barria...

یه فیلم دیگه از "جوزپه تورناتوره" ی عزیز، کارگردان فیلمهای مالنا و سینما پارادیزو دیدم به نام barria. همونطور که انتظار میرفت زیبا بود. مخصوصا آخر فیلم فوق العاده متفاوت و غیر منتظره تموم شد. درباره ی فیلم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

تهران من...

خوش، رودکی، مرتضوی، کارون، جیحون، آذربایجان، قصرالدشت، سلسبیل، اسکندری، نواب، هاشمی، باستان...

چقدر افسرده ام میکنند این اسمها ناراحت

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

مرغ...

روزنامه نوشته مرغ به قیمت مصوب دولتی با کارت ملی عرضه میشود! یه جای دیگه ام نوشته به علت کاهش قدرت خرید مردم، تلویزیون صحنه مرغ خوردن رو در فیلمها و سریالها نشون نده!! واقعا آدم نمیدونه باید به این اراجیف بخنده یا گریه کنه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر ، just fun

قیمت علاقه...

به نظر شما کدوم بهتره؟ اینکه با کسی که دوست داری وارد یه زندگی سخت بشی، یا اینکه چشمتو به روی کسی که دوست داری ببندی و وارد یه زندگی آسون بشی؟؟؟...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

the proposal...

امروز فیلم the proposal (خواستگاری) رو دیدم. دوست نداشتم. یه سوژه ی تکراری و خسته کننده. از این مدل فیلم های آمریکایی با موضوعات مشابه بینهایت تا وجود داره. خلاصه ی داستان: اندرو، دستیار مارگارت ویراستار انتشارات نیویورک، 3 سال است که زیر دست این زن خشک و عبوس مشغول به کار است. زنی که تمامی کارکنان از دست او بشدت ناراحت و از طرز رفتارش متنفر هستند.در این حال و هوا، رییس کمپانی به مارگارت اعلام میکند که مدت ویزای او که در حقیقت اهل کانادا می باشد به اتمام رسیده و اداره مهاجرت ویزای او را بنا به دلایلی تمدید نخواهد کرد. مارگارت که خود را مجبور به ترک شغل و بازگشت به کشورش می بیند  به ناگهان فکر ازدواج تقلبی با اندرو به ذهنش میرسد تا بتواند با این راه اقامت خود را در آمریکا تثبیت کند. حال زمان آن فرا رسیده که اندرو تمام زجرها و ناراحتی هایی را که از مارگارت به دل دارد تلافی کند. آخر هفته هر دو آماده مسافرت به شهر زادگاه اندرو شده تا در جشن مهمانی تولد مادر بزرگ اندرو شرکت کنند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

غافلگیری باران...

دیشب و امروز چقدر هوا مطبوع بود. کلی بارون بارید. بعد از دو سه روز بسیار گرم و شرجی و جهنمی، دیشب بارون شدیدی اومد و کلی هوا رو لطیف و خنک کرد. امروز هم این بارون دوست داشتنی ادامه داشت و چقدر به موقع بود واقعا. ممنون خدا بخاطر این غافلگیری لذت بخش و به جا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: انرژی مثبت

فقط نگاه میکنم...

همیشه همه چیز قابل باور نیست. همیشه همه چیز قابل درک نیست. گاهی وقتا یه اتفاقایی میافته، گاهی وقتا کسی که اصلا انتظارشو نداری کاری میکنه و رفتاری از خودش نشون میده، گاهی وقتا کنار گوش ت و خیلی نزدیک به تو حادثه ای رخ میده که هاج و واج میمونی. فقط نظاره میکنی و متعجب میشی از رفتار آدمها. گاهی وقتا می بینی که داستان ها هم میتونن واقعیت داشته باشن و حوادث مات و مبهوت کننده خیلی هم دور نیستند از تو. گاهی وقتا، فقط نگاه میکنم گاهی وقتا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

the scarlet letter...

من امروز یه فیلم زیبا دیدم به نام the scarlet letter. یکی از قشنگترین فیلمهای عاشقانه ای که تا به امروز دیده بودم. برداشتی آزاد از رمان معروف "داغ ننگ". لذت بردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

ماهی فایتر در گلدان بامبو...

امروز یه ماهی فایتر خوشگل خریدم و اونو انداختم داخل گلدون بامبوم. خیلی ترکیب زیبا و دوست داشتنی شده. ماهی قرمز تیره ست و باله های بلند و زیبایی داره. فقط امیدوارم نه به ماهی و نه به بامبوهای عزیزم آسیبی نرسه و همزیستی مسالمت آمیزی باهم داشته باشن. هرچند که قبلش یه سری تحقیقات کردم و از خود فروشنده هم پرسیدم و همه گفتن که ضرری واسه هیچکدوم نداره. خوشحالم و امیدوارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱

زنها شگفت انگیزند...

فیلم "زنها شگفت انگیزند" رو دیدم و ای کاش که نمیدیدم. داستان سه زن که متوجه میشوند هووی هم هستند. حیف از بهاره رهنمای عزیزم که توو این فیلم مزخرف بازی کرده...

 

 و خبر مسرت بخش اینکه قسمت اول بفرمائید شام ایرانی سری خانوما به بازار اومده. میزبانم کسی نیست به جز: بهاره رهنما. و من مشتاق دیدن این برنامه هستم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱

چه میکنه این فیلترینگ در ایران...

اومدم یه تشکر ویژه از بروبچه های فیلترینگ بکنم و برم. واقعا زحمت میکشن. دستشون درد نکنه که خوب و بد، باربط و بیربط، خلاصه کاملا درهم و بی توجه، هرچیزی که تونستن و روشون شده رو فیلتر کردن. خدا قوت واقعا برادرای فیلترچی..

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

ساعت من...

من عاشق ساعتم. از بچگی همش دنبال ساعتهای خاص و متفاوت بودم. خیلی برام مهم بود همیشه ساعت دستم باشه و ساعتهای زیادی هم داشتم. اینم آخرین ساعتیه که عاشقش شدم و میخوام بخرمش. بچه ها، ساعت جدید من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱

من و بخشی از آرزوهام...

یه کارایی هست که همیشه دوست داشتم انجام بدم و از آرزوهام بوده. یکی اینکه دلم میخواست توو یه شهر کتاب بزرگ کار میکردم مثلا شهر کتاب مرکزی توو خیابون شریعتی. دیگه اینکه دلم میخواست توو یه آرایشگاه معروف دیزاینر ناخون بودم. یا اینکه یه خیاط ماهر بودم و مدیر یه مزون درست و حسابی. یا توو یه شیرینی فروشی معروف مسئول تزئین کیک و شیرینی های خامه ای بودم. ولی قسمت تا حالا این بوده که پشت میز بشینم و از صبح تا شب با اعداد و ارقام سر و کله بزنم. چقدر فاصله هست میان چیزی که هستیم و چیزی که دوست داشتیم باشیم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱

The other boleyn girl...

امروز فیلم The other boleyn girl رو دیدم.. بسیار زیبا بود. یه داستان قدیمی انگلیسی در ژانر درام محصول سال 2008. خیلی آروم و لذتبخش بود و من واقعا لذت بردم. و اما خلاصه ی داستان: پادشاه انگلستان در آرزوی داشتن فرزند پسری که وارث تاج و تختش باشد به سر میبرد. وقتی ملکه نمی تواند این خواسته را برآورده کند، خانواده های سرشناس انگلستان دست به کار می شوند تا زمینه ی آشنایی شاه با دخترانشان را فراهم کنند. یکی ازاین خانواده ها، خاندان بولین هستند که دو دختر و یک پسر دارند و تلاش می کنند با هدایت دایی شان که از مردان دربار است در پادشاه نفوذ کنند. یکی از دختران بولین نامزد دارد و از قضای روزگار پادشاه شیفته ی همان دختر می شود، دختر دیگر که فردی جاه طلب و مغرور است تلاش می کند جای خواهرش را بگیرد. روند حوادث اما به گونه ای پیش می رود که خاندان بولین برسر همین ماجرا، هر سه فرزندشان را از دست می دهند و رو به نابودی می روند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

دو دوتا، چهارتا...

گشت و گذار و پاساژ گردی که نری نمیبینی، وقتی نبینی نمی پسندی، وقتی نپسندی به فکر خریدنش نمیافتی، به فکر خریدنش که نیافتی نمیخریش، وقتی نخریش عذاب وجدان نمیگیری و پولت خرج نمیشه، پولت که خرج نشه پس اندازش میکنی، پس انداز که بکنی پولت زیاد و زیادتر میشه، پولت که زیاد بشه یه برنامه ی خوب براش میریزی، برنامه ریزی که بکنی میتونی یه کار بزرگ واسه زندگیت انجام بدی، کار بزرگ که انجام بدی احساس موفقیت میکنی و از خودت رضایت داری، از خودت که راضی باشی زندگی برات شاد و لذتبخش میشه...

من دیگه زندگی رو خیلی سخت میگیرم به نظرم متفکر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

داشته ها و خواسته ها...

از مصادیق بارز خوشبختی اینه که قدر داشته هات رو بدونی و برای رسیدن به خواسته هات تلاش کنی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

اندر احوالات یک مستأجر ساکن در طبقه چهارم...

در طبقه چهارم که ساکن باشی آب نداری. طبقه چهارمی که باشی زمان نظافت و حمام و شستشو و آبکشی ات را باید با همسایه ها تنظیم کنی. وقت کار با آب تورا همسایه ها تعیین میکنند. طبقه چهارمی که باشی از نعمت ها و لذت های زیادی محرومی. طبقه چهارمی که باشی باید عادت کنی به بوق هشدار ماشین ظرفشویی و لباسشویی که کم فشاری آب و قطعی آن را خبر میدهند. طبقه چهارمی که باشی کار نیمه تمام، ظرف نیمه شسته، رخت نیمه آب کشیده، کف خشک شده بر مو و رو و تن، داری همیشه. طبقه چهارمی که باشی...

و من اینروزها زیاد فکر میکنم به تقسیم عادلانه امکانات اولیه زندگی میان اقشار مختلف مردم قهر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

من...

زندگی به من یاد داد که در دنیا چیزی مهمتر و با ارزشتر از خودم وجود نداره. و بهترین احساس میتونه این باشه که خودمو دوست داشته باشم و مراقب خودم باشم و بهترین دوست خودم باشم. من شایسته ی بهترین ها هستم. جسم و روح و روان من نیاز به رسیدگی و توجه داره و در اینصورته که میتونم رضایت از زندگیم داشته باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱

دنیای این روزای من...

این روزها زیاد یاد قشر ضعیف جامعه میکنم. مردم فقیر و تهیدستی که تعدادشان کم هم نیست. آنها که به تعبیری زیر خط فقر هستند و همیشه فشار تغییر و تحولات و طرحها و آزمایشها و برنامه های گردانندگان مملکت بر گردنشان است. مرغ و گوشت و نان و میوه و لبنیات و خلاصه همه چیز و همه چیز عجیب گران شده است این روزها. بماند قیمت زمین و مسکن و کرایه خانه و ماشین و بنزین و آب و برق و گاز و تلفن و چه و چه و چه. یادم میافتد که زندگی سران مملکت باید در حد پائینترین و ضعیفترین قشر جامعه باشد و اینکه این سخن از بزرگان دینمان است گویا. و این روزها من زیاد فکر میکنم به این موضوع...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر ، آدمها

قصه پریا...

