عیدتون مبارک...

بهار تا پشت در خونه ها اومده. چند ساعت دیگه بیشتر به پایان سال 90 نمونده. عید نوروز شده و همه خوشحال و خندون هستن. سالی که گذشت برای من سال مهمی بود. سال مهمترین اتفاق زندگیم، شروع زندگی مشترکم با همسر جان عزیز. و البته سالی که با تغییر محل کارم، علیرغم میلم، تموم شد. امسال اولین سالیه که من و آقای همسر لحظه ی تحویل سال باهم هستیم و من سعی کردم تا یه سفره ی هفت سین زیبا بچینم. دوتا ماهی قرمز خوشگل هم امروز باهم خریدیم که گذاشتمشون کنار سفره. امیدوارم سال جدید برای همه سرشار از سلامتی و موفقیت و شادی باشه. امیدوارم همه به آرزوهای خوبشون برسن. آدمای خووب به حقشون برسن و در حق کسی ظلم نشه. امیدوارم برای من و خانوادم و همه کسایی که دوستشون دارم و برام مهم هستن کلی اتفاق خوب در اینسال بیافته، غم و غصه ازمون دور باشه و سال پربرکتی داشته باشیم. آمین...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠

هی وااای من...

بنده از همین تریبون رسما اعلام میکنم که اگه حروم شدن شاخ و دم داشت، من الان شاخدارترین آدم دم دراز عالم بودم. بعله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

خونه تکونی...

عکس زیر تصویری از یک کدبانوی نمونه ی اسلام هستش در لحظات پایانی سال نزدیک به سال تحویل که هرچقدر هم نزدیکتر میشیم به لحظه تحویل سال شدت و حدت ضربات وارده رو شدیدتر میکنه و من از همین جا به ایشون خسته نباشید و خدا قوت میگم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: just fun

ای آب کجایی؟...

صبح روز جمعه، آخرین جمعه ی سال، هستش و الان همه توو خونه هاشون هستن و همه همزمان هرچی شیر آب توو خونشون هست رو باز کردن و دارن آخرین بشور و بساب های باقیمونده از خونه تکونی رو انجام میدن و خبر از حال دل ما طبقه چهارمی ها ندارن که حتی یه قطره آب هم نداریم دست و رومون رو بشوریم آخه بابا، ای بابا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

تدبیر...

انسان وقتی دلش گرفت، از پی تدبیر میرود. من هم، رفتم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

بار دیگر، شرکتی که دوست میداشتم...

همیشه اولین ها متفاوت هستن. همیشه اولین ها بیاد موندنی هستن. همیشه اولین ها تأثیر گذار هستن. و اگه این اولین، اولین جایی باشه که درش شروع به کار میکنی، درحالیکه هنوز دانشجو هستی و درسِت تموم نشده، و شوق و ذوق داری که هرچه زودتر وارد بازار کار بشی و واسه خودت درآمدی داشته باشی، و بتونی با افتخار به بقیه بگی که منم کارمند هستم، و از اون همه سال درس خوندنت استفاده ببری، اگه جایی باشه که آشنایی معرفیت کرده باشه و مطمئن باشی جای خوبیه و آدمای خوبی داره و اطمینان خاطر داشته باشی، اگه بیشتر از 4 سال هر روز صبح زود با هزار امید و آرزو و پر از انگیزه و انرژی توو اون شلوغی و ترافیک اول وقت، دقیقا به موقع رفته باشی و عصر باز توو شلوغی آخر وقت خسته و کوفته اما راضی، به خونه برگشته باشی، اگه مطمئن باشی که کارت رو همیشه درست انجام دادی و ازت راضی بودن و احساس خوب مفید بودن داشته باشی، اگه روزی 8 ساعت و 45 دقیقه از عمرت رو اونجا گذرونده باشی و با شادیهاش شاد شده باشی و با مشکلاتش غمگین، اگه همیشه پیشرفت و موفقیت اون مجموعه برات مهم باشه و تلاش خودت رو خیلی صادقانه در این راه کرده باشی، و اگه و اگه و اگه.... اونوقته که اونجا بخشی از زندگیت میشه، بخشی از خاطراتت، بخش مهمی از ذهنت که همیشه توو یاد و خاطرت باقی میمونه و هرگز از بین نمیره. حتی اگه یه روز صبح بیان بهت بگن که دیگه کارت اونجا تموم شده ست و از فرداش نباید بری و تو هیچوقت دلیلش رو نفهمی و نفهمی چرا و نفهمی که چی شد و چی شد و چی شد؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

کافیه، خواهش میکنم...

حجم بزرگی از اتفاقات مهم زندگیم توو دوره کوتاهی از مدت زمان زندگیم افتاده و من حیران این تحولات هستم. کافیه. بیشتر از این دیگه نمیتونم تحمل کنم. جنبه ش رو ندارم. خواهش میکنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

ساده است...

رسم زندگی این است، یک روز یک نفر را دوست داری، و روز بعد تنها هستی. به همین سادگی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

ویژه نامه ی نوروز 91 همشهری جوان...

رفتم دم دکه ی روزنامه فروشی روبروی شرکت کیک بخرم واسه صبحونه که دیدم ویژه نامه ی نوروزی همشهری جوان اومده رو پیشخون. کلی ذوق کردم. عاشق ویژه نامه ها هستم. مخصوصاً اگه نوروزی باشه و اینکه یه cd از آهنگ های قدیمی هم به عنوان هدیه ی نوروزی روش باشه. نوروز شده. خوشحالم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

زردی من از تو، سرخی تو از من...

چهارشنبه سوری مبارک. امشب شب آخرین چهارشنبه ساله. چهارشنبه سوری یه جشن باستانی ایرانی وابسته به نوروز هستش که آداب جالبی داره و خیلی دوست داشتنیه. امیدوارم بدون خطر برگزار بشه و به همه خوش بگذره و همه دورهم خوش و خرم باشن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: مناسبتها

گیرم که آب رفته به جوی آید...

برای بازگرداندن چیزی که رفته، بازگشتن به رابطه ای که متلاشی شده، تلاش نکن. خسته و سرخورده برجای خواهی ماند. بازگشتی در کار نیست...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

دنبال جواب میگردم...

عدالت چیست؟ حق کدام است؟ خوبی چه ارزشی دارد؟ شایسته سالاری به چه معناست؟ صداقت و پاکی جایگاهش کجاست؟ ظلم چرا پایدار است؟ ارزشها کجا رفتند؟ انسانیت چه شد؟ و من هر روز این سوالات را از خودم میپرسم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

استراتژی مدیران به ظاهر موفق...

مهم، فقط انجام کار است. چگونه، توسط چه کسی، و به چه قیمتی اهمیت ندارد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

خسته ام از حجم قفس...

وقتی توان دفاع کردن از حق خودم را ندارم، وقتی در حقم ظلم میکنند و من هیچ کاری از دستم برنمی آید، وقتی مجازات میشوم درحالیکه حتی جرم خود را نمیدانم، وقتی که روحم خراش برمیدارد از این همه بی عدالتی، فرار خواهم کرد، دور خواهم شد، از پستی و پلیدی و تمام انرژی های منفی دوروبرم فاصله خواهم گرفت. آنها که قدردان بودن من نیستند، نبودنم را احساس نخواهند کرد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

حس خوب تمیزی...

دیروز جمعه بود و ما از قبل برنامه ی خونه تکونی گذاشته بودیم. از صبح زود با همسر جان شروع کردیم به تکوندن گرد و غبار از زوایای پیدا و پنهان خونه. همه جا رو زیرورو کردیم و جارو و پارو و خلاصه تا عصری مشغول بودیم. هرچند که آقای همسر مدام غر میزد و سعی میکرد از زیر کار دربره ولی خدائیش خیلی کمک کرد. و نتیجه ی کار هم عالی بود. همه جا تمیز و مرتب شد و وای که تمیزی چه حس خوبی به من میده. انرژی خونه کلی مثبت شده و من لذت میبرم و راضی هستم. سال، تحویل شو. ما آماده ایم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠

چیزهایی هست که نمیدانی...

غرور کاذب، تازه به دوران رسیدگی، حسادت، مقایسه ی نابجا، کمبود، عقده های دوران کودکی، بی ادبی، ادعاهای پوچ و تو خالی، وارونه جلوه دادن حقیقت، زودباوری، خود فریبی، از خود متشکری، نادانی، ضعف اطلاعات عمومی، خاله زنکی، بی ملاحظگی، پررویی، دو رویی، دل شکستن، دخالت کاری، ندید بدیدی، رضایت بیش از حد از خود، تظاهر، تک بعدی زندگی کردن، بی عاطفگی، بویی از انسانیت نبردن، منفعت طلبی، آدم فروشی، دو بهم زنی، لاف، دروغ و ... هرکدام از این صفات به تنهایی کافی است برای اینکه از شخصی منزجر بشوم. حال اگر تمام این صفات در یک نفر به کمال جمع باشد چکار باید کرد؟؟؟ من:

خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا

از سر رشک و حسد کمتر بیازارد مرا

(مخاطب خاص دارد)

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

دلم شادی میخواهد، کمی...

نزدیک عیده. روزای آخر سال هستش و همه در جنب و جوش خرید و خونه تکونی و خلاصه آمادگی واسه تغییر و تحول شروع سال نو هستن. آدمای دستمال بدست آویزون از در و پنجره ها، فرشهای پهن شده روی دیوارها، تجمع خانوما دم در مغازه های کفش و لباس فروشی و البته قنادی ها، صدای وانتی هایی که خرت و پرت اسباب خونه جامونده از خونه تکونی رو میخرن (یا بهتر بگم لطف میکنن و میبرن!)، باغبونای دوره گردی که بیل به دست داد میزنن باغچه بیل میزنیم، کارگرای پارو بدستی که میگن فرش میشوریم، تشت های پر از ماهی قرمز و گلدونای کوچیک سنبل دم در گلفروشی ها و ..... همه و همه نشونه ی اومدن عید و فصل بهار هستن. و من چقدر این تب و تاب روزای آخر سال رو دوست دارم. هوا یه جور عجیبی دوست داشتنی میشه و من دلم میخواد راه برم، و راه برم، و نفسای عمیق بکشم و جنب و جوش مردم رو تماشا کنم. تماشای شادی دیگران شادم میکنه و حال و هوای خوب اینروزا حس خیلی خوبی بهم میده. حتی با وجودیکه از دوماه پیش حقوق نگرفته باشم و خریدی واسه این ایام نکرده باشم و زیر فشار قسط و قرض و وام زیادی باشم. و بخندم به جمله دوست عزیزی که می گفت: نرم نرمک میرسد اینک بهار، خوش بحال مایه دار...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

عشق ممنوع، خیانت آزاد...

سریال عشق ممنوع بلاخره تموم شد. سرگرم کننده بود و البته گاف هم زیاد داشت. بنظر من اینکه عدنان و نهال بیش از حد ساده بودن و چندین بار میتونستن متوجه خیانت مهند و ثمر بشن ولی نفهمیدن یا خودشون رو به نفهمی زدن غیر منطقی بود. در هر صورت عشق ممنوع رو دوست داشتم. حتی با وجود اینکه همه بیش از حد به هم خیانت میکردن و با وجود تبلیغات اعصاب خورد کن زیادی که اولش و سه نوبت هم وسطش نشون میداد. بهرحال باید واسه ساعت 9 تا 10 شب یه فکری بکنم. نمیدونم سریال جایگزین میتونه مثل عشق ممنوع جذاب باشه یانه. شایدم بهتر باشه به +man.o.to روبیارم و یا ادامه ی lost رو ببینم. ضمنا من معتقدم که تأهل، تعهدی رو بدنبال داره که بعدش هرگونه علاقمندی به شخص دیگه ای اصلا نباید ایجاد بشه و اگه علاقه بین زن و مرد حقیقی باشه این علاقمندی نمیتونه بوجود بیاد. هرگونه دست خودم نیست و کار دله گناه من نیست و اینها هم بهانه ای بیش نیست. بعله...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

زورهای آخر زمستان در روزهای آخر...

هوا یه جور عجیبی شده این روزا. خیلی سرده و باد خیلی بدی هم میوزه. ولی سرماش به سرمای روزای سرد زمستونی شباهتی نداره. یه سرمای خشک و غریب که تا مغز استخون آدم نفوذ میکنه و بادی که مثل بادهای آخر هرسال، که میگفتن واسه بیدار کردن درختها از خواب زمستونی میوزه، دوست داشتنی و مطبوع نیست و سر تا پای آدم رو به لرزه درمیاره. کوچیکتر که بودم مادرم گاهی اوقات یه شعر میخوند راجع به زمستون، مربوط به دوران دبستانش میشد. دکلمه ای که من همیشه با شنیدنش غصه ام میگرفت. راجع به زنی بود که با یه بچه ی کوچیک تو برف و کولاک گیر میوفته و با لحن محزونی از زمستون میخواد که بره و اونو تنها بذاره. اینجوری شروع میشد:

زمستان دور شو از خانه ام آخر من انسانم...

و من اینروزها زیاد یاد این شعر میافتم.  

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

ای کاشم آرزوست...

کاش به اندازه کافی جا داشتم تا بتونم همه ی اون چیزایی رو که دوست دارم نگهدارم. کمد دیواری، قفسه، کتابخونه خیال باطل کاش بخاطر کمبود جا مجبور نمیشدم از مورد علاقه هام بگذرم. بندازمشون دور یا اصلا قید خریدشون رو بزنم. کاش...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

اندر فواید بیکاری و وبگردی...

این چند روزه توو شرکت خیلی کارم سبک بود. بیکار بودم و اینترنت پرسرعت هم جلوم بود و فرصت رو مناسب دیدم واسه وبگردی اساسی و زیر و رو کردن سایتهای مختلف تا ببینم چه خبره و دنیا دست کیه. یه سایت جالب راجع به فیلم و فیلم بازی پیدا کردم. IMDB (بانک اطلاعات اینترنتی فیلم ها) که بدون معطلی عضوش شدم. خیلی جالبه، اطلاعات کامل همه ی فیلمها، قدیمی و جدید، رو میتونی تووش پیدا کنی و امکانات مختلفی هم داره. مثلا بهت اجازه میده فهرست های مختلفی از فیلمها ایجاد کنی. خوشم اومد چون من معمولا اسم فیلمها یادم نمیمونه و بعد از یه مدت یادم میره که فلان فیلم رو دیدم. واسه همین یه لیست درست کردم از فیلمایی که تابحال دیدم و تا اونجایی که یادم بود فیلم اضافه کردم بهش. اینجوری دیگه هروقت دنبال اسم یه فیلم بودم لازم نیست خیلی به مغزم فشار بیارم و میتونم راحت به این سایت مراجعه کنم. دیگه اینکه به این نتیجه رسیدم که ویکی پدیا خیلی جالب و مفیده و خیلی میتونه به آدم کمک کنه. کلی ازش خوشم اومد و مطمئنا از این به بعد بیشتر باهاش کار خواهم داشت. بعله یه همچین آدم وبگرد وبنوردی هستم من یول

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

lost...

شروع کردم به تماشای سریال lost. باید اعتراف کنم که خیلی علاقمند هم شدم و شاد و شادانم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

اون آدمیه که نمیخواد آدم بزرگ باشه...

این روزا شدیداً هم احساس با رابرت هستم. کارتونش رو یادتونه؟؟؟ من نمیخوام آدم بزرگ باشم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

The Kings Speech...

دیروز فیلم سخنرانی پادشاه رو دیدم. برای من خیلی خسته کننده بود و بنظرم چیز خاص و جالبی نداشت که اونقدر معروف شد و اونقدر جایزه گرفت و اینها. نه دوستش نداشتم.  فیلم محصول سال 2010 کشور انگلیس به کارگردانی تام هوپر هستش و برنده جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین فیلم نامه اوریژینال در سال 2011 شده. یک نقد خوب بر این فیلم را اینجا بخوانید...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: فیلم

جایزه اسکار برای جدایی نادر از سیمین، برای اصغر فرهادی، برای ایران...

این روزا همه جا صحبت از موفقیت فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی در آکادمی اسکار 2012 هستش و همه حتی اونایی که اصلا علاقه ای به دنیای فیلم و فیلم بینی و اینها ندارن یه جورایی شادن و احساس غرور و افتخار میکنن. واقعیت مطلب اینه که کار بزرگی انجام شده و برای هنر کشورمون اتفاق بزرگی افتاده. اتقاقی که تا حالا سابقه نداشته و شاید از این به بعد هم دیگه هرگز تکرار نشه. و شایسته ست که قدردان این افتخار آفرینی باشیم و از دست اندرکاران این فیلم تقدیر شایسته بعمل بیاریم. باشد که رستگار شویم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠

شام ایرانی، شب دوم...

cd شب دوم شام ایرانی هم به بازار اومد. رامبد جوان. خونه شو دوست داشتم. آشپزخونه روشن با اون رنگ سفید غالب، و مبلمان شیک منزل با اون تک نفره میزبان خوشگل که خودش روش نشسته بود و وااااای که چقدر فیلم داشت. واقعا خوش بحالش. البته شخصیتش یه کم حرص دربیار بنظرم اومد و یه مقداری هم از خود متشکر. نه از این لحاظ آخر ولی نقطه مقابل مهدی پاکدل باشه فکر کنم. پیش غذا سالاد رامبد! درست کرده بود که من دوست نداشتم (چشمک) چون حتی دلم نمیخواد تصور کنم که مخلوط اسفناج و انبه و تخم آفتابگردون و خیلی چیزای بی ربط دیگه چه معجونی از آب درمیاد، غذای اصلیش بیف استروگانف فرانسوی بود که بنظر خیلی خوشمزه میومد و دسرش هم که ظاهراً معرکه بود. پاناکوتا. من اگه بودم بهش 7 میدادم از 10. خوب شد که من نبودم چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سرگرمی

زمانی که زود میگذرد...

زمان خیلی زود میگذره. جدیدا هربار که چشمم به دکه روزنامه فروشی جلوی شرکت میافته و شماره جدید همشهری جوان رو با اون طرح روی جلد کاملا مشخص، اون جلو سر جای همیشگی خودش میبینم دلم هری میریزه. انگار برام نمادی شده از گذر یک هفته. هفته هایی که ماه میشن و ماه هایی که سال میشن. سالهایی که عمر ما هستن و عدد سن ما از تو دل همین سالها درمیاد و هی بزرگ و بزرگتر میشه. از اینکه چقدر زود هفته ها میان و میرن و هفته نامه ها چاپ میشن و چقدر زود میگذره و عمر ماست که میره میترسم. خیلی وقتا از سر تا ته هفته رو که مرور میکنم یادم نمیاد چیکارا کردم و وقتم رو صرف چه کاری کردم. برگه های تقویم روی میزم مثل برق و باد ورق میخوره و من افسوس میخورم هرروز که کار مفیدی نکرده باشم و رضایتی از خودم نداشته باشم. کاش میشد روزهارو کمی کشدار کرد. کاش میشد فعال تر بود. مفید تر. راضی تر...

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

ما چه هستیم؟...

من به خودم خیلی افتخار میکنم. آدمِ به شدت خودمراقبی هستم. اصلا دلم نمیخواد مزاحم کسی باشم یا کسی رو اذیت کنم. هیچوقت بار خودمو روی دوش کس دیگه ای نمیذارم. بی جهت وقت دیگران رو نمیگیرم و در هیچ زمینه های خودم رو به یکی دیگه تحمیل نمیکنم. تازه دارم به ارزشهای وجودی خودم پی میبرم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠

دو پادشاه در اقلیمی نگنجند...

من دقیقا از همین ناحیه بود که ضربه خوردم. و مشکل اینجاست که رقیب خیال میکرد پادشاه است...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

مینویسم، پس هستم...

خیلی به نوشتن علاقه دارم. خیلی وقتها مغزم پر است از حرفهایی که نگفتم و نخواهم گفت اما دلم میخواهد بریزمشان روی کاغذ. نوشتن آرامم میکند و انگار تخلیه میشوم از انرژی های منفی و حرف های ناگفته ی در گلو مانده. منحنی نوشتن اما در من بالا و پائین بسیار دارد. گاهی میبینی در روز چندین بار ایده و فکر پیدا میکنم برای نوشتن و نوشته ام دقیقا همان چیزی از آب درمیاید که راضی میشوم و گاهی برعکس، چندروز پشت سرهم انگار کلماتم را نمیتوانم ردیف کنم و جمله ای که دوست داشته باشم شکل نمیگیرد در ذهنم. چیزی که هست اما می دانم که باید زیاد بخوانم و زیاد ببینم و زیاد گوش دهم تا بتوانم زیاد و البته خوب، بنویسم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

یک عاشقانه ی آرام...

دیشب فیلم cinema paradiso رو دیدم و با تمام وجودم لذت بردم. چقدر احساس توو این فیلم زیبا و آروم هست و چقدر تحت تأثیر قرار گرفتم. موسیقی متنش عالی بود. کودکی "توتو" چقدر دلنشین بود و خلاصه از اون دست فیلم هایی بود که توصیه میشه قبل از مرگ حتما باید دید. درباره ی "سینما پارادیزو" اینجا بخوانید...

 

پی نوشت: در نظرسنجی مجله 24 گشتم و دیدم که این فیلم انتخاب سیروس الوند، کمال تبریزی، پوران درخشنده، سامان سالور و آرش معیریان هم بوده...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: فیلم

بهار من گذشته شاید...

من کارم رو دوست داشتم. من کارم رو خیلی دوست داشتم. من عاشق کارم بودم. من پر از انگیزه بودم برای کارم. من پر از هدف و برنامه بودم در کارم. من محل کارم رو دوست داشتم. من با کارم زندگی میکردم. من از کارم خسته نمیشدم. من هر روز صبح با عشق به محل کارم می رفتم. من از کارم لذت میبردم. من مفید بودم در کارم. من غرق بودم در کارم. من در بطن کارم بودم. من در جریان کارم بودم. من موثر بودم در کار. من، من، من... هیچکدام از این داشتن ها و بودن ها را ندارم الان. بد کردند بامن، بد کردند. و من هر روز گریه خواهم کرد. رسم روزگار است. انگار این همه خوبی و رضایت نمی بایست و نمی توانست که باشد. اما...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: انرژی منفی

خدایا صبرم عطا کن...

دلم میسوزه واسه اونایی که با خیال خودشون سرخوشن. یه موضوعی رو به غلط واسه خودشون درست جلوه میدن و باورشون میشه که حقیقت همونه. و تازه سعی میکنن به دیگران هم بقبولونن که حرفشون درسته. و با این فکر در اوج خوش خیالی و لذت سرشون رو بالا میگیرن و روی ابرها زندگی میکنن در حالیکه واقعیت چیز دیگه ایه. دلم میسوزه واسه اونایی که نمیدونن، و نمیدونن که نمیدونن، و اجازه نمیدن بهشون بگی تا بلکه بدونن، و با این ندونستن خودشون خوشحالن. دلم میسوزه واسه اونایی که حقیقت رو وارونه جلوه میدن تا خودشونو توجیه کنن. دلم میخواد زل بزنم تو چشمشون و فقط نگاه کنم ببینم کِی میخوان خجالت بکشن و بس کنن دیگه. البته بیشتر دلم برای خودم میسوزه که ناچارم میون اینجور آدما زندگی کنم و تحمل کنم و دم نزنم. خیلی خووب گفتن که هرچی کمتر بدونی، راحت تر زندگی می کنی و هرچی کمتر بفهمی دیرتر پیر میشی و کمتر عذاب میکشی.

مخاطب خاص دارد...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

in the mood for love...

این فیلم رو از چند وقت پیش در نوبت تماشا داشتم و البته نه در اولویت تماشا. مجله 24 همشهری، شماره 24، از 50 فیلمساز مطرح ایران خواسته بود که 10 فیلم برتر عمرشون رو انتخاب کنن. یکی از انتخابهای نیکی کریمی همین فیلم بود. در حال و هوای عشق. و این بود که به دیدنش ترغیب شدم. درباره ی فیلم اینجا را بخوانید...

 

و اما نظر شخصی من: جالب بود. فضای تیره و غمگینی داشت. اون خونه های کوچیک، اون راهروهای باریک. دوتا بازیگر اصلی فیلم با اون چهره های خشک و جدی که انگار هیچ صمیمیتی درش نبود و در نهایت ادب و رسمیت باهم برخورد میکردن. لباسهای بازیگر زن فیلم که همه یک شکل بودن و فقط پارچه هاشون باهم فرق میکرد برام جالب بود. و البته موسیقی متن فیلم از نقاط قوتش بود، از اون مدل موسیقی هایی که من خیلی دوست دارم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: فیلم

تمام می شود...

انگیزه را که از تو بگیرند، دیگر چیزی برای از دست دادن نداری...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

آزادی...

کبوتر سفید نماد آزادی ست،

ومن دیشب تا صبح خواب کبوتر سفید می دیدم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: انرژی مثبت