اشتباه...

اشتباه من این بود،

هرجا رنجیدم لبخند زدم

خیال کردند درد ندارد

محکم تر زدند، ضربه ها را...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

آنم که بدانم و ندانم که ...

هیچ چیز بدتر از این نیست که اشتباه کنی، و بدانی که اشتباه میکنی، اما ندانی برای درست کردنش چکار باید کرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

مدیریت در کشورهای پیشرفته و پسرفته...

در کشورهای پیشرفته یک کارمند ساده ممکن است بعد از سه سال مدیر شود. در کشورهای پسرفته یک کارمند ساده سه سال بعد همان کارمند ساده است در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

تولدم مبارک...

یک سال بزرگتر شدم. دیروز تولدم بود. چند سالیه که روز تولدم غم و شادی رو باهم توامان دارم. شادی اینکه روز، روز منه و همه به یادم هستن و برام هدیه میخرن و کیک میخورم و شمع فوت میکنم و کلی مهم هستم. و غم اینکه زمان میگذره و عمرم میره و من بزرگ میشم و هیچکاری نکردم و از اینجور فکر و خیالا. در کل آدم غصه خوری هستم من...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

در جستجوی رضایت گمشده...

هیچوقت از چیزی که بودم و داشتم راضی نبودم. هیچوقت با چیزی که داشتم شاد نبودم. هیچوقت به چیزی که داشتم قانع نبودم. شادیهای کوچک زندگیم را همیشه نادیده گرفتم. همیشه دنبال بیشتر بودم، بزرگ تر، بالاتر. رضایت ها، شادی ها و تلاش های کوچک و با ارزش دور و برم را هیچوقت نخواستم ببینم. هیچوقت اهمیت ندادم که شاید تنها دلیل زیستن، شادی و تکاپوی عاشقانه ی کسی باشم. گم کرده ام معنای شادی و رضایت و قناعت را. همه ی اینها را هیچوقت ندیدم. خدایا مرا به خودم بازگردان...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: انرژی منفی

...

تنها یک چیز است که همیشه مرا اندوهگین می کند و آن این است که می بینم بزرگ شده ام...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

اطلب العلم...

یادگرفتن را هرزمان متوقف کنی در سراشیبی سقوط افتاده ای. تمام میشوی. به همین سادگی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

بزرگ، کوچک...

کوچک که بودم فکر میکردم آدمها چقدر بزرگ اند و ترس برم میداشت. امروز بزرگ شده ام و می بینم چقدر بعضی آدمها کوچک اند و باز می ترسم. تنها معیار بزرگی و کوچکی ام تغییر کرده است، گویا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

زندگی، سادگی، بزرگی...

در زندگی ساده باش، بزرگی هرکس به اندازه ی سادگی اوست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

others...

بعضیها هستند که یکجوری میشوم از دیدنشان، بعضی ها هستند که در ذهنم ایجاد سوال می کنند، بعضی ها تحت تأثیر قرارم میدهند، بعضی ها مرا به فکر وامیدارند، بعضی ها درگیرم میکنند، بعضی ها را که میبینم از خدا میپرسم اگر آنها زندگی میکنند پس من چکار میکنم و اگر من زندگی میکنم اسم کاری که آنها میکنند را چه میشود گذاشت؟؟؟ بعضیها تفاوت را برایم معنا میکنند. اذیتم میکنند این بعضی ها...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها ، دل نوشته

تکنولوژی های جدید، بلای جان آدمیزاد...

عنقریبه که من سرطان مچ دست بگیرم. از صبح تا عصر توو شرکت مأوس به دست مشغول کار هستم. عصرهم تا میام خونه باز میشینم پای کامپیوتر و باز موشواره دست میگیرم. مچ بینوای دست من چه گناهی کرده؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

و لا تبدیل لخلق الله...

وقتی درحال تلاش برای تغییر دادن یک فرد احمق هستی، همزمان در اثبات حماقت خودت تلاش میکنی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: حرف حساب

؟؟؟

هر وقت سرم حسابی خلوته و با خیال راحت میشینم پای فیسپوک و کلی برنامه واسش دارم و میخوام لذتشو ببرم، سرعت لاک پشتیه و هی هنگ میشه و هیچ پیجی رو هم باز نمیکنه و من دست از پا درازتر میام بیرون. ولی وقتی یه عالمه کار دارم و زود میخوام برم و فقط سرپا میخوام یه چک کوچولو کنم ببینم چه خبره، سرعت عالیه و تا دو هفته قبل و بعد همه پیجا باز میشن و عکسا با سرعت نور لوود میشن ولی من مجبورم که بیام بیرون. آخه چرااااااا؟؟؟؟؟ بابا همچین نکنین با دل جوونا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

lost دوست داشتنی من...

این روزا مشغول تماشای سریال لاست هستم و لذت میبرم به وفور. سکانس مرگ چارلی منو خیلی تحت تأثیر قرارداد. چشمام پر از اشک شد. با اینکه شخصیتش رو دوست نداشتم ولی خیلی مظلومانه مرد. بینوا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

be on time please...

چقدر بده که تو آدم وقت شناسی باشی و همیشه سر وقت، سر قرارها حاضر باشی، اونوقت سر و کارت به آدمی بیافته که اصلا نمیدونه معنی قول و قرار و حرف چیه و اطلاع دقیقی از معنا و مفهوم ساعت و کاربرد اون نداشته باشه. زمان، مقوله ی با ارزشیه. عمر آدمه که میره. کسی حق نداره به خودش اجازه بده که وقت دیگران رو تلف کنه و در حقیقت عمرشون رو ضایع کنه. و از اون بدتر اینکه تعیین یه سری تکلیف های اساسی زندگی آدم دست یه همچین آدم وقت نشناسی بیافته و توام هیچ کاری نتونی بکنی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

از شمبه...

امروز شنبه ست. صبحه و هوا عالی و بارونیه و برای من روز متفاوتیه امروز. در طول هفته ی گذشته تصمیماتی گرفتم و با خودم قرارگذاشتم که از شنبه عملیشون کنم. میدونم که این از شنبه گفتن ها نشونه ی ضعف و بی ارادگیه ولی خوب، در مورد من همیشه جواب داده و کارساز بوده برام. اصولا اراده مبحث خیلی مهمیه و از بزرگترین توانایی های انسان اینه که اراده داشته باشه و بتونه کار خوبی رو انجام بده و یا کار بدی رو که انجام میداده ترک کنه و دیگه انجام نده و خلاصه یه جورایی روو کار و رفتار خودش کنترل داشته باشه. بی ارادگی هم عوامل و انواع مختلفی داره البته. جدی نگرفتن یکسری مسائل، فشارهای عصبی وارده، این فکر که هنوز زوده و زمان هست، امید به جبران، فراموشی و همچنین روزهای شنبه! عامل اکثر بی ارادگیهای من هستن که امیدوارم و آرزو دارم بتونم یه روزی کنترلشون کنم. انشاءا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱

خودت را باور داشته باش...

مشکل من یکی دوتا نیست. مرغ همسایه بدجوری غاز است برای من. آسایشم را گرفته اند این به اصطلاح غازهای همسایه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

حباب...

یه جایی خوندم: "هیچوقت کسی رو انقدر بالا نبرین که دیگه حتی خودشم نتونه بیاد پائین". خیلی خوشم اومد از این جمله. یاد یه روزایی افتادم نه چندان دور، یاد یه جاهایی، یاد یه کسایی...

(مخاطب خاص دارد)

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

آلزایمر زودرس...

افکار عمومی حافظه ی ضعیفی دارند. و من حافظه ای دارم به مراتب ضعیفتر. ای کاش به خاطر میسپردم، ای کاش عبرت میگرفتم، ای کاش تکرار نمیکردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

آدم را سگ بگیرد، جو نگیرد...

از فروشگاه های زنجیره ای بزرگ و هایپر مارکت ها بیزارم. وقتی واردشون میشی همه چیز میخری الا اون چیزی که لازم داشتی و اصلا قرار بود بخری. این فروشگاه ها دشمن جیب و کیف پول بشریت هستن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

پس میدهیم...

تو خوبی و تاوان عقده های دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان حقارت دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان کمبودهای دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان حسادت دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان ندانم کاری دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان زیراب زنی دیگران را پس میدهی، تو خوبی و تاوان خوبی ات را تا آخر عمر، پس میدهی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: آدمها

مار گزیده...

عاقل از یک سوراخ چند بار گزیده نمیشود. و مشکل من این است که از یک سوراخ گزیده میشوم، و گزیده میشوم، و گزیده میشوم، و بازهم گزیده میشوم، حتی با نیش ماری که خودم در آستین پرورش دادم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: سبک زندگی

دلم دوست میخواهد...

دلم خیلی دوست میخواهد. چرا هر قدر سن انسان بالاتر میرود سخت تر میتواند دوست پیدا کند و با کسی صمیمی بشود؟ چرا بهترین دوست ها و ماندگارترین دوستی ها همیشه مربوط به دوران کودکی میشوند؟ چرا نزدیکترین کسانت، پدر و مادرت، خواهر و برادرت و حتی همسرت نمی توانند در مواقع حساس زندگی جای دوست را برایت پر کنند؟ چرا انسان بدون دوست تا این حد تنهاست؟ چرا جنس دوستی ها به نابی و خلوص گذشته ها نیست اینروزها؟ من دلم دوست میخواهد. خیلی وقت است که دلم خیلی دوست میخواهد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

کنار دریا، مرخصی و آزادی...

در ادامه ی سفر نوروزی امسال، ما از مشهد به سمت تهران و البته از جاده ی شمال حرکت کردیم. جاده ای که من فوق العاده دوست دارم و بنظرم خیلی زیباست و جاذبه های گردشگری زیادی داره. خراسان شمالی و در ادامه استان زیبای گلستان (که تاحدودی مهجور مونده) و بعد هم مازندران. بعضی استانها هنوز اونجور که باید و شاید توسط مردم شناخته نشدن و زیبایی هاشون کشف نشده مونده. نمیدونم علتش چیه ولی این موضوع مزایایی داره و البته معایبی هم. از مزایاش میشه به بکر موندن و حفظ زیبایی ها و البته تمیز و در امان موندن طبیعت از شر انسان زباله ساز و حفظ صداقت و صمیمیت مردم بومی اونجا اشاره کرد. استان گلستان از این دست مناطقه. طبیعت بسیار زیبایی داره. از جنگل گلستان گرفته تا روستاهای کوچیکی که اکثرا ترکمن نشین و سنی نشین هستن تا مزرعه های زیبا و زرد کلزا و کوه های سبز و سر به فلک کشیده. مینو دشت و گنبد کاووس و علی آباد و گرگان و در  نهایت بندر ترکمن و بندر گز، مردم بسیار خونگرم و صمیمی و البته خیلی مهمون نوازی داره.

 

 و اما استان مازندران که معرف حضور همه ی عزیزان هست و بسیار بسیار زیباست هرچند که خیلی مورد کم لطفی مردم و مسافرا قرار گرفته و زباله ست که ریخته شده در ساحل دریا و جنگل های کناره و جاده ها که حقیقتاً زیبایی طبیعت اونجا رو از بین برده متأسفانه. جوری شده که انگار مسئولین استان هم دیگه خسته شدن از بس زباله جمع کردن و تذکر دادن و خلاصه دیگه قضیه رو به حال خودش رها کردن. کاش مردم کمی مهربونتر برخورد میکردن با طبیعت زیبای شمال و اونو از خودشون و خونه ی خودشون میدونستن و انقدر زباله نمیریختن در دامن دشت و طبیعت. مسئله دیگه هم ساخت و سازهای بی رویه در کناره ی ساحل هستش که نمیدونم با چه مجوزی انجام شده و چی باعث شده ساحل زیبای دریا که متعلق به تمام مردم، دقت کنید: تمام مردم، هستش قطعه بندی بشه و تقسیم بشه و در اختیار افرادی خاص، قرار بگیره و جوری بشه که برای رسیدن به آب باید کلی بگردی و نهایتا منطقه محدودی از ساحل قرارداده شده برای تفریح و استفاده عموم مردم که اون هم شلوغ و کثیف میشه طبیعتاً. این دو موضوع واقعا باعث تأسفه و من به شخصه همیشه بهش فکر میکنم و اندوهگین میشم از به یاد آوری این ماجرا...

 

 پی نوشت: عنوان پست نام یکی از کتابهای آقای جعفر مدرس صادقی هستش...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

شهرداری مشهد، خسته نباشید و خدا قوت...

امسال در سفر نوروزی که به شهر مشهد داشتیم نکات جالبی وجود داشت که جا دارد در اینجا مطرح کنم. از همان بدو ورود، متوجه نظم و انضباط حاکم بر خیابانها و البته تمیزی و نظافت شهر شدم و مجسمه ها و اِلمان های مختلف و البته فوق العاده زیبایی در میادین و بلوارها و معابر نصب شده بود که زیبایی شهر را چندین برابر میکرد. ایده های جالب در خلق این مجسمه ها و رنگ های شاد و زنده ی استفاده شده در آنها و مفاهیم دینی، مذهبی و بعضاً نوروزی و یا مردمی آنها به شدت جلب توجه میکرد به شکلی که بدون اغراق یکی از دلنشین ترین بخشهای این سفر برای من تماشای این مجسمه ها بود. این ابتکار و خلاقیت ایجاد شده توسط شهرداری مشهد و تلاش و برنامه ریزی دست اندرکاران جهت برقراری نظم و امنیت شهری با این حجم مسافر و زائر حقیقتا جای تقدیر و تشکر دارد و امیدوارم این طرح در آینده هم ادامه داشته باشد و  همچنین در شهرها و استان های دیگر هم اجرا شود. این هم وبسایت گردشگری شهر مشهد که به همت شهرداری مشهد راه اندازی شده. ببینید و استفاده ببرید...

 

بعدا نوشت: مجموعه ای از المان های شهری زیبای نوروز 93 شهر مشهد را اینجا ببینید...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

سیزده بدر...

ایام عید هم به سرعت برق و باد گذشت. امروز آخرین روز تعطیلات نوروزیه. سیزده بدر. روزی که همه از خونه ها میزنن بیرون و به دامن دشت و طبیعت میرن. سبزه های عیدشون رو به آب روون میسپارن و ماهیای قرمز رو توو حوض پارکا میندازن. من عاشق این سنت ها و رسومات قشنگ ایرانی هستم که مطمئنا پشت هرکدوم یه عالمه فلسفه و حکمت هستش. امیدوارم در این سال همه ی مردم سلامت و شاد باشن و غم و غصه و مشکل توو زندگی هیچ کسی نباشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: مناسبتها

آرزویم این است...

خدایا، مرا قدرتی عطا فرما تا اینقدر ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خودم مقایسه نکنم. از آنچه که هستم و دارم لذت ببرم و شاد باشم. آمین...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

اگر دردم یکی بودی، مطمئناً همین یکی بودی...

خدایا؟ اعتماد به نفس را که تقسیم میکردی، من گم و گور شده بودم آیا؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دل نوشته

در سفر نوروزی...

سوم فروردین و ما مشهد هستیم. روز سه شنبه بعد از تحویل سال در حالیکه چمدونارو بسته بودیم و آماده بودیم، رفتیم دیدن پدر و مادر همسر، و از اونجا خونه ی مامان بابای من، و بعد از دید و بازدید و رد و بدل شدن عیدیا همگی راه افتادیم سمت مشهد. قرار بود شب رو شاهرود بمونیم در مهمونسرای دانشگاه صنعتی شاهرود که دایی دکتر عزیز برامون رزرو کرده بود. جاده ی پائین رو من اصلا دوست ندارم. خشک و بی آب و علفه و هیچ جاذبه ای نداره بنظرمن. و وااااای از وضعیت آسفالت جاده. درب و داغون بود و عین مسیر مال رو. من همینجا تشکر میکنم از وزارت محترم راه که جاده تهران به مشهد که یکی از مهمترین جاده های کشور هستش و در ایام نوروز اینهمه مسافر ازش عبور میکنه رو به بهترین شکل ممکن! مهیا کردن. خسته نباشید میگم. خلاصه تا شاهرود اتفاق خاصی نداشتیم. شب اونجا موندیم و چهارشنبه نزدیکای ظهر به راه خودمون ادامه دادیم. فقط نیشابور توقف داشتیم و رفتیم از آرامگاه خیام دیدن کردیم. خلوت بود و زیبا. من اونجارو خیلی دوست دارم. و ساعت 9 بود که رسیدیم مشهد، هتل کیمیا در بلوار نامجو. خوش میگذره. هوا خیلی خووبه و اینجا آرامش داره. البته که شهر شلوغ و حرم امام رضا شلوغتره و امیدوارم که همینجور خووب باشه همه چی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: در سفر