امروز فیلم قصه پریا، فریدون جیرانی رو دیدم. خیلی غم انگیز بود و تراژدیش خیلی غلیظ بود. فیلمی بود که دروغ و خیانت و اعتیاد و ایدز و مرگ و سرخوردگی و خلاصه تمام موضوعاتی که هرکدوم به تنهایی میتونن سوژه ی یک فیلم غمگینانه باشن توش پیدا میشد. البته بد نبود. ناراحت کننده بود و کمی غیر منطقی و دور از واقعیت. داستان فیلم قصه ی پریا در مورد دختری است به نام حدیث (باران کوثری) که شیفته پسرعمویش سیاوش (مصطفی زمانی) است. اما سیاوش با دختری معتاد به نام سروین (مهناز افشار) آشنا می شود و در نهایت با علم و اطلاع از این که این دختر اعتیاد دارد با وی ازدواج می کند و سعی بر آن دارد تا او را ترک دهد. اما روزی متوجه می شود که همسرش همچنان مواد مخدر استعمال می کند و او نیز برای این که عشق اش را به سروین ثابت کند پای بساط نشسته و خود نیز یک شبه به معتادی حرفه ای تبدیل می گردد، به طوری که سروین در حالی که از وی باردار است خانه او را ترک کرده و سیاوش که از سوی عمو و خانواده اش رانده شده است در بدبختی و فلاکت روزگار می گذراند. اما در این میان حدیث که همچنان عاشقانه سیاوش را دوست دارد در به در دنبال او می گردد. تا اینکه از پدرش خبر مرگ سیاوش را شنیده و به همین دلیل دست به خودکشی می زند، که خودکشی اش نافرجام مانده و سرانجام توسط همسر پدرش متوجه می شود که سیاوش زنده است و پدرش به وی دروغ گفته است. حدیث در نهایت به دیدن سیاوش که اینک به دلیل بیماری ایدز روزهای آخر حیات اش را می گذراند رفته و می خواهد سیاوش را با سروین و پسر کوچک اش که عازم اروپا هستند روبرو کند. اما سیاوش دقایقی بعد جان می سپارد ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱

the artist...

دیروز فیلم the artist رو دیدم و لذت بردم شدیدا. یه عاشقانه ی آروم و دلنشین. فیلمی با سبکی کاملا متفاوت و جالب. برنده بهترین فیلم اسکار امسال و کلی جایزه معتبر در رشته های مختلف. تماشای این فیلم رو از دست ندین. داستان درباره ی "جرج والنتین" یک ستاره سینمای صامت است که با ورود صدا به سینما همه چیز خود را از دست می‌دهد. در این بین ارتباط جرج با پپی میلر، دختری جوان و شیفته بازیگری که با کمک او وارد دنیای سینما می‌شود و به شهرت بسیار می‌رسد، مورد توجه قرار می‌گیرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

توو راه بودیم خوش بودیم، سوار لاک پشت بودیم...

جمعه شب پای اینترنت نشسته بودم و وای که چه سرعتی داشت. ف.ی.س. ب.و.ک با یک اشاره باز میشد و هرصفحه و عکسی که اراده میکردی به راحتی بالا میومد و چه کیفی میداد اما من خسته و خواب آلود بودم و صبح زود باید پامیشدم میرفتم سر کار و همسرجان هم میخواست زود بخوابه و هی غر میزد به من. امشب اما سرحال و با حوصله و انرژی پای نت نشستم و آقای همسر هم پای ایکس باکس فوتبال بازی میکنه و همه چی اوکی واسه وبگردی درست و حسابی اما، هیچ سایتی باز نمیشه. سرعت اینترنت خیلی پائینه. صفایی نداره اینجوری. همه چی همینجوریه تو دنیا. همیشه یه جای کار میلنگه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

my favorite...

لذتی بالاتر از خرید کردن هم در زندگی آیا هست متفکر

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

فیلم بازی...

این چند وقت که کمتر نوشتم، در عوض فیلم زیاد دیدم. ایرانی و خارجی و کمدی و رمانتیک و بامزه و بی مزه و با مفهوم و بی مفهوم و خلاصه هرچی دم دستم بود دیدم. بعضی هاشون عالی بودن و خیلی خوشم اومد و بعضی های دیگه فقط دیدم که دیده باشم. و در این پست راجع به همشون مینویسم.

اول فیلم flowers of the war. که بسیار زیبا بود و من واقعا لذت بردم  و فقط باید ببینید تا به حرف من برسید. داستان در سال 1927 و درخلال دومین جنگ بین ژاپن و چین اتفاق میافته و کارگردانش ژانگ یمو کارگردان معروف چینی هستش.

فیلم بعدی there be dragons هستش که گلشیفته فراهانی ما هم درش بازی کرده. البته نقش کلیدی نداره و حتی در پوسترهای فیلم هم تصویرش نیومده. بینوا. خوشم نیومد و چیز خاصی نداشت این فیلم. و با ندیدنش چیزی از دست نمیدین. (ضمناً عکسای مرتبط با این فیلم تا حد ممکن فیلتر شده در اینترنت)

فیلم بعدی the help هستش. من خوشم اومد هرچند که اتفاق خاصی نداشت و یه برهه ای از زندگی مردم آمریکا رو نشون میده که همه از خدمتکارای سیاه پوست استفاده میکنن و تبعیض نژادی و ظلم و بی عدالتی که در حق سیاهپوستا هستش رو به  خوبی نشون میده.

بعدی coco before chanel.دوست داشتنی و بامزه. داستان زندگی دختر فرانسوی به اسم کوکو که موسس و صاحب برند chanel بوده. این سبک فیلمای فرانسوی رو خیلی دوست دارم. آرامش بخش هستن یه جورایی.

 

فیلم 27 dresses رو هم دیدم. کمدی رمانتیک بامزه ای بود راجع به دختری که توو یه موسسه برنامه ریزی مراسمای عروسی کار میکرد و خودش عاشق رئیسش شده بود و اینها. از جمله فیلمایی بود که راجع بهشون فقط میشه گفت: سرگرم کننده

 

و اما میرسیم به فیلمهای ایرانی. اینجا بدون من. عالی بود. خیلی دوستش داشتم و واقعا از دیدنش لذت بردم. خلاصه ی داستان: احسان با حالتی پریشان سوار اتوبوس بین شهری است و قصد سفر دارد. او ادعا می کند که نمی تواند مرز میان خیال و واقعیت را تفکیک کند. از اینجا به شکلی که گویی وارد یک روایت خیالی شده ایم به محل کار او می رویم که انبار یک کارخانه است. احسان با مادرش که در یک کارخانه مواد غذایی کار می کند و خواهر افلیجش، یلدا زندگی محقر و دردمندانه ای دارد. مادر برای اینکه یلدا را از گوشه گیری و انزوای ناشی از مشکل جسمانی اش برهاند و به گمان خود برای شوهر دادن آماده کند، او را به کلاس «گل چینی» فرستاده، غافل از اینکه یلدا از حضور در کلاس طفره می رود و به جایش وقتش را در خیابان می گذراند. تنها دل بستگی یلدا مجموعه ای از حیوان های شیشه ای است که نگه داری می کند و همه وقتش را به آنها اختصاص می دهد. از سوی دیگر، احسان که ذوق و توانایی نوشتن هم دارد، دل بسته سینماست و در جلسه های نمایش فیلم در کانون های فیلم و سالن های سینما حضور می یابد. مادر که مخالف این گرایش هنری احسان است مجله های «فیلم» او را به سطل زباله می ریزد و اختلاف نگاه و سلیقه ریشه دار و قدیمی میان آنها بیش از پیش آشکار می شود. مادر که گویی آرزویی جز «به خانه بخت فرستادن» دخترش ندارد متوجه می شود که...

فیلم اسب حیوان نجیبی است. خوب بود. دوست داشتم. کلا بازی عطاران رو دوست دارم. داستان مجرمی به نام بهروز شکیبا که 24 ساعت از زندان مرخصی گرفته و تصمیم میگرد با پوشیدن لباس مأمور نیروی انتظامی به بهانه ی مشکلات و فساد اخلاقی از مردم و جوانها اخاذی کند.

فیلم شاعر زباله ها. خیلی غمدار اما از مدل فیلمهای مورد علاقه من بود.محوریت فیلم تنهایی انسانهاست، داستان رفتگر جوانی که روزی آرزو داشته دانشجوی ادبیات بشود، و دختر افسرده ای که نامزدش رهایش کرده و حالا در پی مهاجرت است. نقدی بر این فیلم را اینجا بخوانید.

فیلم زیبای "طهران، تهران" در دو اپیزود. اولی طهران: روزهای آشنایی، درباره ی خانواده ای که شب عید سقف خانه قدیمی شان فرو میریزد و چون بنا تا دو سه روز دیگر نمیتواند سقف را تعمیر کند و آنها هم جایی برای ماندن ندارند تصمیم میگیرند با تور تهران گردی که اعضای یک خانه سالمندان را به بازدید نقاط دیدنی و تاریخی شهر می برد همراه شوند و ارتباط صمیمانه ای با همسفران خود برقرار می کنند، به کارگردانی داریوش مهرجویی و دومی تهران: سیم آخر، درباره ی یک گروه موسیقی جوان زیرزمینی که تلاش میکنند برای برگزاری کنسرت بصورت قانونی مجوز بگیرند اما گیروگرفت های زیادی سر راهشان قرار میگیرد و سرانجام ناچار میشوند بالای یکی از تپه  های اطراف تهران بروند و کنسرتشان را آنجا برگزار کنند، به کارگردانی مهدی کرم پور، که صد البته اپیزود اولش رو خیلی بیشتر دوست داشتم.

و در آخر هم فیلم زنان ونوسی، مردان مریخی. خنده دار بود و جزو معدود فیلمای کمدی بامزه ایرانی محسوب میشد. سرخوش شدم از دیدنش. زوجی به نام سعید و سیمین. سیمین یک زن فمنیست خوش گذران طرفدار برابری حقوق زن و مرد است که سعید را مجبور میکند برای سفرش به فرانسه و اسکی کردن در کوههای آلپ به همراه دوستان، پول نزول کند. در این سفر سیمین در دره ای سقوط میکند و خبر فوتش را برای سعید میاورند. سعید پس از مدتی غم و تنهایی و غزاداری تصمیم میگیرد با مرجان دختر رئیسش ازدواج کند. مرجان بر خلاف سیمین یک زن کدبانوی خانه دار است که سعید را از هر نظر حمایت میکند. زندگی آنها خوش و خرم است تا اینکه خبر میرسد یک تیم کوهنوردی جنازه ی سیمین را در آلپ پیدا کرده که در میان یک توده ی یخ صحیح و سالم مانده و پس از انتقال به بیمارستان سیمین زنده از میان یخ ها بیرون می آید...

شدیدا علاقه مند شدم به فیلم دیدن و البته به لطف دو منبع بزرگ فیلمی که فیلمای قشنگ و به روز و معروف رو در اختیارم میذارن. یکی خواهر عزیزم که فیلمای خارجی رو بهم میده و دیگه خواهر شوهر عزیزم که در زمینه فیلمای ایرانی فعالیت میکنه. و من خوشحالم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱

چاقی، لاغری...

چاقی و لاغری و وزن اینروزا شده بزرگترین دغدغه ملت علی الخصوص خانوما و دخترای جوون. پای ثابت بحثا و درددلای دورهمی خانوما شده صحبت از اضافه وزن و چربی سوزی و رژیم و روشای مختلف کم کردن وزن. انگار که چاقی گناه بزرگیه و آدمای چاق انگار یه مرض بزرگ دارن و یه جورایی خبط و خطاکارن. همین باعث شده با هر لقمه غذا یا هله هوله ای که میخوریم عذاب وجدان میگیریم و کلی به خودمون قول میدیم و برنامه میریزیم که کمتر بخوریم و فلان چیزو نخوریم و این حرفا. ولی بازم نمیشه کاریش کرد که اولین غذای خوشمزه ای که جلومون بذارن یا شیرینی و بستنی و شکلاتی که بهمون تعارف بشه عهد و پیمانمون میشکنه و بازم عذاب وجدان و باز تصمیم تازه و باز روز از نو روزی از نو...

 


 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی