرجای خودش نذاشتن و اینها که اینهم خیلـــــــــــــــی بده. نمیدونم چیکار کنم که این اخلاقای بدم اصلاح بشه. خسته شدم دیگه از دست خودم. شاید باید به دکتر مراجعه کنم. شاید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

chungking express...

یه فیلم هنگ کنگی دیدم امروز. chungking express. یه فیلم دو اپیزودی متقاطع که دو روایت متفاوت بود از عشق هایی متفاوت. جالب بود و من اپیزود دوم رو بیشتر دوست داشتم چون بازیگر مردش، tony leung chiu wai, رو خیلی دوست دارم. یه نقاط مبهمی بعد از دیدن فیلم در ذهنم بود که یه سرچی در اینترنت زدم و یه خلاصه و نقد عالی ازش پیدا کردم و ابهاماتم هم برطرف شد. اسم فیلم رو لینک کردم به نقد مربوطه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

بوی پائیز...

نیمه ی شهریور رو رد کردیم و هوا حال و هوای پائیزی بخودش گرفته. حال و هوایی که من خیلی دوست دارم و یه جورایی سرحالم میاره. پائیز رو دوست دارم و به همراه بهار فصلهای مورد علاقه ی من هستن و واقعا هم که بهترین هوا رو دارن. معتدل و متعادل. نه گرمای طاقت فرسای تابستون و نه سرمای استخوان سوز زمستون. همیشه بهار و پائیز حالم خوبه. بهتر از وقتای دیگه. خیلی خوب...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: انرژی مثبت

how to deal...

و این یکی، یه فیلم تین ایجری شاد و خوش آب و رنگ و موزیکال که فقط نفهمیدم هدف و منظورش چی بود بلخره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

پرستوهای ابله...

یه فیلم مزخرف و بی سرو ته و تأسف بار و مضحک. این چی بود آخه؟ حیف وقت و انرژی و هزینه و خیلی حیف های دیگه. کاش آنا نعمتی تووش بازی نمیکرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

پناه میبرم به خدا، از شر آدمهای سطحی...

همنشینی و مصاحبت با آدمهای سبک مغز خیلی آزارم میدهد. نه که فکر کنید مغز سنگینی دارم اما رفتارها و حرفهای ناشی از عقده و کمبود درونی افراد را آنهم در ابتدایی ترین شکل ممکن خوب می فهمم و سخت آزرده میشوم. آدم هایی که در چشمت نگاه میکنند و در کمال وقاحت حقیقتی واضح و مبرهن را وارونه جلوه میدهند درحالیکه حقارت و کمبود از سرتاپایشان میریزد. خیلی حقیر و غیر قابل تحمل هستند در نظرم  این آدمها و من تنها نگاه میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم و ... دور میشوم

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

زندگی کارمندی...

مملکتیه که با زندگی کارمندی به هیچ کجا، و دقیقاً هیچ کجا، نمیشه رسید. بیشترین تایم کاری، بیشترین فشار کاری، بیشترین خستگی، بیشترین حرف شنیدن و، البته کمترین حقوق. فقط میشه خورد و نمرد. خوش بحال اونایی که واسه خودشون کار کردن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

هرچه کنی همان است که بینی...

شده تابحال دلتون بحال کسی خیلی بسوزه؟ زیادا؟ کسایی هستن که من دلم بحالشون خیلی میسوزه. تاجایی که بعضی وقتا خیلی غصه میخورم و متأسف و افسرده میشم و هیــــــــــــــچ کاری از دستم برنمیاد. در اون لحظات فقط این آیه کمی آرومم میکنه که میگه: کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ (هرکس در گرو اعمال خویش است)...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

آینه...

اینروزا زیاد جلوی آینه میرم. خیلی وقتا بخاطر اینکه مطمئن بشم رو پیشونیم چیزی نوشته آیا؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

درباره ی امتداد...

دوتا فیلم ایرانی دیدم. در امتداد شهر و درباره ی زندگی. just fun و دیگر هیچ...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

ای بابا، آخه چقدر دیگه؟؟؟

شنیدین میگن که میمون هرچی زشت تر، ادا و اطوارش بیشتر؟؟؟ آی گل گفتن. یعنی باید با طلا نوشت این جمله رو قاب گرفت و زد جایی که توو دید میمونای زشت باشه...

 

 

(عکس صرفاً جنبه ی تزئینی دارد. نتیجه ی هرگونه برداشت نادرست و سوء تعبیر تنها به عهده خواننده می باشد) 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

یادش بخیر...

چه زود سهم روزهای خوب، یادش بخیر میشود. و این سرنوشت محتوم تمام روزهای خوب است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

من یک فرشته را دوست دارم...

مادر من فرشته ست. یه فرشته ی به تمام معنا. نگید که تمام مادرا فرشته ن چون مادر من بهترین فرشته هاست، و دقیقا بهترینشون...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

وقتی همه ی رختها به هم و به اعصاب من رنگ میدهند...

یکی از سخت ترین کارای دنیا اینه که رخت های کثیف رو تفکیک کنی و هر سری رو جدا و با شرایط خاص خودش توو ماشین لباسشویی بندازی. من هیچوقت حوصله ی اینکارو نداشتم و همیشه همه رو باهم یه دفعه ریختم و همیشه هم همه به هم رنگ دادن و من کلی عصبانی شدم و هربار به خودم قول دادم از سری بعد جدا جدا میشورم و هر بار دفعه ی بعد باز روز از نو روزی از نو و این قصه ادامه دارد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩۱

بار دیگر، همشهری جوانی که دوست میداشتم...

خیلی وقت بود همشهری جوان نخریده بودم. فقط هرهفته طرح روی جلدش رو جلوی دکه ی روزنامه فروشی پیگیری میکردم. امروز خیلی دلم خواستش. نمیدونستم که قیمتش شده 800 تومن. چند سال اول که اومده بود و من هرهفته میخریدمش 200 تومن بود. بعد یهو و طی چندین و چند مرحله در مقاطع زمانی کوتاه هی گرون شد و گرون شد و گرون شد تا امروز که فعلا و دقیقا امروز 800 تومن هستش. اما بهترین مجله ی موجوده به نظرمن، و برای من هر صفحه و سطرش پر از انگیزه و الهام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱

من و دردسرهای همیشگی شرکت...

روز بدی داشتم. صبح که رفتم شرکت ویندوز کامپیوترم بالا نیومد. چراشو نمیدونم فقط میدونم که دیروز آخر وقت صحیح و سالم بود وقتی خاموشش کردم. از آگهی های روزنامه همشهری زنگ زدم و تعمیرکار فرستادن برای تعمیرش. یارو اومد و یه کمی بالا و پائینش کرد و گفت ایراد سخت افزاری داره بعدم درب کیس رو باز کرد و نهایتا گفت ابزار همراهش نیست و باید برای تعمیر ببردش که البته من مخالفت کردم و در آخر باکمال تعجب دیدم 18هزار تومن فاکتور داد دستم که 15هزار تومن بابت عیب یابی و سه هزار تومن هم ایاب و ذهابش شده و اونجا بود که من شاخ درآوردم از تعجب!!! گفتم آخه عیب یابی شما چه دردی از من دوا میکنه و اصلا از کجا معلوم که شما عیب رو درست یابیده باشی و تازه چرا قبلش به من هزینه رو نگفتی که ببینی میخوام در کیسو باز کنی یا نه. دلم خیلی سوخت و مشکلم هم حل نشد. دوره زمونه ی خوبی نیست. اصلا دوره زمونه ی خوبی نیست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱

خنده بر هر درد بی درمان دواست...

به اصحاب کهف خیلی شبیه شده ام اینروزها. با این تفاوت که من شب تا صبح میخوابم و صبح قیمتها چندین و چند برابر شده و آنها چندین سال خوابیدند. قیمت ها به روز که نه، به ساعت تغییر میکند و عکس العمل من به این گرانی بی رویه ی اجناس تنها خندیدن می تواند باشد، و به روزگار خندیدن، و به زندگی خندیدن، و همیشه خندانم من اینگونه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: just fun

بقیه پول رنگارنگ من...

چند روز پیش بسته ای رو برای ارسال به شهرستان، با پیک موتوری به فرودگاه فرستادم و پول هم به پیک دادم تا هزینه پسکرایه ی بسته رو حساب کنه. پیکیه برگشت و رسید تحویل رو به همراه یه شکلات رامتین برام آورد و در کمال تعجب گفت که متصدی بار فرودگاه رامتین رو داده بجای بقیه ی پول!!! این اتفاق خیلی زیاد برام میافته که جای باقی پول بهم جنس میدن ولی توو فرودگاه، دیگه فکرشو نمیکردم که این ماجرا برقرار باشه.

عجیبه انگار که فروشنده ها باقی پول زیر پونصد تومن رو زورشون میاد بدن و دلشون میخواد ببخشی و بیای بیرون یا حداقل یه شکلاتی چیزی بجاش بگیری. دلم میخواد یه بار سرمو بگیرم بالا و بگم فروشنده محترم، من بقیه ی پولمو میخوام نه چسب زخم، نه آدامس شیک، نه شکلات رامتین، و نه این روزها ویفر رنگارنگ مینو...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱

شام ایرانی، از نوع بهاره رهنماای...

قسمت اول شام ایرانی، سری خانومها رو دیدم. بهاره رهنمای عزیزم که چقدر خونه ش شلوغ پلوغ و فانتزی بود و بنظر خیلی ام پولدار میومدن با اون ماشینی که ابتدا وارد شد و اون خونه و اون سبک و سیاق زندگی. پذیرائی میوه ش و اینکه میوه هارو پوست گرفته بود و خرد کرده بود و خیلی زیبا چیده بود توو ظرف بنظرم جالب اومد. از دسرش هم فوق العاده خوشم اومد. هم رنگش و هم ظرف و دیزاینش بسیار زیبا بود. البته از یه سری رفتاراش خوشم نیومد. مثل اینکه مدام خودش رو از مردم عادی جدا میکرد  و بطور کلی هنرمندا رو از سایرین کاملا مجزا میدونست و در حرفاش دائم میگفت ماهنرمندا،،، مردم عادی. بنظر من هر آدمی با هر شغل و حرفه ای میتونه متفاوت باشه از سایرین مثل اینکه بگی ما کارمندا، مردم عادی یا ما پرستارا، مردم عادی و این مرز بندی و تفکیک کردن هارو صحیح نمیدونم. و دیگه اینکه به شدت رفتارای فمنیستی از خودش نشون میداد که من شاید با این طرز فکر مخالف نباشم اما از ابراز و نشون دادنش اونم به این شکل کلیشه ای و تکراری اصلا خوشم نمیاد. و صد البته که با درنظر گرفتن تمام این موارد بازم من دوسش دارم و طرفدار پروپاقرصش هستم و چقدر برام جالب بود وقتی فهمیدم خانوم دوست داشتنی ای که نقش مادر نگران مهران مدیری در مرد هزار چهره رو بازی کرده بود مامان واقعی بهاره رهنمای عزیزم هستش. شما میدونستین؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها: سرگرمی