malena...

فیلم "malena" رو دیدم. داستان زندگی یک زن سیسیلی در گرماگرم جنگ جهانی دوم. با شروع جنگ همسر مالنا به جبهه های نبرد میرود و مالنا در یک محیط سنتی، بدبین و با مردمی فاسد تنها میماند. در این میان تنها یک پسر نوجوان است که مالنا را به مانند یک انسان دوست دارد و حتی عاشق اش است. نقد و بررسی کامل فیلم را اینجا بخوانید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

نقص...

همیشه یکجای کار میلنگد، و من دیگر ایمان آورده ام به این جمله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

سعادت آباد...

امروز فیلم "سعادت آباد" رو دیدم. جالب بود. داستان سه تا زوج بود که همه باهم دوست و همکار صمیمی بودن ولی هرکدوم کلی مشکل داشتن و در عین ظاهر دلسوز و مهربونی که به هم نشون میدادن پر بودن از ریا و دروغ و خیانت واسه همدیگه. جالب بود و تأسف بار البته. و اما خلاصه ی داستان: یاسی در تدارک جشن تولد برای همسرش محسن است. آنها دعوای سختی داشته اند و یاسی دارد این مهمانی را برای آشتی کنان برگزار می کند. او از دو زوج که دوستان خانوادگی شان هستند برای شرکت در این مهمانی دعوت کرده؛ علی و لاله، و بهرام و تهمینه. اما هر کدام از این زوج ها، که همکارهای محسن هم هستند، مشکلات خاص خودشان را دارند. لاله به خاطر یک مأموریت کاری که سفری سه ماهه به آلمان است، بدون اینکه شوهرش را در جریان بگذارد ویزا تهیه کرده و سقط جنین انجام داده است. یاسی و محسن و بهرام و تهمینه هم در این کار به او کمک کرده اند تا جریان را از علی مخفی کند. اما علی که آدمی متعصب و شکاک است به تماس های لاله و تهمینه مشکوک می شود و می خواهد هر طور شده از ماجرا سر دربیاورد. بهرام و تهمینه هم در زندگی مشترک به مشکل خورده اند و قصد جدایی دارند اما نمی خواهند کسی فعلاً از ماجرا باخبر شود. ظاهراً بهرام به خاطر پول با تهمینه که دختر رییس اش و از او بزرگتر است ازدواج کرده. تهمینه هم که از راه می رسد و وارد مهمانی می شود خبر می دهد که جنس هایش به ارزش یک میلیارد تومان موقع ترانزیت زیر آب رفته و اصلاً حال و حوصله مهمانی ندارد و برخورد بدی با یاسی و بقیه می کند. اما کمی که می گذرد خبر می رسد که جنس ها را از آب گرفته اند و ضرر به دویست میلیون تومان کاهش پیدا کرده. این موضوع باعث می شود که محسن هم کم کم وارد فضای مهمانی شود. اما تماس های تلفنی مشکوک او و بقیه افراد حاضر در مهمانی باعث می شود که با ادامه پیدا کردن مهمانی اختلافات بالا بگیرد و رابطه هایی که تا به حال پنهان بوده آشکار شود؛ از جمله رابطه محسن با پرستار دخترش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱

پدر...

روز پدر مبارک...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: مناسبتها

هنر یعنی زندگی...

خلاقیت تنها با در اختیار داشتن یک برگ کاغذ و ابزار برش. چقدر زیبا و دوست داشتنی هستند. بقیه کارها را اینجا ببینید و لذت ببرید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

تقویم تاریخ...

قدیمترها، پدیده ای مرسوم بود به اسم مهمانی. فامیل به بهانه های مختلف و خیلی وقتا هم بدون بهانه دور هم جمع میشدند. روزهای تعطیل هر بار منزل یکی از اقوام مهمانی بود. قدیمترها خاله و عمو و دایی و عمه تنها یک اسم نبود. وجود خارجی داشتند این اسمها. محبتها واقعی بود، دلشان برای هم تنگ میشد و مهمانی میرفتند منزل هم. در این مهمانی که گفتم از هردری سخن میگفتند و میخندیدند و خوش بودند. صاحبخانه هم پذیرایی میکرد و سفره شام یا ناهاری میانداخت با عشق و همه باهم شاد بودند. یادش بخیر آن قدیمترها. خاطره شده است دیگر...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

سوت پایان...

امروز فیلم "سوت پایان" رو دیدم. جالب بود. کارگردانش نیکی کریمی بود. اختلاف زندگی مردم طبقات مختلف رو خیلی خوب نشون داده بود و از همه بهتر اینکه آخرش کاملا غافلگیر کننده و برخلاف میل مخاطب تموم شد. خلاصه ی داستان: سحر و سامان زوج مستند سازی هستند که در تهران زندگی میکنند. در جریان ساخت فیلمی توسط سامان، بر اثر حادثه ای یکی از صحنه های فیلم مشکل پیدا کرده و نیاز به فیلم برداری مجدد پیدا میکند که سامان پیگیری این کار را به سحر می سپارد. سحر به دنبال ملیحه بازیگر نوجوان این صحنه می گردد و پس از جستجوی فراوان او را در حالی میابد که مادرش به جرم قتل مردی که دخترش را مورد آزار و اذیت قرار داده در آستانه ی اعدام است. سحر تمام تلاشش را میکند تا جلوی اجرای این حکم را بگیرد ...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱

چون بادبادک در اوج...

روزهای تعطیل گذارتان به اتوبانهای حکیم یا همت افتاده باشد اگر، حوالی پارک پردیسان، بادبادک ها در آسمان نظرتان را به خود جلب میکنند. پاتوق بادبادک بازها شده این پارک و چقدر تفریح جالبی است به نظرم. بعضی ها که خیلی جدی و بطور حرفه ای آن را دنبال میکنند و بادبادک های درست و درمان و کار درستی هم دارند. چقدر بعضی بادبادک ها بالا رفته بودند در آسمان و آن بالا در اوج ریز دیده میشدند. دو سه نفری نخ بادبادکشان لامپ های ریز داشت که وقتی هوا تاریک شد منظره خیلی جالبی بوجود آورده بود. من خیلی خوشم آمد و لذت بردم از تماشای بادبادک هوا کردن مردم. امیدوارم روزی بتوانم بادبادکی داشته باشم و هوایش کنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

بنت قنسول...

چند وقت پیش همسر جان عزیزتر از جان یه گلدون برام خرید که خیلی زیبا بود ولی خودشم اسمش رو نمیدونست. گفت رفته توو گل فروشی و اونو دیده و ازش خوشش اومده و فروشنده هم یه اسم سخت گفته و گفته که این گل عراقی هستش. قشنگ بود ولی توو خونه من کم کم برگاش شروع کرد به ریختن و کچل شد و زرد شد و خلاصه تقریبا از بین رفت. ولی من زود اونو بردم خونه مامانم چون معتقدم مامان در نگهداری گل و گیاه شدیدا سررشته داره و اونم یه جورایی گیاه منو دوباره زنده کرد. الان دوباره پر از برگ سبز شده و حسابی جون گرفته و من باز اونو آوردم خونه ی خودم. داشتم توو اینترنت میگشتم و سرچ میکردم تا اینکه فهمیدم اسم این گیاه "بنت قنسول" هستش و البته تا حدودی هم سمیه. ولی من دوسش دارم. علاقه شدیدی به نگهداری گل و گیاه پیدا کردم ولی وقتی گلدونا خشک میشن و اصطلاحا نمیگیرن دلم خیلی میگیره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: گل و گیاه

گل سنگم...

توو دلم غصه است. یه گلدون کوچولوی گل سنگ دارم، از نمایشگاه گل و گیاه تهران خریدمش. خیلی قشنگه ولی نمیدونم چرا به جای اینکه برگ بده و رشد کنه فقط ساقه اش دراز میشه و به قول معروف رشد علفی پیدا کرده. نمیدونم باید چیکارش کنم. مشابهش رو توو گل فروشی دیدم پر از برگ بود و خیلی زیبا ولی مال من فقط قد دراز میکنه و من غصه میخورم نگران

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

کاکتوس های دوست داشتنی من...

من عاشق کاکتوسم. خیلی این گلدونای کوچولو که گونه های مختلف کاکتوس توشه و کنارهم میچیننشونو دوست دارم. یه بار آقای همسر چندتاشو برام خرید و من با کلی عشق بردم خونه چیدمشون کنار پنجره ولی نمیدونم چرا نموندن و خشک شدن همشون. امروز صبح با همسر جان رفتیم بازار گل محلاتی. تا حالا نرفته بودم. خیلی بزرگ و قشنگ و دیدنی بود. مردم هم زیاد اومده بودن. دوتا شاخه بامبو خریدیم و 9تا گلدون کوچولوی کاکتوس. خیلی دوستشون دارم. دعا کنید ایندفعه بتونم نگهشون دارم و خشک نشن...

 

بعدا نوشت: به تجربه به این نتیجه رسیدم که گلدون کوچولوی کاکتوس که از بیرون میخریم حتما باید خاک و گلدونش رو عوض کنیم تا زنده بمونه. خودشون خاک بی کیفیت و خیلی هم کم میریزن. بعله...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

after life...

دیشب این فیلم رو دیدم. خنثی بود و حسی بهش نداشتم. فقط برام جالب بود که مرده هارو آرایش میکردن و لباس زیبا تنشون میکردن و بعد مراسم خاکسپاری رو برگزار میکردن. ای، بلاخره فیلمی بود برای خودش. داستان فیلم: اِنا تیلور معلمی که زندگی چندان رابطه ی رضایت بخشی با نامزدش پُل کلمن ندارد در یک شب بارانی طی یک سانحه رانندگی جان خود را از دست میدهد. جسد او به مرده شور خانه ای منتقل می شود که متصدی آنجا قادر است با مُرده هایی که بین مرگ و زندگی هستند صحبت کند. درباره فیلم اینجا بخوانید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

شب سوم شام ایرانی...

شب سوم "شام ایرانی" رو امشب دیدم. سروش صحت میزبان بود. پذیرایی معمولی داشت ولی هی از خودش و دست پختش و مهمون نوازیش تعریف می کرد و واسه خودش تبلیغ میکرد. نمیدونم واقعا به جایزه ی برنده شدن احتیاج داشت یا عادتش بود که مدام از خودش تعریف و تمجید کنه و چونه امتیازو بزنه. آدم جالبیه این سروش صحت. کلی کتاب داشت توو خونش که برام جالب بود و پسرشم خیلی شبیه خودش بود. و خوب نهایتا هم برنده شد آخر سر. اصفهانی بود دیگه چشمک من از شخصیتش خوشم میاد. کارگردان خوبی هم هست. ضمنا خیلی خوب هم مینویسه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: سرگرمی

فرزند ناخلف...

زن آبستن در هنگام زایمان اگر که مار زاید، از آن به که فرزند ناهنجار زاید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

شام ایرانی...

دیشب قسمت چهارم "شام ایرانی" رو دیدم. البته قسمت سوم رو هنوز ندیدم. مهدی پاکدل میزبان بود. خیلی قشنگ بود و کلی خندیدم از دست این جماعت دلقک. مهدی پاکدل تازه ازدواج کرده با بهنوش طباطبایی و من هردوشون رو دوست دارم. خونشونم فوق العاده زیبا بود خوشم اومد و لذت بردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: سرگرمی