the piano...

امروز فیلمِ the piano رو دیدم و بینهایت لذت بردم. علاقه خاصی به فیلم های آروم و ساده و عمیق دارم. فیلمهایی که با احساسات آدم بازی میکنن. ممنون از خواهر وسطی که این سی دی رو به من داد و ممنون از خواهر بزرگه که توصیه کرد ببینمش.

و اما خلاصه داستان: "آدا" که تا قبل از شش سالگی اش حرف می زده، زنِ لالی است که در یک ازدواج قراردادی با "استیوارت" که تاکنون او را ندیده است، همراه با پیانوی بسیار محبوبش و دخترش "فلورا" از ازدواج اول، به نیوزلند، محل زندگی استیوارت می رود. وقتی به نیوزلند می رسد، استیوارت به همراه "بینز" و چند نفر از ساکنان محلی به استقبال آدا، پیانو و دخترش می آیند، آدا آنجا متوجه می شود که نمی تواند پیانوی خود را همراهش داشته باشد و علی رغم اصرار فراوانی که به استیوارت می کند، پیانوی او را با خود نمی برند چون بسیار بزرگ و سنگین است و مسیر آنها از میان جنگل پر دار و درخت و گل آلودی میگذرد، پیانویی که آدا اغلب اوقات زندگی اش را با آن می گذرانده است همانجا در ساحل دریا رها میکنند و این مسأله شروع اختلاف و ناخوشایندی میان آدا و استیوارت است که منجر به سردی روابط آنها با یکدیگر می شود. آدا به همراه دخترش هر از گاهی به سختی کنار پیانو میروند و اندکی می نوازد. بینز به استیوارت پیشنهاد معامله پیانو بایک قطعه زمین را می دهد، معامله انجام می شو، بینز صاحب پیانو و آدا معلم پیانوی بینز می شود، بینز در طول روزهایی که آدا به او تدریس می کند، یک بار پیشنهاد عشقبازی به او می دهد و شرط میکند که در پی انجام آن آدا می تواند پیانو را پس بگیرد. در این میان نیز تعلق خاطری دو جانبه بین آدا و بینز اتفاق می افتد و استیوارت با مطلع شدن از این رابطه آدا را زندانی می کند و شکنجه میدهد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

آنان که غنی ترند محتاج ترند...

لذت دوستی با پابرهنگان در این است که اطمینان داری ریگی به کفششان نیست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

مسئولیت عشق...

تا زنده ای، در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کرده ای مسئولی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

هی فلانی...

شاید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

لیاقت...

بی لیاقتی که کاشتی و گذاشتی دیگران درو کنند...

(مخاطب خاص دارد)

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

روز مادر مبارک...

اگر شما 4 تکه نان داشته باشید و 5 نفر باشید، تنها کسی که اصلا از مزه ی آن نان خوشش نمی آید مادر است. به سلامتی تمام مادران مهربان و فداکار و دوست داشتنی دنیا علی الخصوص مامان گل خودم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

من رسماً کم آوردم...

من از گرد و غبار بیزارم سبز یکی به من بگه اینهمه گرد و خاک از کجا میاد توو خونه ی من کلافه از سر خونه شروع میکنم به دستمال کشیدن و گرد گیری، وقتی میرسم به ته خونه باز از اول همه جا گرد و غبار نشسته گریه من چیکار کنم از دست این همه گرد و خاک؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

مایش انفجار جمعیت مردم و ماشین...

من و همسر جان امروز خوشحال و خندون راه افتادیم بریم نمایشگاه گل و گیاه تهران که روز آخرشم بود. اما گل و گیاهی ندیدیم و تنها چیزی که دیدیم همشهریای گلمون بودن که از اقصا نقاط شهر و بلکه هم کشور خودشونو به هر وسیله ای شده و بعضا هم با پای پیاده به اونجا رسونده بودن و ازدحام وحشتناکی ایجاد شده بود توو محوطه ی نمایشگاه و گرما هم مزید بر علت بود که اصلا نشه راه بری و نشه وارد غرفه ها بشی و نتونی چیزی ببینی. از ترافیکش که دیگه نگم بهتره که اشکمون رو درآورد و از همون تونل توحید شروع شد و ورودی حکیم به نمایشگاه رو هم بسته بودن و همه رو هدایت میکردن توو کارگر و گیشا، و فرعی های منتهی به نمایشگاه در خیابون گیشا رو هم بسته بودن و خلاصه ملت رو به غلط کردم انداخته بودن. یکی دوتا نمایشگاه خوب و قابل دیدن هم که در طول سال در تهران برگزار میشه حکایتش همینه و واقعا باعث تأسفه این شرایط...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

کلافگی یک روز جمعه در ترافیک و گرما و شلوغی...

جمعیت تهران خیلی زیاد شده. تعداد ماشینها در تهران هم خیلی خیلی زیاد شده. زندگی در تهران خیلی سخت شده. جمعه ای را در نظر بگیرید که با نماز جمعه و ترافیک و محدودیتهای خاص خودش شروع شده، آخرین روز نمایشگاه کتاب هم باشد، آخرین روز نمایشگاه گل و گیاه تهران هم باشد، کنکور کارشناسی ارشد دانشگاه ها هم باشد... ترافیک امروز اتوبانهای حکیم و چمران و خیابانهای کارگر و گیشا را می توانید تصور کنید امروز؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

اندر احوالات نمایشگاه کتاب تهران...

از منظری دیگر:

امسال نمایشگاه کتاب نمیرم،

.

.

.

خودم توو خونه سیب زمینی سرخ میکنم میخورم نیشخند

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: just fun

از دوست داشتن ها...

همیشه با دیگران جوری رفتار میکنم که دلم میخواهد با خودم رفتار شود. ولی هیچکس با من جوری رفتار نمیکند که دوست داشته باشد با خودش رفتار شود و من دوست داشته باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

انتظار، انتظار، انتظار...

امروز صبح واسه کارای شرکت یک سر رفتم بانک. 10تا باجه داشت و پشت هرکدوم یه کارمند نشسته بود و هرکدوم مشغول کار بودن و فقط یک نفرشون شماره صدا میزد و کار مردم رو راه میانداخت و حدود 30، 40 نفری در انتظار رسیدن نوبت و شنیدن شماره خودشون نشسته بودن. منم منتظر نشستم. بعد رفتم تأمین اجتماعی کارای بیمه شرکت رو انجام بدم. یه ساختمون 6 طبقه بود و اتفاقا من طبقه 6ام کار داشتم و یه آسانسور اونجا بود با ظرفیت 4 نفر و 10، 12 نفری پشت در آسانسور منتظر ایستاده بودن. منم منتظر موندم. برگشتنه تصمیم گرفتم با اتوبوس BRT برگردم. بلیت دادم و رفتم داخل ایستگاه و دیدم که صف اتوبوس خیلی طولانیه. واسه 2 تا ایستگاه ارزش ایستادن نداشت ولی خوب بلیت داده و بودم و منم، منتظر ایستادم در صف. شرکت ما توو یه ساختمون 13 طبقه کاملا اداری تجاری هستش که اونم یه آسانسور بیشتر نداره و حساب کنین که چقدر باید منتظر بمونی تا نوبت تو برسه از اون آسانسور استفاده کنی و البته که من منتظر اومدن آسانسور موندم. برگشتنه توو راه خونه پول لازم داشتم و باید از عابر بانک سرراه پول میگرفتم و و وای که چه صفی بود اونجا و 7،8 نفری جلوی من ایستاده بودن و خوب چاره ای نبود و من منتظر موندم. همونجا توو صف عابربانک به این موضوع فکر کردم که در طول روز آدم چقدر باید بخاطر مسائل حاشیه ای منتظر بمونه و وقتش تلف بشه و چجوری میشه این انتظارهارو حذف کرد از زندگی. من از انتظار بی مورد بیزارم. و البته هم که به نتیجه ای نرسیدم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

تقدیر...

چه تلخ محاکمه میشوند پائیز و زمستان که برای جان دادن به درخت، جان میدهند و چه ناعادلانه کمی آنطرف تر همه چیز به اسم بهار تمام میشود. جاودان باد سایه ی دوستانی که شادی را علتند نه شریک، و غم را شریکند نه علت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: انرژی مثبت

خلاقیت زاده ی کمبودهاست...

چرا وقتی حالم خوب است، همه چیز خوب است، اوضاع رو به راه است، با کسی مشکلی ندارم، چیزی ناراحتم نمی کند، روزگار بر وفق مراد است و چرخ ایام به کام، نوشتنم نمی آید؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

بدون شرح...

با کدام گروه راحت تر کنار میایید؟ کافرانی که همه را به کیش خود میپندارند، یا مومنانی که همه را به کیش خود وامیدارند؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

حریم شخصی من...

زندگی میتواند فوق العاده باشد اگر دیگران ما را به حال خودمان بگذارند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

پذیرفتن آنچه هست...

صبور بودن در تحمل اشتباهات دیگران زمانی ارزشمند است که از سر نادانی و ناتوانی نباشد....

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها ، حرف حساب

صبور باید بود...

هم صحبتی با بعضیها چقدر کسل کننده است. کسانی که هربار می بینیشان صحبت می کنند از pershian cat و چاقی و لاغری و بلاد فرنگ و ماشین فلانی و خانه بزرگ بهمانی و چه و چه و چه که خودشان هم هیچ کدام را ندارند. کوته فکرند چقدر بعضیها که عمل بینی این و رنگ موی آن و قد و بالای آن دیگری و مارک کیف و کفش و لباس غیره و ذالک تنها دغدغه شان است. حوصله ام را چقدر سر میبرند این بعضیها. چقدر تفاوت هست میان من و این بعضیها... 

 

پی نوشت: به مارک R&D روی کیف دختر دقت کنید کلافه

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

اولویت...

اگر کسی اینجا هست که بدونه اول مرغ بوده یا تخم مرغ، لطفا به من بگه ما کار میکنیم تا زندگی کنیم یا زندگی میکنیم تا کار کنیم متفکر سوال

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

just go with it...

امروز فیلم just go with it رو دیدم. یه کمدی رمانتیک شاد و سرگرم کننده، با یه موضوع تکراری البته. نیکول کیدمن و جنیفر آنیسون هردو در این فیلم بازی کرده بودن که اینو دوست داشتم. سال نمایش فیلم هم 2011 هستش. و اما خلاصه داستان: مردی به نام دنی مدتهاست که در پی یافتن یک شریک مناسب برای زندگی است. او با افراد زیادی آشنا شده اما هیچ کدام از آنها دختر رویایی او نبوده اند. تا اینکه با دختری آشنا می شود که به نظرش همان چیزی است که او مدتها منتظرش بوده. دنی برای اینکه بتواند به دختر مورد علاقه اش برسد از معاون دفتر خودش، کاترین، می خواهد تا درایت و تدبیر زنانه به خرج داده و به شکلی این دو را به هم برساند. اما مشکلات بیشتر می شود وقتی که زندگی گذشته ی دنی از پشت پرده خارج می شود و حالا کاترین باید از یک طرف مشکلات دنی را پنهان کند و از طرف دیگر دختر مورد علاقه ی او را راضی به ازدواج کند...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم