تلخ، مثل حقیقت...

یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود... یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟» گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد...!


عشق روی پیاده رو (مجموعه داستان)/ مصطفی مستور
 
 
  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱

هیچکی مثل تو نبود...

برای آنکه هر شب به خوابم میاید، و هرشب، و هرشب، و هر شب...

و منی که همچنان امیدوارم به بازگشت...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

در آستانه ی انتخاب آ ت...

بدون شرح...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
تگ ها: just fun

بهره وری...

خیلی بده که تکنولوژی های جدید در سطح وسیع در اختیار مردم قرار گرفته ولی سوادش نه. سواد استفاده و کاربری و تعمیر و نگهداری و اینهارو عرض میکنم. مثلا همین گوشیای موبایل، یا کامپیوتر و لپ تاپ و دوربینای عکاسی و فیلمبرداری و تبلت ها و نوت بوک ها و mp3 و mp4 و چه و چه و چه و خیلـــــــــی چیزای دیگه. تو هر خونه و خونواده و دست هر بچه و جوون و بزرگسال و کهنسالی الان این وسایل به وفور یافت میشه ولی واقعا فکر کردین که ما از چند درصد امکانات این وسایل، و به درستی استفاده میکنیم؟ خیلی قابلیت های این دستگاه های پیشرفته اصلا برای کاربر ناشناخته ست و هرگز هم سراغش نمیره چه برسه که بخواد ازش بهره ببره. و از اون بدتر هم زمانیه که این دستگاها احتیاج به تعمیر پیدا کنن. تعمیر کارا اصلا سواد و دانش تعمیر این دستگاه های پیشرفته رو ندارن و کارشون مصداق بارز عبارت آزمون و خطاست. یعنی یا علی مدد از اولین گزینه ای که به ذهنشون خطور میکنه شروع میکنن به امتحان کردن و پیاده کردن روش های مختلف به این امید که بلاخره یکیشون جواب بده و مشکل دستگاه بصورت کاملا شانسی و اله بختکی حل بشه و چه بسا که در مجموع معادل پول دستگاه زبون بسته رو از صاحبش دریافت کنن. در نهایت اگرم حل نشه که میگن مشکل اساسی بوده و دستگاهتون نیم سوز! شده و فلان قطعه ی حساسش از بین رفته و امکان تعمیرش وجود نداره. نکته ی جالب دیگه اینکه در این بین اگر احیانا دستگاهتون رو نشون دوتا متخصص! بدین میبینید که تشخیص ها کاملا متفاوت و تجویزها از زمین تا آسمون باهم فرق میکنه و آدم رو حسابی سردرگم و مستأصل میکنه. این بلا زیاد سر من اومده و الانم در پی ضربه ای که به گوشیم وارد شد و آسیب دید، گرفتار این پروسه ی دردناک و خسته کننده هستم. خدا نیاره براتون...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

سبز زمردی...

میگن رنگ سال 2013 سبز زمردیه. انتخاب بدی نیست ولی من سبز فیروزه ای رو ترجیح میدم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها: رنگ

معجزه ی موسیقی...

بعضی آهنگا با روح و روان آدم بازی میکنن. البته اینم بگم که به آدمشم بستگی داره. دیدم کسانی رو که به قنشگترین آهنگها هم حسی ندارن. آدمای بی احساس. من ولی اگه از آهنگی خوشم بیاد شدیدا تحت تأثیر قرار میگیرم و واقعا لذت میبرم ازش. اگه فقط خودم باشم و اون موسیقی در حال پخش، دوباره و دوباره گوش میدم و انگار غرق میشم در حال و هوای موزیک و شعرش البته. درگیر زمستون افشین مقدم هستم، این روزها...  

 

(اگه دلتون خواست و رو لینک آهنگ کلیک کردین لطفا پیج بلاگ من رو ببندین که تداخل صدا ایجاد نشه. از ما گفتن بود)

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
تگ ها: موسیقی

help me please...

دلم میخواد برم یه دوره ی فشرده مدیریت ریسک! ببینم. شدیدا احتیاج دارم بهش الان استرس

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱

برای الهام پاوه نژاد...

سریال جدیدی به اسم یلدا هرشب حول و حوش ساعت 10 از شبکه یک پخش میشه و من بعد از مدتها دلم خواسته یه سریالو اونم از رسانه ی ملی دنبال کنم. الهام پاوه نژآد یکی از بازیگرای این سریاله که به نظر من نقشش رو خیلی قشنگ بازی میکنه و بازیش به دل میشینه. البته کار اصلی ایشون تیاتر هستش و به ندرت در تلویزیون ایفای نقش میکنن. و دلم خواست این پست رو برای ایشون بنویسم. توو این شبای بلند و سرد زمستون که تنها هستم و آقای همسر رفته باشگاه دنبال ساختن بدن، تماشای یه سریال قشنگ زیر لحاف، چسبیده به بخاری عجیب میچسبه... 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱

دخل و خرج، حکایت خرگوش و لاک پشت...

How my money goes, in too slow, out too fast...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها: just fun

در جستجوی قدرت خرید از دست رفته...

امروز گذارم به یکی از مرکز خریدای بزرگ و معتبر افتاده بود، چقدر نسبت به 3، 4 ماه پیش همه چیز گرون شده! جنسای خوشگل و خارجی و مارک هم خیلی خیلی کمتر شده در مغازه ها. مردم اکثرا تماشاچی ویترینها بودن و مغازه ها خالی از مشتری و تا حدودی هم خالی از جنس. فروشنده ها عصبانی و دمغ و لابد در فکر اجاره مغازه ی سر ماهشون. نمیدونم چرا و با چه سیاستی این بلا رو سر مردم آوردن. قدرت خرید مردم به شدت کاهش پیدا کرده و آدمی مثل من معتاد به خرید کردن، بسیار افسرده ام در این شرایط...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها: در شهر

رضایت شغلی...

آدمیزاد موجود ناراضی ایه. یه مدته باز سرمون بدجوری شلوغ شده در محل کار. اصلا نمی فهمیم صبح چطوری عصر میشه و زمان چه جوری میگذره توو شرکت و داد و بیداد هممون در اومده. سرمون خلوت بود، ناراضی بودیم، سرمون شلوغ شده، ناراضی هستیم. یا ما اصولا ناراضی هستیم، یا حالت تعادل وجود نداشته تا ما راضی باشیم. پیچیده شد. نه؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱

سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن...

امروز با ایجاد یه جرقه یه عده رو به دردسر انداختم و در عمل انجام شده قرارشون دادم و خرج رو دستشون گذاشتم و نهایتا هم باعث پشیمونیشون شدم و جالب اینجاست که متوجه نشدن عامل ایجاد جرقه من بودم و قضیه از کجا آب میخورده {#emotions_dlg.e28} بیکارم به خدا. البته اینم بگم که نیتم کاملا خیر بود. یکی نیست به من بگه آخه به تو چه مربوط خودتو توو همه چی دخالت میدی. امروز حکایت اون ملخ ه بودم که یه بار جست ولی دلیلی نداره که بار دیگه هم این شانسو بیارم و از مهلکه جوون سالم به در ببرم. عزیز دلم، سری که درد نمیکنه رو دستمال نمیبندن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱

به سراغ من اگر می آئید...

به سراغ من اگر می آئید، با فیلتر شکن بیائید، چون همه ی سایتا فیلتر شده و تقریبا همه ی عکسا فیلتر شده و هرچی که میشده و نمیشده فیلتر شده و...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱

never let me go...

این چی بود؟ خیلی گنگ بود. سرچ هم کردم ولی خلاصه ی مفیدی ازش پیدا نکردم. بچه هایی که معلوم نیست از کجا اومدن و پدر و مادرشون کی بودن در یه مدرسه ی مرموز تربیت میشن برای اینکه در آینده اعضای بدنشون رو تا حد امکان هدیه کنن و در نهایت بمیرن. چرا مجبور به این کار هستن؟؟؟ دوست داشتم بیشتر میفهمیدمش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها: فیلم

دلتنگی...

بدترین نوع دلتنگی، دلتنگی برای گذشته ی عزیزیه که عوض شده و، عوضی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها: انرژی منفی