سال نو مباررررررررررررررررررررررررک...

عید شده، سال نو شده، نوروز رسیده. امیدوارم سال جدید خوش و خرم و سرشار و شادی و سلامتی و موفقیت و البته پول باشه واسه همه. این روزای آخر، یا بهتر بگم ماههای آخر به قدری خسته و سرشلوغ و بی حوصله بودم که دلم میخواد تمام تعطیلات عید رو که خداروشکر 13 روز کامل هستش توو خونه ی خودم باشم و کلی بخوابم و استراحت کنم و لم بدم جلوی تلویزیون فیلم و سریال ببینم و کلی آرامش داشته باشم. حال و حوصله سفر و دید و بازدید و بیرون رفتن از خونه رو هم ندارم. فقط، استراحت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: مناسبتها

دردسرهای شام شب عید...

بعد از دوسال زندگی مشترک با همسر و مستقل از پدر و مادر و گذروندن دومورد شب عید و تلاش برای پخت شام سنتی این شب، سبزی پلو ماهی،به این نتیجه رسیدم که ماهی درست کردن و در واقع ماهی رو خوشمزه درست کردن کار هرکسی نیست و تلاش من در این زمینه بیهوده ست و تن ماهی مسلما خوشمزه تر خواهد بود و بی دردسرتر خواهد بود و زحمت شستن و قعطه کردن و طعم دار کردن و سرخ کردن و بوی وحشتناک و روغن پاشی وحشتناک و غیره و ذلک رو درپی نخواهد داشت و صد البته از همه مهمتر همسر محترم بیشتر دوست خواهد داشت و راضی تر خواهد بود و من، مسلما راحت تر. البته هیچی سبزی پلو ماهی دست پخت مامانم نمیشه...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱

جعبه ی موسیقی...

فیلم جعبه ی موسیقی فرزاد موتمن رو دیدم. اِی. در حوزه ی کودک و نوجوان بود در واقع. ولی بازی رامبد جوان در نقش مأمور دوم معذور (ر مامور را با ساکن بخوانید)، فرشته ی مرگ، بامزه بود. فیلم مال سال 86 بود که سال 90 اکران شده بود. واسه همین طناز طباطبایی و نگار جواهریان سیاهی لشکری بیش نبودن و نباید گول پوستر فیلم رو خورد. دیدم که دیده باشم، ندیده از دنیا نرم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

من از خونه تکونی متنفرم...

گریه من از خونه تکونی متنفرممممممممممممممممممممممممممم گریه

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

:(

یک دلیل کاملا موجه دارم که تا همیشه ی خدا، خدا را نبخشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: انرژی منفی

زندگی با چشمان بسته...

دیشب این فیلمو دیدم. زندگی با چشمان بسته از رسول صدرعاملی. یه ذره گنگ و مبهم بود برام. پرستو انقدر بد نبود که بخوان از دانشگاه اخراجش کنن چه برسه به اینکه پدر و مادرش تصمیم بگیرن بکشنش! یا اینکه برادرش چرا انقدر خنثی و بی بخار بود؟ امید چرا انقدر بی تفاوت بود؟ اون بازی مسخره سر توو آب حوض کردن دیگه چه صیغه ای بود؟ و چندتا علامت سوال دیگه. اما چیزی که هست، اینم یه فیلم متفاوت بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

روزهای آخر...

امسال چقدر زود گذشت. یه درخت پر شکوفه در مسیر شرکت به من تلنگر زد که راستی راستی امسال هم گذشت و این روزای آخر انگار که فیلمی رو با دور تند تماشا کنی میان و میرن و من به هیچ کاری نمیرسم. نه خونه تکونی،نه خرید سال نو، نه حتی رنگ کردن تخم مرغ سفره ی هفت سین، و نه خیلی کارای دیگه. تمام وقت و انرژی من سر کار صرف میشه، سر کاری که آخرشم متوجه رابطه ی دقیقش با زندگیم نشدم. روزهای پایانی سال به سرعت میگذره و من فقط در مسیر، به دنبال کارهای شرکت، نظاره گر مردمی هستم که هیجان و شور و شوق و کیسه های خرید در دستشون به یادم میاره یه خبرایی هست، یه اتفاقایی داره میافته، یه کارایی باید کرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

warrior...

این فیلم رو دیدم و خوشم اومد. فیلم آمریکایی محصول 2011. اینم لینک توضیحات مربوطه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

مجاهد سایبری...

دقت کردین چقدر وبلاگهای دینی و مذهبی و آموزشی و گلوبلبل و همه چی خوبه و همه چی آرومه و اینها زیاد شده؟ اینا کار مجاهدین سایبریه. خسته نباشی برادر، خدا قوت...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: just fun

کلاف سردرگم...

تمام امکانات عالم رو هم که دور خودم جمع کنم و داشته باشم، اگه ازشون استفاه نکنم،اگه ایده هارو عملی نکنم، اگه شروع نکنم، فایده ای نداره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

استرس ها...

جدیدا زیاد دچار استرس میشم. مدام نگران گذر زمان هستم. دائم حس میکنم کلی کار نکرده دارم، کلی مطلب یاد نگرفته، کلی جای نرفته، و البته خیلی کلی های دیگه. نمیدونم چرا اینجوری شدم. دلم میخواد همه چیزو بدونم، همه چیزو بلد باشم، در جریان همه چیز باشم و وقتی نمیشه بنظرم میرسه که وقت کم دارم و اون موقع ست که استرس سراپای وجودم رو فرا میگیره و همین استرس راندمان کاریم رو پائین میاره و به شدت عصبیم میکنه و این روال همینجور ادامه پیدا میکنه. مدتیه که بالا رفتن سنم رو دارم احساس میکنم و این منو میترسونه. اینکه بزرگ میشم و دیگه زمانی برای یاد گرفتن، ارائه کردن و خیلی چیزای دیگه نخواهم داشت. توهم تأثیرگذاری و اصلاح پیداکردم. کاش شبانه روز بجای 24 ساعت 48 ساعت بود...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

cinderella man...

یه فیلم خیلــــــــــــــی زیبا. از اون فیلمایی که خیلی دوست دارم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم