توفیق اجباری...

من خیلی پیگیر اخبار و اتفاقات دور و برم نیستم. کم و زیاد شدن سرعت اینترنت اما متوجهم می سازد که خبری است. اتفاقی در راه است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

از رنجی که می برم...

چقدر بد است که کاری در نظر تو مهم و با ارزش جلوه کند و تمام تلاشت را برای انجام آن به بهترین نحو ممکن بکار ببری و کلی وقت و انرژی صرف کنی اما از نظر دیگران بی اهمیت و بی ارزش باشد و با قطع آن کار به خود تو هم ثابت شود که آب از آب تکان نخورده و برای کسی مهم نبوده است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: انرژی منفی

میان ماه من، تا ماه گردون...

برای کسی که آرزو داشته هنرمند بشود ولی نشده، بهترین کار این است که منتقد هنر بشود!

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

برای دوست فراموش شده، دوستی فراموش شده...

تاریخ همیشه تکرار میشه. خیلی اتفاقی به یه دوست قدیمی برخوردم. درست همونجایی که سالها قبل واسه بار اول همدیگه رو دیدیم. خیلی صمیمی بودیم ولی از اون روزا، خیلی میگذره. یه جایی خوندم که اگه رابطه ات با یه دوست صمیمی و قدیمی قطع شد، بعدها هرگز سعی نکن که دوباره به اون رابطه برگردی. چون هیچوقت اون صمیمیت دوباره ایجاد نمیشه و نتیجه فقط اینه که خاطرات خوب گذشته زیر سوال میره و بیرنگ میشه. و من به این جمله معتقدم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

Happy valentines day...

این روز ولنتاین هم حکایتی شده واسه خودش. البته پدیده نوظهوریه در کشور ما. چند سالی هست که سر و کلش پیدا شده و خیلی زود جاشو تو دل جوونا باز کرده و شده یکی از روزای مهم تقویم جوانها. یه عده مخالف داره و یه عده موافق. مخالفا میگن این روز واسه اجنبیاست. چه دلیلی داره که ما از اونا تقلید کنیم و سریع جو بگیردموون و این روز رو روز عشق بدونیم. میگن توو تاریخ خودمون روزایی رو داریم که میتونه روز عشق باشه و فقط مال خودمون باشه و این حرفا. موافقا که البته بیشتر طرفدارای جنبش جهانی شدن و عقب نموندن از دنیا و خلاصه اینجور چیزا هستن معتقدن که ما مگه چیمون از خارجیا کمتره و چرا نباید همگام و هماهنگ با اونا 14 فوریه رو روز ولنتاین بدونیم؟ من به شخصه هم به گروه اول و هم به گروه دوم یه جورایی حق میدم. البته خودم شدیدا از جوگرفتگی و شعار، و بدون آگاهی و اطلاع همراه و هماهنگ موج شدن بدم میاد ولی چیزی که هست، از هر بهانه ای که باعث شادی و خوشحالی و دورهم بودن و هدیه دادن و گرفتن بشه شدیدا استقبال می کنم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: مناسبتها

نکنید، جان عزیزتان نکنید...

یه روز ایمیل ها باز نمیشه و یه روز sms ها قطع میشه. ورود به فیسپوک کار حضرت فیل شده این روزها. بیشتر صفحات اینترنت فیلتر شده و فقط چندتارو باز گذاشتن. کلافه شدیم به خدا...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

بدون شرح...

زمانه ای ست که در آن آدمها به دست هم پیر می شوند، نه به پای هم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

حیوان خانگی...

من به حیوانات خیلی علاقه دارم. خووب میتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. حیوانات شاهکار خلقت هستن. با اون شکلای مختلف و رنگای متفاوت قشنگ و خصوصیات عجیبشون. واقعا میشه یه اسب رو دوست نداشت؟ یا از تماشای یه پروانه لذت نبرد؟ یا از کنار یه کبوتر سفید بی تفاوت رد شد؟ به نظرم خیلی خووبه که آدم توو خونه اش یه حیوون داشته باشه. نگهداری از حیوانات به آدم آرامش میده و روح آدم رو لطیف میکنه. البته اینم بگم که صبوری و حوصله میخواد. آخه زیادی کثیف کاری دارن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

برای آرش جوونم...

امروز تولد خواهر زاده ی عزیزم آرشه. قربونش برم ده سالش تموم میشه. عاشقشم تپل منه. امیدوارم همیشه سالم و سلامت و شاد و موفق زیر سایه پدر و مادر مهربونش زندگی خوب و خوشی داشته باشه...

هورا آرش جوونم تولدت مبارک خاله هورا

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: عزیزانم

بفرمائید، شام ایرانی! ...

قسمت اول بفرمائید شام ایرانی رو دیدم. بامزه بود. هرچند که کار کاملا تقلیدی بود ولی خوب، سرگرم کننده بود. چقدر رامبد جوان بامزه ست و سروش صحت چقدر آدم جالبیه. مهدی پاکدل هم شخصیت آروم و باکلاسی داره و اون وسط بیشتر سعی میکرد بخوره تا اینکه حرف بزنه و خودشو قاطی بحثا بکنه. و اشکان خطیبی از قشر مرفه بی درد. کارگردانش هم که از کارگردانای خوبه و به نظرمن مناسبترین کارگردان ایرانیه واسه اینجور برنامه ها. شب اولو اشکان خطیبی توو رستورانش در فشم برگزار کرد و 2 جور پیش غذا و 4 جور غذای مختلف درست کرده بود که اصلا جالب نبود و خیلی ام زیادی تشریفاتی کرده بود قضیه رو. میز شامی که چیده بود به تنها چیزی که شباهت نداشت شام ایرانی بود. لذت این برنامه به اینه که توو خونه خودت از مهمونا پذیرایی کنی و فقط یه جور پیش غذا، یه جور غذا و یه مدل دسر آماده کنی. ببینیم بقیه چیکار میکنن...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: سرگرمی

به میهمانی فرهنگ و هنر دعوتم...

دیروز تصمیم گرفتم به خودم جایزه بدم. احساس خوبی داشتم و دلم خواست خودم رو خوشحال کنم. این بود که رفتم دکه ی روزنامه فروشی جلوی شرکت و چند جلد از مجلات همشهری، نشریات محبوبم رو باهم خریدم.

 

  

راستش خیلی وقت بود که از دنیای خوندن جراید و مطبوعات و اخبار و اطلاعات و حوادث و حواشی دور و برم دور افتاده بودم. یه جورایی توو باغ نبودم انگار و احساس خیلی بدی داشتم. یه مدت خیلی طولانی که هرهفته همشهری جوانو میگرفتم و میخوندم خیلی به روز بودم و در مورد همه چی لااقل شنیده بودم و اطلاعاتی هرچند مختصر داشتم. وقتی کسی راجع به ماجرایی صحبت میکرد یا تلویزیون خبری چیزی پخش میکرد منم پیش زمینه ای در مورد اون مطلب داشتم و میتونستم مختصری اظهار نظر کنم ولی این اواخر کاملا پرت بودم و فقط نگاه میکردم و گوش میدادم. خلاصه خووب نبود ولی تصمیم گرفتم برگردم و دوباره برم در بطن ماجرا و اتفاقات. همه مجله هایی که دیروز گرفتم مال گروه مجلات همشهریه که من عاشقش هستم واقعا. به بهترین نحو ممکن اطلاع رسانی میکنه. هیچوقت از خوندن مجله هاش خسته نمی شی. مختصر و مفید تورو درجریان همه چیز قرار میده و اطلاعات کاملا مفید و کاربردی در اختیارت میذاره. جوان و تندرستی هفته نامه ست. داستان و 24 و آشپزی مثبت ماهنامه. دوتای اول هر کدوم 500 تومانه، داستان و 24 هرکدوم 2000 تومان و آشپزی 800 تومان. به نظرم ارزشش رو داشته باشه که اینقدر هزینه کنی و  در ازاش کلی تأثیر و انرژی مثبت بگیری. دستشون درد نکنه. خسته نباشید میگم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: کتابخونه

خونه دار شدیم، به همین سادگی...

بلخره من و آقای همسر هم صاحب خونه شدیم. خدارو شکر. شرایطی پیش پامون گذاشت که تونستیم به هر ضرب و زوری بود پولامونو جمع و جور کنیم و یه آپارتمان بگیریم. هرچند که تا زیر گلو در قسط و قرض و وام خونه فرو رفتیم و هرچند که خیلی از محل کارمون دوره و الان نمیشه رفت توش نشست ولی بازم خدارو شکر. خونه سرپناهه و همین که میدونی هست، داریش، خیالت راحته و دلت قرص. ممنون خدا هستم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

خوش به حال من نیست...

خوش به حال اونایی که توو زندگی دنبال علائقشون رفتن. خوش به حال اونایی که توو زندگی به خودشون سخت نگرفتن، خوش به حال اونایی که توو زندگی فقط به خودشون فکر کردن، خوش به حال اونایی که توو زندگی چیزی براشون مهم نبود، خوش به حال اونایی که توو زندگی مرد لحظه های سخت نبودن، خوش به حال اونایی که توو زندگی انتظاری ازشون نمی رفت، خوش به حال اونایی که توو زندگی مجبور نبودن، خوش به حال اونایی که توو زندگی از چیزی نترسیدن، خوش به حال اونایی که توو زندگی هرکاری دلشون میخواست کردن، خوش به حال اونایی که توو زندگی به حرف دیگران اهمیت ندادن، خوش به حال اونایی که واسه خودشون زندگی کردن، هرجور دلشون میخواست زندگی کردن، و اجازه ندادن حسرت چیزی روو دلشون بمونه...

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: انرژی منفی

توانایی خانومها رو دست کم نگیرید...

شرایطی شده که خانومها در توانایی و کارایی و مدیریت نه تنها کم از مردها نیستن، بلکه خیلی وقتا بهتر هستن و عملکرد مناسبتری هم دارن. زندگیای زیادی رو سراغ دارم که توسط یه زن اداره میشه و کل بار مسئولیتش به عهده زن خانواده ست که به بهترین نحو ممکن هم از عهده اش بر میاد البته. حتی اگه سایه یه مرد، که فقط اسمش مرده، بالای سر اون خانواده باشه. باید دست از تعصبات کورکورانه و عقاید خرافی گذشته راجع به برتری مرد به زن و ناتوانی زن و اینها برداشت دیگه. و چه خوب گفته ان که:

مرد ضعیف بود که زن شد ضعیفه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

قدر لحظه ها را بدان...

هر کاری که میکنیم در واقع وقتمان را میفروشیم.

کاش وقتمان را ارزان نفروشیم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

1001 راز خانه ی تو...

امروز تعطیل که شدم از شرکت رفتم انقلاب گردی و این کتاب رو واسه خودم خریدم. مال نشر حوض نقره ست. نمی دونم چرا از جلدش خوشم اومد ولی محتواش اون چیزی که فکر میکردم نبود. راجع به نکته های زندگیه ولی چون ترجمه ست و تألیف نیست یه جورایی غریبه و انگار تو زندگی ما نمیتونه کاربردی باشه. واسه اجنبی هاست نیشخند 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: کتابخونه

در حسرت تماشای یک فیلم یا خواندن چند صفحه کتاب...

خیلی وقته که با خیال راحت ننشستم فیلمی ببینم یا کتابی دست بگیرم و با آرامش بخونم. بی اعصاب شدم انگار، عجول و شتابزده. همه کارامو با عجله و تند تند انجام میدم و انگار یه لرزش خفیف به جونم افتاده و مدام تکونم میده.انگار کسی یا چیزی دنبالمه و نمیذاره آرامش داشته باشم. توان یک جا آرام و بی حرکت نشستن رو ندارم. دائم فکر می کنم کار نکرده ای دارم یا جایی باید برم و نرفتم. حتی اگه تلویزیون برنامه مورد علاقم رو نشون بده باز نمیتونم پای تلویزیون آروم بگیرم و مطالب بیشتر از دوخط رو هرچقدر هم که جذاب باشه نمیتونم بخونم. خیلی بده. خسته شدم دیگه از این وضعیت. آرامشم رو گم کردم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

امیدی به روشنی هست آیا؟؟؟

خلق و خوی غریبی دارم  من. یه لحظه خوشحال و سرحال و پر انرژی ام، یه لحظه بعد افسرده و نا امید و کاملا شکست خورده. دلیل اینهمه تغییر و تضاد نمیدونم چیه. فقط میدونم که شاد نیستم. امیدی به آینده ندارم و حس می کنم زحماتم نتیجه و عایدی برام نداشته. آقای همسر میگه فرق بین ما اینه که اون با چیزی که داره خوشه و من با چیزی که ندارم ناخوش. شاید درست باشه. فقط میدونم که یأس سرتاپای وجودم رو در بر گرفته و این شعر مدام در مغزم تکرار میشه:

مهتاب شب که جامش از اختر لبالب است

گر هر ستاره ماه شود باز شب شب است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: انرژی منفی

به یاد گذشته، برای استقلال...

بازی دیروز رو ندیدم. از تب و تاب فوتبال و هواداری افتادم. یه زمانی توو دوره نوجونی بدجوری علاقه مند به فوتبال بودم. طرفدار سرسخت استقلال بودم و همیشه بازیاش رو میدیدم و نتایج و دنبال می کردم. یادمه با دوستای پرسپولیسیم چقدر واسه هم کری میخوندیم و خلاصه سرگرم بودیم یه جورایی. اون زمان به فوتبال ایتالیا هم علاقه مند بودم و همه باشگاهاش و بازیکناش حتی اونایی که خیلی معروف نبودن رو خوب میشناختم. اونوقتا هر شب ساعت 11 یه فوتبالی رو پخش میکرد، دقیقا یادم نیست چه برنامه ای بود ولی یادمه که هرشب سر تماشای اون برنامه با مامانم که اصرار داشت زودتر بخوابم درگیر می شدم. دیروز استقلال شکست خورده و باختش هم ظاهرا خیلی دلسوزاننده بوده. برای من مهم نیست. به یاد اون روزای گذشته، هنوز هم استقلال رو عشق است...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

از شیر مرغ، تا جون آدمیزاد...

من معنی واقعی این جمله رو توو جمعه بازار پروانه درک کردم. میدونین کجاست؟ یه پارکینگ طبقاتی به اسم پروانه توو خیابون جمهوری نرسیده به سعدی. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد، هرچی که بخوای اونجا پیدا میشه. اولین بار دوست قدیمیم، مولود، منو برد اونجا و واقعا خوشم اومد و عاشقش شدم. دنیائیه واسه خودش. چیزای خیلی قدیمی اونجا پیدا میشه، اسباب و وسایلی که معمولا همه ما توو خونه مادربزرگ پدربزرگامون دیده بودیم اونجا هست و آدم رو حسابی میبره به حال و هوای گذشته ها. مثلا اگه مادربزرگتون یه دست استکان گلدار قدیمی داشته باشه که یه دونش شکسته باشه و هیچ کجا پیدا نشه به راحتی میتونید اونجا پیداش کنید و بخریدش. خلاصه به نظر من از اون جاهاییه که هرکسی قبل از مرگش! حتما باید یه سر اونجا رو دیده باشه و بعد بمیره...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: یه جاهایی

آش نیکو صفت...

من عاشق آش هستم. همه جورش رو دوست دارم و هیچوقت نمیشه که تمایلی به خوردنش نداشته باشم و دست رد به سینه اون بزنم. یه آش فروشی توو میدون انقلاب هست، ضلع شمال شرقی، یه زیر زمین قدیمیه، به اسم آش نیکو صفت. سالهاست که اونجا آش رشته و آش شله قلمکار و گاهی هم حلیم می پزن و خدا میدونه که چقدر آشهاش خوشمزه ست و چقدر طرفدار داره. تو ماه رمضون و مناسبتا که اصلا باید بری صف بایستی و امکان داره بهت نرسه. خیلی خوشمزست. حتما امتحان کنید.. پشیمون نمیشید...

 

پی نوشت: ظاهرا آش نیکو صفت به خیابان آزادی، ابتدای جمالزاده جنوبی تغییر محل داده.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

نه، خواهش میکنم نه...

خوب نیستم. چند روزی هست که خوب نیستم. چیزی شنیدم که باور کردنش برام خیلی مشکله. اصلا امکان داره آیا؟؟ شنیدم که از گوشت گربه واسه درست کردن سوسیس و  کالباس و این همبرگرای آماده استفاده میکنن. آخه مگه ممکنه؟؟ از وقتی اینو شنیدم دائم حالت تهوع میگیرم و دلم میخواد کل سوسیس کالباسایی که خوردم از اول زندگیم تا حالا رو برگردونم. واقعا اگه درست باشه چی؟؟

 

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: حرف حساب

کاش کمتر می فهمیدم...

"خدایا، اندکی نفهمی عطا کن تا راحت تر زندگی کنم". حالا نه که خیلی آدم فهمیده ای باشم ها، نه. اما...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

قصه ی صبح جمعه...

صبح جمعه ست. ما دیر از خواب بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه خوشحال و خندون راه افتادیم بریم جمعه بازار پروانه، هم گشتی بزنیم و هم در اون فضای دل انگیز حال و هوایی عوض کنیم. ریموت کنترل ماشین عمل نکرد و بعــــــــله، باتری ماشینمون رو دزیده بودن. چه حالی ازمون گرفته شد. طفلک آقای همسر. من دست از پا درازتر برگشتم بالا و همسر جان هم رفت ببینه چیکار میتونه بکنه.

آخه دزد بی صفت نامرد، فکر کردی پول اون باتری دزدی به خوشی از گلوت پائین میره؟؟؟

 


 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

گرفتار شدیم به خدا...

یه چندتایی سکه دارم، پس اندازهای قدیم و هدایای عروسی و ... واسه کاری پول لازم دارم و میخوام بفروشمشون. حالا قیمتش هی بالا و پائین میره، روزی که قیمت بالاست کسی نمیخره و روزی که پائینه من دلم نمیاد بفروشم. حکایتی شده. اصلا به من نیومده از این آینده نگریا داشته باشم و سکه نگه دارم. این کارا، به من نیومده...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

چه شاعرانه است باران...

تمام طول روز بارون باریده. من به شخصه هوای ابری و بارونی رو زیاد دوست ندارم. دلم میگیره. و از اینکه بدون چتر تو یه روز بارونی تو خیابونای پر چاله چوله و آب و گل این شهر گیر بیفتم متنفرم. ولی واقعیت اینه که بارون زیباست، عاشقانه ست، منشاء الهامه واسه آدمای اهل دل و نمیشه انکار کرد که خیلی دوست داشتنیه....

 

پی نوشت: حتی با این وجود که باریدنش توو این ساعت تنظیم ماهپاره مارو بهم ریخته و شبکه ی g.e.m پریده و من نمیتونم سریال مورد علاقه ام، ع.ش.ق ممنوع، رو ببینم.

  
نویسنده: نیکو ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

angry birds...

angry birds بازی کردین؟ خیلی بازی باحالیه و این روزا تبش همه جا داغ و فراگیر شده. دیروز آقای همسر بازیشو رو فلش آورد و ریخت توو کامپیوتر و من که خیلی خوشم اومده بود سخت مشغول بازی شدم. آخر شب، همسر که خیلی ام خسته بود، خوابش برد و من همچنان بازی میکردم و لذت میبردم تا اینکه به سرم زد ورژن جدیدشو از اینترنت دانلود کنم. اینکارو کردم و اتفاقا زیاد هم طول نکشید و وقتی دانلود تموم شد بازی بصورت اتوماتیک run شد و وای، چشمتون روز بد نبینه. من نمیدونم چرا ولومش انقدر بالا بود یهو با صدای خیلی بلند موزیک مسخره ی angry birds شروع کرد به پخش شدن. همس جان هم که وقتی خوابش سنگین شده باشه دیگه خداروهم بنده نیست و دوست و دشمن نمیشناسه از خواب پرید و شروع کرد به داد و بیداد. منم که هول شده بودم و حسابی ام ترسیده بودم نمیدونستم چه جوری قطعش کنم. لب تاپو برداشتم و دویدم توو اتاق و درو بستم و نفهمیدم چه جوری قطعش کردم آخر سر. داستانی بود خلاصه. ولی این بازیو واقعا دوست دارم. بازیه خوش آب و رنگیه چشمک

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: سرگرمی

عشق رنگ...

من عاشق رنگها هستم. هرچیز رنگ و وارنگی رو خیلی دوست دارم و دلم میخواد همه چیز خوشرنگ باشه و همه جا از رنگای شاد استفاده بشه. از بچگی علاقه ی عجیبی به مداد رنگی داشتم و عاشق این بودم که پشت ویترین لوازم التحریری زل بزنم به این جعبه های مداد رنگی  بزرگ و ماژیکای چند رنگ و گواش و پاستل و واااااای. البته بماند که همین الانم گاهی وقتا پشت ویترین شهر کتاب یا لوازم تحریریای بزرگ خیابون وصال و میدون انقلاب اینکارو میکنم و لذت میبرم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: رنگ

تخم مرغ صفتی...

یه صفت جدید در مورد آدما کشف کردم. تخم مرغ صفتی. میدونید یعنی چی؟ دیدین تخم مرغو وقتی میذاری آب پز بشه، هرچه بیشتر بمونه و زمان بیشتری بگذره سفت تر میشه؟ آدمای تخم مرغ صفت هم توو یه رابطه، هرچقدر هم که طولانی و صمیمی و بادوام باشه، هرچه بیشتر بجوشن، سفت تر و سفت تر میشن. و جدائی و اتمام رابطه واسه اینجور آدما خیلی ساده ست. اصلا انگار نه انگار که از اول رابطه ای وجود داشته...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: آدمها

از من است، که بر من است...

رد پای کسی که آرامشم را گرفته است دنبال کردم،

.

.

.

به خودم رسیدم...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته

Rio...

انیمیشن ریو رو دیدین؟ خیلی قشنگه. من که عاشقشم و توصیه میکنم حتما ببینید...

 

 یه نکته جالب، دنبال یه عکس از این کارتون میگشتم، تو گوگل سرچش کردم و با کمال تعجب دیدم بیشتر عکساش فیلتر شده. این فیلترینگ هم ماجرای جالبیه. واقعا گاهی بعضی چیزارو اشتباه فیلتر میکنن. شاید کلا از اول همه چی رو فیلتر کردن و بعد فقط یه سری چیزارو انتخاب کردن و آزاد کردن. الله اعلم...

  
نویسنده: نیکو ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: کارتون

بلیت جشنواره ی فیلم فجر گیر کیا میاد؟؟؟

جشنواره فیلم فجر نزدیکه. عاشقای سینما خوشحالن و سر از پا نمیشناسن و آماده شدن تا ده روز شلوغ و پرهیجان رو پشت سر بذارن. من که آخرشم نفهمیدم بلیت فیلمهای خوب و با ارزش جشنواره گیر کیا میاد و اصلا کجا توزیع میشه و اونایی که مثل ما پارتی و پول و باقی بندهای پ رو ندارن ولی دوست دارن حداقل یکی از فیلمهای معتبر رو تو روزای جشنواره رو پرده ی سینما تماشا کنن باید چیکار کنن و کجا مراجعه کنن. البته انتظار بیهوده ایه چون اینجا که ما هستیم، همه ی چیزای خوب مال از ما بهترونه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: سی نما

شنبه ای که از یکشنبه شروع میشود !!!

شنبه روز مهمیه. شنبه شروع هفته ست و شروع خیلی تصمیما و برنامه ها و قول و قرارایی که آدما با خودشون میذارن. واسه من که اینجوریه و فکر میکنم واسه خیلیای دیگه هم همینطور باشه. من همیشه اگه کار بدی کنم یا از خودم سر موضوعی ناراضی باشم یا بخوام کار مثبت و خوبی رو شروع کنم دلم میخواد ترکش یا استارتش از روز شنبه باشه. خیلی مسخره ست چون قاعدتا تفاوتی با روزای دیگه ی هفته نداره ولی تأثیر روانی عجیبی میذاره این شروع از روز شنبه.

امروز شنبه بود و من سر کار نرفتم، مرخصی بودم. و این هفته شنبه من از فردا، یکشنبه، شروع میشه. امیدوارم شروع خوبی باشه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: انرژی مثبت

افسووووس، عاقل نیستم...

من قدر پول رو نمیدونم متأسفانه. خیلی سخت پول در میارم ولی خیلی راحت خرجش می کنم، ولخرجی البته. در مقابل وسوسه ی خرید اصلا نمیتونم مقاومت کنم و این خیلی اخلاق بدیه. نمیدونم باید چیکار کنم. کارم شده خرید کردن و بعد پشیمون شدن. میرم بیرون میگردم، از یه چیزی خوشم میاد، نمیتونم خودم رو کنترل کنم و میخرمش در حالیکه اصلا لازمش ندارم و دقیقا میدونم دارم اشتباه میکنم. اونوقته که عذاب وجدانم شروع میشه و دو سه روزی با خودم درگیرم. تاحالا هزار بار به خودم قول دادم که بار آخره و دیگه تکرار نمیشه و درست میشم. ولی باز روز از نو روزی از نو. چیکار باید بکنم؟؟؟

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: سبک زندگی

توکل به خدا...

همه چیز میتونه تغییر کنه. صدتا اتفاق خووب میتونه برام بیافته. یعنی ممکنه؟ خدایا، کم نگفتم راضیم به رضای تو، این یکبار هم تو رضایت بده به رضای من. دوسِت دارم قلب

محتاج دعای خیر هستم....

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: انرژی مثبت

WWE...

این شبا کارمون شده تماشای کشتی کج های wwe از ماهپاره. خیلی خشن هستن ولی خووب اگه دقت کنیم می بینیم که تاحد زیادی نمایشی و برنامه ریزی شده هستن. ساعت 11، کانال iran MNTV. مسابقه های معروفی رو نشون میده و یه گزارشگر خووب هم گزارش میکنه که آدم رو حسابی جذب مسابقه می کنه. همسر جان "باتیستا" و "جان سینا" رو دوست داره ولی من طرفدار "رندی اورتون" هستم و یه وقتایی حتی واسه هم کری هم میخونیم. سرگرمیم دیگه...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: سرگرمی

حقیقت تلخ...

"زندگی اجتماعی، چه در حوزه روابط انسانی و چه در حوزه های شغلی و تجاری، به سرعت به ما می آموزد که در طول زندگی، به هر آنچه حقمان است دست نمی یابیم." وای که چه تلخ است این حقیقت و البته که چقدر آرامم می کند در مقابل ناملایمات زندگی...

 

  
نویسنده: نیکو ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: دل نوشته